عن در امیدواری
سناریوهای مختلفی از دستشوییرفتن ردیف میشود توی خوابهایم اگر سر شب مرکبات یا انار بخورم. دیشب جایی بودم شبیه جو اردوهای دانشجویی. خیلی شبیه اردوی نهاد که سال ۷۶ رفتم. اما در خواب بچههایم هم بودند و در سن کودکی و خردسالی. یحتمل حوالی ۸۸ بود.
رفتم دستشویی بزرگ و مجهزی برای شاش و وضو. هنوز چادر میزدم. گذاشتمش بالای چوبلباسی. دستشویی بزرگ و مجهزی بود. از پنجره صدای مداحی میآمد. صدایی که از صبح شنبه ۲۳ خرداد ۸۸ بینهایت به گوشم بیگانه و آزاردهنده شد. رفتم دم پنجره که بهتر ببینم و یک دفعه لحن و صدای مداح عوض شد: این چه وضع مدیریته؟ یه غریبه تو اتاق ریاسته؟!
وحشت کردم. گفتم سریع بچههایم را میزنم زیر بغل و فرار میکنم اما به کجا؟ و اصلا چرا؟ شاشیدن جرم است یا وضو؟ تازه چادر هم دارم :)))
نفهمیدم چه شد پرت شدم به صحنهای دیگر که منصوره مصطفیزاده با صدایی آرام اما بازجوطور چیزی از من پرسید که یادم نیست چه بود اما در حال اشاره به نمودار و گرافهایی عجیب و حجمی توضیح میدادم که من براساس اولویتها و ارزشهایم رفتار میکنم. دوباره با آرامی ترسناکی پرسید: و اولویتها و ارزشهایت کدام هستند؟ بیدرنگ و واضح گفتم: اولی که قطعا طبیعته دومی اهمیت دادن به کل بیشتر از جزء و بعد هی سعی کردم تفکیک کنم از انکار فردیت چپگرایانه..
خلاصه که بیدارشدم با ترس و نفس راحتی کشیدم که دیگر دست مداح و یارانش به من نمیرسد و باز رفتم دستشویی. با این اوضاع اعصاب و مثانه میکشم تا ۵۰ سال دیگر؟
برگشتم پیام خاکستری لنگ در هوا را برای نهمین روز متوالی روانه کردم سمت یار: سلام بر عشق... پیام رفت! الله اکبر.
سرگذاشتم دم گوشش که: اسمس آزاد شد. با چشمهای بسته زیر لب گفت: هووون. گفتم: هون و زرمار! یعنی میدونستی؟
دوباره گفت: هون! نصفهشب چک کردهبود! خدایا این ناکامیهای کوچک را از ما نگیر...
تازه چند ساعت بعد وقتی توی آشپزخونه داشتم خوابم را با جزئیات برایش میگفتم برایم سوال پیش آمد که آن جا مگر خلا نبود چرا مداح گفت اتاق ریاست؟

این متن بسیار عالی نوشته شده و اگر متن از خود شما باشه باید بگم جزو متنهایی هست که واقعا ارزش خوندن و لذت بردن رو داشت. البته لذت بردن از متن، نه از شاشیدنِ شبانه شما!!!