گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
  • ۲۴ آذر ۹۶، ۱۸:۵۸ - ناشناس
    ...
دوشنبه, ۹ آذر ۱۳۹۴، ۰۳:۰۰ ب.ظ

معلمانه(2)

ترم بهمن بود و بی برکتی وقت،
و بچه هایی که انگار برای آمدن به کلاس،
هیچ دلیل و انگیزه ای یادشان نمی آمد...
فراری بودند و کسل و بی خیال...
چه جوری مبتلایشان کنم؟؟؟
شاید کمی بازی حالشان را بهتر کند!!
تصمیم گرفتم ساختن ماکت یک فضای ایدآل را در نظر بگیرم،
تا شاید شوق و ذوق بیشتری برانگیزد:

اتاق رویایی من!
اما انگار بیشتر گیج و ناتوان شدند...
هیچی دستشون نبود.
هی مساحت را بزرگتر و بزرگتر کردند،
اونقدر که دیگه ساختنش سخت شد برایشان،
تلویزیون گذاشتند، مبل و ...
ولی در مورد شرایط ایده آل تخیل خاصی نداشتند،
عادت کرده بودند تا قدم دهم را بر دارند،
نداشتن ریسمان را نمیتوانستند، باور کنند.
در این نقطه بود که توانستم به فلسفه هبوط پی ببرم!
آدمیزاد امکانات بهشت را بر نمی تابد
و از آن لذت نمی برد،
مادام که در فقدانهای زمینی غوطه ور نشده باشد
و نداشتن را تجربه نکرده باشد...
گوشه دفترم با حال خیلی بدی نوشتم :

ترم بعد یک فکر تازه میکنم!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۹/۰۹
نجمه عزیزی

نظرات (۱)

"... آدمیزاد امکانات بهشت را بر نمی تابد و از آن لذت نمی برد،
مادام که در فقدانهای زمینی غوطه ور نشده باشد ..."
خیلی ازمعماری سردر نمیارم نجمه جان، و راستش علاقه ای هم به آن ندارم اما همینکه قیل و قال و حواشی معماری باعث شد فلسفه هبوط روکشف کنی، چیزی که همه آن را در گاز زدن یک سیب ناقابل خلاصه کرده بودند، فوق العاده بود! خیلی خوشم اومد.

پاسخ:
ستاره جان..! معماری، محیط ما هست چطور میشه دوستش نداشت؟...هرچند میفهممت خودم هم چند ترم گذروندم تا باورش کنم. خوشحال میشم از حضورت..آشنایی!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی