گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات

۱ مطلب در فروردين ۱۳۹۴ ثبت شده است

پنجشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۴، ۰۸:۰۶ ق.ظ

کینه ای شورانگیز!

نوجوان که بودم. عادت کرده بودم به متوسط بودن و دیده نشدن ... 

غرق بودم در عوالم خودم، عاشق شعر و تاریخ و ریاضیات بودم

و یک روز در عنفوان 15 سالگی در جایی و لحظه ای که خوب به یادش دارم

نشستم و اولین شعر خودم را سرودم،

خیلی زود در حالی که هنوز خودم هم خودم را به عنوان شاعر، باور نکرده بودم

در جشنواره دانش آموزی شهر و استانمان اول شدم.

جو خانه و دبیرستان خیلی مشوق این توانمندی نبود

و مدام این پیام از خانه و مدرسه و حتی از اندرون خودم بهم مخابره میشد که:

در همه لحظه هایی که تو غرق گل و بلبل هستی

 بقیه دارند تست میزنند و به قلمرو پیروزیشان نزدیک میشوند!

با این حال مزه اول شدن و درخشیدن را چشیده بودم 

و حال وهوایم عوض شده بود.

 توی مدرسه  با درسهایی که دوست داشتم خوش بودم

و از کنار زیست شناسی و فیزیک، شیمی هم 

یک جوری با احتیاط رد می شدم!

اما به مصیبت تازه ای دچار شده بودم به نام "زبان برنامه نویسی کامپیوتر"

 که اون موقع فقط تو مدرسه ما ارائه میشد.

سر کلاس بیسیک به اندازه هویج هم نمی فهمیدم!

انگار به زبان گینه بیسائو حرف میزد معلم،

اصلا نمیفهمیدم چه چیزی را چطوری باید یاد بگیرم

اصلا نمیفهمیدم چه چیزی را نمیفهمم،

فرقی هم نمیکرد چون هیچ چیز را نمیفهمیدم!

اوضاع بی ریخت بود!

 حالا که مزه اول شدن را چشیده بودم،

 طاقت آخر شدن نداشتم.

چند جلسه گذشت،

 یه روز بعد از کلاس

 دنبال سر معلم راه افتادم و مشکلم را بهش گفتم...

کمی براندازم کرد و با نگاهی تحقیرآمیز گفت:

 تو که تو کار شعر و ادبی چه کار به کامپیوتر داری؟!

سوال و استدلال بیربط و مضحکش دلم را بدجوری شکست،

بهم برخورد خشمگین شدم گیج شدم...

اصلا نمیتونم بگم چه ام شد ولی در یک چیز شک نداشتم: باید یادش بگیرم!

اما آخه چه جوری؟

کائنات زودتر از من دست به کار شد(انگار قدیما که مردم کمتر میشناختنش و در موردش کمتر حرف زده میشد سریعتر عمل میکرد!)

داییم که دانشجوی شریف بود اومده بود تعطیلات

و یک کتاب بزرگ قطورآ موزش زبان بیسیک برایم آورده بود،

عصبانی و گیج و دلخور و خشمگین و مصمم نشستم بغل دستش...

خیلی زود افتادم رو دور

 و فهمیدم که دانشیست از جنس ریاضی

و میتونم دوستش داشته باشم.

امتحان را دادیم،

صبح اول وقت دختر معلم که همکلاسیم هم بود

 و دختری بود زلال و مهربان

اومد پیشم و بهم خبر داد که نمره ماکسیمم کلاس شده ام،

پیش بینی میکردم که نمره خوبی بیارم اما نه در این حد!

از تیزهوشا و شاگرد اولا و المپیادیا رد شده بودم و رفته بودم بالا!

اونقدر خوشحال بودم که چهره سرد و حتی دلخور معلم نتونست خیلی حالم را بگیرد.

 

هیچ وقت نفهمیدم او را یاد چه و که مینداختم و مشکلش با من چه بود اما هدیه گرانبهایی به من داد:


خشم، دلخوری، اندوه و پریشانی را میتوانی هیزم اجاقت کنی اگر دیگ تصمیم را بار گذاشته باشی!



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۴ ، ۰۸:۰۶
نجمه عزیزی