گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۶:۵۸ ب.ظ

مدرسه طبیعت، سیب کلوخک و برف! (3)

با بچه ها سعی میکنیم حصار آتش شویم تا روشن شود.

بابا کلوخها را سبک سنگین می‌کند و گنبد کلوخی را دایره دایره بالاتر می‌برد.

بالاخره خانم منصوری آتش را روشن می‌کند.

گنبد حسابی بالا رفته، چند کلوخ دیگر کافیست تا به نقطه اوج خود برسد

و ناگهان...فریاد همه بلند میشود، 


گنبدمان  فرو می‌ریزد.

باد تندتر شده و هوا سردتر.

فضای نوستالوژیک و بازی بازی مدرسه طبیعت 

برایم جدی و کمی ترسناک شده.

قوانین فیزیک شوخی سرشان نمی‌شود! 

خطر خیطی، خطر شکست، خطر ناامیدی 

و خطر مسخره شدن از سوی همه‌ی ناصحان مشفق، 

درست بیخ گوشمان است.

همه‌ی قوایم را جمع می‌کنم،

دوباره فرغون، دوباره کلوخ، دوباره چیدن، دوباره مراقبت،

به بابا نگاه می‌کنم که هر کلوخی را دقیق مستقر می‌کند،

جوری که با قبلی جفت شود،‌جوری که برای بعدی مقدمه شود.

کلوخهای سفت کم کم دارند رام می‌شوند.

چند کودک با بزرگترهایشان میایند و به خاطر سرما برمیگردند.

چندتایی هم می‌مانند از جمله پدر و مادر مهربان مریا

و بابا هم چنان می‌سازد.

گنبد دوباره بدقلقی میکند و در میانه راه 

باز خراب می‌شود!

عصبانی شده‌ام، ترسیده‌ام، نگرانم و هیچ‌یک را بروز نمی‌دهم! 

فقط مثل اسب (شاید هم مثل باکستر قلعه حیوانات)

جدی و ساکت،‌فرغون را تا ته باغ می‌برم، پر میکنم و میاورم.


قسمت بعدی


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۱۱/۲۰
نجمه عزیزی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی