گلستان ساز زندان را
دو سه روز پیش با افسانه رفتیم کتابخانه و چندتایی کتاب برداشتیم برای صفادادن به این ارواح زندانی. از دیروز نشستم پای عادت میکنیم زویا پیرزاد و امروز تمومش کردم. یادم بود که چراغها را من خاموش میکنم را چند بار خواندم و لابد این یکی هم نباید بد میبود. بد هم نبود اما اصلا نمیتوانستم باور کنم هر دو را یکی نوشته. اصلا به اندازهی آن یکی روان و طبیعی نبود و انگار دائم نویسنده ایستادهبود که بگوید ما این طوریم ما آن طور. رخ نمیداد توضیح داده میشد. اما از این نظر دوستش داشتم که راوی زمانهی حاضر بود. زمانهای خیلی نزدیک که دور حسشدنش عجیب بود. انگار دور نزدیک دورتر باشد. نمیدانم چطور بگویم که مثلا فضای
شوهر آهو خانم آنقدر برایم غریبه نبود که جو اوایل وبلاگنویسی و موبایلهای دکمهای در این رمان...خلاصه که خیلی هوس کردم جان بکنم و رمان بنویسم حتی اگر گنده دماغ افسردهی جنگزدهای در حسرت مروحشدن روز اول بحران ماهیانه بنشیند و بخواندم و بعد هم نمک به حرامی کند و نق بزند. اصلا هر که هرچه خواست بگوید اینجوری گوشت و خون لحظات را به دندان کشیدن لذت دارد و امروز دوباره یادم آمد که بخشی از وجودم این لذت را میفهمد.