گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات

۱۹ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

دوشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۴، ۰۱:۱۳ ب.ظ

معماری و آزادی...

این مقاله در مورد رابطه ایست که احساس حق انتخاب با ادراک معماری برقرار میکند



بر اساس یافته های این پژوهش،

گرایش انسان به آزادی دوسویه است، 

یعنی هرچند آزادی را بیش از اجبار دوست  می‌دارد،

اما آنگاه که در استفاده از آن سرگردان شود

 و به هر دلیلی نتواند از آن سود جوید، 

اجبار بیرونی را بر آن  ترجیح می‌دهد،

بنابراین شرایط زندگی انسان

 اگر بتواند علاوه بر فراهم کردن آزادی، 

امکانهای سود جستن و بهره بردن از آن را نیز فراهم کند،

لذت تصمیم بدون هراس را به انسان می‌چشاند. 

امید آن میرود که معماری 

به اندازه گنجایشی که برای تاثیر گزاری بر روان انسان دارد

بتواند از این رویکرد سود جوید.

این پژوهش کوشیده تا بذر تفکری در معماری را بپاشد

که عشق آزاد بودن در آینه جان انسان را در کالبد خود به تجلی در آورد 

و با در نظر گرفتن جوانب مختلف، 

روندهای منجر به آزادی هراسی را

از شاخ وبرگ آن هرس کند 

و مهیای محیطی شود 

که رقص تعادل بین هویت فردی و جمعی را برقرار سازد.

 این نوشته سازمانی از اجزا را در معماری (اعم از تک بنا و معماری شهری) پیشنهاد می‌کند که

 تعدد و تفاوتها را قدر نهد، 

جز حقیقت هر جزئ را آشکار نکند 

و قائل به رابطه و وحدتی متکثر بین اجزا باشد.







۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۴ ، ۱۳:۱۳
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۴۹ ق.ظ

از اشتیاق فلجم یا طبیب...



ترم یک یک بار پیله شدم به دکتر وزیری که:

آیا هر سوال یک جواب دارد؟؟

یادم نیست چه جوابی داد...

فقط یادمه که پیله شد که : چه جوری این سوال به ذهنت رسید؟!

سوالم را خیلی جدی نگرفتم،

حتی خودم را 

به اتهام یک "صفری" که میخواهد خودی بنماید پیش استاد پروازی

سرزنش هم کردم!

اما این از آن دسته سوالها بود که مدام پیش چشمم ظاهر میشد

و خودش را یاداوری میکرد.

تازه افتاده بودم به گردابی هایل...شنا نمیدانستم

در بهترین حالت شناور بودم و در بیشترین حالت غرق و غوطه ور...

و هر بار سری بیرون میاوردم و نفسی می کشیدم،‌حاضر بود:

هر سوال یک جواب دارد؟

کم کم عیانتر شد:

هر کالبد قابلیت حمل معنایی مشخص را دارد؟

آیا یک معنا در کالبدهای مختلف قابل تجربه هست؟

آیا ما آدمها نیستیم که معانی را به کالبدهای مختلف نسبت میدهیم؟

و آیا بیم آن میرود که پتانسیلهای حقیقی یک مکان کشکی بیش نباشد؟

***

بیست و یک سال از آن روزها گذشته،

هنوز هم لحظات زیادی شناورم 

و هنوز هم حس میکنم قلق شناگری را نیافته ام،

شاید هم زیبایی معمار بودن به همین بیحد و کرانگیهایش باشد...

اما آن سوال دیگر قدرتی ندارد

جوابش نفهمیدم کی و کجا اما به وضوح پیدا شده:

کالبدها با ذره ذره ی ساحت وجودیشان

بستر تجربه ذره ذره ی معنایی خاص هستند...

بعضیاشون تا مرز حواس پنجگانه پیش میرن

بعضی تا حس ششم،

و بعضی اوج میگیرند...

می روند و می برند تا خود خدا...

***

معماری را باور کرده ام،

یک جور سنگین و استخوان سوزی هم باور کرده ام،

و همین گاهی فلجم میکند...

مشتری این روزهایم دختر خانمی بسیار خاص و مشکل پسند است 

این است که بعد بیست و یک سال خظ کشیدن،

دوباره مثل یک صفری سرگردان، خون توی انگشتهایم یخ بسته است... 



۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۴ ، ۰۹:۴۹
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۴، ۰۸:۵۶ ق.ظ

شعری از دفتر آبی روزهای دور...




میشوم سرشار بودن پیش چشمت نازنین...

ای حضور روشن آیینه بر چشمم نشین!

یا مرا با خود ببر تا کوچه های آسمان،

یا بیا مهمان من شو در تپشهای زمین...

مینشینم روبرویت با تمام بودنم،

با تمام ناتمامیهایم ای کاملترین...

تازه می فهمم که در این شعر دستی داشتی

نام تو مخفیست زیر نقطه های نقطه چین...

تازه می فهمم چرا زیباست روی آینه

تازه می فهمم چرا گفتی خودت را آفرین...




۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۴ ، ۰۸:۵۶
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۱۲ ق.ظ

سکوت،‌قدرت درونگراها...


سخنرانیهای سایت تد، انگیزشی هستند،

اما نمیدانم کسی تا به حال با درجه جوگیری من به آنها توجه کرده یا نه...

حرفهای بی آلایش و زلال سوزان کین، نویسنده کتاب سکوت قدرت درونگراها،

هم حتی اشک مرا در آورد...

بخصوص توصیه آخرش که:

درونگراها گاهی در ساکتان را باز کنید و به دنیا نشان بدهید در آن چه دارید!

دارم تمرین می کنم تا بیاموزم، بیان شدن

                                                          زیباست...


قبلا هم زندگی سعی کرده این را به من ثابت کند،

اما مثل همه درسهایی که 

چون نمیاموزی مدام تکرار میشود، 

هر بار با درد بیشتری با آن مواجه شده ام.

***



پی نوشت: لینک رزومه ام  و همچنین یکی از برنامه های تلویزیونیم در ادامه مطلب  فعال است.


۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۴ ، ۰۹:۱۲
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۴، ۰۳:۱۸ ب.ظ

معلمانه(7)

خوشبختانه مهمان عزیزی *داشتیم،

که توانستیم، شادی و شورمان را با او قسمت کنیم

و البته که از تجربیات باارزشش بهرمند شویم.

(عکسها در ادامه مطلب)



۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۴ ، ۱۵:۱۸
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۴، ۰۳:۰۵ ب.ظ

معلمانه(6)

خوش ندارم از کار خاصی اینجا تعریف کنم.

اما احساس کردم کلاس، یک قدم به جلو برداشت از همه نظر...

حوصله ی ساختن رژلب روی میز و لباس عروس توی کمد و دمپایی روفرشیهای توی جاکفشی،

سیم کشی و نورپردازی مینیاتوری،

میز و مبل و روتختیها و پرده های کوچولو، حتی کنافکاریهای سقف و کاغذدیواریهای صورتی 

و از همه مهمتر عکس عروس دومادهای روی دیوار،

شاید خیلی آموزش معماری مستقیم نداشت

اما مطمئنم که چیزی ارزشمند را برای همیشه در وجود بچه ها به جا گذاشت.

(عکس کارها در ادامه مطلب)


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۴ ، ۱۵:۰۵
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۴، ۰۲:۵۲ ب.ظ

معلمانه(5)

صبح تحویل کار

جشمها ورم کرده و خسته بود،

اما هیجان و شادمانیِ ساختن در کلاس موج می زد.

(عکسها در ادامه مطلب)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۴ ، ۱۴:۵۲
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۴۷ ق.ظ

معلمانه(4)


نتیجه خوب بود...
از شاگردای ترم پیشم، در نهان شرمنده شدم!
چقدر حرصی بودم  از دستشون، در حالیکه روال درست تمرین،
شاید فتیله آنها را هم آتش میزد...
برای چندمین بار باور کردم که تنبلی ،

چیزی به جز نداشتن انگیزه و اشتیاق نیست...

گوشه دفترم نوشتم: 


یادم باشد کلید انگیزه را درست فعال کنم!

***

پسرها، سریع رفتند سراغ ساختار 

و سقف و دیوار را علم کردند،

و دخترها، مثل همیشه با جزئیات شروع کردند...


(عکسها در ادامه مطلب)



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۴ ، ۱۱:۴۷
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۲۵ ق.ظ

معلمانه(3)



و اما ترم بعد، یعنی مهر 94.

تصمیم گرفتم بذر کشف فضاهای ایده آل را 

در تنگنای یک دشواری بپاشم،

تا بچه ها برای یافتن و ساختن آن تشنگی را احساس کنند

و انگیزه شعله ور شود.

زمینهایی ناقواره،

به دستشان دادم با عرض 8 مترف

تا در آن خانه طراحی کنند.

البته 8 متر به خودی خود عرض فاجعه ای نبود،

یادم هست که در زمینهای حتی 6 متر هم خانه های قابل قبولی طراحی کرده بودم،

اما طول این زمینها 40 متر بود 

و کارفرما از زمین 320 متریش انتظار خانه خوب داشت!

با هم شروع کردیم به فکر کردن و خط کشیدن 

و البته نق زدن!

حیاط را مشق کردیم و سکونت را،

تنهایی را و جمعیت را،

و در نهایت...در جایی که هنوز شبیه مقصد نبود فرمان ایست را صادر کردم

و نظر بچه ها را در مورد تمرین پرسیدم،

غالبا معتقد بودند، که عرض کم نگذاشته تخیلشان را پرواز دهند...

وقتش رسیده بود.

ریسمان را گشودم:

یکی از فضا های فردی را انتخاب کنید!

از هر طرف  امکان گسترش دارید، حالا ببینم چه میکنید...

این بار رویا پردازیها 

به شکل محسوسی نسبت به ترم پیش پخته تر و بهتر بود.

اتاقها فقط بزرگتر نشده بودند، با کیفیت تر شده بودند

و ضربه نهایی!

حالا اتاق را بسازید با دستهای پرتوانتان،

بزرگ، واضح و با جزئیات.



معلمانه(4)


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۴ ، ۰۹:۲۵
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۹ آذر ۱۳۹۴، ۰۳:۰۰ ب.ظ

معلمانه(2)

ترم بهمن بود و بی برکتی وقت،
و بچه هایی که انگار برای آمدن به کلاس،
هیچ دلیل و انگیزه ای یادشان نمی آمد...
فراری بودند و کسل و بی خیال...
چه جوری مبتلایشان کنم؟؟؟
شاید کمی بازی حالشان را بهتر کند!!
تصمیم گرفتم ساختن ماکت یک فضای ایدآل را در نظر بگیرم،
تا شاید شوق و ذوق بیشتری برانگیزد:

اتاق رویایی من!
اما انگار بیشتر گیج و ناتوان شدند...
هیچی دستشون نبود.
هی مساحت را بزرگتر و بزرگتر کردند،
اونقدر که دیگه ساختنش سخت شد برایشان،
تلویزیون گذاشتند، مبل و ...
ولی در مورد شرایط ایده آل تخیل خاصی نداشتند،
عادت کرده بودند تا قدم دهم را بر دارند،
نداشتن ریسمان را نمیتوانستند، باور کنند.
در این نقطه بود که توانستم به فلسفه هبوط پی ببرم!
آدمیزاد امکانات بهشت را بر نمی تابد
و از آن لذت نمی برد،
مادام که در فقدانهای زمینی غوطه ور نشده باشد
و نداشتن را تجربه نکرده باشد...
گوشه دفترم با حال خیلی بدی نوشتم :

ترم بعد یک فکر تازه میکنم!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۴ ، ۱۵:۰۰
نجمه عزیزی