گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
شنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۰۴ ق.ظ

معجزه‌ای به نام پنجره (2)

آنگاه که بلندی و ضخامت و صلابت دیوارها مراقب امنیتمان بودند و خیالمان را آسوده می‌داشتند، پنجره‌ها با نور و نوا ومنظره آمدند تا مراقب حالمان باشند و مراقب حال دلمان که می‌دانست جایش اینجا نیست و غریبی می‌کرد.

به پنجره‌ها که خو گرفتیم شروع کردند به پرسیدن: 

کدام سو را نشانت دهیم؟ خودت بگو!

معمارباشی درونم به سخن در‌آمد که‌:

آفتاب که میدمد به سجد می‌افتی. نور صبحگاه را لحظه طلوع را دوست می‌داری. انرژی و وضوح و تندی آفتاب صبح را می‌پرستی. دلم میخواهد نور از مشرق بر تو بتابد. دلم می‌خواهد قدر نور مشرق را بفهمی و به آن سلام کنی، خورشید مشرق جواب سلامت را میدهد شک نکن!

 اعتدال میانه راهش را هم دوست خواهی داشت وقتی از جنوب شرق میتابد روشنت میکند بدون گزندگی و تندی. سخاوتمند است و ملایم و روشنگر.

اما چه کنم که لحظات پایانیش هم تو را با خود خواهد برد. زیانکاری اگر لحظه نارنجی و شیرین، تلخِ غروب را از دست بدهی.

معمارباشی درونم اینجا که رسید سکوتی کرد و گفت: 

برایت خانه ای میسازم که همه لحظه هایش را قاب کند. قابی مهربان و سخی که آفتاب را در طول روز مهمانت کند. قابی مهربان و سخی اما نه چندان که اشباعت کند. قابی مهربان و سخی که خودش آفتابت را پیمانه کند و به اندازه پیمانه‌ات تقدیمت کند. قابی که نور را ریز ریز و رنگی بر زندگیت بتاباند تا دیگر محتاج پرده و نقاب نباشی.

پبجره‌ای که مراقب اشتیاقت باشد و بود و نبود نور را برقصاند و هریک را بر محملی درخور بنشاند.

پنجره‌ای که بلد باشد گاهی تو را مهمان تاریکی پرمایه کند تا گاهی دلت برای نور بی‌قرار شود.        

           

***

قسمت قبلی در این نوشته.



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۳/۱۳
نجمه عزیزی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی