گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
دوشنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۴، ۰۹:۱۴ ق.ظ

شعر تازه

می خواستم آب روان باشم

در پیکر هستیم جان باشم

می خواستم در جستجوی خویش

هجرت دلی بی آشیان باشم


عزم سفر در آسمان کردم

خورشید تابان را نشان کردم

او پله های نور پیش آورد

من تکیه بر آن نردبان کردم


آب روانم ابر شد بر شد

جا ماند قدری آب گل در خاک

دل ابر بارانی ولی انگار 

جا ماند یک دو پاره دل در خاک


در خاک خیس و تیره و سنگین

هر روز مشتاق رهایی دل

مشتاق دیدار تمام خویش

مشتاق رفتن مانده پا در گل


تا یک نسیم خوش خبر، یک روز

بذر درختی بر جبینش کاشت

خوشنود از این اتفاق سبز

از خویش سر زد شاخه ها افراشت


از آن طرف هم نیمه ابری

در جسم نیم خاکیش جان شد.

تا بشکند بغض جدایی را

ایمان به خاک اورد باران شد....



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۸/۱۱
نجمه عزیزی

نظرات (۱)

لطیف بود و زیبا.
بوی خاک بارون خورده میداد

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی