گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
يكشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۴، ۰۸:۴۵ ق.ظ

شعر اشاره...


محصول زلالی 19 سالگی

*****

با یک اشاره دست مرا بال میکنی
در عمق خواب خاطره جنجال میکنی
تا جاده های امن یقین میبری مرا
تردید را شکسته لگدمال میکنی 
گودال میکنی وسط کوچه های ابر
روح مرا میانه آن چال میکنی
با دستهات فکر مرا چنگ میزنی
قابی عجیب بر تن تمثال میکنی

این چشم خواب خواه خطرترس خسته را
ناگاه اسیر آن خط و آن خال میکنی
فریاد میزنم که به من پس بده مرا
لبخند میزنی و مرا لال میکنی...


 

 


برچسب‌ها: شعرهای من
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۱ خرداد۱۳۹۳ساعت ۱۰:۳۲ قبل از ظهر توسط سایه 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۴ ، ۰۸:۴۵
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۴، ۰۸:۴۴ ق.ظ

از انحصار طلبی تا وفا...




هیچکی مثل شهریار کوچولو

خطر انحصارطلبی را برای من آشکار نکرد

خطری که راوی قصه رویه همیشگیش را به خاطرش کنار میذاره

و مستقیم نصیحت میکنه که:

 بچه ها هوای بائوباب ها را داشته باشید...

بائوباب ها ناغافل همه سیاره را میگیرند و متلاشیش میکنن

و شهریار کوچولو با همه لطف و نازک خیالیش

 هر روز صبح

 اونها و حتی از ترسش ،علفهای ناشناخته دیگه رو

 ریشه کن میکنه   

شهریار کوچولو به همین مقدار کفایت نمیکنه

از یه سمت دیگه و از یک دریچه دیگر نیز

به انحصارطلبی نگاه میکنه

از سمت مثبتش...

 از اون سمتی که معنیش میشه وفای به گل سرخش

اونقدر رها هست

که وقتی دلش پر زد برای هوای تازه

آویزون پرنده ها به سمت ناکجا بره

اونقدر زیبا بین هست

که پنج هزار گل سرخ را وسط گلستان ببینه

و داد بزنه: خوشگلید!

اونقدر اهل ریسک هست

که اهلی روباه وخلبان بشه 

و در نهایت

 اونقدر آزاد هست

که بلد باشه

وسط همه این لذتهای عمیق

قشنگی و لذت  دیگرگونه  وفا را

کشف کنه

اشکای روباهو جاری کنه

زخم اندوهی عمیق را برای همیشه در قلب خلبان بکاره

و برگرده پیش گل سرخش

گل سرخی که

پای غر زدنا و خالی بندیهای عاشقانه اش

و پای بغ کردنها و هیچی نگفتناش

نشسته...

گل سرخی که مراقبش بوده

گل سرخی که تا عمر داره مسئولشه

***

کی میدونه

چرا قشنگی طلوع و غروب

به اندازه خسوف و کسوف و طوفان و رعد وبرق

 میخکوبم نمیکنه

خود خدا هم قبول کرده که

یکبارگی

آیه تکان دهنده تریست

که خواسته برای هر قیام طلوع و غروب،

یک بار خم شوم

و هنگام آیات رعد و طوفان و...پنج بار

*** 





+ نوشته شده در جمعه ۲۳ خرداد۱۳۹۳ساعت ۶:۵۴ 
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۴ ، ۰۸:۴۴
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۴، ۰۸:۴۲ ق.ظ

شعر بت شکن...




آرام و با وقار

بیرحم و بیقرار

میگشت و میشکست

میگشت و میشکست

در انزوای بتکده ای خاموش

آئینه دیده بود...

 

 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۴ ، ۰۸:۴۲
نجمه عزیزی


همایش فارغ التحصیلا بود...

پرت شده بودم توی اون روزای دور

 هفده سال پیش ، اون شب شعر کذایی  

هی شعرای ناب میخوندم  اما یار نبود.  

نبودنش،

 .اون همه مخاطب و تحسین و شور و شوقو می پوشوند.

وقتی بعدش دوستم گفت، یه جایی تنها گوش می داده،

...کل حال و هوای شب شعر، برایم عوض شد

بیست و یک ساله ی کوچولوی بینوا،

 هی شعرای نابو مرور میکرد،

و از تصور متاثر شدن روح حساس یار مغرور،

مث احمقا ضعف میکرد، میفتاد کف اتاق...

*** 

عاشق کسی شده بودم که باور چندانی بهش نداشتم،

عاشق چهره و صداش شده بودم و تازگیها تنها شعر گوش دادنش،

برای من، با اون چادر سیاه و اون زندگی زاهدانه

 خیلی افت داشت خیلی درد داشت

رودست خورده بودم،

اصلا نمیفهمیدم چی شده بود،

چطور از اون همه خط قرمز و حد و مرز رد شده بود که من نفهمیده بودم..؟

چطور فرصت نداده بود که بگم:‌ نه! من تو رو قبول ندارم، نمی پسندم...؟

ناغافل و یک جور مضحک بی معنیی بهش مبتلا شده بودم،

 یه دفعه چشم وا کردم دیدم 

بین بهشتی دست نیافتنی و جهنمی تحمل نشدنی رها شده ام،

سرگردان،

مثل گنجشکی مچاله در باران

هی روزه میگرفتم، گرسنگی زلالم می کرد،

حالمو خوش میکرد،

با حال دلم هم فاز میشدم،

دعای کمیلو مزمزه میکردم و زار میزدم

آخه خدا چرا من؟

این چه تمنایی است که نیست؟

کسی را بخواهی که نخواهی؟

آرزویی داشته باشی که از آن گریزان باشی؟

که بترسی بفهمد و کار از کار بگذرد؟

مهر و سجاده هم قاطی کرده بود!

رویام این بود که منو خواسته باشه و بگم : نه برو گم شو

بیست و یک سالگی بود دیگه...ما هم یه مدلش بودیم

شوق تجلی شعله می کشید توی وجودم 

و من هی توی چادرم بیشتر فرو میرفتم،

بیشتر و بیشتر و بیشتر.

چادرم چقدر مهربون بود، چقدر امن...

مرامم دلبری نبود،

شوقمو می بردم سر میز آتلیه می کاشتم توی پوستی،

پوستی بلد بود از روحم عبور کنه،

بلد بود همه تناقضاتو حل کنه،

بلد بود بفهمه عاشق یه تصویر بودن یعنی چی...

پوستی بهتر از گرسنگی و دعا و سجاده، 

حالم را ترجمه میکرد میگذاشت جلوی استاد

پوستی مجال میداد،

 که هاله غرور و قداست را،

 دور چشم و زبانم بپیچم،

 و درونمو،

 جوری جاری کنم تو دستاش، که خودمم نشناسمش

***

گذشت 

نزدیکای فارغ التحصیلیش بود،

یک بار به بهانه ای زنگ زده بود دانشکده.

 با خودم گفتم: ببین تموم شد،

داره میره! چه غلطی میخوای بکنی؟

یه کم مهربون شو،‌ خدا درک می کنه!

به شکل بی رحمانه ای یادم مونده که چقدر مهربون شدم،

حتی خندیدم!

می خواست از فلان همایش خبر بگیره و گرفت.

رفتم همایش،

اونم اومده بود.

با زنش اومده بود، کره خر،

انگار نه انگار باید علم غیب می داشت

 و باید صبر می کرد، تا من بهش نه بگم

توی دفترم بارها و بارها نوشتم:

یه سطل آب یخ می خوام، که تا سینه برم توش،

از نوشتنش سیر نمی شدم.

دیگه تموم شد،

پرونده رو بستم،

دلباختگی را مثل یک شعله کوچک ناب،

گذاشتم توی حباب خودش،

یک گوشه دنج دلم،

جایی که دستش به هیچ یک از عزیزانم نرسد و الحق که نرسید.

*** 

همایش فارغ التحصیلا،

 یار هم اومده بود.

چادرم را طوفان برده بود،

غرور و تقدسی هم در بساط نداشتم،

رفتم جلو، گفتم:‌ ببخشید شما؟

قاه قاه خندید...

خدایا!

زندگی با بولدوزر از روش رد شده بود.

جوان زیبای رعنای آرمانگرا،

میانسال کچل چاق دنیا زده ای شده بود،

 

زیر پام خالی شد، 

باد اومد، 

حبابه شکست،

شعله هه پتی کرد و خاموش شد،

انگار هیچوقت نبود.

عشق من، که خودشم میدونست از پی رنگی بود،

همونجا دود شد رفت هوا!

یادم اومد که،

اونموقعها 

هر وقت از دور میومد،

همه محیط دور و برش مرتعش میشد،

نمی تونستم درست ببینمش،

یه وقتایی هم هوا صاف بود اما سریع از حافظه تصویریم پاک میشد...

منصفانه نبود که اصلا سهم من نبود،

حتی سهم چشمهایم و حتی خیال و تصورم!

 حالا که نسیم بهشت از وسط درختای پارک هفتم تیر می وزید و از قلبم عبور میکرد،

حالا که خنک خنک شده بودم،

غبارها و ارتعاشها و جلوه های ویژه هم فرو نشسته بود،

صورتش پیدای پیدا بود،

واضح و روشن و غریبه!

***

حالم خوش شده چند روزه،

انگار عشق همه وجودمو گرفته،

اونم درست همزمان با نابودی بهانه اش.

معشوق مضمحل شده، اما عشق، 

مث پروانه ای زیبا و ابدی متولد شده

پروانه ای که پیله پیرش را شکافته و پرواز میکند.

قبلنا می گفتم: شهریار شکر اضافی خورد،

مگه میشه آخه؟  که گفت : از عشق تو رد شده ام به خود عشق رسیده ام

اما فهمیدم میشه، شهریارا! بد گفتم ببخش!

 

حالم خوش شده چند روزه،

مثل قدیما،

مثل جوونی، دوباره شعر میگم،

دوباره با نماز روزه حال میکنم،

… روحم نازک شده انگار

کاش برنگردم...حالم خوش شده چند روزه

 

خرداد 93 

 

 

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۴ ، ۰۸:۰۰
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۴، ۰۸:۰۶ ق.ظ

کینه ای شورانگیز!

نوجوان که بودم. عادت کرده بودم به متوسط بودن و دیده نشدن ... 

غرق بودم در عوالم خودم، عاشق شعر و تاریخ و ریاضیات بودم

و یک روز در عنفوان 15 سالگی در جایی و لحظه ای که خوب به یادش دارم

نشستم و اولین شعر خودم را سرودم،

خیلی زود در حالی که هنوز خودم هم خودم را به عنوان شاعر، باور نکرده بودم

در جشنواره دانش آموزی شهر و استانمان اول شدم.

جو خانه و دبیرستان خیلی مشوق این توانمندی نبود

و مدام این پیام از خانه و مدرسه و حتی از اندرون خودم بهم مخابره میشد که:

در همه لحظه هایی که تو غرق گل و بلبل هستی

 بقیه دارند تست میزنند و به قلمرو پیروزیشان نزدیک میشوند!

با این حال مزه اول شدن و درخشیدن را چشیده بودم 

و حال وهوایم عوض شده بود.

 توی مدرسه  با درسهایی که دوست داشتم خوش بودم

و از کنار زیست شناسی و فیزیک، شیمی هم 

یک جوری با احتیاط رد می شدم!

اما به مصیبت تازه ای دچار شده بودم به نام "زبان برنامه نویسی کامپیوتر"

 که اون موقع فقط تو مدرسه ما ارائه میشد.

سر کلاس بیسیک به اندازه هویج هم نمی فهمیدم!

انگار به زبان گینه بیسائو حرف میزد معلم،

اصلا نمیفهمیدم چه چیزی را چطوری باید یاد بگیرم

اصلا نمیفهمیدم چه چیزی را نمیفهمم،

فرقی هم نمیکرد چون هیچ چیز را نمیفهمیدم!

اوضاع بی ریخت بود!

 حالا که مزه اول شدن را چشیده بودم،

 طاقت آخر شدن نداشتم.

چند جلسه گذشت،

 یه روز بعد از کلاس

 دنبال سر معلم راه افتادم و مشکلم را بهش گفتم...

کمی براندازم کرد و با نگاهی تحقیرآمیز گفت:

 تو که تو کار شعر و ادبی چه کار به کامپیوتر داری؟!

سوال و استدلال بیربط و مضحکش دلم را بدجوری شکست،

بهم برخورد خشمگین شدم گیج شدم...

اصلا نمیتونم بگم چه ام شد ولی در یک چیز شک نداشتم: باید یادش بگیرم!

اما آخه چه جوری؟

کائنات زودتر از من دست به کار شد(انگار قدیما که مردم کمتر میشناختنش و در موردش کمتر حرف زده میشد سریعتر عمل میکرد!)

داییم که دانشجوی شریف بود اومده بود تعطیلات

و یک کتاب بزرگ قطورآ موزش زبان بیسیک برایم آورده بود،

عصبانی و گیج و دلخور و خشمگین و مصمم نشستم بغل دستش...

خیلی زود افتادم رو دور

 و فهمیدم که دانشیست از جنس ریاضی

و میتونم دوستش داشته باشم.

امتحان را دادیم،

صبح اول وقت دختر معلم که همکلاسیم هم بود

 و دختری بود زلال و مهربان

اومد پیشم و بهم خبر داد که نمره ماکسیمم کلاس شده ام،

پیش بینی میکردم که نمره خوبی بیارم اما نه در این حد!

از تیزهوشا و شاگرد اولا و المپیادیا رد شده بودم و رفته بودم بالا!

اونقدر خوشحال بودم که چهره سرد و حتی دلخور معلم نتونست خیلی حالم را بگیرد.

 

هیچ وقت نفهمیدم او را یاد چه و که مینداختم و مشکلش با من چه بود اما هدیه گرانبهایی به من داد:


خشم، دلخوری، اندوه و پریشانی را میتوانی هیزم اجاقت کنی اگر دیگ تصمیم را بار گذاشته باشی!



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۴ ، ۰۸:۰۶
نجمه عزیزی