زبانم دوختی
شیما نوشتهبود عاشق شعر موسی و شبان مثنوی بود تا وقتی بتهای معبد نپال را دید و بتپرستها را که جلوی آنها سینی غذا گذاشتهبودند. در لحظه دلش خواست که لگد بکوبد بر سینی غذاها و وقعی به سوختهجان و روان آن تمثالپرستها ننهد.
جاج تا نوک زبانم آمد. آمد که بگویم تحسین رندی و رواداری در آینه ادبیات کهن آنقدری مهم نیست که زیستنش در زندگی واقعی؛
جاج خیلی جلو آمد اما برگشت.
دیدم که بت همیشه شمایل و مجسمه نیست. گاهی باور صددرصد به باطلبودن کسی یا قومی هم نوعی شمایلپرستی است. شبانی شبان گاهی در خشم محتسبگونهاش نسبت به بتها و سینیها جلوه میکند و همیشه جا برای کمی احترام میماند اگر موسی باشی و اگر تصمیم داشته باشی صدای خدای زندهی هزاررنگی را که با هیچ تشبیه و تعبیر و رقیبی کوچک نمیشود در دلت بشنوی.
بشنوی و مدام یادت بیفتد که همه دنبال تجربهی حقیقت منحصر به فرد خودشان هستند گاهی با شراب انگور گاهی با بت گاهی با زاهد و محتسببودگی و غیره.
اما مغز من هم مثل شیما در بستر همین فرهنگ شکل گرفته که مسئولیت من بهبود حال جهان است که مقدمهی آن تشخیص حال جهان است و سنجیدنش با آن چه در ترازویم درست میآید.
این است که بین موسی و شبان و شیما و شمایلها در نوسانم و قرآن فارسی در گوشم طنین انداخته که سوخته جان و روانان دیگرند...
هرچی بالاتر میریم، قضاوتگریمون رقیقتر میشه. نه اینکه حقیقت تغییر کنه؛ انعطاف ما بیشتر میشه.