گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
دوشنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۳۷ ق.ظ

زمینِ خسته و آسمانِ خوددار...


  شاید "امید"، توهم باشد؛ اگر اینطور است ترس هم می‌تواند توهمی بیش نباشد؛ اما توهمی قدرتمند که گاهی فلجت می‌کند. در حالیکه از هراس نابودی و زیستن ناروا فلجم نگاهم را مثل هر صبح به شیرکوه می‍اندازم و میبینم که هنوز خشک و خسته هست و به همان رنگ آبی سرد و تابستانی.
  امسال حتی دعای بارن و برف هم برایم دشوار شده و احساس می‌کنم وقتی اینطور با بیرحمی خنجر را در سینه مادرمان فروبرده‌ایم و همه اندوخته‌اش را به باد داده‌ایم،‌ چرا چرا باز باران بیاید؟
 آسمان مثل ما بی‌ملاحظه نیست و خیال می‌کنم تدبیر کرده که چندی باران نیاید و باد نوزد؛ بلکه اساسی میان هنرهایمان احاطه شویم و از آنچه فراهم کرده‌ایم تا اعماق ششهایمان مستفیض شویم؛ بلکه آرام بگیریم؛‌ بلکه بنشینیم؛‌بلکه هیچ کاری نکنیم و به دست و دلهایی که می‌دانند و می‌توانند مجالی بدهیم که چاره‌ای کنند.
احساس میکنم این خشکسالی هولناک و این تن‌لرزه‌های پشت سرهم،‌ نه شعله‌های انتقام که ناله‌های بی‌رمق، پرمهر و مادرانه طبیعت است که:

بچه‌های من! رحم کنید!... به خودتان رحم کنید. 
***
حرفهای محقق داماد را در جستجوی عکس شیرکوه پیدا کردم و خیلی به دلم و فکرم نشست. کجا بودی تا حالا مرد حسابی؟ 









۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۶ ، ۱۰:۳۷
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۶، ۰۲:۰۱ ب.ظ

سفرنامه خرّم‌آباد

شاهین کلانتری! تو بلدی سندروم "عاشق نوشتن بودن" و شادی و سلامتی بدنت به آن ربط داشتن و در عین حال ننوشتن چه درمانی دارد؟

عجالتا شرحیی از سفر تابستانم را از یادداشتهایم کشیدم بیرون! اما باید درمان شوم.

@@@


عاشق سفر هستم اما سفر با ماشین را زیاد دوست ندارم. رؤیایم مسافرت با دوچرخه هست 

با جمعی شاد! سفری بدون عجله، بدون هراس از توقف در مسیر، بدون هله هوله‌خوری‌های 

هیستیریک (در جستجوی کمی حال خوش) و بدون چای‌های بدبوی فلاسک!


به هرحال که الآن توی ماشین نشسته‌ام و راهی خرم‌آبادم و صدای چاووشی یکریز و 

اعصاب‌خردکن در گوشم زنگ می‌زند: خرابم مث خرمشهر...ولی تو خرم‌آبادی!

اگر لیست نخواستنی‌هایم هنوز کافی نیست این غر را هم بزنم که: کتاب "الف" را برداشته‌ام برای توی راه و حسابی کفریم کرده‌است. باز هم همان قضایا: جستجوی رؤیاها و نشانه‌ها و جادو و...عرفان و بالای هجده و...!

 با خودم می‌گویم: این بابا چطور روش میشه یه مدل ماجرا را هی در داستانهایش تکرار کنه؟! و به خودم جواب می‌دهم که تا اسکولهایی مثل تو خریدار هستند چرا نکند؟ J

آنقدر به فلشک آبی جی‌پی‌اس ملتمسانه نگاه می‌کنم که بالاخره بعد از 9 ساعت سواد مقصد نمایان می‌شود.

خرّم آباد یکجور صمیمی و مهربانی ما را دربرمی‌گیرد. خیابان‌های کوچک و کم عرض و درختان عظیمی که نه یکی دو جای خاص بلکه خیلی جاها طاق ساخته‌اند روی آن، عشق محصوریت را در اعماق روح یزدیم بیدار کرده‌است.

هنوز سرگردان مقصدیم اما راه با ضربه محسوس و قاطعی پایان یافته‌است.

شک ندارم رسیده‌ایم. آرام شده‌ام.

***

در عصر جی‌پی‌اس شاگرد شوفر بودن هم به معنای محدودیت در تماشای مسیر است حتی شاید بیشتر از شوفر بودن! با اینکه خیلی بهمان کمک کرد اما زیاد دوستش ندارم، دست کم در داخل شهر. دوست دارم گل به گل مسیر بایستیم و از محلی‌ها سؤال کنیم. اینقدر مصمم و خستگی‌ناپذیر و پروانه‌ای دور بیان این عقیده‌ام بال بال می‌زنم که همسرم قبول می‌کند. موفقیتش را در هوا می‌قاپم و هنوز ترمزنزده می‌پرم پایین.

به طرف مغازه کوچک کنار خیابان راه می‌افتم تا بپرسم رستوران "چی‌گل" کجاست؟ مغازه داغون و کثیفی است و از بس گیج و خسته‌ام تا پایم به داخلش نرسیده متوجه نمی‌شوم که کبابی است؛ منصرف می‌شوم؛ به نظرم پرسیدن آدرس رستوران از یک کبابی، کار ضایعی است؛ اما دیگر دیر شده جلو می‌آید و سؤالم را که می‌پرسم با صمیمیت و وضوح و با استفاده کامل از زبان بدن، آدرس را می‌گوید، یکی دو دور هم مرور می‌کند و تا شیرفهم‌شدنم را باور نکرده کوتاه نمی‌آید. 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۶ ، ۱۴:۰۱
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۴۸ ق.ظ

کامنت مارکتینگ!



چقدر این کامنت دخترک در متمم را دوست داشتم.

***


یک عالمه مطلب نوشته و نانوشته در سرم وول میخورد و نمیدانم چرا بخشی از وقتهای بر بادرفته را به برکت نوشتنشان در وبلاگ شکار نمیکنم! 


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۶ ، ۱۰:۴۸
نجمه عزیزی


تو یک موج نیستی، تو یک تکّه از اقیانوسی!

هر بار که همایش فارغ‌التحصیلان دانشکده برگزار می‌شود این عبارت زیبای "موری" در ذهنم طنین می‌اندازد و در عرض چند ساعت انگار روحم وسعت می‌یابد که حس می‌کنم به قبیلۀ بزرگی تعلق دارم.

دلم می‌خواهد یک جایی که شنیده‌شود و بماند رسماً اعلام کنم که همایش 9/9/96 به نسبت برنامه‌های مشابه قبلی خیلی قدکشیده‌بود.

پا که به دانشکده نهادم احساس کردم بسیار عزیزم! دستهای زنده و جوانی دقیقه‌های باکیفیتی را صرف کرده‌بودند تا من کرامت خودم را حس کنم و تعلّقم به این قبیله را جشن بگیرم.

چقدر فضای شب شعر خوب و منسجم و گرم بود، هرچند آشفته‌تر از آن بودم که طاقت نشستن داشته‌باشم! چقدر فضاسازیها هنرمندانه و شکیل و دلنشین شده‌بود!

چقدر مکان اختتامیه درست و بقاعده بود!

چقدر صدا خوب به صدا می‌رسید!

چقدر فلفل آش به اندازه بود!

و چقدر صدای علی ساکت قدرتمندتر و پرنفوذتر جان را می‌شکافت!







***

هرچند با رفیق قدیمم، ندیم ماهپارۀ کوچکمان سارای سه‌ساله بودیم و چنان در همۀ عکسهای ثبت‌شده غایبیم که مطمئن نیستیم آیا از 9/9 در خواب عبور کرده‌ایم یا بیداری!

رفیقم که مهربانیش را جمع کرد و رفت، خماری بامدادن تازه شروع شد. افتاب که زد و شعرم را که نوشتم توانستم چند ساعتی بخوابم:

از هر طرف بازگشتند

یاران بر باد رفته

با تیشۀ یاد شیرین

تا فرق فرهاد رفته

یاران با باد رفته

یاران برگشته با آب

تصویرشان در دل حوض

همسایه با برگ و مهتاب

ای خانه ما را نشاندی

بر سفرۀ لطف دیدار

با آش داغ محبّت

با جامی از شوق سرشار

 

از آسمان آذرماه

بر ما شراب می‌بارید

برگ طلایی رقصان

 بر سطح آب می‌بارید

 

"من" بی‌قرار و پریشان

با "ما" به دادش رسیدی!

دستان "من" را گرفتی

تا پا به پایش دویدی

 

پاهای کودک دیروز

تا عمق آیینه درگیر

دستان کودک امروز

از بازی برگها سیر

 

ما را به آن هفت درگاه

لطف تو متصل ‌کرده

با هفت چشم شهرآشوب

یغمای دین و دل کرده!

 

تا عاشقی رسم دنیاست

کانون میعاد باشی!

تا زندگی برقرار است

ای خانه آباد باشی

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۶ ، ۱۷:۴۸
نجمه عزیزی
چهارشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۷:۲۹ ب.ظ

در میان تاریکیها به رقص درآ... (2)

مهناز شمس، خاله زنجیره‌بافم شد و کلافهای جسم و روحم را گشود و شروع کرد به بافتن دوباره.

در اواسط چهارمین دهه زندگی تازه بلد شدم جیغ بزنم، بلند بشمارم، نفس عمیق بکشم و هماهنگ با موسیقی کش و قوس بیایم و قر بدهم!

بلد شدم دست‌افشانی و پاکوبی موزون و آهنگین کاریست زیبا و خوب و انسانی و چقدر لطف و مودت در آن نهفته‌است.

کم‌کمک در میان انواع انتقام‌هایی که می‌شد از فقه سنتی گرفت شکستن تابوی رقص برنده شد! 

جوی که از نوجوانی تا آن‌وقت در آن بزرگ شده‌بودم آن‌قدر مذهبی بود که به حرام‌بودن "رقص" سر تسلیم فرود آورده‌باشم،‌ اما در اوج استیصال، ایمانی بزرگتر دستم را گرفت و بلندم کرد تا در میان تاریکیها به رقص دربیایم. ایمانی که از جنس زندگی و مادرانگی بود و خاکسترنشینی و بی‌نوایی مرا بیش از آن تاب نمی‌آورد. 

اینطوری بود که آرشیو موسیقی زنی که از چهارده پانزده سالگی غالبا موسیقی سنتی، (آنهم آواز نه تصنیف!) گوش‌داده‌بود، کم‌کم شروع کرد به راه‌دادن به انواع نواهای درپیت و ریتمیکی که بدون تعمق در آن می‌شد دست‌افشاند با آن.

بلد‌شدم که می‌شود دقایقی حکیم‌بانوی نکته‌سنج و نازک‌خیال درونم را خواب کنم و دخترکی سرخوش و بی‌خیال بشوم که بدون گوش دادن دقیق به شعرهای آهنگها از روی آنها سُر بخورد و بدن خشک و بی‌انعطافم را بتکاند و بیدار کند.

***

آن روزها گذشت. کم‌کم از ایروبیک زدم تو کار یوگا و پیلاتس و بعد هم تایبو یا همان ایروبیک رزمی! و شدم همان چریکی که بودم! 

اما آن چند ماه دل‌سپردن به روح زنانگی و رقصیدن با بانگ گردشهای چرخ بر احوالاتم ردپای خجسته‌ای گذاشت و فضای امنی گوشه خیالم ساخت که گاه به آن پناه ببرم.



۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۶ ، ۱۹:۲۹
نجمه عزیزی
چهارشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۶:۵۰ ب.ظ

در میان تاریکیها به رقص درآ...(1)


روزهای آتش‌گرفته پایان بهار 88 بود. مثل مرغ سرکنده بی‌قرار بودم و نمی‌دانستم سر چه کسی باید چه فریادی بکشم اما می‌دانستم که یکپارچه فریادم. یکی از همان شب‌ها در میان مخالفت‌ها و مراقبت‌های نگهبانان خانگی راهی پشت‍‌بام شدم و با تمام وجود و از اعماق دلِ سوخته فریاد زدم: الله‌اکبر!

فریادم دقایقی ادامه یافت و سکوت سیاه محله را لرزاند البته دل یزدی ترسیده‌ام را بیش‌تر! با این‌حال خیلی سبک شدم. فردا صبح که در خانه را باز کردم تا بروم سر کار موش مرده‌ای جلوی در بود! همزمانی بود یا اتفاق؟ نمی‌دانم. معمولا صبح زود جلوی در خانه‌مان همچین چیزی نداشتیم!‌ 

به این ترتیب بود که مجاهد نستوه زهره‌اش آب شد و قید فریاد را زد و ساکت شد!

ساکت شدم اما سکوتم هر روز یک جوری زهر می‌ریخت بیرون.

 یک روز با یکی دو دوست خیلی خیلی عزیز "آنوری" قطع رابطه کردم. به سطحی‌ترین و ابلهانه‌ترین شکل ممکن زنگ زدم و پرسیدم که تو هنوز هم "آنوری" هستی؟ وقتی گفتند: بله گفتم پس شماره مرا از گوشیت پاک کن!

عروسی یکی دو خویشاوند "آنوری" هم نرفتم،اما دلم آرام نشد که هیچ، مشوش‌تر و ساکت‌تر هم شدم. 

مهدکودک نامیزان پسرک و یک دو همکار "آنوری" و چند چیز دیگر را بهانه کردم و از کار تمام‌وقت رسمیم هم زدم بیرون. سندروم خانه‌نشینی هم به بقیه خرابی‌های حالم اضافه شد!

چشم واکردم دیدم وسط آتشفشانی از خشم و اندوه و نفرت نشسته‌ام و اگرچه خاموش اما ملتهبم و در حال بازتولید همه چیزهایی که از آن گریزان شده‌بودم: تنگ‌نظری، انحصارطلبی، کینه، کینه و کینه.

داشتم خرامان خرامان به آخرهای خط می‌رسیدم که باشگاه بوگرفته و زیرزمینی ایروبیک به فریادم رسید و مرا از چاه سیاه سکوت و رخوت بیرون کشید.



 



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۶ ، ۱۸:۵۰
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ب.ظ

بعله! همین یک دنده های سرکش شاخ..!

البته که تف به ریا اما دنیا خیلی بی سر و ته وبی‌رحم خواهد بود اگر حق داشته باشی از همه زیبایی‌هایش فریاد بزنی الا زیبایی‌های هنر جگرگوشه ات سارا!

هنوز هفده سالگیم خیلی ملموس و حی و حاضر جلوی چشم‌هایم هست. به همین خاطر برایم عادی نمی‌شود که هفده‌ساله بُتم، این‌طور برگ و بر بگستراند و از دسترسم خارج شود. حس غریبی است که هنوز مرز بین خود و محصولت را کشف نکرده از محصول محصولت شگفت‌زده شوی! به گمانم این همان ماجرای قدیمی بادام و مغز بادام است. 

***

از آن‌جایی که ریا انرژی خیلی زیادی از من می‌برد نقدا تا تنورش داغ است این ویدءو را هم بچسبانم و زود از نظرها محو شوم!





۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۶ ، ۱۲:۰۰
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱۰ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۱۹ ب.ظ

ملت عشق!


کتاب ملت عشق را یکشنبه شبی حوالی 9 شب دست گرفتم و دوشنبه عصر، حوالی ساعت 7 تمامش کردم. رمانی قطور بود و خواندنی! این رمان، ماجرای شمس و مولوی در دل تاریخ را روایت می‌کند به موازات زندگی خانواده‌ای امروزی در بوستون.

 در داستان تاریخی، منزل به منزل، راوی عوض می‌شود، هر شمه از داستان را، به اقتضای ماهیت زمان و مکان، شمس، مولوی، پسرش، دخترش، همسرش و حتی افراد گمنام و غیرمستندی مثل روسپی قونیه، گدای جذامی، رند شرابخوار، متعصب تنگ‌نظر، محتسب تیره‌دل و... روایت می‌کنند واین تغییر زاویه دید، بسیار زیباست. هرچند گمان نمی‌کنم چندان بدیع باشد. پیش‌تر هم در "منِ او"ی امیرخانی و رمان نوجوانانه " وقتی مژی گم شد" نمونه‌های تقریبا موفق این سبک را دیده‌بودم.

داستان بسیار پرجاذبه امروزی اما، در مورد زندگی مرفه و یکنواخت خانواده‌ای معمولی است که در طوفان اتفاقی عظیم، متلاطم و دگرگون می‌شود. "الا" زنی در آستانه 40 سالگی سالهای سال است که از تحصیلات، علائق و مسیر شخصی زندگی خود کناره گرفته و خود را وقف خانواده و آشپزخانه‌اش کرده است. حالا بچه‌ها نوجوان و جوان شده‌اند و الا هرچه لحظه‌هایش را زیر دست و پای ان‌ها پهن می‌کند باز وقت اضافه می‌آورد. بالاخره با همکاری و پیگیری همسرش (که الا را سخت متعجب کرده) شغلی با عنوان دستیار ویراستار در نشری معتبر پیدا می‌کند. در اثنای داستان و در جهش‌های زمانی و مکانی متعدد، الا با نویسنده داستان شمس و مولوی، آشنا شده و تبادل ایمیل با او کم‌کم وجودش را و دنیای ساده و امن ومحدودش را زیر‌و‌زبر می‌کند.

به نظر من ارزش خواندن داشت، هرچند شمس تبریزیش شباهت چندانی به یک مرد مسلمان آن‌هم قرن هفتمی نداشت و رهبانیتی مسیحی را می‌نمود! دست‌کم "پائولوکوئیلو"یی بود در هشتاد سالگی ( و نه چهل سالگی، صددرصد!)

کلا ردپای عرفان "پائولوکوئیلو" و پند و اندرزهایش را در خیلی از مفاهیم و دیالوگ‌ها می‌شد دید. ادبیات مولوی و کراخاتون و حتی شخصیت‌های عوامانه روسپی و جذامی و ... خیلی شیک و امروزی بود و خب نمی‌دانم این‌ها که گفتم به خودی خود عیب محسوب می‌شود یا نه.

قرائت شمس تبریزی از آیه 34 سوره نسا بامزه بود و برای من که عمری با این آیه کشتی گرفته‌ام جالب و قابل‌توجه به شمار می‌رفت. 

و اما در سمت امروزی ماجرا، اقرار می‌کنم با حالِ کسی که از خیانت‌های متعدد، شیک و تمیز دیوید، (همسر الا) و از سکوت منفعلانه و توام با سردی و بیچارگی زن مفلوک، کلافه شده، از وزیدن نسیم بی‌وفایی الا خشمگین نشدم و قدم به قدم، او را تا گام گذاشتن در دنیای تازه‌اش بدرقه کردم و بلکه پشت سرش آب هم ‌پاشیدم! اما دروغ چرا؟ حواسم بود که به اندازه شیرزنان رِندی که عزیزشان را از دل مجسمه نخراشیده دیویدشان صبورانه می‌تراشند و صیقل می‌دهند و به خودشان و دیویدشان و عزیزشان تقدیم میکنند برایش کِل نکشم!

بالاخره صدای جادویی اذان صبح در بیمارستان قاهره پیچید و توانست عذاب وجدان ناشی از همان میزان ِ کمِ کِل کشیدن را کمی فقط کمی دست‌به‌سر کند و احساس کنم که بله ناراحت نباش حضرت حق هم تشریف داشتند از اول تا حالا!

***

"ملت عشق"، کتاب است خواندنی و حتی گاهی اگر چیزی دم دست آدم نباشد قابلیت دو یا سه بار خوانده‌شدن را هم دارد. اما من تیراژ بالا و استقبال میلیونی از آن را به اشتیاق و تشنگی روزافزون جهانیان برای جستجوی عشق و معنی در زندگی زمینی نسبت می‌دهم، نه لزوما نگارش عالی و منحصر بفرد آن. چیزی که من از آن به عنوان آرزوی معصومانه آدمیزاد برای آشتی دادن پدر و مادرش، آسمان و زمین تعبیر می‌کنم.

فقط صبر کنید تا من رمانم را بنویسم!

 

 

 

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۶ ، ۱۲:۱۹
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۲۰ ب.ظ

قلعه حیوانات در ربع قرن گذشته

اولین بار که کتاب " قلعه حیوانات" را خواندم، 16 ساله بودم. دانش‌آموزی تنها که درس تاریخ را به قول فروغ، دیوانه‌وار دوست می‌داشت! مفاهیم مرتبط با انسان،‌ تاریخ و اجتماع،‌ تکانم می‌داد و زنده‌ام می‌کرد. عاشق تاریخ بودم و از آن‌جایی که برای یک دختر نوجوان، آن‌هم بچه آفتاب مهتاب ندیده‌ی یزدیی مثل من، شیفتگی به مفاهیم صرف، ملموس و قابل تعریف نبود،‌ ترجیح میدادم که خود را عاشق معلم تاریخمان ارزیابی کنم.

آن آدم شریف و خردمند،‌ با عنایتی پدرانه به عواطف پرشور من دیگ معنا را بار گذاشته بود و با معرفی کتابها و نشریات مختلف می‌کوشید آش ماندگاری از آن حال ناماندگار بپزد! نوبت به قلعه حیوانات که رسید خودش برایم آورد.

کتاب را خواندم و از بیرحمی عریان ماجراهایش به خودم لرزیدم. یادم هست که با یک مداد،‌ تک‌تک تناظرهایی را که بین ماجراهای پیرامونم و اتفاقات کتاب می‌دیدم در حاشیه صفحات می‌نوشتم (آن‌روزها تازه سرود ملی را عوض کرده بودند!)

یادم هست قبل از این‌که فرصت کنم و روی حواشی پاک‌کن بکشم،‌ برادر بزرگم آن را دید و حسابی دعوایم کرد. بعد خوب خوب پاکش کردم اما این مشقی بود که با همه بامزگی و غم‌انگیزیش در ذهن من حک شده‌بود.

بسیار پریشان شده‌بودم، دختر احساساتی درونم تکلیفش را نوشته بود و دختر چریک و انقلابی درونم مسلسلش را روی شانه گذاشته‌بود و آماده بود تا به ناپلئون شلیک کند و توسط سگ‌ها ریزریز شود! در این لحظه بود که معلم تاریخ دوباره ظاهر شد.

معلم تاریخ با آن سبیلهای پرپشت و هیکل درخت‌آسایش (بعدها فهمیدم که به رتباتلری که 

بچه‌ها میگفتند و من نمی‌شناختم خیلی شبیه بود J)  برایم جمله‌ای از بالزاک نوشت:


خواستن، سوختن است. توانستن نابودی است. دانستن حیات است.


سوختنِ خواستن و نابودیِ توانستن را می‌شناختم اما حیاتِ دانایی مفهوم مبهمی بود که مرا به فرداها متصل می‌کرد و حسی تازه بود.مفهومی که مثل یک شمع کوچک، وسط تاریکی سنگین قلعه حیوانات نشست و تا امروز به رغم هر‌چه باد و طوفان نامراد، کم وبیش روشن مانده است.

این جمله را در تمام این سالها بارها و بارها نقل کرده‌ام با دوستانم، سر کلاسها،‌ با معلم‌هایم و... اما هنوز برق تازگی و عمقش کم نشده و هنوز روشنم می کند.

وقتی هم که تبعیت از باکسر (‌به رغم واقع‌بینی تلخ بنجامینی) را در نوشته‌های آقای شعبانعلی دیدم باورم به خرکاری بیش‌تر شد! البته خرکاری خردمندانه در مسیر دانستن و بینش و سیستم‌. دانش و بینش و باور به سیستم به جای فرد، شاید مانع سلاخی آن‌همه آرمان و پاکبازی باکسر می‌شد... آخ این بار هم مثل 16 سالگی، برای باکسر کلی گریه کردم.
چه میخواستم بگویم؟ پاک فراموشم شد!‌ چند روز پیش کتاب "قلعه حیوانات"‌دوباره به دستم

 رسید. یک دوست خیلی خیلی عزیز، برایم فرستاده بود و یک همشهری مهربان و زلال و 
متممی، زحمت آوردنش را کشید. دست هردوشان درست! نشستم و دوباره یک نفس 

خواندمش.

***








۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۶ ، ۱۳:۲۰
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۳۱ ب.ظ

اندوه چاقی!


وزن اضافه با بچه هایم آمد و در این حدود دو دهه، هی اضافه و کم شد اما اصلش ماند و این روزها نمی‌دانم چرا عزم فتح مرا کرده‌است.

از بچگی شوق کودکانه و تمام‌نشدنی و بی‌توجیهی به تماشای قیافه خودم در آینه داشته‌ام اما این روزها نمی‌توانم فربهی روزافزون و بی‌منطق و ترسناکی که وبالم شده را نادیده بگیرم و هم‌چنان به آینه لبخند بزنم! 

جملات مثبت هی صف می‌کشند که:‌ خودت را چنان که هستی بپذیر و شهامتت را نباز و ... اما مدتی است که دیگر چنگ انداختن به دامان عزت و کرامت نفس اصلا آسان نیست. هیچ رقمه نمی‌توانم این بیست کیلوی اضافه را به اندازه اصل اندازه خودم، خودم بدانم. بیست کیلویی که حداقل ده کیلویش اصلا نمی‌داند چه‌کاره و از کجاست، همین‌جور علاف و سرگردان در اقلیم وجود آواره مانده‌است.

واقعا چه فضیلتی است در کمر باریک که همه استغنا و بیخیالی مرا به چالش کشیده‌است؟ نمی‌دانم شاید سندی است نشانه عزم جزم و همت والا، شاید آینه‌ای است مقابل پختگی و جوان‌بختی و زیستن درست و انسانی! 

بدنم با این بیست کیلوی اضافه یادآور سکون  است و خمودگی،‌سکونی نه از جنس ثبات و آرامش که از قماش محبوسی و استیصال.

بدنم با این بیست کیلوی اضافه، تناسباتی کودکانه یافته و این کودکی نابهنگام و ناگزیر‌،نه از جنس طراوت و صفا که از جنس اعوجاج و جاماندگی است. 

بدنم با این بیست کیلوی اضافه شهادتی خاموش است به این که این آدم راه شادمانی را بلد نیست و فقدان سرتونین و اندروفین طبیعی و تمیز را با خوراک جبران می‌کند.

و از همه غم‌انگیزتر این‌که 

بدنم با این بیست کیلو وزن اضافه، تصدیق روشنی به این حقیقت است که برای پردازش خوراک بیش از حد نیازم چقدر به محیط زیست لطمه زده‌ام.

این بیست کیلوی اضافه را نمیتوانم خودم بدانم و از اینرو احساس می‌کنم روحم در آن راه نیافته و مثل مرده‌ای این سو و آن سو حملش می‌کنم.

این همدم مرده همیشگی مدتی است که بدجور مرا آلوده خودش کرده و نمی‌گذارد صدای زلال و روشن خود واقعیم را وسط لایه‌های ابهام و کدورت و چربی دریابم.

***

سلام خدا و پاکانش بر امنیت و چالاکی و زیبایی و عشق

شهادت میدهم که من واقعی اسیر است در چنگال این مهمان ناخوانده

رحمی نما بر من

به حق رافتت ای پرورگار سبکباری و سبکبالی!



۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۳۱
نجمه عزیزی