گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
دوشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۷، ۱۱:۴۷ ق.ظ

با ما از دینت سخن بگو (2)

قسمت اول این نوشته را اینجا بخوانید.

روزه را هم می‌گیرم با مهر! حتّی روزه‌های هفده ساعته و مردافکن تیرماه یزد را هم با اشتیاق میگیرم تا حال گرسنگان را درک کنم؛ حالشان را نه دردشان را! دردشان را اگر بلد باشم در حد وسع تسکین می‌دهم اما حال گرسنگی حالیست که بطور معمول به ندرت فرصت تماشایش را به خودم می‌دهم؛

 دنیای امروز از خالی و سکوت وحشت دارد و به سرعت آن را پرمی‌کند؛ امّا وقتی متعهد باشی به گرسنگی و تشنگی؛ وقتی سر قرار حاضر باشی که بنشینی کنارش از طلوع تا غروب، بدنت و روانت حرفهای تازه خواهد شنید، از خودت جلو می‌زنی و چیزهایی در مورد خودت می‌فهمی که بدون آن به افق فهمیدنش هم نمی‌رسیدی.

روزه‌شدن مزۀ زندگی را غلیظ می‌کند و طعم آن را شیرین!

این مدل باور هم با اسلوب دینداری خیلی جور نیست؛ دیندارن دوآتشه را بپرسی می‌گویند که: فقط و فقط باید برای خدا بگیری تا قبول باشد! امّا نپرس! من کماکان نقد را به نسیه ترجیح می‌دهم؛ هرچند این مشق صبوری خودبخود مرا نسبت به محتمل‌دانستن آنچه که هنوز در ظرف تجربه نگنجیده گشوده‌تر می‌کند.

هیچ رقمه نمی‌توانم خدا را علاف قبول‌کردن یا نکردن تصمیم و تجربۀ خودم فرض کنم. اصلاً تو جای او؛ چه چوری بیاید بگوید که قبول کرده یا نه؟ ؛ لابد متولیانش باید اعلام کنند که لابد هرجور فهمیدند و دلشان خواست می‌گویند! غیر از این هم مگر می‌توانند؟

نه من چنین ریسکی نمی‌کنم؛ ترجیح می‌دهم به قدر اشتها و ظرفیتم اوکی دادنش را بفهمم اما بدون ترجمه.

در شور لحظه‌ای که دهان بعد از ساعتها، لذت آب و غذا را در آغوش می‌کشد خود خدا حضور دارد بدون وکیل مدافع!

شوق این لذت است که شکوه می‌دهد به همۀ ساعتهای گرسنگی و بیحالی. طنین و تلألو می‌دهد به گوهرهای اِجلالیِ رسیده به این انبان خالی و به لبهای خشکی که چند لحظۀ آخر قبل اذان تکان تکان می‌خورد و بدون معذب بودن و بدون احساس پررویی و زیاده‌خواهی، پرده از راز و نیاز برمی‌دارد.

اینهمه حلوای نقد را تاخت بزنم با نسیه مبهم "رضای خدا" ؟

نمی‌زنم!

و امّا دیدگاهم در مورد حجاب احتمالا هم فمینیستها را می‌رنجاند و هم زاهدان سجاّده‌نشین را.

مادربزرگ ماماحیات (که مادربزرگ مادرم بود و بخاطرش دارم) از پیروان مکتب دوستداران آتش بود و شجرۀ مسلمانیم به حدود صد سال می‌رسد با اینحال احتمالاً مثل غالب تازه‌گرویده‌ها به یک آئین، از ترس ناخالص دیده‌شدن، خیلی پرضرب اسلام ورزیده‌ایم در این دو سه نسل!

هرچه بوده حالم اینست که چارقد روی سر انگار که به اندازۀ موهای زیرش واقعی و اجتناب‌ناپذیر به نظرم می‌رسد و موجّه می‌بینمش.

گاهی تلاش کرده‌ام که غبار عادت از چشم پاک کنم (که البته یحتمل با دست غبارآلودی که با دستمال غبارآلود پاک شده) و خالص ببینمش در حد وسع؛ امّا وسع، همیشه به همان نتیجه رسیده که وجود پوشش به عنوان فرصتِ ندیدن، برای فهم و هضم زیبایی، یک ضرورت است؛ ضرورت است تا دیدن، زنده بماند و نفس بکشد و نوشدن از یادش نرود!

نکته: سالیان مشق و مشاهدۀ معماری اقوام گوناگون مرا در درک این باور یاری داده‌است.

من با این سه بُعد معروف دینداری اینجوری همراهم؛ این همراهی ترکیبی است از احتیاط، واقع‌بینی و وفا که تا حالا همراهیم کرده‌است.

مدّتهاست که پنجره‌ها را بازگذاشته‌ام و دل و دین را سپرده‌ام دست رودخانه پرخروش زندگی تا گاه و ناگاه بیاید و بتازد و بشورد و ببرد هرچه که تاختنی و شستنی و بردنی است و فعلاً این سه تا جان نسبتاً سالم بدر برده‌اند!

***

نکته دیگری هم در سوال آن دوست بود که بعدها و تحت عنوانی دیگر درباره آن خواهم نوشت گیجی و دربدری اگر بگذارد.     





موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۱۱/۱۵
نجمه عزیزی

نظرات (۴)

مطلب شما رو خوندم
اینکه آدم از عبادت هاش و خودسازی ش تعریف جذاب و لذتبخشی داشته باشه خیلی خوبه.

این حرفتون هم جالب بود:
وجود پوشش به عنوان فرصتِ ندیدن، برای فهم و هضم زیبایی، یک ضرورت است؛ ضرورت است تا دیدن، زنده بماند و نفس بکشد و نوشدن از یادش نرود!

شما کتاب لذات فلسفه رو خوندین؟ اونجا یه فصلش حجاب و پوشش رو تحلیل کرده که خیلی جذاب و منطقی گفته :)
پاسخ:
ممنون! شرح ماوقع بود تقریباً... 

نخوانده‌ام. شاید بخوانم.
وبلاگتان شبیه دوران رونق وبلاگنویسی است :)
یادش بخیر اون دوران :)
پاسخ:
:)
۱۶ بهمن ۹۷ ، ۱۸:۴۷ محسن زنگویی
کتاب پیامبر را تمام کردم و این روزها مشغول خواندن کتاب "زندگی غربی شرقی من" نوشته‌ی آنه‌ماری شیمل هستم. ( http://yon.ir/JRfPv ) پس از این کتاب، سراغ کتاب‌های دیگرش می‌روم. احتمالاً "اندیشه‌های زرین مسلمانان" را بخوانم. ( http://yon.ir/y8TJo )
می‌خواهم بدانم کسی که اونور زندگی کرده در مورد دین و مسلک اینوریا جستجو کرده چطور نگاهی داره. البته نمی‌دانم زمانه‌ای که این نویسنده در آن زندگی کرده، با زمانه‌ی امروز قابل قیاس هست یا نه؟
ولی به هر حال تمایلی به خواندن سخنان اینوری‌ها که سال‌ها به طرق مختلف در گوشم خوانده‌اند، ندارم.
همون‌طور که گفتی، منم در حال حاضر "پنجره‌ها را بازگذاشته‌ام و دل و دین را سپرده‌ام دست رودخانه پرخروش زندگی تا گاه و ناگاه بیاید و بتازد و بشورد و ببرد هرچه که تاختنی و شستنی و بردنی است". تاکنون نیز چیزهایی رو با خودش برده است.
اما نکند این رودخانه‌ی پرخروش پنجره‌ها را نیز با خودش ببرد که در آینده نتوان آن‌ها را بست؟
نمی‌دانم این ترس از آینده از کجا می‌آید. همین ترس از آینده بارها باعث شده کاری را که مایل بوده‌ام انجام دهم، انجام ندهم؛ یا حرفی را که مایل بوده‌ام بگویم، نگویم.
از این انجام ندادن‌ها و نگفتن‌ها گاهی پشیمان شده‌ام، گاهی حسرت خورده‌ام و گاهی نیز خوشحال و خرسند گشته‌ام.

‌در آخر از گیجی و دربدری گفتی. امیدوارم راهی برایش پیدا کنی.
راستش بارها شده بجای اینکه بگویم "انشالله چنان برایت شود." گفته‌ام "امیدوارم چنان برایت شود." یا "آرزو می‌کنم چنان شود."
می‌خوام بگم برای انشالله گفتن هم استخاره می‌کنم!
این هم از همان ترس از آینده و از دو دوتا چهارتاهایی که در ذهنم می‌تازند، می‌آید.
پاسخ:
اوووه...باریکلا بخون داداش! همه چیزای خوبو بخون و از هیچیم نترس! از ترسم نترس. دنیا امنه! روی این حرف حساب کن
عالی بود
سپاس

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی