گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات

۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۷ ثبت شده است

شنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۷، ۱۱:۳۵ ق.ظ

صدا شد اسب ستم روح من کَشان ز پیش

هنوز اقتصاد توجّه بلد نبودم و البتّه هنوز زمانه در یغمای رهزنان توجّه در این حد دل و دین نباخته‌بود که از شیرینترین دلخوشیهایم گوش‌دادن بود به همراه کار! کارهایی مثل پیاده‌روی و کارهای روتین خانه و حتّی حل‌کردن مسأله‌های جبر و مثلّثات و بعدها پروژه‌های معماری در مراحلی که می‌افتادند روی ریل و خطها و شکلها خودشان بدون دخالت من همدیگر را پیدا می‌کردند و به ألفت می‌رسیدند.

مضرّات چندکارگی را وقتی شنیدم باور کردم، قدرت مجاب‌کنندگی گوینده بود یا حساب بودن حرف؟ نمی‌دانم! 

با اینحال حساب صدا انگار فرق می‌کند. برای من برخی آواها و نواها که حق دارند با کارهایم همراه شوند اصلاً تاب دوییت ندارند و به سرعت چنان با کار ترکیب می‌شوند و آن را می‌بلعند که از تاک و تاک نشان، نشانی نمیماند!

باید از صاحب فتوا پرسید امّا حس من اینست که شنیدن در هنگام کار را به سادگی نمیتوان مصداق چندکارگی خواند؛ اصلاً بعضی شنیدنها موجوداتی ملیح و ملایمند که کادر می‌کنند فضا را و نم‌نمک با اجزای کاری که انجام می‌دهی ترکیب می‌شوند و ناغافل می‌بینی که نه چندکاره که یک کاره‌ای!

صدا حلول می‌کند لابلای سبزیهای پاک‌شده؛ با ظرفها دانه دانه می‌رود توی سینک؛ با سرامیکها ساییده و پاکیزه می‌شود؛ از سر و دوش ایکس و ایگرگها و سینوس و کسینوس بالا می‌رود و بعد قل می‌خورد توی مفصل هشت وجهی طرحت و در فضاهای دورش می‌پیچد!

خوب یادم هست حال حل‌کردن انتگرالهای سال چهارم با کلّۀ فرورفته در حفرۀ میزچوبی تلویزیون و مغروق در نوار تازۀ شکیلا را! یادم هست که بابا طی اقدامی زیرکانه، ضبط و پخش را اساسی توی میز تلویزیون پیچ‌کرده‌بود تا هیچکداممان بردن آن به اتاقهای شخصی را به عنوان آپشن در نظر نگیریم.

من امّا تحریم را دورزده و دفتر را آورده‌بودم روی دامن «شکیلا» و مشکلی نبود که ما دوتا با هم نتوانیم حلش کنیم!

یادم هست میز ترسیم فنی سال 73 و دالان وسیع صدای «هایده» را که ساعت چهار صبح تسبیح سحرگاهانم می‌شد که: «امیدم را نگیر از من خدایا...خدایا!»

یادم هست 74 را که با «سراج» به فضای خاطره‌ساز و حتّی مسأله‌های بی‌نمک ایستایی فکر می‌کردیم.

«یارا یارا» هم که روح 1375 بود و ریز و درشت دانه‌های «هنرستان برق» را با «افتخاری» می‌بافت به هم و یک در میان پیدا و گم می‌شد!

از صدای جان جانان که دیگر نگویم! صدای «شجریان» هرگوشه گیرم می‌انداخت و با دل‌آگاهی راه به راه فالم را می‌گرفت و درست می‌زد وسط هدف! صدای شجریان غالباً با همکاری سعدی فال و حال را چنان گوشۀ کاغذ پوستی هر طرح سنجاق می‌کرد که هزار سال دیگر هم از لوح دل و جان نرود!

فقط موسیقی نبود قصّۀ شب و راه شب و ...دیگر برنامه‌های ملایم رادیو هم همراهان امنی بودند. آخرهای دیماه 76 انطباق سازۀ طراحی معماری4 را با با پلان پیچیدۀ مجتمع فرهنگی اصفهان اتود می‌زدم و قصّۀ شب، ماجرای عشق دختر اسرائیلی به پسر فلسطینی را می‌گفت و این دو تا گره کور بی‌ربط بخوبی با هم کنار آمده و به هم پیوسته‌بودند.

حالا دیگر رادیو نیست؛ نه اینکه نباشد امّا دردسرها و بدویتی در این ابزار هست که به حال آسانگیر زمانه نمی‌خورد. از 88 هم که تلویزیون رفت به انزوا و دیگر خیلی کم روشن شد او هم کم و بیش غلطید در دامن بی‌اعتباری. موسیقی‌های باب طبع من هم دیگر به آن شدّت زنده و تازه از راه نمی‌رسند و حالا زمانۀ دیگریست!

زمانه‌ای که انواع رادیوها و پادکستهای مجازی چنان حراجی از صداهای شنیدنی راه‌انداخته‌اند که انتخاب دشوار شده!

 مدّتی مرید «رادیو بقچه» شده‌بودم که عجیب راه بازکرده‌بود در خلوت و باهم‌بودنهایمان و گره‌خورده‌بود به کارهای خانه و پیاده‌روی و پروژه‌ها و سفرها و...

امّا کم‌کم فهمیدم که رقیب کم ندارد؛ «آکواریوم»؛ «دستنوشته‌ها» و با کمی اغماض «بندر تهران»

اینروزها با «دستنوشته‌ها» همراهم و روایت طوفانی سحر سخایی از چهل سال موسیقی که از سه سالگیم شروع و تا حالا به 27 سالگیم رسیده‌است. روایتی پر آب چشم که اگر چه با ملاحظه‌کاری بسیار بیان شده امّا جان را از هم می‌شکافد و به تاراج می‌برد.

خلاصه که تن داده‌ام به باور مشروعیت رابطۀ صدا با کار و لحظه‌هایم سر پیری پر شده با بی‌اندازه شنیدن و شنیدن و شنیدن.

پیشنهادهای من:

از رادیو بقچه؛ «شمارۀ 23»

از آکواریوم؛ «زیر پل سیدخندان از تو جدا خواهم شد»

از دستنوشته‌ها؛ همین روایت سخایی که گفتم..

از بندر تهران؛ «بازخواهم گشت»

خوانش من از «فصل تحصیلی ما» را هم به طور ویژه توصیه می‌کنم با این لینک و این یکی تا دلیل اینهمه مقده‌چینی واضح و مبرهن گردد! 


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۷ ، ۱۱:۳۵
نجمه عزیزی

دیروز دوست دورۀ دبیرستانم راجع به کتابم حرف می‌زد و شوکه شدم!

بعد از 27 سال رفاقتِ باکیفیت و عمیق و هم‌فهمی بلاقید، وقتی شنیدم که گفت: هیچگاه از وجود چنین چالشهایی در تحصیل معماریت خبرنداشتم واقعاً حیرت کردم!

 یعنی می‌شود هجده‌ساله باشی از هیجان و وحشت فضایی تازه و نتوانستنی عمیق به خودت بپیچی و عمیقاً آرزوی مرگ و حتّی در جهت آن اقدام کنی؛ آنهمه احوالات گونه‌گون با بولدوزر از رویت رد شود و رفیق قدیمی و صمیمیت که با او مرتبط هم هستی نفهمد و نداند؟! و از آن بدتر در تمام این سالها ندانی و بو نبری که نمی‌دانسته است؟!

یکباره از اینهمه درون‌نگری و عدم ابراز که به شکلی ناآشکار و ناملموس با خود دارم وحشت کردم و کاملاً احتمال دادم که روزی در خودم بمیرم و بوبگیرم و کسی را خبر نشود!

روحت خجسته باد خانۀ قاجاری! روحت خجسته باد که با بیرونِ پر از دیوارهای عظیم و بی‌پنجره در من حلول‌کردی و مسحورت شدم! پنجره‌های دلبر درونت را می‌ستایم امّا تاریخ تحولت را دوست ندارم! ادامۀ آن بی‌پنجرگی و سکوت بیرون را بر خانه‌ام تاریخم و خودم دوست ندارم! دوست داشتم رشدت را ادامه دهی و گفتگو را علاوه بر خودت با بقیه نیز مشق کنی!

حالا می‌خواهم مادرانه دست نوازش بکشم بر سر رفیع و پرشوکتت که: عزیز دلم! حالا دیگر نترس و آرام بگیر و حرف بزن! نه فقط با خودت و اتاقهای روبرویت و حتّی آسمان افتاده در حوضت! بیا با همسایه حرف بزنیم!

 بیا توی کوچه‌ها آشتی کنیم با خودمان با همدیگر، نه فقط در مأمن اندرونی و هشتی یا حتّی پیرنشین دم در!

بیا آشتی کنیم خارج از حرمت خانه‌ها! بیا آشتی کنیم توی کوچه! بیا صدای هم را بشنویم بیرون از خانه، در ملک مشاع، جایی که متعلق به هیچکداممان نیست و مال همۀ ماست.

بیا از اساس "مشاع" را باور کنیم و قدر بنهیم!

چقدر راست گفت آنکه گفت: گفتگو را بلد نیستیم! این که دیکتاتورهایمان بلد نباشند خب عجیب نیست؛ امّا امیرکبیرمان هم بلد نبود! مدرسمان نیز! مصدّقمان، بازرگانمان و حتّی خاتمیمان! درست گفت امّا به احتمال زیاد اینها را نمی‌دانست که حدّاقل بخشی از این نابلدی (و به تصوّر منِ معمار، بخش زیادی از آن) زیر سر تاریخ شهرمان هست و خانه‌هایمان.

خانه‌هایمان روزگاری آدمها را در کوچه‌های تنگ و بی‌روزن (با آشتی‌دهندگی زوری و از سر رودربایستی) سربزیر و ساکت و درخودفرورفته می‌دواندند تا برسند به خانه و قبیلۀ خودشان و خودشان شوند و لب واکنند!

بعد در مسیر تحوّل، آن "خود" و آن "خانه" و "قبیله" هی کوچکتر و کوچکتر شد و نفسها تنگ!

بعد نگاه کردیم و دیدیم که دیگران پنجره دارند رو به کوچه، ما هم گشودیم پنجره‌ها را امّا نفسمان گشوده‌نشد!

پنجره‌ها را گشودیم امّا نه به سمت گفتگوی آگاهانه از مشترکاتمان که به سوی اسرار هم و حریم هم... و هنوز بازنکرده بستیمشان!

کوچه‌های امروز ما بر خلاف دیروز پنجره بسیار دارند؛ امّا مکدّر و پرده‌پوش و حفاظ‌آلود تا ایمن باشیم از کدریها و ناامنیها و مغشوشیها!

آواره شدیم از خانۀ نیاکان امّا دلم میخواهد که نترسیم و پشیمان نباشیم!

ما در جستجوی بهشت گفتگو به جهنّم مداخله و مجادله و مزاحمه برخورده‌ایم؛

کاش نایستیم و از هراس این جهنّم، دوباره در چاه ویل سکوت و بی‌خبری سقوط نکنیم؛ کاش ذرّه ذرّه مشق کنیم و نشان به نشان خانه‌های هم را و صدای هم را پیدا کنیم.




۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۷ ، ۱۲:۴۶
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۷، ۱۱:۵۵ ق.ظ

پست اینستاگرامی با عکس چپه شده!


هرچقدر هم که غلیظ و کشدار یزدی و با ادبیات فرهیخته و موزون زمزمه کنی که: «ای پروردگار! باران و برف رحمتت بر ما ببار!» فایده ندارد! مادرت باید دست بکار شود و تو چه میدانی که دست بکارشدن مادر یعنی چه؟ چیزی را که بخواهد با ترکیبی از غیظ و خشم و محبت و تهدید و التماس و زلالی می‌پاشد توی صورت طرف! و طرف حضرت حق هم که باشد خند‌ه اش می‌گیرد و گره از ابروان اجابت وامی‌کند!

«خدایا جوری بارون بیاد که آب واسّه توی باخچه و چیلیق چیلیق روش بارون بیریزه!»

باغ و باغچه‌ها و دلهایمان جان دوباره گرفته‌اند این یکی دو روز! خوشحالم از آشتی آسمان و زمین! خوشحالم مثل بچّه‌ای که پدر و مادرش دم دادگاه طلاق همدیگر را بغل کرده و بوسیده‌اند... به فردا فکر نمی‌کنم و بغل‌کردن این خوشحالی حق مسلّم منست!     

***

توضیح بدهم که عکس فوق از حیاط خانه است. نمیدانم چرا آپلود عکس در بیان به این روزگار افتاده و همه چز را نود درجه میچرخاند! دفعه قبل عکسهای ناب مه لقا ماند توی تاریکخانه! این یکی را چپه میگذارم تا حساب کار دستش بیاید! 

تا حالا برف نشسته روی تارعنکبوت دیده بودید؟ ببینید!


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۷ ، ۱۱:۵۵
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۷، ۱۱:۴۷ ق.ظ

با ما از دینت سخن بگو (2)

قسمت اول این نوشته را اینجا بخوانید.

روزه را هم می‌گیرم با مهر! حتّی روزه‌های هفده ساعته و مردافکن تیرماه یزد را هم با اشتیاق میگیرم تا حال گرسنگان را درک کنم؛ حالشان را نه دردشان را! دردشان را اگر بلد باشم در حد وسع تسکین می‌دهم اما حال گرسنگی حالیست که بطور معمول به ندرت فرصت تماشایش را به خودم می‌دهم؛

 دنیای امروز از خالی و سکوت وحشت دارد و به سرعت آن را پرمی‌کند؛ امّا وقتی متعهد باشی به گرسنگی و تشنگی؛ وقتی سر قرار حاضر باشی که بنشینی کنارش از طلوع تا غروب، بدنت و روانت حرفهای تازه خواهد شنید، از خودت جلو می‌زنی و چیزهایی در مورد خودت می‌فهمی که بدون آن به افق فهمیدنش هم نمی‌رسیدی.

روزه‌شدن مزۀ زندگی را غلیظ می‌کند و طعم آن را شیرین!

این مدل باور هم با اسلوب دینداری خیلی جور نیست؛ دیندارن دوآتشه را بپرسی می‌گویند که: فقط و فقط باید برای خدا بگیری تا قبول باشد! امّا نپرس! من کماکان نقد را به نسیه ترجیح می‌دهم؛ هرچند این مشق صبوری خودبخود مرا نسبت به محتمل‌دانستن آنچه که هنوز در ظرف تجربه نگنجیده گشوده‌تر می‌کند.

هیچ رقمه نمی‌توانم خدا را علاف قبول‌کردن یا نکردن تصمیم و تجربۀ خودم فرض کنم. اصلاً تو جای او؛ چه چوری بیاید بگوید که قبول کرده یا نه؟ ؛ لابد متولیانش باید اعلام کنند که لابد هرجور فهمیدند و دلشان خواست می‌گویند! غیر از این هم مگر می‌توانند؟

نه من چنین ریسکی نمی‌کنم؛ ترجیح می‌دهم به قدر اشتها و ظرفیتم اوکی دادنش را بفهمم اما بدون ترجمه.

در شور لحظه‌ای که دهان بعد از ساعتها، لذت آب و غذا را در آغوش می‌کشد خود خدا حضور دارد بدون وکیل مدافع!

شوق این لذت است که شکوه می‌دهد به همۀ ساعتهای گرسنگی و بیحالی. طنین و تلألو می‌دهد به گوهرهای اِجلالیِ رسیده به این انبان خالی و به لبهای خشکی که چند لحظۀ آخر قبل اذان تکان تکان می‌خورد و بدون معذب بودن و بدون احساس پررویی و زیاده‌خواهی، پرده از راز و نیاز برمی‌دارد.

اینهمه حلوای نقد را تاخت بزنم با نسیه مبهم "رضای خدا" ؟

نمی‌زنم!

و امّا دیدگاهم در مورد حجاب احتمالا هم فمینیستها را می‌رنجاند و هم زاهدان سجاّده‌نشین را.

مادربزرگ ماماحیات (که مادربزرگ مادرم بود و بخاطرش دارم) از پیروان مکتب دوستداران آتش بود و شجرۀ مسلمانیم به حدود صد سال می‌رسد با اینحال احتمالاً مثل غالب تازه‌گرویده‌ها به یک آئین، از ترس ناخالص دیده‌شدن، خیلی پرضرب اسلام ورزیده‌ایم در این دو سه نسل!

هرچه بوده حالم اینست که چارقد روی سر انگار که به اندازۀ موهای زیرش واقعی و اجتناب‌ناپذیر به نظرم می‌رسد و موجّه می‌بینمش.

گاهی تلاش کرده‌ام که غبار عادت از چشم پاک کنم (که البته یحتمل با دست غبارآلودی که با دستمال غبارآلود پاک شده) و خالص ببینمش در حد وسع؛ امّا وسع، همیشه به همان نتیجه رسیده که وجود پوشش به عنوان فرصتِ ندیدن، برای فهم و هضم زیبایی، یک ضرورت است؛ ضرورت است تا دیدن، زنده بماند و نفس بکشد و نوشدن از یادش نرود!

نکته: سالیان مشق و مشاهدۀ معماری اقوام گوناگون مرا در درک این باور یاری داده‌است.

من با این سه بُعد معروف دینداری اینجوری همراهم؛ این همراهی ترکیبی است از احتیاط، واقع‌بینی و وفا که تا حالا همراهیم کرده‌است.

مدّتهاست که پنجره‌ها را بازگذاشته‌ام و دل و دین را سپرده‌ام دست رودخانه پرخروش زندگی تا گاه و ناگاه بیاید و بتازد و بشورد و ببرد هرچه که تاختنی و شستنی و بردنی است و فعلاً این سه تا جان نسبتاً سالم بدر برده‌اند!

***

نکته دیگری هم در سوال آن دوست بود که بعدها و تحت عنوانی دیگر درباره آن خواهم نوشت گیجی و دربدری اگر بگذارد.     





۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۷ ، ۱۱:۴۷
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۷، ۱۱:۵۳ ق.ظ

دیدار یار مه لقا (2)


از استرس و سرما یخ زده‌ام. دم در کوله را زمین می‌گذارم و به بهانه درآوردن ظرف قطاب کمی با خودم مهربانی میکنم که: بیخیال..برو ببین چی میشه!

دم در نوشته‌اند که ایشان را نبوسید! منطقیست؛ امّا بیش از پیش احساس مزاحم‌بودن می‌کنم.

و بالاخره به سالن نگاه می‌کنم. خدایا...زن کهن را می‌بینم که با موها و روسری سفید نشسته کنار پنجره روی ویلچر، کبری بغلش می‌کند و می‌گذاردش روی مبل؛ می‌گوید: آمدن مهمان را از قبل بهشون نمی‌گم وگرنه از هیجان خوابشان نمی‌برد. یکدفعه گرم ‌می‌شوم ؛ دستها و صورت یخ‌کرده‌ام گُر می‌گیرد! مزاحم نیستم، مهمانم! مهمانی که خبرش را نداده‌اند که میزبان از ذوق بی‌خواب نشود!

می‌نشینم کنارش و می‌گویم دکتر شیدا مرا فرستاده و فقط آمده‌ام که شما را ببینم. کمی فکر می‌کند و شیدا را یادش میاید بعد با شیطنت اطوار می‌ریزد و سیما بینا می‌شود که: آمده حال تو احوال تو سفید روی تو...ای جان حقا که نوه بی‌بی خانم استرآبادی اولین زن طنزپرداز ایرانی مه‌لقا خانم!

می‌چرخم سمتش و کمی فاصله می‌گیرم می‌ترسم میکروبهایم سرایت کند به این زن عجیب که وارد دومین صده زندگیش شده‌است. دستم را می‌گیرد احوال دکتر شیدا را می‌پرسد و یادش میاید که معمار است: پس تو هم معماری! خاطراتی از یک معمار آمریکایی یادش می‌آید که به اشارۀ او با معماری ایران و یزد مواجه و شگفت‌زده شده؛ از معماری ارگانیک و نچرال آرشیتکتور آرام و شمرده اما واضح و سلیس حرف می‌زند. سر تا پا نگاه شده‌ام امیدوارم که دقیق نبیند؛ چرا که اشکهایم بی‌صدا و پرقدرت جاریست انگار در محضر روح جهانم!

نه غم نه شادی نه ذوق و هیجان؛ اشکهایم جاریست از سر احترامی عمیق و ساکت که برای خودم هم ناشناخته هست. قطابم را هم انگار دوست دارد ای جان، اصلاً امید نداشتم بتواند امتحان کند!

با لحنی اشرافی و اصیل سرشار از عشق و دانایی حرف می‌زند؛ انگار معماری دهۀ چهل خورشیدی باشد محصول ازدواج تمیز مدرنیته و سنت! ازدواجشان نه قاطی پاتی شدنشان!

از غم فردا می‌گویم و نگرانی برای بچّه‌هایمان. می‌گوید کلمۀ غمگین حتّی رو زبان هم مخرّب است! خدا هر چیزی را با ضدّش نشانت می‌دهد؛ اپوزیت باید باشد تا پوزیتیو درک شود!

می‌گوید: دخترم نوزاد بود و خوابیده در گهواره؛ واکنش زیادی به صدای سوختن چوب در بخاری نشان می‌داد، زمین را با ملافه تمیز فرش کردم زیر پایش و گذاشتم که بخزد! به سختی و مثل کرم خودش را جمع و باز کرد تا رسید نزدیک بخاری! مراقبش بودم باند و پماد و ... را هم آماده کردم اما مانعش نشدم؛ انگشت کوچکش را زد به بخاری و جیغش درآمد؛ دستش را پانسمان کردم امّا گذاشتم تجربه کند!

فکّم می‌چسبد به سقف! این عشق به عتاب آلوده و این مهربانی محکم و لطیف را نمی‌توانم درک کنم!

دو مهمان دیگر می‌رسند، می‌گوید: کبری! دایرۀ من کجاست؟ قلبم تکان می‌خورد که اینطور: وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم! 

اینست نسخه نهایی!

می‌گوید در انجمن یک روزی را اعلام‌کرده‌ام به نام روز قِر! از پشت مبل دف را می‌آوریم و شروع می‌کند به نواختن. مهمانها آشناهای قدیمش هستند و به سرعت چسب رابطه می‌شوند! جو خیلی صمیمی و خودمانی می‌شود امّا دیگر سکوت متحیّر من تنها مخاطبش نیست و فرصتِ شنیدنش تا حدود زیادی تمام می‌شود. دف می‌زند خانم "م" می‌رقصد حرف می‌زنیم و شعر می‌خوانیم.

می‌گوید: کبری! دفتر زرد را بیاور که امروز را بنویسیم، خودکارم را می‌گیرد و بعد با ملاحت تمام می‌گوید: نمیتونم که...خودت بنویس که آمدی! می‌نویسم و تاریخ می‌زنم!

کبری صدایمان می‌کند برای ناهار! قرار نیم‌ساعته بکشد به ناهار؟ از خودم تصور اینهمه را ندارم امّا می‌روم. ملکۀ کوچک اندام می‌نشیند در رأس میز و با وقار و تلألو از حسین یاد می‌کند که از میز ناهار خلوت دلگیر می‌شد و شاکی، هر جمله‌اش را با یک کلمه قاب می‌کند: حسین من!

فضای خانه و جزئیاتش به شکل غریبی زیبا، اصیل، ساده و سنجیده هست، 

ترکیب سبز و آبی 

سیر و قهوه‌ای چوبها آدم را ملزم می‌کند به عزیزبودن و انس!


 غذا می‌خوریم شماره رد و بدل می‌کنیم و برمی‌خیزم که بروم. میکروبهایم را جدّی نمی‌گیرم، جسور شده‌ام دستها و موهایش را می‌بوسم و میزنم بیرون.

در هشتی خانه می‌نشینم، خودکارم لای دفتر زرد جامانده، کمی توی گوشی تایپ می‌کنم تا حسم بیات نشده. کمی خنک می‌شوم و برمی‌خیزم.

به خدا می‌سپارم این زن زیبای دانا و به شدّت ملیح را و از خانه‌اش بیرون میایم.

کوله را که هنوز سنگین است دوباره پشت می‌کنم و راه می‌افتم؛ مسجد مجللی سر کوچه هست که آیفون تصویری دارد! زنگ می‌زنم که: اجازه؟ می‌شه ما نماز بخونیم؟ یارو می‌گوید: نع! 

ای بابا! عزیزی از سرم می‌پرد!

چه شاعرانه! زنی تنها با کوله‌ای بر دوش در فصلی سرد با حس عمیق رهایی و بی‌مرزی دنبال تکّه‌ای زمین خدا برای سرگذاشتن به سجده :) دوباره در سکوت و با لهجۀ یزدی ازش تقاضا می‌کنم که دستی بگیرد زیر کوله‌ام و مراقب شانه‌ها و گردنم باشد! با دلآرایی چشمکی می‌زند و می‌گوید: چشم!

سوار بی‌آرتی می‌شوم رو به میدان ولیعصر و دوباره ایستگاه را رد می‌کنم از بس که شهرستانیم! پیاده می‌شوم و با توجه به زمان زیادی که پیش روست و به اتّکای دستی که زیر کوله‌ام گرفته تصمیم می‌گیرم پیاده گز کنم.

راه می‌روم و راه می‌روم و فکر می‌کنم از غم و شادی توأم سرشارم. به ساختمانهای بلند و عبوس نگاه می‌کنم و به چالۀ محبوسی به نام تهران. یکباره به خودم نهیب می‌زنم که: رو بگردان!

به احترام مه‌لقا چنگ می‌اندازم به دامن امید و چشمم را به تناوب بین آسمان و درختها به حرکت درمیاورم. بالأخره یک روزی می‌رسد که انگشتمان را قشنگ بچسبانیم به بخاری و جیغمان بلند شود و نعره بزنیم که: غلط کردیم! حالا بگو چکار کنیم؟ تا آنروز بمان مه لقا! بمان مادر خسته و زخمی وطن! بمان و پماد و پانسمانت را هم دم دست نگهدار!

حدود یک ساعت راه می‌روم و عاقبت می‌رسم به تالار فردوسی. هنوز یک ساعت مانده به شروع برنامه شب درویش

از پیرمرد باغبان سراغ نمازخانه را می‌گیرم؛ میگوید: نداریم! اطوار ریز کی بودی آخدا؟ 

عیب ندارد وضو میگیرم و با سنگی که از باغچه برداشته‌ام روی نیمکتی که در امتداد قبله هست به نماز می‌ایستم. مردکی که از اول ورودم دوروبرم می‌پلکد و آشکارا اهل ماجراجوییست میآید سمتم و می‌گوید: آبجی! قبله اونطرفه!

موقعیت سورئالی است! نمازخواندن روی نیمکت راه راه و سنگ ناهموار و در اثنای آن متلک خلاقانه دریافت‌کردن!

این تکلیف بی‌مزه و تکراری سی و چند ساله این روزها در حسن و ملاحتی نشسته که حالخوب کن است وگرنه خون طرف میفتاد گردنم!

هم کتاب و کاغذ و خودکار ندارم و هم حسابی سردم شده؛ می‌روم داخل لابی و گرما و صندلیهای راحت و تابلو نمازخانه غافلگیرم می‌کند. می‌نشینم و نگاه می‌کنم به سالن که کم‌کم دارد از همفکرها و همدردهایم پر می‌شود.

هنوز سایه بودم در "گاهی من"ی دیگر که آقای درویش را شناختم و با کامنتی زیر یک پست از مهاربیابانزایی برای اتصال شور و نیاز درونیم به اقدامی موثر در جهت اعتلای طبیعت وطن از ایشان کمک خواستم؛ 

از این طریق بود که با مریم منصوری و چند محیط‌زیستی دیگر یزد آشنا شدم و بعد زنجیره‌ای از آدمها و رویدادهای سبز را شناختم از طریق سایت و بعدها پیج و کانال آقای درویش. 

از اسکندر فیروز و مه لقا ملاح و عبدالحسین وهابزاده و حسین آخانی تا عارف آهنگر و کوروش بختیاری و... آنقدر گوش دادم که از بر شدم. همیشه خردمند امیدوار...سرخوشانی که به یک جرعه شبنم سیرند و سحر آنست که بیدار شود اقیانوس و...

 سر رودروایسی با آقای درویش بود که آموختن دوچرخه‌سواری را جدی گرفتم و خیلی چیزهای دیگر را...

همواره در کنار تحسین همۀ پیشرو بودنش در سبزاندیشی و زیستن سبز، بعضی توانمندیهایش متعجم کرده‌است؛ قابلیت حمل عمیقترین غم ها و دیوانه‌ترین شوقها در کنار هم، قدرت در چنگ گرفتن مخاطب و نوسانش میان خوف و رجا و شهامت این که گیلاسهای دیزباد بالا و "مبادا تبر مبادا شکار" و مردم فریدونشهر و کل و بز و میش و آهو و جرال و مرال و...اینها را هزار بار بگوید و باز تازه باشد و تأثیرگزار و خیلی چیزهای دیگر باعث می‌شود که عمیقا خالصانه و برّنده به ایشان حسودی بورزم در حدّ وسع و به حول و قوه الهی! :)

خلاصه وقتی بلیط چهارشنبه شب جور نشد تصمیم گرفتم که این همزمانی را هم پاس داشته و جهت تقدیم احترامات فائقه و حسودیهای لایقه اینجا حاضر شوم!

گرمای سالن مهربانی می‌کند و در یک لحظه خوابی سبک مر از خودم می‌رباید و یک آن بعد چشم باز می‌کنم به صورت خندان شقایق و بعد هم آقای درویش.

سخنرانهای متعددی حرف می‌زنند امّا طنز شیرین، بی‌پرده و عمیقاً غیرمتظاهرانه و غیررومانتیک حسین آخانی که سریع و خلاصه در کلامش نشسته بود حالم را خوب می‌کند.

پختگی و روشنی کلمات محمد فاضلی هم حسابی متمایز است و علاوه‌تر به دلم می‌نشیند. دم در که بهش می‌گویم، می‌گوید: تقصیر خودشه! بهش میاد! می‌گویم: شما هم بی‌تقصیر نیستی!

امّا بیخیالی و یلگی مجری برنامه، علی دهباشی که در چهره و لباس و اجرا و تذکراتش جاریست مقام اول دلبری را کسب می‌کند.

بدم نمیآید من هم شعرم را بخوانم و خودی بنمایم امّا حال ندارم با این مجری بی‌اعصاب دست به‌یقه شوم. 

بخش بالغ و حسابی وجودم جان گرفته از صبح و بلد است نوجوان سرکش و گیج را آرام کند بی که برماندش! تحت تأثیر "متوجِّه بودن" صبحم و جلب توجه و "متوجَّه" بودن جاذبۀ همیشگیش را از دست داده؛ اینست که می‌نشینم به تماشا و گوش‌دادن و کف زدن.

اخر برنامه جشن تولد است و کیک و شمع و دست و جیغ و هورا و...بستۀ دوم قطاب را تقدیم می‌کنم و از سالن می‌زنم بیرون.

در لابی آه از نهادم بلند می‌شود وقتی لیوانهای یکبار مصرف پذیرایی را می‌بینم. 200-300 تا البته رقمی نیست که آسمان را به زمین آورد امّا در چنین شبی و در حضور چنین آدمهایی حتماً فریاد زمین را به آسمان بلند می‌کند، نمی‌کند؟

کمِ کم باید این رقم در هزار ضرب شود تا عمق فاجعه را معلوم کند. یادم باشد آبجیهایم در لشکر " زیروویست" را بسیج کنم.

در لیوانم چای میریزم و به محوطه که می‌رسم تازه می‌فهمم که چقدر هلاک این شراب داغ بی‌خاصیت بودم.

کوله‌بار سبکم را که به شانه می‌کشم قلبم گزگز میکند! چرا برای علیرضا هیچ فکری نکردم؟ تا آخر به فکر برگشتن چهارشنبه بودم که نشد. سوار تاکسی می‌شوم و همۀ عمّگیم را متمرکز می‌کنم تا یکجوری دست خالی بودنم را پوشش دهم و حریف شیرینی دیدار برادرزاده‌هایم بشوم.

سفر مرا به کجاها که نبرد!

 

"کاردا پاکیزه بلدین آخدا!"

***

پی نوشت:

 1-اگر خودکار و دفترچه اهدایی برادرم نبود در مسیر طولانی برگشت یحتمل از ورم نوشتن به ابدیت ملحق شده و فرصت صد و یک ساله شدن برای همیشه از دست رفته بود!

2- عکس هم دارم ولی نمیدانم چرا به صورت چپه آپلود می‌شود. من هم که تازه از اینستاگرام اثاث کشی کرده و کار سخت پروام نیست! شاید بعداً گذاشتم.
۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۷ ، ۱۱:۵۳
نجمه عزیزی
شنبه, ۶ بهمن ۱۳۹۷، ۰۹:۱۹ ق.ظ

دیدار یاری مه‌لقا (1)

وارد کوپه می‌شوم، مرد جوانی قبل از من آمده، شماره بلیط را دوباره نگاه می‌کنم؛‌ او هم... و خب درست است.

می‌نشینم سه مرد دیگر هم از راه می‌رسند؛ ظاهراً سایت علی‌بابا جغرافیا را فراموش کرده و مثل ممالک مترقیه بلیط فروخته‌است. فکر می‌کنم بد نیست که خیلی متمدّنانه باب گفتگو را باز کرده و نشان بدهیم که چقدر شریف و وسیع و بلندنظر هستیم؛ امّا حوصله ندارم، مثل اسب گاری خسته‌ام؛‌ آنهم بابت کارهایی که برای هیچکدامشان سر هیچکس نمیتوانم منت بگذارم! یک صبح تا ظهر نمره داده‌ام و یک ظهر تا شب دو سه رقم غذا پخته و به رتق و فتق امور پرداخته‌ام که ثابت کنم نات اونلی به فکر رشد شخصی هستم بات‌آلسو مادر و همسری نمونه و فداکارم!

باور کپک‌زده‌ای ته ذهنم هست که میگوید: زن اگر قرار باشد کاری را برای خودش، فقط برای خودش انجام بدهد؛‌ آنهم کاری مثل یک سفر تک نفره غیرضروری، حتماً لازمست که به بقیه باج بدهد.

میدانم که این پیام از طرف هر کسی صادر شود سرچشمه‌اش همین دل رمیده نامهربان با خود هست. تصمیم گرفته‌ام این درد را درمان نکنم بلکه بگذارم برای خودش بچرد و عرعر کند من هم کار خودم را بکنم! تا بخواهم این گره کور تاریخی را باز کنم جوانترین رویاهایم هم پرپر میشوند صدویک ساله‌‌هایشان که دیگر هیچ!

علی‌ایّحال به غلط‌کردن افتاده‌ام و خمیازه پشت خمیازه کلافه‌ام کرده؛ سبیل‌کلفت پنجم که از راه می‌رسد متقاعد میشوم که بیفتم دنبال تغییر کوپه.

بر مبنای جغرافیا، خواسته تغییر کوپه به منظور تفکیک جنسیتی، سریعتر از هر درخواست مدنی دیگری پاسخ می‌گیرد طبیعتاً و چند دقیقه بعد، نفر سوم یک کوپه زنانه می‌شوم، تا جا دارد بی‌حجاب می‌شوم و هنوز جاگیر پاگیر نشده به خوابی می‌روم که روی تلق و تولوق واگن می‌رقصد.

صبح با صدای مأمور ملافه بیدار می‌شویم با توجه به تأخیر محتوم قطار تا حوال 5/7-8 فرصت داریم که با سرعت و ظرافت همدیگر را تخلیه اطلاعاتی کنیم و صبح خود را بسازیم. اطلاعاتی که هیچ گرهی نمی‌گشاید مگر از یقۀ تنگ غریبگی و چه خوب گشایشی است!

دو تا از خانمها جلسۀ اداریی دارند که حتما به آن دیر خواهند رسید و سومی که نیمه شب آمده یک خانم چادری خیلی منتقد و شیک است که تند تند و با اعتماد بنفس زیاد حرف می‌زند و به قشنگی و با جزئیات، نوع و میزان سرمای کوپه را با دفعات قبل مقایسه می‌کند. انگیزۀ سفرم را که می‌گویم تعجّب میکنند:

دیدار مادر محیط زیست ایران مه لقا ملّاح


-خب چکارها کرده این مه‌لقا خانم؟

کمی راجع به فعالیتهایش توضیح می‌دهم، تشکیل اولین سازمانهای مردم‌نهاد، آموزش زنان و کودکان و این که بیش از شصت سال است که زباله دم در نگذاشته‌است. (اینطور که شنیده‌ام) زن جوان قهقهه می‌زند که: خب چیکارشون کرده؟ خورده؟

مثل یک کنشگر خیلی ملوس نفس عمیق می‌کشم و در مورد سبک زندگی بی‌زباله کمی توضیح می‌دهم و کارهایی که می‌شود کرد، از کاهش مصرف تا بازمصرف و تعمیر و حذف نایلون و کمپوست و...کمی متأثر می‌شوند و بعد می‌افتند روی دور تند و در فرصت باقیمانده، داد سخن می‌دهند از ظلم و اختلاس و نابسامانی و خاکفروشی و فروچاله و سدّ و....اووووه ماشالا چقدر دانش عمومی مردم بالا رفته‌است امّا کماکان معتقدند که: این تقّا به اون توقّا نمخوره! (ضرب‌المثل یزدی با این مفهوم که درد خیلی بزرگتر از درمانهای جزئی و کوچک است). علی‌ایحال کنشگری را بیخیال می‌شوم و ملوس و مأیوس در خودم فرو می‌روم!

***

در ایستگاه مستقر می‌شوم، 11-5/10 قرار دارم باید کمی صبر کنم و بعد راه بیفتم تا زودتر نرسم. به امید همراهی چند آشنای محیط زیستی بودم که همگی اعلام انصراف داده‌اند. غریبانه می‌روم سراغ پادکستی از رادیو دیو که روی گوشی دارم و عنوانش به نظرم جذاب آمده: بگذار وحشی بماند!

صدا را با علامت قرمز رنگ روی هدفون کنترل میکنم تا کر نشوم؛ امّا به سختی شنیده‌می‌شود باید کاملاً متمرکز گوش کنم؛ واحیرتا! مضمونش طبیعت است و یک تکّه‌هایی از صدای مه‌لقا ملاح (صوت "همۀ درختان من") را هم دربردارد:

خدمت از کانال من یعنی آموزش! آموزش چی؟ اولاً واقعیتها که من کی هستم؟ از کجا آمده‌ام و آدم شده‌ام؟ این طبیعت من را آدم کرده! این طبیعت، مورد احترامه!... با این درخت چکار داریم می‌کنیم؟ داریم حریصانه وحشیانه نابودش می‌کنیم، روزی یک هکتار به کویرمون داریم اضافه می‌کنیم! این گریه نداره بچّه‌ها؟


در مسیرم، نمی‌فهمم کی راه‌افتاده‌ام! با پاهایم راه می‌روم و با بقیۀ وجودم گوش می‌دهم. قطاب را در ظرفهای شیشه‌ای دردار سفارش داده‌ام و کوله‌ام حسابی سنگین است، آنچه می‌شنوم نیز! لذا نه موقّر و موزون که لخ‌لخ‌کنان و تلو‌تلوخوران و مست، میروم و گوش می‌دهم.

بر اساس نشانی، سوار بی‌آر‌تی پارک‌وی می‌شوم صندلی خوبی آن جلوها گیر میاورم، کوله را پایین می‌گذارم و نفسی به آسودگی می‌کشم بعد محض احتیاطی بی‌مورد، مقصد را با راننده چک می‌کنم، می‌گوید: اشتباه سوار شده‌ای! این ایستگاه را باید با خط تجریش بروی...پووووف! تاج و تختم را رها می‌کنم و پیاده می‌شوم.

خط تجریش امّا انگار سرزمین دیگری است! صندلی خالی که هیچ جای خالی برای ایستادن هم به دشواری جور می‌شود، حدود دو ساعت می‌ایستم و از پنجره به تهران شلوغ نگاه می‌کنم، گاهی هم میچرخم سمت همسفرهایم که آرایشهای غلیظ روی صورتهای ملول و ماتشان ماسیده و نمیدانم چرا هیچکدام با هم کلامی حرف نمیزنند. حضور تنهایی وسط آنهمه آدم تنها آنهم در فشار جمعیت، تناقض له‌کننده‌ای است.

حتی حدس زدن قصّۀ آدمها هم هیجانی ندارد از بس که همه به شکل مشابهی غمگینند. نیم ساعتی می‌گذرد از دختری که اول کار سپرده بودم ایستگاه همایونی را به من گوشزد کند دور شده‌ام او را جمعیت برده جلوتر و مرا عقبتر... دوتا دختر دانشجو سوار می‌شوند که یکیشان به شکل مسحورکننده‌ای زیباست؛ از آن قشنگها که با خودشان هماهنگند! ضخامت کرم‌پودر روی صورتشان، چشمهای روشن و خندانشان و حتّی ریملِ نه زیاد نه کمشان روی مژه‌ها با هم جور است! حالم بهتر می‌شود و چشمم روشنتر! دمت گرم خدا!

فاصلۀ ایستگاه همایونی را از او هم می‌پرسم و می‌گوید: خییییییلی مونده هنوز! خدایا بعد اینهمه وقت؟! مطمئنم می‌کند که خبرم خواهد داد. (پیرزنهایی را تصوّر کنید که با مرغ و بز و اردک و بقچه نان و کشک محلی آمده‌اند شهر دیدن دخترشان و آدرس می‌پرسند و می‌گویند خیر ببینی مادر! )

بعد کمی به گفتگویشان با هم گوش می‌دهم و می‌روم توی حال و هوای جزوه و امتحان و پسرها و...فروشنده‌های اتوبوسی یکی پس از دیگری کلیشه‌های فروششان را میخوانند و مثل همیشه حسودیم می‌شود از اینهمه شهامت و واکنش مخاطب را به هیچ انگاشتن!

بعد شروع می‌کنم در سکوت و از سویدای جان قنوت یزدی خواندن و تیکّه‌انداختن و شوخی با حضرتش! باز این یکی جواب می‌دهد و زمان را قیچی می‌کند، یکهو بخودم میایم، کسی از دور شانه به شانه ضربه‌اش را فرستاده که به آن دختر سبزه بگویید یک ایستگاه بعد پیاده شود، برایش دست تکان می‌دهم؛ دخترِ قشنگ می‌خندد که: به همه سپرده‌ای که! سرخ می‌شوم و می‌گویم: ترسیدم جا بمانم، اهل شهرستانم؛ خودش و دوستش و خانم چادری نشسته شروع می‌کنند به دلداری دادن که همه مال شهرستانند و... البته من به صورت یک فکت و توضیح گفته‌ام نه یک نقطۀ ضعف و مایۀ شرمندگی؛ امّا بخل چرا توضیح نمی‌دهم و می‌گذارم که در حس خوش تسکین و همدلی غرق شوند از بس که خوبم! زور تنهایی کم شده‌است.

ایستگاه همایونی پیاده می‌شوم و میفتم دنبال مقصد؛ سر کوچه جورابم را عوض می‌کنم و کمی کرم و عطر و... تازه هول می‌کنم که حالا برم چی بگم؟ لعنت به هرچی رفیق نیمه راه!

راه برگشتی نیست، باید بروم و باقی کار را بسپارم دست لحظه‌ها. کمی می‌روم و برمی‌گردم و می‌پرسم تا بالاخره خانه را پیدا می‌کنم، کبری میاید به استقبالم!


ادامه دارد...


 



۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۷ ، ۰۹:۱۹
نجمه عزیزی