گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
سه شنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۸، ۰۹:۵۶ ب.ظ

غم دختر بودن

از صبح غمی روی دلم بود سنگین و نگفتنی!

چهارمین عمه چهارمین پسرش را زاییده بود و خوشحالی ننه خدیج به قدری غلیظ و عمیق و وسیع بود که دودش همه فضای خانه را گرفته بود از کف تا سقف.

خدابیامرز در این فقره حرف دل و زبانش یکی بود: پسر دوست داشت.

آن روز کذا، غوغای این دوست داشتن جوری آوار شده بود که غم دختربودن روی دل نوجوانم بد سنگینی میکرد.

بعد رفتیم باغ، هنوز آب و آبادانی افسانه نشده بود. موقع برگشت سر جوی پرخروشی ایستاده بودیم برای دست و رو شستن. یک ماشین خارجی قدیمی (اون موقع قدیمی نبود طبیعتا) یشمی شیک چند متر آنورتر ایستاده بود و چند پسر جوان پیاده شده به هم آب میپاشیدند و قاه قاه میخندیدند.

پر شدم از حسرت و آرزو! چشمم برق زد: ای خدا! بشه یک روزی با رفقا بریم سر جوی آبی و قاه قاه بخندیم؟ نشستم دستم را به آب زدم، اشکم یواشکی چکید توی جو. مادرم نهیب زد که: بریم دیگه!

بنده خدا آن برق و آن اشک را جوری تعبیر کرده بود که نباید.

عصر رفتیم بیمارستان برای دیدن نوزاد؛ از ماشین پیاده نشدم بدون شرح بدون توضیح؛ یک مبارزه مدنی با آنچه که درست نمیدانستم چیست!

عصبانی شدند داد زدند! به این چیزها عادت نداشتیم نه من نه خانواده‌ام! از اساس بچه‌ای اهل ستیز نبودم، نوجوانی بودم برساخته شعر و نقاشی و فروغ و شریعتی و نوشتن و خیال و خیال و خیال و از اساس، دمپر دعوا و عصبانیت کسی ظاهر نمیشدم، اما آن روز داغ و پر لهیب تابستانی چیز دیگری بود... داشتم میسوختم از حسی که شبیه حسادت بود اما خودش نبود.

مسخره‌تر از این میشد که از طفل یکی دوروزه دلخور باشم؟ بودم اما؛ از خود خودش نه اما از وجودش که بهانه شده بود تا بفهمم و لمس کنم که جنس دوم هستم و در متن یک فرهنگ نابالغ زن ستیز زندگی میکنم.

آنقدر بی مطالعه و پرت و خاطره نشنیده نبودم که نفهمم اوضاع خیلی بهتر از گذشته شده و سرعت بهبود هم بد نیست؛ اما در شرایطی نبودم که منحنی رشد بتواند حالم را خوب کند.

افتاده بودم در دایره بسته دل سوزاندن برای خود و خاطرات اجحاف، پر ضرب و زور جلوی چشمم رژه میرفتند.

غروب جانکاه جمعه هم رسید با فیلم کمال الملک و صحنه با ولع غذا خوردن متهم بیگناه، ضیافت اندوهم کامل شد.

ماه شب که بالا آمد بلند شدم ایستادم و قسم خوردم که با همه مردم شهر زیر باران بروم. با همه مردم شهر و با همه‌ی پیکر این فرهنگ عبوس و تاربسته.

نه! اتفاقی نبود! آن اپلها که دوتا دوتا سر شانه‌هایمان میگذاشتیم ابدا اتفاقی و بی ربط نبود!

زندگی کردن هویت شخصی برای ما دختران دهه شصت و هفتاد شانه‌هایی مردانه میخواست و عزمی جزم.

 

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۸/۰۶/۰۵
نجمه عزیزی

نظرات (۳)

خیلی قشنگ بود خانم عزیزی...

از دلتون برامده بود :)

پاسخ:
دلت آباد پرنیان جان! فردا و البته امروز مال شماهاس

سلام نجمه جان،

 

حس‌ این نوشته خیلی برام قابل درک بود، من هم در سال‌های کودکی و نوجوانی همچین خاطراتی داشتم و البته خوشایند نبود.

 

امیدوارم نسل‌های بعد از ما تجربه متفاوتی داشته باشند.

پاسخ:
سلام بانوی بی زباله پاکیزه! منم امیدوارم
۰۷ شهریور ۹۸ ، ۲۲:۲۵ علی حسین‌زاده

بدی این فرهنگ این بود (و هست) که طرف مقابل هم چندان خوش‌بحالش نبود. هر دو سمت می‌سوختند. ما هم همیشه زیر این فشار بودیم که ثابت کنیم لیاقتش را داریم...

چه می‌دانم...

پاسخ:
در فضای فرصتهای نابرابر حال عموم مردم بده مگر اونایی که با تمام قوا روی خودشون حساب میکنن و هیچ انتظاری از محیط ندارن؛ که ما نبودیم البته

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی