گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
پنجشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۷، ۱۱:۱۸ ق.ظ

با ما از دینت سخن بگو (1)

یک نفر از من خواسته درباره دین و آخرت و این قبیل چیزها نظرم را بگویم. کنجکاوانه و تفننی و... هم نپرسیده؛ یکجور اورژانسی و دوایی که گویی لنگ پاسخ است و به قول یزدیها دستش لای در!

از شما چه پنهان من هم احساس خود "پیامبر جبران" پنداری بهم دست داد و نوشتم! به کار بحران او بعید است که بیاید ولی خودم نوشتن این درونیاتم را دوست داشتم. هرچند این قبیل خوداظهاریها در جامعه ما کار معقول و خردمندانه‌ای نیست.

***

راهی برای فهمیدن حقانیت دین بلد نیستم؛ امّا فکر میکنم هر آدمی می‌تواند به نزدیکترین چیزی که از اجدادش می‌رسد تکیه کند و فهم دینش را از همانجا شروع کند. شاید دنباله‌روی غیرخلّاقانه‌ای به نظر برسد امّا جواب می‌دهد؛ دست کم اگر فکر کنی آستانه‌ای میخواهی که دست بیندازی و خود را بالا بکشی و افقی را ببینی جواب می‌دهد.

همه جزئیات مکتوب آسمانی برایم بی‌حاشیه و پذیرفتنی نیست؛ امّا خیلی از آنها را زیبا می‌بینم. روزگاری بود که مقدار خیلی بیشتری از آن را زیبا می‌دیدم و روزگار خوشی بود...کتاب را می‌گشودم و جواب می‌گرفتم. روزگار خوشی بود! بارها از خدا خواسته‌ام که اگر با چیزهای اساسی‌ای که سفارش داده‌ام تداخلی ندارد گشودگی روحم را بازگرداند و مدّت زمان قابل توجهیست که منتظرم!

صحبت از خدا شد. خود خود خدا را هیچگاه نتوانسته‌ام باور نکنم. برایم مثل مایع شفاف بیکرانیست که آنقدر بی قید و شرط، طعم و حال روحم را به سوپ زندگی اضافه می‌کند که نمیتوانم به امکان نبودن یا ناقص بودنش فکر کنم. آنقدر هست و خودش را بیان می‌کند که بیشتر از همۀ آفریده‌هایش مرا از خودم و قدرت و آزادیم می‌ترساند! آنقدر هست که گاهی با دست خودش کفر مرا در میاورد تا رویش را بپوشانم و سنکوب نکنم! لذا اگرچه بلد نیستم برایت اثبات کنم امّا هست.

به حساب و کتاب فردا خیلی فکر نمیکنم؛ یعنی آنقدر که وجود بازتاب و بازخورد در حال را باور و تجربه کرده‌ام دیگر خیلی ضرورتی به وقت‌گذاشتن روی اینکه " آیا هست یا نیست؟" نمی‌بینم؛ درواقع بودن یا نبودنش خیلی تأثیر محسوس روی تصمیمهایم ندارد.

البته در حوزۀ نیازردن هیچ ساحتی از زندگی این باور خوب جواب می‌دهد امّا پای آیینها و فرایض که پیش میاید ماجرا فرق می‌کند؛ اینکه کاری خاص را به شکلی خاص انجام بدهی و آن را عبادت بنامی قبل از اینکه دو دو تا چهارتا و نگاه علی معلولی خواسته باشد ایمان می‌خواهد ایمان بی قید و شرط! خب اینجا دقیقا جاییست که می‌شود جفتک‌پرانی کرد و گفت: نع! نمخوام! اصلاٌ چرا به این شکل خاص؟ و خب جواب معقولی هم من نتوانسته‌ام برای این "یاغی درون" پیدا کنم؛

امّا چیزی که به آزمون و خطا در این چند صباح کشف کرده‌ام اینست که حرف زدن با آن موجودیت بیکرانی که در آن شناورم چیزی است از جنس شفا و موهبت و فرصتی است که از کف دادنش توجیهی ندارد؛ امّا چرا در یک قالب خاص؟

با هزار تصمیم آگاهانه انضباطی که در آن پیروز نبوده‌ام فهمیده‌ام که ارزش "باید"های غیرقابل مذاکره در پایبندی به "یک تصمیم خوب تکرار شونده" چقدر بالاست! پایبندی و وفا وجود آدم را هم شخم می‌زند و هم بارور می‌کند. صفایی در وفاست که آدم را میبرد و برنمیگرداند و اگر دل در گروی این قبیل رفتنها داشته‌باشی کدهای ژنتیکی نمازخوانت میتوانند یاریت کنند؛ یاریت کنند که به آن آئین و تکرار آن پایبند و وفادار باشی!

می‌توانی با بهرۀ زیرکانه از همین ظرفیتهای موجود داد دل بستانی و فاش هیچکسی هم نشود!

همۀ اوراد عربی را میخوانی به شوق رسیدن به قنوت فارسی! (ماجرای باقالی‌پلو با ماهیچه در کارگاه زندگی شاد)

نگاهت را به آسمان نمی‌دوزی به همینجا همین روبرو؛ به دستهایت!

عزّ و چز نمیکنی جدّی نیستی اخم نکرده‌ای!

بحث نمی‌کنی! متقاعد نمیکنی!

دل میدهی و حرف می‌زنی به لهجۀ غلیظ خودت؛

 چشم تو چشم و از موضع برابر!

 موضع برابر یک شاه و یک گدا در بزم محبّت!

 کلماتت تازه تازه از دهانت بیرون می‌جهند!

نابترین خلاقانه‌ترین و ثبت نشده‌ترین محتوای خودت را در صمیمیت سیال فضا میپاشی و با حسّ عظیمی از شنیده‌شدن جان می‌گیری      

ادامه دارد...

 

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۱۰/۲۷
نجمه عزیزی

نظرات (۲)

۲۷ دی ۹۷ ، ۱۶:۴۰ امین آرامش
سلام نجمۀ مهربان
شدیدا مشتاق شنیدن ادامه‌اش هستم.
و البته که با تمام وجودم خوندم این پست رو.
احساس همذات‌پنداری میکنم باهات و انگار داشتم تاحدی داستان خودم رو میخوندم.
کاش از موضع یک مادر هم بنویسی در این مورد. ما "بایدهایی" رو قبول کردیم از نسل پیش. هرچند بعدتر دیدیم که به قول تو برخی جزییاتی که به اسم آسمان برامون نقل کردند، پذیرفتنی نیست. اون برخی رو نپذیرفتیم.
چه خوب گفتی: «روزگاری بود که مقدار خیلی بیشتری از آن را زیبا می‌دیدم و روزگار خوشی بود...»
چیزهایی رو میدونیم (یا فکر میکنیم میدونیم) که دیگه نمیتونیم اون خوشی رو تجربه کنیم، اما در نهایت دیدیم که آرامش ما در ارتباط با آسمان محقق میشه، بدون اون انگار چیزی کم داریم.
در نهایت شدیم شبیه این:
نه در مسجد گذارندم که رندم، نه در میخانه کاین خمار خواب است
حالا به نسل بعد چی بگیم؟
به دخترت چی گفتی؟
اگر مقدور بود از اینها هم برام بنویس.
البته که حرفها در این مورد زیاده و اینجا بیشتر از این نمیشه گفت.
شاید وقتی بیشتر در این مورد حرف زدیم.
ممنونم
امین 
پاسخ:
سلام و ممنون از ابراز لطفت امین عزیز!
از موضع مادر دست تسلیم من خیلی وقته که بالاست! هیچ کاری از دستمون برنمیاد جز اینکه خودمان را زندگی کنیم صاف و صادق . جز اظهار محبت و شفاف بودن با جهان در حد وسعمون (که خودش کلیه البته) راهکار دیگری بلد نیستم.  
کوچه تنگ میان میخانه و مسجد خیلی وقته که مأوای ما آوارگان است!
۲۸ دی ۹۷ ، ۱۲:۱۶ محسن زنگویی
خوشحالم که شروع کردی به نوشتن. قدری آرام گرفتم. ممنونم از بزرگواری و مهر و محبتت.
صبر می‌کنم تا حرفات تموم بشه و بعد اگه حرفی داشتم، بنویسم.
به نظرت الان که جزء از کل رو تموم کرده‌ام، در احوال فعلی کتاب پیامبرِ جبران را بخوانم؟
پی‌نوشت 1: خدا خیرم بده که به وبلاگت برگردوندمت :)
پی‌نوشت 2: برای امین:
خوبه تو هم حرفات رو در این باره بعد از اینکه صحبت‌های نجمه تموم شد بنویسی برام.
البته فضای وبلاگ خودت کاری شده و گمان نکنم چنین حرفایی در استراتژی محتوایت بگنجه. به خاطر همین با اجازه‌ی صاحب اینجا، این پست‌ها رو به اتاق نشیمن‌مون برای صحبت کردن حول این موضوع تبدیل کنیم و حرفات رو در قالب یه کامنت زیر آخرین پست از این سلسله نوشته‌ها، بنویس؛ البته اگه مایل بودی و صد البته با اجازه‌ی صاحب‌خانه.
سپاس
پاسخ:
به نظر من پیامبر هیچ تداخل دارویی نداره و بخصوص بعد اون زهرماری :)   خوندنش خوبه. اما کلا اونایی که زیاد خوندن و خوب هضم کردن میگن که اگر زیاد بخونید و خوب هضم کنید از همه چی یاد میگیرید. 

1- نه من بخیلم نه خدا حساب کتاب داره لذا خیرت بدهد!  ولی من قبلش برگشته بودم اما تو اولین کسی بودی که سر راه کمپ به خانه ملاقات کردم! 
2- موافقم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی