گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
  • ۲۴ آذر ۹۶، ۱۸:۵۸ - ناشناس
    ...
چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۱۰ ب.ظ

مدرسه طبیعت، سیب کلوخک و برف! (4)

گنبد سوم که شروع می‌شود احساس می‌کنم

چشم سومم باز شده است!

کلوخها را بیشتر می‌شناسم، 

نه آنقدر نرم باشند که بپاشند و نه انقدر سفت که درگیر نشوند

و قدری تخت و مسطح تا کلوخهای بعدی بتوانند بر آن سوار شوند.

سیب کلوخوک شنیده بودم اما نمیدانستم که یک پروژه مهندسی حسابی است

و ایین همه ماجرا دارد!

بالاخره گنبد سوم با سلام و صلوات تکمیل می‌شود.

بابا فرمان آتش می‌دهد!

باید برایش آتش ببریم.

شاخه‌های شعله‌ور را بر‌می‌دارم تا به دست بابا برسانم،

اما قدمی برنداشته در معرض بادبرف خاموش می‌شوند.

می‌کوشم جوری قدم بردارم که آتش با باد نجنگد،

انگار راه می‌روم اما حرکتم مستقیم و معمولی نیست،

چیزی شبیه رقص یک شبح است با موسیقی باد!

بالاخره موفق می‌شوم و فضای داخلی گنبد با هیزمهای شعله‌ور روشن می‌شود.

خیالم راحت می‌شود، 

حالا دیگر فقط باید مواظب باشم که بچه‌ها و گربه‌ها و خود هیجان‌زده‌ام  به گنبد تنه نزنیم 

تا آتش کارش را انجام دهد.

نفسی به آسودگی می‌کشم، کلاه بابا را تا روی گوشهایش می‌کشم پایین 

چایی و خرما را می‌دهم دستش

و فرصتی پیدا می‌کنم تا با بقه خوش و بشی کنم.

طبیعت مهربان است، قوانین فیزیک مهربانند، تلاش و استمرار همیشه جواب میدهد،

شعارها و پیامهای مثبت، دینگ دینگ توی مغزم آلارم می‌دهد،

دستهایم گرم شده و دارم به طعم جادویی چایی هل فکر می‌کنم که

که گنبد دوباره منهدم می‌شود 

برای بار سوم.


قسمت بعدی

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۱۱/۲۰
نجمه عزیزی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی