گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۳۰ ب.ظ

مدرسه طبیعت، سیب کلوخک و برف! (5)

آلارمهای مثبت متوقف می‌شوند.

هم دستهایم سِر شده هم مغزم!

بابا کلافه و خسته شده اما قصد کوتاه آمدن ندارد انگار،

دوباره چیدن را شروع می‌کند.

بعد از گنبد سومی فهمیده‌ام که قوانین فیزیک را اندازه هویج هم بلد نیستم،

 بنابراین نباید زیاد روی آنها حساب کنم 

و از اینروست که متوسل می‌شوم به قوانین متافیزیک!

آب از سر گذشته و ذکر‌گویان، دوباره شروع می‌کنم به کلوخ دادن دست اوستا.

سیب زمینی تنوری و آبرو و حتی احتراز از خیطی و ملامت،

دیگر آنقدرها هم مهم به نظر نمی‌رسد.

مهم کاری است که شروع کرده‌ایم و باید تمامش کنیم.

اما بابا با قاطعیت می‌گوید این آخری است.

اگر نشد یک روز دیگر و با شرایط مناسبتر امتحانش می‌کنیم.

کمی خیالم راحت می‌شود، با یلگی و بیخیالی ادامه می‌دهم 

و احساس می‌کنم گنبد کلوخی دیگر آنقدرها هم بدجنس و زورگو نیست!

بالاخره برای بار چهارم آخرین کلوخ را می‌دهم دست بابا،

بر اساس تجربه های قبلی می‌دانم ابدا وقت جشن پیروزی نیست، 

بنابراین جدی و ساکت و مثل قبل رقص‌کنان شاخه‌های شعله‌ور را می‌رسانم تا دم گنبد.

شعله‌ها از منافذ گنبد پیداست و منظره خیلی زیبایی ساخته است،

آن نوع از زیبایی که پر است از بیم زوال.



قسمت بعدی



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۱۱/۲۰
نجمه عزیزی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی