گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات

۳ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

دوشنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۶، ۰۲:۰۱ ب.ظ

سفرنامه خرّم‌آباد

شاهین کلانتری! تو بلدی سندروم "عاشق نوشتن بودن" و شادی و سلامتی بدنت به آن ربط داشتن و در عین حال ننوشتن چه درمانی دارد؟

عجالتا شرحیی از سفر تابستانم را از یادداشتهایم کشیدم بیرون! اما باید درمان شوم.

@@@


عاشق سفر هستم اما سفر با ماشین را زیاد دوست ندارم. رؤیایم مسافرت با دوچرخه هست 

با جمعی شاد! سفری بدون عجله، بدون هراس از توقف در مسیر، بدون هله هوله‌خوری‌های 

هیستیریک (در جستجوی کمی حال خوش) و بدون چای‌های بدبوی فلاسک!


به هرحال که الآن توی ماشین نشسته‌ام و راهی خرم‌آبادم و صدای چاووشی یکریز و 

اعصاب‌خردکن در گوشم زنگ می‌زند: خرابم مث خرمشهر...ولی تو خرم‌آبادی!

اگر لیست نخواستنی‌هایم هنوز کافی نیست این غر را هم بزنم که: کتاب "الف" را برداشته‌ام برای توی راه و حسابی کفریم کرده‌است. باز هم همان قضایا: جستجوی رؤیاها و نشانه‌ها و جادو و...عرفان و بالای هجده و...!

 با خودم می‌گویم: این بابا چطور روش میشه یه مدل ماجرا را هی در داستانهایش تکرار کنه؟! و به خودم جواب می‌دهم که تا اسکولهایی مثل تو خریدار هستند چرا نکند؟ J

آنقدر به فلشک آبی جی‌پی‌اس ملتمسانه نگاه می‌کنم که بالاخره بعد از 9 ساعت سواد مقصد نمایان می‌شود.

خرّم آباد یکجور صمیمی و مهربانی ما را دربرمی‌گیرد. خیابان‌های کوچک و کم عرض و درختان عظیمی که نه یکی دو جای خاص بلکه خیلی جاها طاق ساخته‌اند روی آن، عشق محصوریت را در اعماق روح یزدیم بیدار کرده‌است.

هنوز سرگردان مقصدیم اما راه با ضربه محسوس و قاطعی پایان یافته‌است.

شک ندارم رسیده‌ایم. آرام شده‌ام.

***

در عصر جی‌پی‌اس شاگرد شوفر بودن هم به معنای محدودیت در تماشای مسیر است حتی شاید بیشتر از شوفر بودن! با اینکه خیلی بهمان کمک کرد اما زیاد دوستش ندارم، دست کم در داخل شهر. دوست دارم گل به گل مسیر بایستیم و از محلی‌ها سؤال کنیم. اینقدر مصمم و خستگی‌ناپذیر و پروانه‌ای دور بیان این عقیده‌ام بال بال می‌زنم که همسرم قبول می‌کند. موفقیتش را در هوا می‌قاپم و هنوز ترمزنزده می‌پرم پایین.

به طرف مغازه کوچک کنار خیابان راه می‌افتم تا بپرسم رستوران "چی‌گل" کجاست؟ مغازه داغون و کثیفی است و از بس گیج و خسته‌ام تا پایم به داخلش نرسیده متوجه نمی‌شوم که کبابی است؛ منصرف می‌شوم؛ به نظرم پرسیدن آدرس رستوران از یک کبابی، کار ضایعی است؛ اما دیگر دیر شده جلو می‌آید و سؤالم را که می‌پرسم با صمیمیت و وضوح و با استفاده کامل از زبان بدن، آدرس را می‌گوید، یکی دو دور هم مرور می‌کند و تا شیرفهم‌شدنم را باور نکرده کوتاه نمی‌آید. 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۶ ، ۱۴:۰۱
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۴۸ ق.ظ

کامنت مارکتینگ!



چقدر این کامنت دخترک در متمم را دوست داشتم.

***


یک عالمه مطلب نوشته و نانوشته در سرم وول میخورد و نمیدانم چرا بخشی از وقتهای بر بادرفته را به برکت نوشتنشان در وبلاگ شکار نمیکنم! 


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۶ ، ۱۰:۴۸
نجمه عزیزی


تو یک موج نیستی، تو یک تکّه از اقیانوسی!

هر بار که همایش فارغ‌التحصیلان دانشکده برگزار می‌شود این عبارت زیبای "موری" در ذهنم طنین می‌اندازد و در عرض چند ساعت انگار روحم وسعت می‌یابد که حس می‌کنم به قبیلۀ بزرگی تعلق دارم.

دلم می‌خواهد یک جایی که شنیده‌شود و بماند رسماً اعلام کنم که همایش 9/9/96 به نسبت برنامه‌های مشابه قبلی خیلی قدکشیده‌بود.

پا که به دانشکده نهادم احساس کردم بسیار عزیزم! دستهای زنده و جوانی دقیقه‌های باکیفیتی را صرف کرده‌بودند تا من کرامت خودم را حس کنم و تعلّقم به این قبیله را جشن بگیرم.

چقدر فضای شب شعر خوب و منسجم و گرم بود، هرچند آشفته‌تر از آن بودم که طاقت نشستن داشته‌باشم! چقدر فضاسازیها هنرمندانه و شکیل و دلنشین شده‌بود!

چقدر مکان اختتامیه درست و بقاعده بود!

چقدر صدا خوب به صدا می‌رسید!

چقدر فلفل آش به اندازه بود!

و چقدر صدای علی ساکت قدرتمندتر و پرنفوذتر جان را می‌شکافت!







***

هرچند با رفیق قدیمم، ندیم ماهپارۀ کوچکمان سارای سه‌ساله بودیم و چنان در همۀ عکسهای ثبت‌شده غایبیم که مطمئن نیستیم آیا از 9/9 در خواب عبور کرده‌ایم یا بیداری!

رفیقم که مهربانیش را جمع کرد و رفت، خماری بامدادن تازه شروع شد. افتاب که زد و شعرم را که نوشتم توانستم چند ساعتی بخوابم:

از هر طرف بازگشتند

یاران بر باد رفته

با تیشۀ یاد شیرین

تا فرق فرهاد رفته

یاران با باد رفته

یاران برگشته با آب

تصویرشان در دل حوض

همسایه با برگ و مهتاب

ای خانه ما را نشاندی

بر سفرۀ لطف دیدار

با آش داغ محبّت

با جامی از شوق سرشار

 

از آسمان آذرماه

بر ما شراب می‌بارید

برگ طلایی رقصان

 بر سطح آب می‌بارید

 

"من" بی‌قرار و پریشان

با "ما" به دادش رسیدی!

دستان "من" را گرفتی

تا پا به پایش دویدی

 

پاهای کودک دیروز

تا عمق آیینه درگیر

دستان کودک امروز

از بازی برگها سیر

 

ما را به آن هفت درگاه

لطف تو متصل ‌کرده

با هفت چشم شهرآشوب

یغمای دین و دل کرده!

 

تا عاشقی رسم دنیاست

کانون میعاد باشی!

تا زندگی برقرار است

ای خانه آباد باشی

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۶ ، ۱۷:۴۸
نجمه عزیزی