گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات


همایش فارغ التحصیلا بود...

پرت شده بودم توی اون روزای دور

 هفده سال پیش ، اون شب شعر کذایی  

هی شعرای ناب میخوندم  اما یار نبود.  

نبودنش،

 .اون همه مخاطب و تحسین و شور و شوقو می پوشوند.

وقتی بعدش دوستم گفت، یه جایی تنها گوش می داده،

...کل حال و هوای شب شعر، برایم عوض شد

بیست و یک ساله ی کوچولوی بینوا،

 هی شعرای نابو مرور میکرد،

و از تصور متاثر شدن روح حساس یار مغرور،

مث احمقا ضعف میکرد، میفتاد کف اتاق...

*** 

عاشق کسی شده بودم که باور چندانی بهش نداشتم،

عاشق چهره و صداش شده بودم و تازگیها تنها شعر گوش دادنش،

برای من، با اون چادر سیاه و اون زندگی زاهدانه

 خیلی افت داشت خیلی درد داشت

رودست خورده بودم،

اصلا نمیفهمیدم چی شده بود،

چطور از اون همه خط قرمز و حد و مرز رد شده بود که من نفهمیده بودم..؟

چطور فرصت نداده بود که بگم:‌ نه! من تو رو قبول ندارم، نمی پسندم...؟

ناغافل و یک جور مضحک بی معنیی بهش مبتلا شده بودم،

 یه دفعه چشم وا کردم دیدم 

بین بهشتی دست نیافتنی و جهنمی تحمل نشدنی رها شده ام،

سرگردان،

مثل گنجشکی مچاله در باران

هی روزه میگرفتم، گرسنگی زلالم می کرد،

حالمو خوش میکرد،

با حال دلم هم فاز میشدم،

دعای کمیلو مزمزه میکردم و زار میزدم

آخه خدا چرا من؟

این چه تمنایی است که نیست؟

کسی را بخواهی که نخواهی؟

آرزویی داشته باشی که از آن گریزان باشی؟

که بترسی بفهمد و کار از کار بگذرد؟

مهر و سجاده هم قاطی کرده بود!

رویام این بود که منو خواسته باشه و بگم : نه برو گم شو

بیست و یک سالگی بود دیگه...ما هم یه مدلش بودیم

شوق تجلی شعله می کشید توی وجودم 

و من هی توی چادرم بیشتر فرو میرفتم،

بیشتر و بیشتر و بیشتر.

چادرم چقدر مهربون بود، چقدر امن...

مرامم دلبری نبود،

شوقمو می بردم سر میز آتلیه می کاشتم توی پوستی،

پوستی بلد بود از روحم عبور کنه،

بلد بود همه تناقضاتو حل کنه،

بلد بود بفهمه عاشق یه تصویر بودن یعنی چی...

پوستی بهتر از گرسنگی و دعا و سجاده، 

حالم را ترجمه میکرد میگذاشت جلوی استاد

پوستی مجال میداد،

 که هاله غرور و قداست را،

 دور چشم و زبانم بپیچم،

 و درونمو،

 جوری جاری کنم تو دستاش، که خودمم نشناسمش

***

گذشت 

نزدیکای فارغ التحصیلیش بود،

یک بار به بهانه ای زنگ زده بود دانشکده.

 با خودم گفتم: ببین تموم شد،

داره میره! چه غلطی میخوای بکنی؟

یه کم مهربون شو،‌ خدا درک می کنه!

به شکل بی رحمانه ای یادم مونده که چقدر مهربون شدم،

حتی خندیدم!

می خواست از فلان همایش خبر بگیره و گرفت.

رفتم همایش،

اونم اومده بود.

با زنش اومده بود، کره خر،

انگار نه انگار باید علم غیب می داشت

 و باید صبر می کرد، تا من بهش نه بگم

توی دفترم بارها و بارها نوشتم:

یه سطل آب یخ می خوام، که تا سینه برم توش،

از نوشتنش سیر نمی شدم.

دیگه تموم شد،

پرونده رو بستم،

دلباختگی را مثل یک شعله کوچک ناب،

گذاشتم توی حباب خودش،

یک گوشه دنج دلم،

جایی که دستش به هیچ یک از عزیزانم نرسد و الحق که نرسید.

*** 

همایش فارغ التحصیلا،

 یار هم اومده بود.

چادرم را طوفان برده بود،

غرور و تقدسی هم در بساط نداشتم،

رفتم جلو، گفتم:‌ ببخشید شما؟

قاه قاه خندید...

خدایا!

زندگی با بولدوزر از روش رد شده بود.

جوان زیبای رعنای آرمانگرا،

میانسال کچل چاق دنیا زده ای شده بود،

 

زیر پام خالی شد، 

باد اومد، 

حبابه شکست،

شعله هه پتی کرد و خاموش شد،

انگار هیچوقت نبود.

عشق من، که خودشم میدونست از پی رنگی بود،

همونجا دود شد رفت هوا!

یادم اومد که،

اونموقعها 

هر وقت از دور میومد،

همه محیط دور و برش مرتعش میشد،

نمی تونستم درست ببینمش،

یه وقتایی هم هوا صاف بود اما سریع از حافظه تصویریم پاک میشد...

منصفانه نبود که اصلا سهم من نبود،

حتی سهم چشمهایم و حتی خیال و تصورم!

 حالا که نسیم بهشت از وسط درختای پارک هفتم تیر می وزید و از قلبم عبور میکرد،

حالا که خنک خنک شده بودم،

غبارها و ارتعاشها و جلوه های ویژه هم فرو نشسته بود،

صورتش پیدای پیدا بود،

واضح و روشن و غریبه!

***

حالم خوش شده چند روزه،

انگار عشق همه وجودمو گرفته،

اونم درست همزمان با نابودی بهانه اش.

معشوق مضمحل شده، اما عشق، 

مث پروانه ای زیبا و ابدی متولد شده

پروانه ای که پیله پیرش را شکافته و پرواز میکند.

قبلنا می گفتم: شهریار شکر اضافی خورد،

مگه میشه آخه؟  که گفت : از عشق تو رد شده ام به خود عشق رسیده ام

اما فهمیدم میشه، شهریارا! بد گفتم ببخش!

 

حالم خوش شده چند روزه،

مثل قدیما،

مثل جوونی، دوباره شعر میگم،

دوباره با نماز روزه حال میکنم،

… روحم نازک شده انگار

کاش برنگردم...حالم خوش شده چند روزه

 

خرداد 93 

 

 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۴/۰۸/۱۰
نجمه عزیزی

نظرات (۹)

عجب حکایتی...
عالی بود.عالی
واقعا زیبا بود...
پوستی  بلد بود بفهمه عاشق یه تصویر بودن یعنی چی !   عجب تعبیری

پاسخ:
بلد بود
چیستا یثربی همه رو هوایی کرده انگار!
عمو اینو دوستمون خرداد 93 نوشته... دوستمون فک کنم چیستا رو هوایی کرده... به شرطی که این یار هم حاج علی باشه ....
این همه نازک خیالی   زیباست
آن که مشعل را آورد خودش هم نمیدانست چه کرده ! آمده بود امانت را بدهد و برود!‌هنوز هم نمیداند.   
اینم سزای اون شوریده سری که عصبانیت کرد!
پاسخ:
خداییش ...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی