گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۶:۳۷ ب.ظ

مدرسه طبیعت، سیب کلوخک و برف! (2)

به مدرسه که می‌رسم، وزش باد تندتر شده و دانه‌های برف درشت‌تر!

این هوای برفی شبیه آنچه از بزرگترها در باره برف شنیده‌ام نیست

و حتی شبیه آنچه در زمستانهای بچگیم عادی بود.

همان روزهایی که رادیو شعر یمینی شریف را میخواند: 

برف میباره ریز و درشت

دانه به دانه مشت مشت

برف امروز یواش است و بی جان و بی بنیه،‌

اما به هوای ملس و آفتابی دیروز ربطی ندارد

و نمی‌دانم با ما چه خواهد کرد.

وارد باغ می‌شوم.

بابا مشغول چیدن کلوخهاست.

صدرا (که تا من میان آن همه لباس به خودم بجنبم زودتر از من خودش را رسانده)

همراه خانم منصوری، مشغول تلاش برای روشن کردن آتش شده‌اند.

وضعیت امیدوارکننده‌ای نیست،

باد نمیگذارد آتش بماند، 

بابا میگوید این کلوخها سفتند و با هم کنار نمیایند

و کس دیگری نیامده.

با صدرا فرغون را بر می‌داریم تا از آن سوی باغ کلوخ بیاوریم.

بر که میگردیم چند پسر و دختر از راه رسیده‌اند و سیب زمینی داغ می‌خواهند!

وقتی می‌فهمند در چه مرحله‌ای هستیم حالشان گرفته میشود!

آن یکی صدرا گربه‌ای را بغل می‌کند تا گرم شود.


قسمت بعدی

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۱۱/۲۰
نجمه عزیزی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی