گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
  • ۲۴ آذر ۹۶، ۱۸:۵۸ - ناشناس
    ...
دوشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۲۳ ق.ظ

مجنون رویاهای خود لیلای مجنون باش...قسمت(5)

خب همه این حرفها را زدم که بگویم،

وقتی یه دغدغه مهم اما محدود مثل خانه داری ،

پخش بشه تو همه ی زندگی،

دیگر نفس برای "خودت بودن"،

نمی ماند.

این برنامه ریزی و این طرز نگاه کمک میکند که

باور کنی: 


کار خانه هم کوچک است هم با اهمیت و هم پر قدر و ارزشمند


و اینطوری برای خود خود خودت بودن،

و برای دنبال کردن رویاهایت،

 وقت و انرژی و شهامت داشته باشی...

اینم از این آخیش!




موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۹/۰۲
نجمه عزیزی

نظرات (۶)

مثل همیشه هم خودت عالی هستی و هم دغدغه هایی که داری.
حس مشابهی داشتم چند وقت قبل
الان کمی بهترم
پاسخ:
جدی؟! باید دعاشو به جون تناردیه هامون کنیم!!!
سلام نجمه عزیز. الان وقتم محدوده پس فقط چند جمله می گویم تا بعد: فکرش را بکن که دختری همه کار در خانه بکند از آب دادن باغچه تا آشپزی و مطالعه کتاب خانه داری اما هیچ کس باورش نکند. وقتی توی کلاس یا باشگاه می گی کارهای خانه ام مانده همه بگن مگه تو ازدواج کردی!! مگه مادرت خانه نیست!
پاسخ:
سلام شاینا جان ! وقتت آزاد شد برامون میگی چه جوری؟
سلام نجمه جان. نوشته هات رو دوست داشتم. مثل همیشه 
هر چی سنم بالاتر میره بیشتر حس می کنم خیلی چیزهایی که فک می کنیم بد و حاشیه و بی اهمیت هستن، اصل کیفیت زندگی بهشون گره خورده مثل همین کار خونه و ما  می دویم به دنبال موضوعاتی که فقط فکر می کنیم مهم هستن. 
پاسخ:
سلام عزیز دل...خوبه دیگه بالاخره همش که نباید خط اخم و خط لبخند و اضافه وزن و...برامون بیاره گذر زمان...داریم پخته میشیم خواهر!
سلام نجمه بانوی عزیز....
به شدت درگیر خواندن شدم... به طوری که وقتی به آخرِ قسمت پنجم رسیدم می خواستم به زور ششمی را از این گوشه یا آن گوشه صفحه بیرون بکشم!
من برای مبارزه با این وقت آشام از مدتی پیش تصمیم گرفتم سرش هوو بیارم!!... کارهایی با انتخاب خودم (!) وارد زندگیم کنم که بدون اینکه تقصیر من باشه، وقت رو از چنگال اون وقت آشام بیرون بکشه ... نه همیشه، ولی تا حالا تیم ما در چند موقعیت برنده میدان بوده و کارخانه، مانده!
این طوری کمی جیگر آدم خنک می شود!...
پاسخ:
سلام شعری جان! خوش آمدی...روشت جالبه و خوشحالم که جواب داده برایت! ولی متاسفانه یا خوشبختانه من توی تیم حریفم !یعنی ماندن کار خانه خوشحالم نمیکنه
نجمه عزیز اگر بخواهم بگویم چطوری اول باید از مرحوم مادربزرگم شروع کنم. مادربزرگ مادری من که بهش می گفتیم مامان جون. مامان جون طبقه پایین خانه ما زندگی می کرد و نقش اساسی در بزرگ کردن و تربیت نوه ها داشت. زن خاصی بود. هم در خانه داری حرف نداشت و هم زمانی شاغل بود و خیاطی داشت. برای اینکه بگویم زندگی ما چگونه بود جملات قصارش را می گویم : دختر باید روی یک آجر هزارتا چرخ بزنه ، کسی که کار نکنه درس هم نمی خونه ، زن باید دستش توی جیب خودش باشه ، دختر اگر شب توی سرباز خانه هم بخوابد صبح باید سالم بیاد بیرون. 
یادمه هر سال چند نوبت نذری می پخت : آش شله قلمکار ، سمنو و حلوا. 
که آماده کردن وسایلش با ما دخترها بود البته من کوچکترین نوه بودم و بیشتر وقت ها نخودی. هر سال باید بهش کمک می کردم تا رب درست کنه. هر سال آبلیمو و آب غوره می گرفتیم دور هم. یکی از سرگرمی هایی که برای بچه ها فراهم می کرد پاک کردن نخود و لوبیا و برنج و شستن فرش ها در حیاط  به همراه آب بازی بود. 
نجمه جان درسته که این کارها برای بزرگترهای ما خیلی جدی بود اما برای من تفریح بود. بزرگ شدن و زن شدن بود. گفت و خند و شوخی. نجمه جان بین خودمان بماند من از بچگی دوست داشتم بزرگترها به من اجازه بدهند با چاقو سبزی خرد کنم اما همیشه می گفتند باید بزرگتر شوم. این آرزو برآورده نشد چون وقتی بزرگ شدم دستگاه سبزی خرد کنی خریدیم!!
به هر حال این قسمتی از گذشته من بود فقط در مورد مادربزرگ مادری. درباره مادرم و اقوام دیگر که مثنوی می شود اما وضع به همین منوال بوده و هنوز هم هست. البته در بین خانم های خانواده فقط من هستم که سرکار نمی روم اکثریت شاغل هستند یا بازنشسته. همه ازدواج کرده اند و فقط من مجرد. 

بقیه اش را بعدا تعریف می کنم که سرت درد نیاد. 
پاسخ:
خدا رحمتشون کنه...چه مامان بزرگ زنده ای داشتی
۱۳ دی ۹۵ ، ۱۱:۲۲ گیس گلابتون
سپاسگزارم. عالی است. ممنونم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی