گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۳۱ ق.ظ

یادی از "باکستر" خدا بیامرز!

 

وقتی پای "تلاش فردی افراطی" در میان باشد متّهم ردیف اول "باکستر" قلعۀ حیوانات است. اسب زحمتکشی که هربار قلبش را ناروایی‌های احاطه‌کننده‌اش می‌خراشد تصمیم می‌گیرد سهم خودش از تلاش را بالاتر ببرد و بیشتر و بیشتر و بیشتر کار کند.

به نظر من ضرورتی حیاتی است که نویسنده‌ها هرچه زودتر یک موجود دیگر خلق کنند برای نتیجه‌گرفتن از سرمایه‌گزاری، تلاش و پشتکارفردی ؛ تا نماد " باکستر" با سلاخ‌خانه‌ی آخر قصّه، رگ و ریشه‌ی هرچه امید و اقدام را نخشکانده‌است؛ تا آن زمان دل خوش می‌کنم و جایگاه ویژه‌ای می‌دهم به اعلام حمایت آقای شعبانعلی از آن مرحوم که بی‌تأثیری جان‌کندنهای باکستر را زیر سبیلی رد کرد تا ما ملّت مستعد، در یأس فلسفی را به خردمندی‌های شیک "بنجامین" وانگذارد!

من در این فنّ شریف حتی ویولون‌نوازان تایتانیک را هم تا حد قابل قبولی ارج می‌نهم! وقتی در فاجعه‌ای ناگزیر گیر می‌افتی و نقشی در آن نداری یا دست‌کم از نقش خود در ایجاد آن بی‌خبری یا دست کمتر؛ بلد نیستی چطور در بهبود آن بکوشی؛ کار قشنگی است که تا قبل از لحظۀ غرق شدنت بنوازی و بنوازی و بنوازی و بنوا... .

خلاصه که در میانۀ اندوهناک خشک‌ترین زمستان وطن و در هجوم روزافزون نابسانانی و بی‌تدبیری و پریشانی و (پشیمانی نه البته!) دو تصمیم مهم گرفتم تا از تلاش کوچک و هر روزۀ خود، اگرنه پنجره؛ دست‌کم روزنه‌ای رو به امید باز کنم.

اولی بماند برای بعد اما دومی این که در شروع پنجمین دهۀ زندگی، پا به رکاب شدم!

بیست و چند سال پیش با دوست اصفهانیم نواز، در بارۀ دوچرخه حرف زده بودیم و گفته‌بود که جمعه‌ها می‌رود سر پل دوچرخه‌سواری و آه‌کشان گفته‌بودم: پل که نداریم، دوچرخه‌سواری هم بلد نیستم و نالوطی برگشته‌بود که: یاد هم نمی‌گیری! چون قدّت بلند نیست!

استدلالش برایم کافی بود امّا شاهدش دیگر کارم را ساخت: پدر من هم هیچ‌وقت یاد نگرفت!

کلّا با نواز غیر از مراودات معمول دو همدانشکده‌ای یکی دو دیالوگ بیشتر به یاد ندارم، امّا این که چرا این کلام گهربار آنقدر نافذ در مغز من نشست و ماند و فرورفت یحتمل برمی‌گردد به جوجه‌اردک زشت درون و استقبالش از آیۀ یأس ولو بالسّین!

به هرحال که یک عصر جمعه  به‌جان‌آمده‌بودم از بی‌عملی و اندوه. هوای خشک و ولرم دی‌ماه  هم کم مانده‌بود اشکم را در بیاورد، با همسرم دوچرخه را زدیم زیر بغل و رفتیم پارک شهر.

پارکینگ پارک، خلوت و وسیع بود و جان می‌داد برای آزمون و خطا و گُرمبَسّی زمین خوردن!

سوار شدم و به اتّکای دستهای قوی و مهربان او که از پشت دوچرخه را گرفته بود شروع‌کردم به رکاب زدن؛ چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شدم و مژ می‌شدم و در هر نفسم طبیعتاً گلشن و کاشانه هم مُضمر!

من رکاب می‌زدم و او می‌دوید امّا روح مرحوم نواز هم از آن طرف دنیا سررسیده‌بود و دست در جیب و پوزخند زنان همراهی می‌کرد! هی ناامیدتر می‌شدم و هی پا می‌زدم. از آن دست تلاشها بود که می‌کردی تا کم نیاوری از خودت امّا امیدی به نتیجه‌اش نداشتی. از آن دست تلاشها که نمی‌فهمیدی ذرّه‌ای تو را به مقصد نزدیکتر کرده یا نه.

در راه خانه همسرم گفت: "آخرش بهتر از اولش بودی!" با این که ابداً اهل دلگرمی بیهوده نیست امّا حرفش را باور نکردم. با آن زخم خونچکان روی زانو و با آن اشتیاق و با آن بیچارگی‌ای که من دچارش بودم غیر از آن هر چه می‌گفت ستم بود!

از حالم اگر می‌پرسید؛ زخم و زیلی بودم، خسته بودم، شاد بودم، همسرم را دوست داشتم، (دعوا مرافعه و حالگیری هم کمتر از حد متعارف نداریم چشممان نزنید یک وقت!) آدمهای توی پارک را با حرکات مضحک و سقوطهای آنچنانیم خندانده‌بودم و خب قدمی هم به سمت خودم برداشته بودم؛ امّا امید چندانی به بلدشدن دوچرخه‌سواری نداشتم. رسیدم خانه، برداشتم محض خاطر دلخوشی، آمار این تلاش ناموفقم را به "محمد درویش" نوشتم.

فردای آن روز پست شدم در صفحۀ اینستاگرامش و رشتۀ کار از دست رفت. فهمیدم پشت سر خستگی تاریخ است و اگر برگردم سنگ می‌شوم، فهمیدم که چاره‌ای جز بلدشدن و رفتن تا ته مقصد سبز پابه‌رکاب‌شدن ندارم.

تمرین بعدی را تا هفته بعدی به تعویق انداختم و جمعه که رسید دوباره ترسان و لرزان، راهی شدم.

این بار پسرکم هم آمد. روحِ نواز شاد! یادگرفته‌بودم که قدّ آدم باید با دوچرخه‌اش نسبت معقولی داشته‌باشد تا موقع توقف پایش به زمین برسد طبیعتاً! پسرک با "فردین"یتی ویژه، لاستیک دوچرخۀ خودش را برایم باد کرد و به کوچه آورد. ترسمان ریخته‌بود و تصمیم‌گرفتیم این بار اسباب شادمانی همسایه‌های خودمان را فراهم کنیم!

دوباره شروع کردم به رکاب زدن! همسرم یادگیری تقویتی بلد است و این که در یادگیرهای مهارتی، مربی نباید مداخلۀ چندانی داشته‌باشد؛ فقط حضور و حمایت و تسهیلگری. امّا پسرک، استاد استخراج قواعد و قوانین و شکار استثناهاست و معتقد بود شیوۀ پدر برای کودکان خوبست نه برای یک آدم بزرگ که ذهنش پر از قانونها و شیوه‌هاست. شوالیه‌هایم درحالیکه سر برتری روشهایشان با هم جر و بحث می‌کردند پشت سرم می‌دویدند و من پا می‌زدم و پا می‌زدم و یکباره صدای پسرک به خودم آورد که: مامان! خودت داری می‌ری!

باورم نمی‌شد، آنها ایستاده‌بودند و من شیهه‌کشان رکاب می‌زدم.

خلاصه که در مسیر یادگرفتن قرار گرفتم؛ البته هنوز در مرحلۀ راه‌افتادن و توقّف‌کردن، مایۀ شادمانی تماشاگران را فراهم می‌کنم؛ امّا دست‌کم طلسم نواز را شکستم! (یادم باشد خبرش کنم دوچرخۀ بزرگتری برای پدرش تهیه کند!)

 

 

منبع عکس: وب سایت طرفداری: http://yon.ir/3VwZ3 

 

***

پی‌نوشت: اگر خواستید باکستر را بشناسید اینجا را کلیک کنید؛ اما به این قسمت از توصیفش وقعی ننهید: "باکستر می توانست از اتفاق وحشتناکی که در قلعه حیوانات در شرف وقوع بود ، جلوگیری کند ، اما چنان سرش به کارش گرم بود که وقتی از تغییرات مزرعه با خبر شد و تصمیم گرفت کاری انجام دهد ، دیگر دیر شده بود و حیوانات مزرعه او را به یک کارخانه کنسرو سازی فروخته بودند. " من که چند بار قلعۀ حیوانات را خوانده‌ام و چیزی از کاری که می‌توانست و نکرد، یادم نیست! 

 

 

 

 

 

 

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۰/۳۰
نجمه عزیزی

نظرات (۱۱)

بعد اینهمه وقت! خسه نباشی :)

۳۰ دی ۹۶ ، ۱۲:۴۲ علی حسین‌زاده
باکستر ساده‌دل بیچاره.
پاسخ:
با من که نبودی احیانا؟  :)
۳۰ دی ۹۶ ، ۱۳:۵۷ علی حسین‌زاده
من چنین جسارتی نکردم. 
قعله حیوانات را سالها پیش خواندم و از تمام شخصیتهای آن باکستر بسیار روشنتر از سایرین در ذهنم جای گرفته است. فی المثل اصلا به خاطر ندارم بنجامین که بود و چه کرد.
گرچه از متن شما هویداست که باکستر ساده‌دل و بیچاره بودن در برخی شرایط اصلا هم بد نیست. 
پاسخ:
این متن در دفاع از باکستر و باکستریت بود آقای حسین زاده عزیز!
توصیف قشنگی بود . 
سلااام قهرمان. نویسنده ی پر شوری که در شروع پنجمین دهه ی زندگی پا به رکاب دوچرخه  شده ، به جای نوشتن "به نظر من ضرورتی حیاتی است که نویسنده‌ها هرچه زودتر یک موجود دیگر خلق کنند"خودش دست به کار می شود و خلق می کند...
پاسخ:
سلام یاور همیشه!  
سلام. چه خوبه این متن .  قلم شما خیلی گیرا ست.
پاسخ:
ممنون از لطفتون
این یه دستوره.در اولین فرصت فیلم گری (خاکستری) رو ببین.
باکسترها قهرمان های فیلمن...


پاسخ:
ماجراشو خوندم  باور کن طاقت دیدنش ندارم خیلی دوز دردش زیاد بود... من الآن پوستم کنده‌س!
سلام خانم مهندس
خوش به حالتون با این شجاعت ...منم دلم خواست به کاری که همیشه آرزو داشتم یاد بگیرم ، بپردازم. احسنت به این جرات و جسارت
پاسخ:
سلام فروغ جان! احساس استیصال از شجاعت زورش بیشتره! یه همراه پایه کنارت باشه حله!‌فقط زانو بند یادت نره خیلی نامرده زخم زانو!
مدتی هست که مشکلات متعددی برام پیش اومده و باعث شده سایه شوم افسردگی رو تا حدود زیادی بالای سرم حس کنم. خواستم یه تشکر ویژه بکنم که با این پی نوشت باعث شدید نظرم ۱۸۰ درجه در مورد باکستر تغییر کنه و افسردگی این روزهای من بیش از پیش بشه ;)

ضمنا منظور از اون نقل قول اینه که اگه باکستر آن همه فداکاری نمی کرد و کمی فکر میکرد و حتی اگه مثل بقیه رفتار می کرد، خوک ها انقدر قدرت نمی گرفتند. واقعا تنها دلیلی که خوک ها تونستن سیستم رو جا بندازن و هرکاری خواستن بکنن همین فداکاری های باکستر بود که باعث میشد سیستم لنگ لنگان ادامه بده.

من که لازم شد دوباره مزرعه حیوانات رو بخونم و هرجا به اون شعار معروف باکستر رسیدم، چند لحظه به این فکر کنم که اگر باکستر الان تصمیم گرفته بود که کار نکنه چه اتفاقی می افتاد؟

پاسخ:
از اون مدل حرفهایی زدی که رفقای تحریمی میزنن. البته در چند روز اخیر من هم واقعا دارم بهش فکر میکنم و چه بسا به آنها بپیوندم...  اگر بفهمم هیچ کاری نکردن و چه کاری نکردن حتی یک اپسیلون عرصه را بر خوکها تنگ کند حتما انجامش میدم.  
البته منظور من سیاسی نبود. کلی گفتم. تو هر سیستمی وضعیت همینه.
میخواد سیستم خانواده باشه، میخواد سیستم دوستان باشه. میخواد سیستم فامیل باشه. یا توی کار و شرکت.

هر سیستمی برای اینکه موفق باشه باید همه اعضا کارشون رو درست انجام بدن. اگه قرار باشه باکستر همه کارهارو بکنه که نمیشه. منم همیشه فکر میکردم باکستر خیلی خوبه، سعی میکردم مثل اون بی توجه باشم و کار خودم رو بکنم به این امید که یه روزی همه چی درست بشه. حالا از تابستون احدی از فامیل رو ندیدم، یکی دو ماه هست که از خانواده کندم و مستقل شدم. تقریبا با تمام دوستان هم قطع رابطه کردم و هربار زنگ میزنن می پیچونم. یکی دو هفته ای هست که شرکت نرفتم. شاید اصن تا خود عید توی جاده رانندگی کنم و دنیا رو ببینم. بزنم سمت ارمنستان و بعد هم ترکیه. بعدش تصمیم بگیرم که شاید برگردم به شرکت، شاید هم سهامم رو بفروشم به شریکا. ببینم چی میشه هنو تصمیم نگرفتم.

نجمه جان واقعا خسته شدم. حتی کسی رو ندارم که باهاش کمی درد دل کنم و روی شونه هاش گریه کنم و خودم رو سبک کنم. همش هم فقط به این خاطره که باکستر درونم همیشه توی گوشم زمزمه میکرد که خودم باید کارمو درست انجام بدم و آدم خوبی باشم نه مثل بقیه. بارها به من گفته بودن چرا انقدر جون میکنی برای مال دنیا، همیشه میگفتم اگه یه عده تو دنیا جون نمی کندن الان سوار گاری می شدیم و با آتیش پیام میفرستادیم برای همدیگه. الان میبینم واقعا نمیشه. باکستر بودن سخته. شاید هم اشتباه.
۰۸ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۱۴ حسین عمرانی
ممنون مطلب زیبایی بود .

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی