گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
دوشنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۴، ۰۸:۱۴ ق.ظ

از دلبری تا دلدادگی...


لحظه هایم دو حالند

حال جویایی

و حال جسته شدن...

حال جسته شدن حال خوشی است

وقتی از راه میرسد

وقتی احساس میکنم

مطلوبم، محبوبم، مورد تاییدم، پاسخم

شهریار دو عالمم انگار

محملش هر چه میخواهد باشد

برق چشمهای پسرکم که غذایم را پسندیده

جمعه به مکتب آمدن شاگردم

تحسین اشک در چشم معلمم

حتی جملات یواشکی خواننده ای رو به زوال در صفحه ام...

هر چه که باشد

کشته آن لحظه هایی هستم که

احساس میکنم دلی را تکان داده ام.

اعتراف سختی است پز دادن هم ندارد،

اما واقعیت است.

دلبری، ارثیه ننه حوا ست 

و همه دختران زمین،

کم و بیش،

مزه شیطنت آمیز و شیرینش را چشیده اند...

اما حال دوم 

حال جویایی است،

آن لحظه که حس میکنم، 

طالبم، تشنه ام، پرسشم،

مفلس دوعالمم انگار...

محملش هر چه میخواهد باشد،

هماهنگی دست و موی و روی و عطر سرو خانگیم،

شگفتی پاسخ معلمم،

زیبایی پرسش شاگردم،

به قاعده بودن فواره و پنجره و مداد و پوستی و "پیام نسیم"

"کاج های زیادی بلند

 زاغ های زیادی سیاه

آسمان به اندازه آبی

سنگچین ها تماشا تجرد

 کوچه باغ فرارفته تا هیچ"

هر چه که باشد،

یک چیزش مشترک است،

 و آن این که،

با تمام وجود حس می کنم ناتمامم،

و باقیم نیست،

اما رایحه ای از آن می وزد بر حیاتم...

زنده آن لحظه هایی هستم

که دلم تکان میخورد!

من این درویشی را به آن توانگری، 

صد البته که ترجیح میدهم.

زنجیر جستجو را به تاج معشوقی بر میگزینم،

 آن تاج هرچند،

شهامت میدهد و قدرت،

اما دولت مستعجل است،

چون نهایت آن "من"م!

"من"ی که از ناتمامیش باخبرم!

و این از شکوه ماجرا بیرحمانه میکاهد...

در لحظه های تاجوری،

گستره سلطنتم را سیر میکنم! 

و صفا میکنم!

هرچقدر هم که حقیر و کوچک باشد.

در چنین لحظه هایی

هشیارم

راضیم  

سرخ رویم

اما درونم خالیست

اما آن زنجیر

اگرچه پوستم را میکند

اما مرا عبور میدهد

فرا میکند از من...

مرا به شعاعی بزرگتر از خودم

به مهمانی کرانه بی حد خودم می برد...

در چنین لحظه هایی 

می نویسم

می سرایم 

طرح می کشم

یک رگم هشیار نمی ماند

ناراضیم 

ناتمامم

زرد رویم

اما درونم سرشار است

 

ای تقسیم کننده روزی

لذت لحظه های تاجوری را از من دریغ نکن!

اما 

سکان لحظه هایم را به احوال زنجیریم بده!

به حق این خورشید در حال طلوع

 

پانوشت مهم:

 

ای همه دوستان من!

اعم از خاموش و روشن...

به هر کیش و مسلکی هستید و صد البته عزیزان لامذهب

به حق نان و نمک این سفره مجازی 

این هفته برایم آرزوی همت و توفیق کنید

دو نوشته نیمه تمام دارم که دنیا و آخرتم بدجور به آن گره خورده و لنگ یک هفته تمرکز و دل یک دله کردن است

این هفته زنجیریم و در کار تکمیل و نقطه پایان... اگر این حوالی پیدا شدم حق تیر دارید   

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۰ تیر۱۳۹۳ساعت ۴:۴۴ قبل از ظهر توسط سایه
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۴ ، ۰۸:۱۴
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۴، ۰۸:۱۳ ق.ظ

خدایا

باز هم حافظه دوستی قدیمی به فریاد رسید 

و این شعر را باز جستم..

گمانم توی حیاط پشتی دبیرستان زمزمه اش میکردم

 

خدایا رهایم مکن بی تو سردم

جدا از درخت تو یک برگ زردم

نمیپرسی از من که ایام عسرت

چه کردم در آتش در آتش چه کردم؟

جدا از تو هیچم اگر هم که باشم

کویری پر از خالیم،  کوه دردم

خدایا من از سایه ها در گریزم

شب و روز با سایه ها در نبردم

شب از ازدحام خودم مرده بودم

ولی دست گرم دعا زنده کردم

صدایم بزن تا حریم نگاهت

الهی الهی که دورت بگردم

 

 

 

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: شعرهای من
+ نوشته شده در دوشنبه ۹ تیر۱۳۹۳ساعت ۱۱:۵۴ قبل از ظهر توسط سایه
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۴ ، ۰۸:۱۳
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۴، ۰۸:۱۲ ق.ظ

مسجد جامع

رفته بودم مانتو نخی بخرم ...


 به زیر دلق ملمع ،کمندها داری....

که ساده میشودت دام و دانه بگذاری

مرا به خلسه سجاده آشنا کردی

به لطف ناب ترین آیه های معماری

به سحر آبی چشمت به دام افتادم

سرم به خاک و دلم در هوای دلداری

سرم به سجده و نبض زمین تپنده در آن

و امتداد خیالم در آسمان جاری

 طلوع راز حضورت کویر روحم را

شکوه یافتن چشمه  بود انگاری..

        

 


برچسب‌ها: شعرهای منمعمارانه های من
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۶ خرداد۱۳۹۳ساعت ۱۸:۴۰ بعد از ظهر توسط سایه |
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۴ ، ۰۸:۱۲
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۴، ۰۸:۴۵ ب.ظ

روی ماه خداوند را ببوس


تهران پر از دود و دم پر از گرما و ازدحام و بیگانگی را میبخشم...

میبخشم به چند روز دیدار خویشان و مهمان بازیها و الکی خوشیهای مربوطه

و به چند ساعت آلونک دوست که جانم را روشن کرد و روحم را معطر..

غنایم میدون انقلاب هم جمله خوب بود

اما دوتاش خوبتر

 روی ماه خداوند را بوسیدم با کتاب ناب مصطفی مستور

و چقدر خوشم آمد و چقدر دلم خواست این مدلی داستان بنویسم

 و چقدر احساس کردم بلدم این مدلی بنویسم

و چقدر احساس کردم این مدلی داستان نوشتن بهتر از وبلاگ نویسیه...

وبلاگ نویسی مثل بزک دوزک کردن و به خیابانی شلوغ و تاریک رفتن است

هرچند هیچ وقت چنین کاری نکرده ام اما میتونم حسش را حدس بزنم

و شباهتش به نوشتن در فضای بی در وپیکر مجازی را

 انگار چوب حراج به روحت زده باشی...

چهل تا شعرم را که یافتم شاید شهامت کنم کرکره را بکشم پایین

و بروم روی ماه خودم را ببوسم...

کتاب دوم هم "یار پنهان" بود از جان. اسنفورد

کتاب مرجع عمده ای برای زندگی و شغل و تدریسم به نظر میرسد

 

 


برچسب‌ها: کتابهایی که خوانده ام
+ نوشته شده در یکشنبه ۸ تیر۱۳۹۳ساعت ۹:۴۴ قبل از ظهر توسط سایه
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۴ ، ۲۰:۴۵
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۴، ۰۸:۴۴ ب.ظ

اهل خانه




 

چه ساده بود، بودنم، اگر ندیده بودمت...

چه ساده آن دم نخست نشستم و سرودمت

قلم زدم قلم زدم به واژه واژه خودم

و پیش روی دفترم گشودمت گشودمت

نمیبرم زخاطر آن دقایق لطیف را 

که سخت چشمه میشدی و سخت تشنه بودمت

به عرش میکشاندیم به فرش مینشاندیم

به فرش مینشستم و به عرش مینمودمت

نمیروم نمیرهی به طعنه میهمان مخوان

مرا که اهل خانه ام مرا که دل ربودمت

 

 

 

 


برچسب‌ها: شعرهای من
+ نوشته شده در یکشنبه ۱ تیر۱۳۹۳ساعت ۱۹:۳۳ بعد از ظهر توسط سایه |
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۴ ، ۲۰:۴۴
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۴، ۰۸:۴۳ ب.ظ

خانه رسولیان1


مقاله ای که حالا تبدیل شده به رابطه عشق و معماری و به بررسی حضور انرژی های مونث و مذکر در فضای معماری میپردازد دوران جنینیش را با نوشته ای به این سیاق شروع کرد. همیشه همه چیز زندگی را به هم ربط میدهم ولی از وقتی دانشجوی معماری شدم این مرض به شکلی حاد و غیر قابل درمان و البته مزمن جهش یافته است . و من این مرض  مقاوم  به درمان حاد مزمن را به صدهزار سلامت معاوضه نخواهم کرد. چرا که از وقتی یاد گرفتم عینک های مختلفم را بردارم و با چشم غیر مسلح زندگی را نگاه کنم همه چیز در پیوندی غیرقابل گسست با هم و با من به چشمم امد...

 

 

آموزش معماری را د رخانه ای سنتی تحصیل کردم .

حضور در چنان فضایی

در میان افرادی که هر یک به نوعی

خواسته یا نا خواستهسطحی یا عمیق،هشیارانه یا مبهم،

شیفته آن خانه بودند,

به رغم آنکه خود نیز یکی از آنها بودم

برایم به نوعی واکنش برانگیز بود

 از این رهگذر بود که خواستم

واحدی بیمقدار در میان کرورها ستایشگر و دلباخته نباشم .

خواستم آن خانه را لمس کنم,

 بفهمم,

 خواستم آن را درک کنم و به آن برسم

خواستم شهامت آن را بیابم

که به جای « چقدر زیبایی» بگویم چقدر « می خواهمت». 

در گذر از جاده های تاریک روشن پایان نامه,

 بارها و بارها خواب و بیدار به آن خانه پناه بردم،

که مهربان بود و راهم می داد ...

در سکوتش ساکن شدم

تا نگفته‌هایش را بشنوم

و مرا سپرد به انتظاری وسیع ، خاموش و تپنده،

چنانکه جنین در درون مادر ...  

روزها گذشت

و یک روز

چیزی در دلم طلوع کرد,  

حقیقی و گرم و راستین.

 نفهمیدم چرا و چطور,

 اما آنچه حس کردم,

خیال و وهم نبود

اگر چه در دستهایم نمی گنجید

و «  بود »

اگر چه پیش از آن « نبود».

دلم

دیواری عظیم برگرد خویش کشید,

دیواری که پرتاب هیچ سنگی به بلندای آن نمی رسید

دلم حیاتی یافت در دل خود,

در اندرون خود

و پنجره های بیشماری بر آن باز کرد ...

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: معمارانه های من
+ نوشته شده در یکشنبه ۱ تیر۱۳۹۳ساعت ۸:۵۶ قبل از ظهر توسط سایه
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۴ ، ۲۰:۴۳
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۴، ۰۸:۴۲ ب.ظ

من و شریعتی



یه وقتایی خیلی کلاس داشت

اما حالا ظاهرا بی کلاسی شده 

حرف زدن از شریعتی...

به هر حال که امروز نگاهم به تقویم افتاد

و یادم اومد که تو ایام  نوجوانی

چقدر در چنین روزی همه جا دنبال نشانه هاش میگشتم

قبل از خاتمی جزئ مناطق ممنوعه بود

و برای روح سرکش نوجوان من

جاذبه ای ویژه داشت

 

این مطلبم که یادی از او کرده بود را از آرشیو آوردم...

عاشورای یکی دو سال پیش نوشتم

 

بچه که بودم میرفتم روضه..قاطی بقیه..میدیدم  میشنیدم میخوردم..بزرگتر که شدم حس کردم یه جاهایی از کار میلنگد..نه رفتن به دلم مینشست نه نرفتن..شریعتی سر رسید و حرفهایی زد که انگار خود خود خودش بود.روح عصیانگر نوجوان مرا به آتش میکشید جمله هاش:..در این مکتب انسان تنها نیز مسئول است و هر کس بیشتر آگاه است بیشتر مسئول ...ای خونی که از آن گوشه صحرا میجوشی ومیخروشی..ایمان ما ملت ما تاریخ فردای ما کالبد زمان ما به تو وخون تو محتاج است..

بچه انقلاب بودم و آخر خلافم "گل صدبرگ"شهرام ناظری و "نوا"ی شجریان..دل و دلدار و خواب وبیداریم هم دکترشریعتی..کسی که مذهب رو به زوالم را لب دره فنا نجات داده بود...

 

..میرفتم مراسما..اما دفترچه به دست..نقد مینوشتم و تحلیل و..کمابیش این احوالات و به تبع آن خشم درونی و گاه بیرونی ادامه داشت و ...روزگار چرخید وچرخید تا رسیدم به مرز تاریخی مهر ۷۳ و ورود به دانشگاه...دانشکده معماری یه جور زیر پوستی و ظریف و نامرئیی فیتیله اشراق را کشید بالا..استهزائ پای چوبین استدلال و منطق و از این جور چیزا شروع شد ..برای من همیشه همینطوره وقتی زیادی توی یه خط پیش میرم آونگ حیات تصمیم میگیره برگرده و تا نهایت آنسوی طیف را در معرض تجربه ام بگذارد توی اون دوره هر چه که به نحوی به سنت و آیین بر میگشت رفت لای زرورق تقدس و احترام وهاله نور(!)..آغوش تسلیم و ولو شدن و شور وحال، خیلی خواب کننده تر و گرمتر و امنتر بود از عصیان وشک وجستجو...دفترچه را زمین گذاشته بودم ومیرفتم به نیت حال خوش و ....گردونه باز چرخید و چرخید و تاریخ اونجوری رقم خورد که دیگه برای درک خیلی چیزا گریز به تاریخ نیاز نبود...دیدم کالبد زمان ما اینهمه سال از خون این مراسما نوشیده وزنده نشده.. دیدم در چهره خیلی از ماها اگر بنگرند کسانی را به یاد میاورند که از نیمه راه برگشته اند..دیدم دیگه هیچ رقمه پای رفتن ندارم ..دروغ چرا گفتنش برای کسی که در بافت تاریخی واجتماعی و خانوادگی من زندگی کرده باشد اصلا آسون نیست اما توی این یکی دو سال صدای روضه رسما میره رو اعصابم..مثل یه آلرژی ناجور و تا میشه از شنیدن دورادورش هم حذر میکنم..

 

تلخه و سخته که از خودت و از قومت عاصی باشی ..مدتیست که دارم به طور جدی به بخشیدن ملت کوفه فکر میکنم سعی میکنم درکشون کنم بفهممشون و ببخشمشون..امسال کمی هم جواب داد:تماشای مردم روز عاشورا آسانتر شده بود..مردمی که تابوت عشق و زندگی و تنوع وتفریح و معنویت و آئین وهمدلی وهمصدایی بر باد رفته یشان را با "یاحسین" از زمین بلند کرده به دوش میکشیدند...

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۹ خرداد۱۳۹۳ساعت ۱۶:۲۱ بعد از ظهر توسط سایه | آرشیو نظرات
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۴ ، ۲۰:۴۲
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۴، ۰۸:۴۱ ب.ظ

چشمه...


این شعر ادامه ی این شعره 

و حدودا چهار سال بعدش سروده شده

 

دیروزها اینجا کسی جنجال میکرد

دستان سرد و خسته مان را بال میکرد

خورشید را رندانه میدزدید از ابر

آن را به فرزندان شب ارسال میکرد 

تا رد شویم از خالص و ناخالص خویش

هرچه نبود و بود را غربال میکرد

انگشتهامان را برای رویشی ناب

میبرد و در خاک تلاطم چال میکرد

با چشمه سار چشمهای بی دریغش

از غنچه های تشنه استقبال میکرد

دیروزها آری ولی امروز ای کاش 

فکری به حال میوه های کال میکرد...



 

 


برچسب‌ها: شعرهای من
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۹ خرداد۱۳۹۳ساعت ۱۵:۵۸ بعد از ظهر توسط سایه 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۴ ، ۲۰:۴۱
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۴، ۰۸:۴۰ ب.ظ

با دکتر وزیری

 

این شعر مال سال 77 است که با دکتر وزیری نازنین طراحی معماری 5 داشتم تحت تاثیر عرفان ناب و خدافهمی لامذهبانه و تندش نوشتم ..با تشکر از صدیقه عزیز که این همه سال در حافظه اش برایم نگهش داشته بود و بد عهدی مرا سر تقدیم مژدگانی میبخشد

 

 تویی آن باغبان که با نفست

آسمان را ستاره میکاری

رعد را پاره پاره میبری

ابر را دانه دانه میباری

 

شرح تصویری از تبسم توست

گل اگر صبحدم شکوفا شد

صبح اگر در دل سحر گل کرد

روی پیشانی تو پیدا شد

 

تو به دریای خسته فرمودی

واکند رو به رود آغوشش

رود اگر بیقرار گم شدن است

 تو سخن گفته ای در  گوشش

 

تو به لبهای خشک من گفتی

از لب چشمه آب بردارد

نرگس تشنه را تو فرمودی

کز دو چشمت شراب بردارد

 

با توام ای شبیه با همگان

 با توام ای سوای از همه چیز

با توام ای عزیز خوب بزرگ

با توام ای بزرگ خوب عزیز

 

بی دلم بیقرار دیدارم

مانده در عمق چاه بیخبری

بگذر از سخت جانی دل من

تو قسم خورده ای که دل ببری!

 


 

توضیح: متاسفانه اعراب گزاری در ورد را بلد نیستم

در این مصرع کلمه در با کسره باید خونده بشه:تو سخن گفته ای در  گوشش

 

 

 



+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۸ خرداد۱۳۹۳ساعت ۱۰:۳۱ 
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۴ ، ۲۰:۴۰
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۴، ۰۸:۳۶ ب.ظ

دو هم میدان...


شنبه امتحان مبانی نظری بود،

 اولین سوالی که داده بودم این بود:

  از این شعر زیبای نظامی چه برداشت معماریی دارید؟   

        دو هم میدان به هم بهتر گرایند       دو بلبل بر گلی خوشتر سرایند...

وقتی کشف کردم

که در چهره هایی از معماری

میشه جسم این شعر را دید

چقدر ذوق کردم و چقدر جانم روشن شد...

این شعر به ماجرای رو در رویی فرهاد و خسرو بر میگردد

اونجایی که خسرو از عشق فرهاد باخبر میشه

و بر خلاف انتظار عرف و پیش فرضهای ذهنی

قند تو دلش آب میشه وقتی میفهمه

کس دیگری این چنین شیفته شیرین اوست

انگار خودش را بیشتر احساس میکند

از این که  در درکی متقابل از حسن شیرین با دیگری  سهیم شده کیف میکند

سهیم شدن حتی با فرهاد پاپتی...

در معماری هم لحظه هایی ابدی هست که دریچه ای به سمت حسنی باز میشود این به خودی خود دلگشاست اما انگار ناتمام است و این ناتمامی وقتی قابل درک میشود که با شکل تمام شده آن قیاس شود..شکل کاملتر آن ، لحظه ایست که پنجره ای دیگر به سمت همان حسن گشوده میشود..از امواج شیفته دو نگاه، یک زیبایی به تماشا در میاید

 

 

امروز راجع به تنهایی محتوم انسان میخواندم

و این که باور عمیق به درمان ناپذیری درد تنهایی

 و پذیرفتن حفره های پر نشدنی روح

مقدمه مهیا شدن جان آدم برای عشق است

احساس کردم یک چیز خیلی حیاتی نادیده گرفته شده

و تعابیر جوریه که انگار میخواد بگه چاره ای نیست دیگر

زندگی همینه و نباید انتظار زیادی ازش داشت

در حالیکه به نظر من این خلأ و تشنگی (و به تعبیر ایشان حفره)

در مقابل  این سبک از سیراب شدن که قرار میگیرد

معجزه شگفت زندگی را محقق میکند 

دوست دارم به اون نوشته این را اضافه کنم

که این حفره های پر نشدنی

درسته که با حضور طرف مقابل پر نمیشوند

اما همیشه موجودیتی سومی قابل تصور است

که با همزمانی درکش

حس بی بدیلی از وحدت را

به جان دو تنها میچشاند

مثل وقتی با هم کتاب میخونیم

مثل وقتی با هم از شنیدن یک شعر زیبا مدهوش میشم

مثل وقتی با هم شجریان گوش میدیم

مثل وقتی با هم عاشق شیرین میشیم....

 اینجوریاس خلاصه...

 


برچسب‌ها: معمارانه های من
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۷ خرداد۱۳۹۳ساعت ۱۰:۰ قبل از ظهر توسط سایه | آرشیو نظرات
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۴ ، ۲۰:۳۶
نجمه عزیزی