گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
  • ۲۴ آذر ۹۶، ۱۸:۵۸ - ناشناس
    ...
چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۴۶ ب.ظ

مدرسه طبیعت، سیب کلوخک و برف! (1)

همسرم می‌گوید: فردا برف میاد!
به هوای ملس و آسمان صاف نگاه می‌کنم و لبخند می‌زنم،
فقط به این خاطر که حس و حالم با پوزخند هماهنگ نیست!
آن‌قدر تکرار و تاکید میکند که بالاخره به تسهیلگر مدرسه زنگ می‌زنم
و جواب می‌گیرم که:
 ما هستیم و برنامه اجرا می‌شود اگر شما باشید!

بابا هم که عمرا عادت ندارد کوتاه بیاید اعلام می‌کند که:
ما هم هستیم!
اما با این همه من اصلا برف فردا را باور نکرده‌ام. 
شب وسط مهمانی یکی دو نفر سردشان می‌شود 
و یکی دو نفر هم تشخیص می‌دهند که 
به خاطر افت فشار ناشی از خوردن سیر در آش رشته احساس سرما میکنند!
اما پا را که بیرون می‌گذارم 
 با واقعیت باد سنگین و سرد 
و ابرهایی که کم‌کم سر وکله‌شان پیدا می‌شود مواجه می‌شوم.
فشارم واقعا می‌افتد!
صبح به محض بیداری می‌دوم پشت پنجره 
و دانه های ریز برف را می‌بینم که با باد تند روی زمین موج انداخته‌اند.
اول یاد هشدار همسرم و نگرانی مادرم میفتم،
و بعد، عزم جزم خانم منصوری(مدیر مدرسه) و بابا در نظرم میاید.
خوشحال خوشحال، مثل کسی که مسئول هیچی نیست،
لایه لایه لایه لباس می‌پوشم و راه می‌افتم.





موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۱۱/۲۰
نجمه عزیزی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی