گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
چهارشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۷:۲۹ ب.ظ

در میان تاریکیها به رقص درآ... (2)

مهناز شمس، خاله زنجیره‌بافم شد و کلافهای جسم و روحم را گشود و شروع کرد به بافتن دوباره.

در اواسط چهارمین دهه زندگی تازه بلد شدم جیغ بزنم، بلند بشمارم، نفس عمیق بکشم و هماهنگ با موسیقی کش و قوس بیایم و قر بدهم!

بلد شدم دست‌افشانی و پاکوبی موزون و آهنگین کاریست زیبا و خوب و انسانی و چقدر لطف و مودت در آن نهفته‌است.

کم‌کمک در میان انواع انتقام‌هایی که می‌شد از فقه سنتی گرفت شکستن تابوی رقص برنده شد! 

جوی که از نوجوانی تا آن‌وقت در آن بزرگ شده‌بودم آن‌قدر مذهبی بود که به حرام‌بودن "رقص" سر تسلیم فرود آورده‌باشم،‌ اما در اوج استیصال، ایمانی بزرگتر دستم را گرفت و بلندم کرد تا در میان تاریکیها به رقص دربیایم. ایمانی که از جنس زندگی و مادرانگی بود و خاکسترنشینی و بی‌نوایی مرا بیش از آن تاب نمی‌آورد. 

اینطوری بود که آرشیو موسیقی زنی که از چهارده پانزده سالگی غالبا موسیقی سنتی، (آنهم آواز نه تصنیف!) گوش‌داده‌بود، کم‌کم شروع کرد به راه‌دادن به انواع نواهای درپیت و ریتمیکی که بدون تعمق در آن می‌شد دست‌افشاند با آن.

بلد‌شدم که می‌شود دقایقی حکیم‌بانوی نکته‌سنج و نازک‌خیال درونم را خواب کنم و دخترکی سرخوش و بی‌خیال بشوم که بدون گوش دادن دقیق به شعرهای آهنگها از روی آنها سُر بخورد و بدن خشک و بی‌انعطافم را بتکاند و بیدار کند.

***

آن روزها گذشت. کم‌کم از ایروبیک زدم تو کار یوگا و پیلاتس و بعد هم تایبو یا همان ایروبیک رزمی! و شدم همان چریکی که بودم! 

اما آن چند ماه دل‌سپردن به روح زنانگی و رقصیدن با بانگ گردشهای چرخ بر احوالاتم ردپای خجسته‌ای گذاشت و فضای امنی گوشه خیالم ساخت که گاه به آن پناه ببرم.



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۸/۱۷
نجمه عزیزی

نظرات (۴)

  چرا نواهای درپیت؟ با موسیقی سنتی امتحان کن تا روحت هم کش و قوس پیدا کنه. مجرب است!!


طاووس ما درآید وان رنگ‌ها برآید

با مرغ جان سراید بی‌بال و پر به رقص آ ...

پاسخ:
آره مهناز جان!  حالا گاهی امتحان میکنم با سه تارزدن دخترک ولی اون موقع نمیدونم چم شده بود... انگار تشنه ابتذال شده بودم و چه میچسبید!   :)  چقدر این شعر مولوی را که نوشتی دوست دارم ممنون

اتفاقا سنتیا برای یوگا هم خوبه...(یوگای سنتی) امتحان کن...
پاسخ:
سنتیا چیشیه آخه دوست آنوریم!  :)

بعد نوشت: به جان خودم کلی رفتم سرچ کردم ببینم سِنتیا چیه!  تازه حالا حالیم شد چی میگی!
۱۹ آبان ۹۶ ، ۱۹:۵۶ محسن زنگویی
نوشته ات رو -جدای از محتوای قابل تأملی که داشت- باید دوباره بخونم تا بتونم هنگام نوشتن از احوالاتم ازشون استفاده کنم.

اما سوالی ذهنم رو درگیر کرده که گفتم ازت بپرسم.
این دو نوشته ی اخیر جزو همون کتابیه که داری می نویسی؟
پاسخ:
من قبلا راجع به کتابم حرف زده بودم؟  اصلا یادم نمیاد!
نه محسن عزیز کتابم روایتی از سالهای تحصیلم در دانشکده معماری است. البته سبک نوشته کاملا به آن نزدیک است.
۲۰ آبان ۹۶ ، ۱۴:۵۲ محسن زنگویی
تو اینستاگرام زیر پستی که در مورد کتاب کیمیاگر نوشته بودم بهم گفتی.
پاسخ:
ها... که اینطور! یادم نبود. اینروزها سخت درگیر ویرایش نهاییش هستم و از قضا به ذهنم رسید که راجع به رواج آثار پائولوکوییلو در آن دوران هم میتوانم مطلبی اضافه کنم!  :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی