گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات

۱۸ مطلب با موضوع «نوشته های معماری» ثبت شده است

دوشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۴، ۱۲:۱۵ ب.ظ

طراحی اتاق سارا(1)...

فصل صفر این نوشته البته این یکی هست


بخشی از وجودم معتقده،

این حجم زیاد انرژی که سر طراحی اتاق بچه ها میگذارم،

حماقتست 

و توجیه عقلانیی ندارد...

اما خود حقیقیم نمی تواند انکار کند،

که چیزی در درونم در حال پوست انداختن است!

و رشد کردن...و درد کشیدن ...

سالهاست با معماری مانوسم،

و با همه شهرتم به شعر و اشراق،

خودم میدانم، از همان اوایل،

 خو کردم به این که مغز ریاضی و ذهن منطقیم را،

برای حل مشکلاتی که تشخیص میدادم بیاورم روی کاغذ...

انگار میخواستم ثابت کنم که ساکن هپروت نیستم!

کشف و شهود و احساسم ،

دست موسیقیی بود که با کار گوش می دادم

و شعری که گوشه گوشه کاغذ پوستی رج میخورد

و گاهی ...ذکری..نوایی...

اما اصل نبود..میدان دار نبود.

اصل، منطق شکلها بود و رویدادها...

و ذهن سیاه و سفیدی که امن ترین و دنجترین گوشه دنیا را،

پشت میز طراحی پیدا کرده بود.

اما این روزها وسط میدانم با همه احساسم...

وسط میدانی ناشناخته که باید

برگزیند...

بین رنگها وحسها!

با رنگها و شکلها می رقصم ...

کابوس می بینم و گاهی رویا..میخندم و گریه میکنم...

***

اتاق صدرا را منطقی گز کردم.

حتی احساسهایش را تحلیل کردم...

اما توی منطق اتاق سارا مشکل خاصی نیست

که حل کردن خواسته باشد

اگر هم بوده حل آن ساده بوده و حل شده...

آنچه مانده ایجاد زیبایی است...

ایجاد هارمونی ...شور...معنا...

تازه فهمیده ام

که همه خطهایی که در این سالها کشیده ام

ویرایش و پیرایش بوده

و تازه فهمیده ام

که ایجاد زیبایی،

حریفیست مرد افکن!

و فهمیده ام

"نیافتن" وقتی فهمیدی که "هست" 

                                                چقدر درد دارد...


 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۴ ، ۱۲:۱۵
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۴۹ ق.ظ

از اشتیاق فلجم یا طبیب...



ترم یک یک بار پیله شدم به دکتر وزیری که:

آیا هر سوال یک جواب دارد؟؟

یادم نیست چه جوابی داد...

فقط یادمه که پیله شد که : چه جوری این سوال به ذهنت رسید؟!

سوالم را خیلی جدی نگرفتم،

حتی خودم را 

به اتهام یک "صفری" که میخواهد خودی بنماید پیش استاد پروازی

سرزنش هم کردم!

اما این از آن دسته سوالها بود که مدام پیش چشمم ظاهر میشد

و خودش را یاداوری میکرد.

تازه افتاده بودم به گردابی هایل...شنا نمیدانستم

در بهترین حالت شناور بودم و در بیشترین حالت غرق و غوطه ور...

و هر بار سری بیرون میاوردم و نفسی می کشیدم،‌حاضر بود:

هر سوال یک جواب دارد؟

کم کم عیانتر شد:

هر کالبد قابلیت حمل معنایی مشخص را دارد؟

آیا یک معنا در کالبدهای مختلف قابل تجربه هست؟

آیا ما آدمها نیستیم که معانی را به کالبدهای مختلف نسبت میدهیم؟

و آیا بیم آن میرود که پتانسیلهای حقیقی یک مکان کشکی بیش نباشد؟

***

بیست و یک سال از آن روزها گذشته،

هنوز هم لحظات زیادی شناورم 

و هنوز هم حس میکنم قلق شناگری را نیافته ام،

شاید هم زیبایی معمار بودن به همین بیحد و کرانگیهایش باشد...

اما آن سوال دیگر قدرتی ندارد

جوابش نفهمیدم کی و کجا اما به وضوح پیدا شده:

کالبدها با ذره ذره ی ساحت وجودیشان

بستر تجربه ذره ذره ی معنایی خاص هستند...

بعضیاشون تا مرز حواس پنجگانه پیش میرن

بعضی تا حس ششم،

و بعضی اوج میگیرند...

می روند و می برند تا خود خدا...

***

معماری را باور کرده ام،

یک جور سنگین و استخوان سوزی هم باور کرده ام،

و همین گاهی فلجم میکند...

مشتری این روزهایم دختر خانمی بسیار خاص و مشکل پسند است 

این است که بعد بیست و یک سال خظ کشیدن،

دوباره مثل یک صفری سرگردان، خون توی انگشتهایم یخ بسته است... 



۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۴ ، ۰۹:۴۹
نجمه عزیزی
شنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۴، ۰۹:۵۳ ق.ظ

حریف عشق تو بودم...



من کودک و نوجوان دهه شصت هستم آن هم در شهر یزد

بنابراین در محیطی بالیده ام که تامین ضرورتها حرف اول را می زند

و پرداختن به غیر ضروریهای غیر کاربردی، به نوعی اسراف و تجمل به حساب میاید.

در چنین شرایطی، معماری خواندن و معمار شدن مجاهدت ویژه ای می طلبد، 

چرا که معماری به مقدار زیادی، جدی گرفتن غیر ضروریهاست!

از ترم 1،به این که باید به جمالگرایی(که بدون آن هم میشدد نمرد!)، بها بدهم 

واکنش داشتم...

این بغض، هی جمع شد و جمع شد تا ترم 3 و کلاس ترکیب3

توی زیرزمین امن و آجری تالار ،

وقتی استاد گفت: ایستگاه اتوبوس طراحی کنید، یکدفعه خشم بزرگی راه گلویم را بست...

برای منتظر اتوبوس شدن ،

 سکویی لازم است که بنشینی(حالا هر سکویی)

و سایبانی 

                          که آفتاب و باران بر سرت نریزد(حالا هر سایبانی)

یعنی چی که طراحی کنم؟؟!!

آنقدر عصبانی و غمگین بودم که با آن جثه کوچک و چهره بچه گانه ،

حس میکردم قادرم استاد و اون دانشجوهای سختکوش پر از ایده و خلاقیت را

با دونه دونه آجرهای اون کلاس نجیب اصیل آب زیر کاه(!)، یکی کنم...

نکردم البته !

عوضش برای انتقام گرفتن از همه شون و البته خودم،

یک طرح افتضاح تحویل دادم!

کلاس را روی سر همه خراب نکردم، اما به پاداش نیت خیری که در سر پرورانده بودم،

استاد برخورد بدی نکرد، حتی نمره بدی هم نداد، یکی به دویی هم نکرد،

به گمانم بوی خطر را شنیده بود!

از آن به بعد انگار دیگه برای بدتر شدن حالم رمق نداشتم و شروع کردم به بهتر شدن...

یکی دیگر از تمرینهای همان ترم، طراحی فضای اقامت دو دوست بود.

تمرینی که شروع یک فصل زیبا و ادامه دار از نگاه عاشقانه من به معماری بود...

شروع کردم به نوشتن و نوشتن و نوشتن و...باز هم نوشتن!

از بس که نمیدانستم چه گِلی به سر بگیرم ...

از دل نوشتنها چیزی کم کم طلوع کرد...

دریافتم که واقعا فقط ضرورتها مهمند،

اما مرز ضرورتها ناپیداست...

و مرز ضرورتها با مرزهای درک من همراهی میکند...

وظیفه اتاقی که من می سازم این نیست که

این دو دوست نمیرند، 

بلکه قرار است با مدیریت رویدادهای که این اتاق زمینه اش را میسازد

شکل خاصی از زندگی را بچشند...

آن جوری که مزاحم هم نباشند و آنجوری که با هم 

و با زندگی  

                     خوش باشند...

یک جایی،  یک لحظه ای

 که نه دور بود و نه دیر، 

روی یک تکه کاغذ کوچک باطله شروع کردم به خط کشیدن و حظ کردن...

چه لذتی دارد مزه زندگی مردم دست من باشد...

من کوچک...من ناچیز ..

منی که حتی یک کلاس رو سر یک استاد خراب نکردم!

حس کردم می توانم مزه ناامیدی را به امید

سرگردانی را به قرار 

و کسالت را به هیجان تبدیل کنم.

احساس قدرت کردم و ضرورت...

و همانجا همان لحظه تصمیم گرفتم که آشپز قابلی شوم...

از آن به بعد همیشه اول ترمها می نوشتم و می نوشتم و مینوشتم...

آنقدر که در نوشته هایم غرق میشدم 

وقتی از نفس میفتادم

 بیدار میشدم و می دیدم از صحاری رد شده ام

            و سواد روستا پیداست...

***

قبلا هم اینجا یک چیزهایی در این مقوله نوشته ام .













۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۴ ، ۰۹:۵۳
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۴، ۰۹:۵۸ ق.ظ

معماری داخلی اتاق صدرا (8)

هر چند اوس پرده ای امروز و فردا کرده و پرده ها هنوز جایش خالیست،

اما قضاوتهای همه روی این طرح خیلی مثبت بوده، 

هرچند ابزاری برای تمییز تعارف و واقعیت را ندارم،

با اینحال حجت قطعی در این که این هزینه و انرژی را به درستی خرج کرده ام،

بهبود ملموس و غیر قابل انکار احوالات پسرک هست...




پی نوشت:

1-عکسهای نهایی و با کیفیت بهتر متعاقبا به متن اضافه خواهد شد ایشالا

2- اگر مادر امروز یا فردا هستید و اگر کودک امروز یا دیروز لطفا نظرتان را بنویسد: طراحی اتاق کودک از نظر شما به چه قواعدی متکیست؟ آیا با مقوله امکان بهبود کیفیت زندگی به کمک طراحی موافقید؟








۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۴ ، ۰۹:۵۸
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۴، ۰۹:۴۵ ق.ظ

معماری داخلی اتاق صدرا (7)

انتخاب رنگ خیلی مشکل بود.
خیلی عکس و طرح دیدم و به این نتیجه رسیدم که ،
رنگها همه زیبا هستند
و انتخاب رنگ شهیدم میکند اگر معیار مشخصی نداشته باشم.
دوباره توی آینه نگاه کردم، لبخند زدم و گفتم:
زندگی شایسته تر، آسانتر، غنی تر، دلپذیرتر و زیباتر  
نه فقط خوشگلتر!
همین ورد ساده کافی بود که چشمم را از ایمیجهای بی پایان گوگل 
برگردانم به سمت خود پسرک!
به تعادل فکر کردم و به جمله معرف طب سنتی:


کوشیدم طبع آتشین و پر تحرک و گرمش را به خنکای آبی آرام کنم
و اشتیاقش به شادی و درخشش وروشنی را با زردی حسابی،‌تقویت کنم.
خدا حفظش کند اوس متی نقاش را که منظورم از زرد حسابی را 
حسابی فهمید و سنگ تمام گذاشت!
کنافکار و نقاش که خونه را ترک کردند، نصاب پارکت را فرا خواندم 
وخودم افتادم دنبال کارهای خوشمزه جینگولی!

چراغ و شلنگ نور مخفی و ...خریدم...
روتختی و رو بالشی خریدم و دوختم،
پارچه پرده انتخاب کردم و سفارش دادم . ..
دست آخر هم برای این که خود حقیقیم را دوباره به یاد بیاورم(!)
جارو پارو کردم!
چراغها روشن کردم و صداش کردم ...
خیلی و حتی به قول نوجوونا خعععییلی ذوق کرد.














۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۴ ، ۰۹:۴۵
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۴، ۰۹:۳۰ ق.ظ

معماری داخلی اتاق صدرا (6)

تک محوری را برای اتاق نمی پسندیدم که مرام کوچه بود و راهرو!

اتاق را باید کانون آرامش و سکون میکردم ....

به دست توانمند اوس نبی کنافکار، 

محوری دیگر عمود بر محور نور ساختم و اسمش را گذاشتم:

محور آگاهی

محوری که از قلب چراغ اصلی به قلب فضایی فرود میامد 

که برای استقرار میز مطالعه درست شده بود












۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۴ ، ۰۹:۳۰
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۴، ۰۹:۲۰ ق.ظ

معماری داخلی اتاق صدرا (5)


حالا نوبت ساختار اتاق بود!

ریتم پنجره های اتاق را موقع طراحی پلان،

متقارن دیده بودم.

این ریتم از عرض شمالی اتاق، محوری از نور طبیعی را به اتاق دعوت میکرد.

محور نور را دوست داشتم اما 

زندگی در آن روان نبود به دلایلی متعدد:

نوری که به اتاق میاورد بیش از حد ضرورت به نظر میامد،

گشودن پنجره ها به دلیل ساختار پرده دشوار بود،

و پرده ریتم پنجره را پوشانده بود،

طاقچه های پای پنجره که حالا خالی شده بودند بیمزه به نظر می رسیدند

انگار به محتوایی نیاز داشتند،

محتوایی که از جنس بودن نباشد مثل قبل،

هیچی باشد ملایم!

دانه دانه رفتم جلو و حاصلش شد این





ادامه را اینجا بخوانید.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۴ ، ۰۹:۲۰
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۴، ۰۹:۱۹ ق.ظ

معماری داخلی اتاق صدرا (4)

دوباره دست به کار شدم،

این بار با نیتی که از درون دورن درون میجوشید

و ریشه اش نیاز بود و نیاز و نیاز...

دوباره وضع موجود اتاق را زیر نظر گرفتم.

روی طاقچه های پای پنجره،

پر بود از وسایل ریز و درشت

که هر کدام ارزشی برایش داشتند و نمی خواست از دست بدهدشان،

اما به قدری متنوع و متعدد بودند،

که با حضورشان نمیشد به اتاقی آرام فکر کرد...

پتانسیلهای اتاق را کاویدم و کمد دیواری را نشان کردم، که به اندازه حجمش کارایی نداشت.

با هرچه دم دستم رسید داخل کمد را قفسه بندی کردم،

وسایل را هم به تناسب نوع و اندازه در جعبه های مختلف کارتنی جا دادم

و در قفسه ها چیدمشان...

وسایل در جایی دور از چشم با قابلیت دسترسی آسان قرار گرفتند،

اتاق خالی شد،

اتاق نفس کشید

من هم...!

***

اتاق ماند و سه وسیله مشخص که باید بهترین جا را برای هرکدام می یافتم.

تخت را پیشتر در سه گوشه اتاق آزموده بودم

 که هر یک عیبهایی داشت،

منطقه چهارمی بهترین بود از نظرم،

چرا که بهترین کوران طبیعی و مصنوعی هوا در فصل گرم را داشت

و مجاورت با شوفاژ در فصل سرد را،

ضمنا بیشترین فضای خالی و گشوده را، بین خودش و ورودی اتاق

تعریف میکرد به نسبت منطقه 2 و 3

کمد را که پهنایی به اندازه تختخواب داشت مقابل و در امتداد آن نهادم

و میز...به نظر من هنوز سالم و قابل استفاده بود!

اما پسرکم در آستانه ده سالگی(به قول خودش دو رقمی شدن)

حس خوشی از دیدن میز اول دبستان در اتاقش نداشت!!

بالاخره ازش دل کندم! و تصمیم گرفتم میز را هم جزئ اقلام طراحی قرار بدهم....






ادامه را اینجا بخوانید


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۴ ، ۰۹:۱۹
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۴، ۰۹:۱۸ ق.ظ

معماری داخلی اتاق صدرا (3)



پسرم ناخوشی مزمنی داشت

که اگر چه حاد نبود اما بدون آن قطعا زندگی بر من و خودش آسانتر بود.

تا اینکه طبیبی حکیم،‌تجویزی کرد که به دلم نشست...

درویشی موخاکستری و دوست داشتنی بود،

 که شامه مخصوص من در گوشه محقر خانه کوچکش پیدایش کرده بود.

شنیده بودم درمانگری تواناست و اما تجویزش:


شبها برایش از مکانهای تمیز قصه بگو...از قصر پادشاهان...


تجویزش آهنگی شاعرانه داشت

که توی روحم طنین انداخت و ...

قلبم را تکان داد........

***

احتمال تازه از زیر خاکستر تردید و اهمال شعله ور شد

تجویز طبیب بی ضرر بود و قابل آزمودن

و اشتیاقم به سلامتی پسرک آشکار و غیر قابل انکار...

آیا میشود کاری کرد که نظم و تمیزی در ذات این اتاق نهادینه شود؟

این بار سوالها عوض شده بود.

این که چه کنم تا اتاق جالب توجهی بشود،

تبدیل شده بود  به این که

چگونه حس بهتری از زندگی را به پسرکم هدیه بدهم؟

زندگی روانتر، تمیزتر، خالصتر، شادتر...

سوالهایی که دنبال جوابهایی می گشت ،

از جنس جوانه گندم و میوه ارگانیک

نه از جنس کرم و رژ و پودر...!





ادامه را اینجا بخوانید




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۴ ، ۰۹:۱۸
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۴، ۰۹:۱۷ ق.ظ

معماری داخلی اتاق صدرا (2)...


تصمیم گرفتم مشق دکور را با اتاق پسرم شروع کنم.

شیرجه رفتم در دریای دیدن و دیدن و دیدن

و پرسیدن و پرسیدن و پرسیدن

و البته کشیدن و کشیدن و کشیدن...

اما تازه وقتش شده بود که اکراهی که حس میکردم را لمس کنم!

هیچ طرحی خوشحالم  نمیکرد،

با این که پولش را از قبل کنار گذاشته بودم

اما اصلا نمیتوانستم خودم را قانع کنم که

ثمره تلاش و عرق ریزی روحم را صرف آرایش اتاق کنم!

نشدنی بود انگار !

منی که از اوج نوجوانی تا حالا روغن بادام و حنا و وسمه  و سرمه را،

و از آن بهتر میوه ارگانیک و جوانه گندم و ورزش را،

ترجیح داده بودم  به کرم و رژ و ریمل...

منی که در فن زیباپرستی،

عاشق وضوح و خلوص و سادگی هستم،

چطور خودم را راضی کنم به اتاق آرایی؟!

اصلا چرا خودم را راضی کنم؟؟!!!

اصلا ...(غیر قابل پخش!)

این مکالمه و این دعوا با خود بارها تکرار شد

و بارها به این نتیجه رسیدم که: غلط کردم!

اما هر بار یادم افتاد که وقتی دغدغه ای هی تکرار شد و هی به جلوه ای تازه رخ نمود

یعنی این که شاید حقیقتی پنهان در آن است و به غلط غلط میپنداریش..

***

حافظه ام از تصویر و رنگ و لعاب پر شده بود

اما چیزی که شوری در من برانگیزد نمی یافتم...

کم و بیش بریدم

و داشتم به راههای دیگر می اندیشیدم تا این که...


***


این ماجرا دامه دارد...


ادامه را در اینجا بخوانید..




۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۴ ، ۰۹:۱۷
نجمه عزیزی