گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
يكشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۲:۰۴ ب.ظ

لمس دستهای خداوند

در فاصله بین دفاع پایان نامه و شاغل شدن،‌ زندگی به شکل محسوس و شیرینی بر من اسان شد. به خاطر داشتن همزمان طفل شیرخواره و پایان نامه،‌نظم ناگزیری به خواب و خوراک و زندگیمان داده بودم که با وجود گذشتن از آن دو بحران همچنان ردپایش زندگیم را صفا میداد. زمانم به برکت نظم خالی و تمیز شده بود و کار خاصی هم نداشتم و حالم خوش بود. اسم گوشه تراسمان را گذاشته بودم: "ایوان بهشت فراغت"‌و وقتی صبح زود گوشه آن می‌نشستم و می‌نوشتم و می‌خواندم، شاهبانوی جهان بودم! 

کتابهای خوب بامرام هم هی دور و برم ظاهر می‌شدند. کتابهایی که نه مجبور بودم از آنها فیش برداری کنم نه ارجاع دقیق یا نادقیق بهشان بدهم! می‌خواندم و می‌خواندم و می‌خواندم.

یکی از بهترینهای آن دوره کتاب "از جنس نور"‌بود.

The Last Hours of Ancient Sunlight 






البته کاش اسم لاتینش تحت اللفظی ترجمه شده بود: ساعات پایانی آفتاب کهن!
این کتاب چنان آشکار و بی مهابا از خرابکاریها و خامیهای آدمیزاد در تخریب زیست بوم حرف میزند که نفس را بند می‌آورد. اما آنچه من کشته آن شدم راهکارهای آخر کتاب است:
تلویزیون را خاموش کنید.
دوباره به زنان اختیار دهید.
به چشمهای خدا نگاه کنید.
                                          به چشمهای خدا نگاه کنید!
از دم کتابفروشی تا خانه چهارنعل تاختم تا ببینم ماجرای این تیترهای عجیب چیست و چطوری باید درچشمهای خداوند بنگرم!
کتاب را دوباره به کسی امانت داده ام تا عینا نقل کنم ولی مضمون این بخش این بود که نگاه کردن در چشمهای حیوانات دریچه مستقیمی به روح جهان است.
در سیستمی بزرگ شده ام که اگر چه بیرحمی و آزار نسبت به حیوانات ندارم اما چندش و ترس دو حس قدیمی انکار ناپذیرم بودند و سر این کتاب تصمیم گرفتم دست کم هرجا گربه ای دیدم توصیه کتاب را تمرین کنم تا به مراتب بالا برسم!
سالها طول کشید تا بفهمم حیوانات درون و حال آدم را میفهمند و خیره شدن با نگاه گرم و با تماشا خیلی فرق دارد و دوباره سالها طول کشید تا دست سرنوشت پایم را به مدرسه طبیعت باز کند و به آیین لمس خداوند با دستهایم مشرف شوم. 
روز اول که پسرک را بردم با ترس و اکراه دستم را روی پشت ململ (یا فلفل یا نمیدونم چی چی )کشیدم و حسابی تحت تاثیر دریافت فروتنانه اش قرار گرفتم. چقدر محبت دیده بود، چقدر اعتماد داشت چقدر مطمئن بود که آزارش نمیدهم. چقدر آرامش چقدر صلح چقدر خدا در آن لحظه بود.
چشمم سالها بود که سهم تماشایش را از گربه های خیابانی و پارکی گرفته بود اما سهم ایمان که به دستهایم رسید، مست شدم،‌نو شدم و در دریافت و فهم مهربانی یکباره جهیدم. یکباره متوجه شدم که با آنهم عشق مادری که سالهاست در رگ و پیم می‌دود چقدر کم به بچه های آدمیزاد هم لبخند می‌زنم و بعد متوجه شدم که به همه ادمها کم لبختد میزنم و بالاخره دوزاریم اساسی افتاد که کلا چقدر کم و بخیلانه لبخند می‌زنم. 
دیروز که با دخترک افغان توی میدان میرچقماق دوست شدم ماجراهای من و چشم و دست و لبخند خدا مثل فیلمی از جلوی چشمم عبور کرد. 



موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۰۲/۰۳
نجمه عزیزی

نظرات (۱)

تو بی نظیری

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی