گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات

۱۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

سه شنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۵۳ ب.ظ

راه هنرمند خود خودم!

تعریف کتاب راه هنرمند را اولین بار از زبان گیس‌گلابتون شنیدم. وقتی خواندمش واقع لذت بردم و احساس کردم اصل جنس است. اما اجرای تمرینهایش دشوار و عجیب به نظر میرسید و کتاب کار نشد برایم.

چندی پیش شاهین خان کلانتری  دوست خوب متممی را به عنوان تجلی عینی عمل به فرامین این کتاب در وبلاگش ملاقات کردم و باز سعی کردم نوشتن صفحات صبحگاهی را از سر بگیرم. و باز سخت بود!

البته در عنفوان میانسالی هستم و این را آموخته‌ام که سخت بودن دلیل قانع کننده‌ای برای شروع نکردن یک کار خوب و ضروری نیست. اما آنقدرها هم برای کودک درونم ارزش قائل هستم که اگر سخت بودن یک کار بعد از بارها انجام دادنش باز ادامه پیدا کرد و بیشتر هم شد حتی، باید در ذات آن یا کیفیت اجرای آن تردید کرد. 

به فرمان کودک رمیده درون، تردید کردم و گذاشتمش کنار. 

اما چند روز است که به کشف جدید و جالبی رسیده‌ام و گیر و گره کارم را یافته‌ام. مساله اینست که جولیا خانم برای صاف کردن مسیر هنرمند درون مدام تکرار کند که صفحات صبحگاهی را باید فقط نوشت و به محتوا عنایتی نداشت و همین سهلگیری بلای جان من شد در پیگیری این رسم خوب و خش!

یکی دو روز است که تصمیم میگیرم در باب موضوع مشخصی بنویسم و قسمت لذت‌بخش و خودبان این آیین مقدس بر من رخ نموده است.

می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم...

***

زنده باد جولیا کامرون (زنده هست؟) 

زنده باد گیس‌گلابتون

و زنده باد شاهین کلانتری. 



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۵۳
نجمه عزیزی



یکی از دوستان از یاد هست میگوید و چه رسم شیرینی!

***

گوشه گوشه حال زندگیم به صدای استاد شجریان گره خورده است و وقتی خبرها یا شایعه‌های تلخ  را میشنوم دلم از هزار گوشه‌ی گره خورده کشیده میشود و روحم درد میگیرد. 

اول اول ماجرا دقیقا یادم نیست اما فورانش را یادم هست. عمویم دو کاست برایم آورده بود، "نوا" و "ماهور" و با این دو تا بود که...آغاز شد! 

کلاس دوم دبیرستان بودم و بیش از هر زمان دیگری از کلاس شیمی بیزار و از معلمش دور و هراسیده. نشسته بودم سر کلاس و چشم دوخته بودم به پنجره باز آن طرف کلاس و سلول سلول وجودم بال بال میزد که برسد خانه و با سر برود توی ضبط صوت!‌ نازیبایی آن کلاس کسالت بار و آن لحظه‌های کشدار خاکستری آنقدر زیاد بود که زیبایی اشتیاقم برای نوا قشنگ گل کرده بود میانش.

 آنقدر "نوا" را گوش داده بودم که صدا با وضوح در گوشم طنین انداخته بود:

باااااز آ...باز آ که رووووی در قدمااانت بگستریم...

بعد از اینهمه سال زیر و بم آوا و نوایش را از برم اما تکراری نشده برایم. در تمام این سالها هر چند وقت یک بار شعرهای ناب نازنینان می‌رفت و جای کلمه کلمه‌اش را در زیر و بم صدای ایشان پیدا می‌کرد و مرا میکوباند سینه دیوار!

کدام از کدام بهتر بود؟ نمیدانم. 

به خصوص در سالهای دانشکده، هر کدامش جایی و وجوری اول می‌شد. هر کدام جایی و جوری و به اقتضایی طرحی می‌شد گوشه پوستی یا شعری یا تصمیمی یا حتی نم اشکی. 

و اما نابترین لحظه‌های بیست سالگی را بگو که لب بسته از طعام و شراب،‌ بر تن زنده کوچه سهل‌ابن علی قدم برمیداشتم با شتاب،‌ سوی خوان آسمانی و سوی گوهرهای اِجلالی... و چقدر همه چیز با هم در صلح بود،‌ دین و دنیا، تن و جان، عرفان و ایمان...

***


ای کبوتر گیج ناگاه!‌ آرام بگیر!‌ امان بده!‌ فرصت بده!‌ دست کم اندازه گفتن بخشی از ناگفته‌ها...بگذار خسرو سبزاندیش و پاکیزه جانمان نفسی تازه کند...



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۳۹
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۴۷ ب.ظ

نیایش با دل و زبان سبز

هنوز همت نکرده‌ برای نوشتن نیایش شخصیم، دیدم که یکی از پاکان روزگار با زلالی و نیکویی تمام، چیزی نوشته که میتوان به خوبی بر زورق آن نشست و از خود فرا شد. 

رزق امشبم رسید. تا فرداها، زندگی وسیع است و خدا کریم.

***

خدای زیبا! یاری‌مان کن شخصیت، منش و زندگی‌‌مان را همچون یک اثر هنری زیبا، اصیل، نوشونده و خلاقانه بیافرینیم، با جزئیات و عناصری خواستنی‌ و کلیتی خوش‌ترکیب که به آن بنازی.

- خدای داور! کمک‌مان کن همسر، فرزند، پدر، مادر، خواهر، برادر، دوست، هم‌کار، هم‌کلاس، هم‌سایه، هم‌شهری، هم‌وطن، هم‌نوع و هم‌محیط بهتری باشیم و خیر و لذت بیشتری را از طریق ما به خانواده، دوستان، آشنایان، ایرانیان، هم‌عصران و ناهم‌عصرانمان برسان.

- خدای یاری‌رسان! مدد بده که با سنخ‌ روانی‌مان، بدن‌مان، ناتوانی‌هایمان، خانواده و جامعه‌مان، گذشته‌مان و هر ‌چه در دست ما نیست در صلح باشیم.

- خدای زیبایی‌دوست! چنان تربیت‌مان کن که بتوانیم در عین بیزاری از گناه و خطاکاری، به گناه‌کاران و خطاکاران مهر بورزیم و نیکی کنیم.

- خدای دل‌ربا! دل ما را هم ببر و دریادل، دل‌آرام، دل‌شاد و زنده‌دل‌مان کن.

- خدای دوست‌داشتنی! تو چنانی که دوست داریم؛ ما را نیز چنان کن که دوست داری.

- خدای نزدیک! ما را در «جستجوی حق» و «خدمت به خلق» موفق بدار.

- خدای زندگی‌ساز! زندگی‌هایمان را لذت‌بخش‌تر، نیکوکارانه‌تر، ارزشمندتر و معنوی‌تر بساز.

- خدای مهربان! خودت و دوستدارانت و راه‌های زمین و آسمان را به ما بهتر بشناسان.

- خدای محبوب! محبتت، محبت دوستدارانت و محبت هر چه را به تو نزدیک‌مان می‌کند بیش از پیش در دل‌هایمان بینداز.

- خدای حس‌کردنی! یاری‌مان کن در آینه‌ی همه‌ی اجزای ظاهر و باطنِ هستی، کلمه، نشانه، پیام، تجلی و تصویر تو را ببینیم و گرمای حضورت را در زندگی‌مان حس کنیم.‌

- خدای عشق‌پرور! عشق‌مان را به حقیقت، خیر، زیبایی، حیوانات، انسان‌ها، طبیعت و خودت بیشتر کن.

- خدای لطیف! تجربه‌ی بالنده‌ی عشق به یار و همسری خوب و متناسب را روزی‌مان کن و عشق‌ورزی‌هایمان را هر چه دهنده‌تر، ازخودبیرون‌کشنده‌تر، دیگرخواهانه‌تر، شورمندانه‌تر و خوش‌فرجام‌تر بساز...

                                                                                                                                         محمدرضا جلایی پور

    ***     

متن کامل نیایش ایشان را اینجا بخوانید.        

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۴۷
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۳۸ ب.ظ

هزار باده ناخورده هست در بن تاک...


خرد و نجابت تو بود یا پاهای کودکانه امید من؟ 

آن که بلند شد و همه کوچه‌ها و خیابانها و خانه‌ها را دوید و دوید و سر نرسید...

***

چه کسی می‌داند فتنه، کار زلف پریشان تو بود یا نگاه بی‌زنهار من؟




***

عجالتا گمان مبر که به پایان رسید کار مغان


***

لینکهای مرتبط

خرداد 95

خرداد 90



۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۳۸
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۲۱ ب.ظ

یک خودافشایی دردناک!

 هیچ نمی‌دانم که دقیقا الآن کجای مسلمانی ایستاده‌ام. اما از عنفوان نوجوانی با محتوای برخی دعاهای مفاتیح، خیلی ارتباط برقرار می‌کردم در یک پست فنا شده از وبلاگ قبلیم نوشتم که دوره دبیرستان، چطور نفس حق یک معلم کاردرست، حلاوت فرازهایی از دعاها را به من چشاند و توانست ورای نیاز، شیفته‌ام کند به راز و نیاز.

عبارتهای نابی که او توجه من و دوستانم را به آن جلب کرد جوری از زیبایی معشوق حرف می‌زدند که تلویحا بر شعور عاشق هم در فهم آنها تاکید می‌کردند و دریچه‌ای می‌گشودند رو به ابدیت جان. 

ابدیتی که در مواجهه با آن نه تنها قدر نامنتهای  "‌او" که قدر رفیع خودمان را هم یادمان می‌انداخت و بی‌هوا قد می‌کشیدیم و رعنا می‌شدیم مقابلش و ناغافل زیبا می‌شدیم پیش نگاهش. 

اما پیشتر هم گفته بودم  که با فرازهای زیادی متواضعانه دعاها ارتباط برقرار نمیکنم و نمی‌فهمم چه چیزی را می‌خواهد اثبات کند!

اجساس می‌کنم که، -آه و فغان کردن که:‌ذلیل و حقیر و مسکین و مستکینم!- هم شان معبود را نازل می‌کند و هم عزت نفس ستایشگر را.

گاهی دلم میخواهد به همان زبان عربی دربیایم مقابلش که: مگر نه این که "من هانت علیه نفسه فلاتامن شره" ؟

حالا اینطوری که من بزنم توی سر خودم،‌تو سرفراز می‌شوی یعنی؟

نه! تویی که با تحقیر من حال کنی شاید بازتاب عقده مچاله شده حقارت در وجودم باشی شاید هم انعکاس توهم پادشاهان حقیر زمینی

اما هر چه باشی حبیب لطیف و رازآمیز و قشنگ خودم نیستی! 

با اینهمه کاش می‌توانستم مثل نوجوانی کتاب دعا را بردارم و با خوبهایش صفا کنم و از روی بدهایش سر بخورم و رد شوم. 

یک چیز سفت زبر مکدری بین من و آن روزها فاصله انداخته و دلم یک جور آرام بیصدا و غریبی تنگ است...

***

فکر کنم وقتش رسیده که کتاب دعایم را بنویسم.






 



۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۲۱
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۱۵ ق.ظ

برای درویش

تا یادم میاید همیشه دغدغه طبیعت داشته‌ام و برای ساحت آدمهای پاک نیت و دلسوخته‌ای که در راه کم رهرو پاسداری از زیست بوم قدم می‌گذارند، احترام زیادی قائلم. یکی از نیکترین و تاثیرگزارترین این خوبان، محمد درویش است.

با ایشان هم مثل برخی دیگر از بزرگان،‌از طریق سایت دکتر شیری آشنا شدم. سایتشان را از چند سال پیش میخواندم اما چند ماه پیش که لینک کانال تلگرامیش به دستم رسید و توانستم به فایلهای صوتی متعددی که از برنامه‌هایش گذاشته بود گوش بدهم بیش از پیش متاثر شده‌ام از ماجرا! و همانطور که گفته‌ام هم بیم و هم امیدم فزونتر شده است.

این شعر را به مناسبت روز جهانی محیط زیست به ایشان تقدیم میکنم:


پا نهادی به روی مرکب پاکیزه خویش

پا زدی، حرف زدی با دل مردم، درویش!

پا زدی آهوی رعنا وسط جنگل شیر!

وسط جنگل ماشین وسط منطق قیر...

پا زدی حرف زدی از همه آنچه گذشت

همه انچه که بر ما و بر این دامن و دشت

اعتمادی، نفست بر دل و جان بنشانَد

پیش هم،‌هم غم و هم شوق نهان بنشانَد

درد را می‌شمری حال دلت غمگین است

کوله‌بارت ولی از مرهم آن سنگین است

مرحبا باور آیینه دلان را بشمار!

که در این خانه مبادا تبر و اف به شکار!

که در این خانه چرا حال درختان خوش نیست؟

خاطر جنگل و دریا و بیابان خوش نیست؟

بال پروانه و دریاچه و باران زخمی

گم شده شادی تن، بال و پر جان زخمی

خاکمان خسته شد از منطق چسبنده قیر

آسمان هم شده با دود و سیاهی درگیر

شهر دل بسته به ماشین و به دود و دم آن

روگذر، زیرگذر، جاده، اتوبان،‌میدان

ننگمان باد، وطن در کف صیاد نهیم

شرممان باد که خاکش همه بر باد دهیم

چه کسی جز خود ما راه نفس را سد کرد؟

چه کسی با خود ما با خود انسان بد کرد؟

منگ و خوابیم ولی کاش برآید نوری

بشکند حیله تاریکی و آرد شوری

یادمان آورد این خانه نه خانه، خود ماست

تا برقصیم به سازش، سرپا، پابرجاست

کاش باران بشویم و بنشانیم بهار

همه خورشید شویم و همه با هم بیدار

***

"سرفرازی نه متاعی است که ارزان برسد

سحر آن نیست که با بانگ خروسان برسد

سحر آن است که بیدار شود اقیانوس

سحر آن است که خورشید بگوید نه خروس"

***

دو بیت آخر وام گرفته از شاعر خوب افغان، محمدکاظم کاظمی


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۱۵
نجمه عزیزی
شنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۰۴ ق.ظ

معجزه‌ای به نام پنجره (2)

آنگاه که بلندی و ضخامت و صلابت دیوارها مراقب امنیتمان بودند و خیالمان را آسوده می‌داشتند، پنجره‌ها با نور و نوا ومنظره آمدند تا مراقب حالمان باشند و مراقب حال دلمان که می‌دانست جایش اینجا نیست و غریبی می‌کرد.

به پنجره‌ها که خو گرفتیم شروع کردند به پرسیدن: 

کدام سو را نشانت دهیم؟ خودت بگو!

معمارباشی درونم به سخن در‌آمد که‌:

آفتاب که میدمد به سجد می‌افتی. نور صبحگاه را لحظه طلوع را دوست می‌داری. انرژی و وضوح و تندی آفتاب صبح را می‌پرستی. دلم میخواهد نور از مشرق بر تو بتابد. دلم می‌خواهد قدر نور مشرق را بفهمی و به آن سلام کنی، خورشید مشرق جواب سلامت را میدهد شک نکن!

 اعتدال میانه راهش را هم دوست خواهی داشت وقتی از جنوب شرق میتابد روشنت میکند بدون گزندگی و تندی. سخاوتمند است و ملایم و روشنگر.

اما چه کنم که لحظات پایانیش هم تو را با خود خواهد برد. زیانکاری اگر لحظه نارنجی و شیرین، تلخِ غروب را از دست بدهی.

معمارباشی درونم اینجا که رسید سکوتی کرد و گفت: 

برایت خانه ای میسازم که همه لحظه هایش را قاب کند. قابی مهربان و سخی که آفتاب را در طول روز مهمانت کند. قابی مهربان و سخی اما نه چندان که اشباعت کند. قابی مهربان و سخی که خودش آفتابت را پیمانه کند و به اندازه پیمانه‌ات تقدیمت کند. قابی که نور را ریز ریز و رنگی بر زندگیت بتاباند تا دیگر محتاج پرده و نقاب نباشی.

پبجره‌ای که مراقب اشتیاقت باشد و بود و نبود نور را برقصاند و هریک را بر محملی درخور بنشاند.

پنجره‌ای که بلد باشد گاهی تو را مهمان تاریکی پرمایه کند تا گاهی دلت برای نور بی‌قرار شود.        

           

***

قسمت قبلی در این نوشته.



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۰۴
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۲۳ ق.ظ

حیلت رها کن اما پروانه نشو! پلنگ شو!

بعد 18 سال معلمی گمان میکردم گمشده سیستم آموزشی، عشق است. اما با تحمل دردی ناکوک و تلخ بلد شدم که اشتیاق است. 

گاهی عشق در دل بچه ها هست اما محک نخورده و از نوع به میدان نیامده و هزینه نپرداخته‌اش.

آموختن، نوعی از عاشقی است و شیرین است. یعنی شیرین است اگر عاشقی باشد و عاشقی عاشقی نیست اگر شوری در میان نباشد و شور در میان نخواهد بود اگر دشواریی نباشد

فرهاد بودن آسان است وقتی خسرویی نباشد وقتی شیرین شرطی نگذاشته باشد وقتی تیشه و بیستونی در کار نباشد. مجنون بودن راهیست هموار وقتی ظرفی نشکند، بیابانی احاطه‌ات نکند و وقتی لیلی حراج شود!

بعد از این همه سال دارم بلد می‌شوم که گاهی باید خسرو باشم یا حتی بیستون و بیایان و گاهی حتی تیشه!

بعد این همه سال دارم شکوه معلمی را پشت این طبع پروانه‌وار یواش و کسل‌کننده پیدا می‌کنم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۲۳
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۱۴ ق.ظ

بهار وبلاگستان

زمانی خیلیها به خصوص آبجیهای گلم وبلاگ داشتند،‌ اما این روزها خیلی گفته می‌شود که دوره وبلاگنویسی دیگر به سر آمده و کاری شده است دمده.

اما من حس می‌کنم درست حالا وقت وبلاگ است. حالا که دمده شده و شوشوها و جیگرهای مامان رحل اقامت در اینستاگرام افکنده‌اند و انبوه جملات نغز و کپی، بی‌مالیات ،‌پیست می‌شوند در کانالها و گروه‌های مجازی،‌ وبلاگستان مثل تهران ده روز اول سال،‌خلوت و آرام شده و دقیقا حالا وقت وبلاگ‌نویسی است.

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۱۴
نجمه عزیزی
چهارشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۵۱ ب.ظ

کتاب معماری شادمانی

رنگهای شاد،‌سبک و ملایم پشت جلد کتاب و نام آن برایم آنقدر جاذبه داشت که با نهایت ملاحت و ادبی که بلد بودم  و در حالی که سعی می‌کردم خیلی مستحق جلوه کنم از کسی که رودروایستی زیادی با او دارم خواهش کردم که آن را به من قرض بدهد و بعدش هم با بی ملاحظگیی که کمتر در خود سراغ دارم سعی کردم آن حوالی آفتابی نشوم تا خوب بخوانم و هضمش کنم. البته واقعا نیتم خیر است و به محض این که آن را خواندم یا توانستم جایی گیرش بیاورم تقدیم صاحبش خواهم کرد. (واقعا ممکن است ایشان این صفحه را بخواند؟) 

اما قسمتهای مختلفی از آن را خیلی دوست داشتم و البته مثل خیلی از کتابهای معماری در قسمتهای زیادی از آن به قدری جمله‌ها طولانی و پیچیده شده که بدون قلم و کاغذی در دست فهمیدنش دشوار است.



اما در کل خیلی خوشم آمد و کلی ایده گرفتم برای نوشتن مطالب جدید. کلا گمان میکنم که جای این سبک نوشته در فضای ادبیات معماری خیلی خالی یا دست کم خلوت است. 

مطالعه کتاب معماری شادمانی برای معماران و مخاطبین معماری (یعنی تقریبا همه مردم!) پیشنهاد می‌کنم.

***

قسمتی از کتاب (صفحه 21 و 22):

پل تیلیک دانشجوی الهیات آلمانی در خاطراتش گفته که علیرغم تلاش بی‌وقفه‌ی والدین و معلمانش هنر تاثیری روی او نداشته و او همیشه جوان نازپرورده و بی‌دغدغه‌ای بوده است. تا این که جنگ جهانی اول شروع و او به خدمت فرا خوانده شد. در مرخصی از گردان (که سه چهارم اعضای آن در درگیری کشته شدند) او در میان باد و باران به موزه کایزرفردریک در برلین رفت در آنجا در نمایشگاهی که در طبقه بالا برگزار شده بود با تابلوی مریم مقدس و فرزندش به همراه هشت فرشته آوازه خوان اثر ساندرو بوتیچلی روبرو شد و با دیدن نگاه محبت امیز و خردمندانه‌ی دختر باکره بغض گلویش را گرفت. او احساس خود را در آن لحظه،‌ "خلسه افشاکننده" توصیف کرد و با درک تقاوت بین فضای دلپذیر این تابلو و تعلیمات بیرحمانه ای که در سنگر میآموخت اشک در چشمهایش جمع شد.

بسیاری از چیزهای زیبا در همنشینی با درد،‌ارزش و اعتبار کسب میکنند. بنابراین آشنایی با اندوه،‌یکی از عجیبترین پیش شرطهای تحسین معماری است. ممکن است قطع نظر از سایر ملزومات برای اینکه ساختمانی ما را متاثر کند لازم است کمی غمگین باشیم!

 




۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۱
نجمه عزیزی