گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات

۷ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

دوشنبه, ۳۰ دی ۱۴۰۴، ۰۳:۱۶ ب.ظ

گلستان ساز زندان را

دو سه روز پیش با افسانه رفتیم کتابخانه و چندتایی کتاب برداشتیم برای صفادادن به این ارواح زندانی. از دیروز نشستم پای عادت می‌کنیم زویا پیرزاد و امروز تمومش کردم. یادم بود که چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم را چند بار خواندم و لابد این یکی هم نباید بد می‌بود. بد هم نبود اما اصلا نمی‌توانستم باور کنم هر دو را یکی نوشته. اصلا به اندازه‌ی آن یکی روان و طبیعی نبود و انگار دائم نویسنده ایستاده‌بود که بگوید ما این طوریم ما آن طور. رخ نمی‌داد توضیح داده می‌شد. اما از این نظر دوستش داشتم که راوی زمانه‌ی حاضر بود. زمانه‌ای خیلی نزدیک که دور حس‌شدنش عجیب بود. انگار دور نزدیک دورتر باشد. نمی‌دانم چطور بگویم که مثلا فضای 

شوهر آهو خانم آنقدر برایم غریبه نبود که جو اوایل وبلاگنویسی و موبایل‌های دکمه‌ای در این رمان...خلاصه که خیلی هوس کردم جان بکنم و رمان بنویسم حتی اگر گنده دماغ افسرده‌ی جنگ‌زده‌ای در حسرت مروح‌شدن روز اول بحران ماهیانه بنشیند و بخواندم و بعد هم نمک به حرامی کند و نق بزند. اصلا هر که هرچه خواست بگوید اینجوری گوشت و خون لحظات را به دندان ‌کشیدن لذت دارد و امروز دوباره یادم آمد که بخشی از وجودم این لذت را می‌فهمد.

 

 

 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۳۰ دی ۰۴ ، ۱۵:۱۶
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۲۹ دی ۱۴۰۴، ۰۳:۰۷ ب.ظ

دعوت

دوستانی که اینجا رو میخونید لطفا وبلاگهایی که به نظرتون خوندنی اومده به من هم معرفی کنید

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۰۴ ، ۱۵:۰۷
نجمه عزیزی
شنبه, ۲۸ دی ۱۴۰۴، ۱۲:۵۳ ب.ظ

عن در امیدواری

سناریوهای مختلفی از دستشویی‌رفتن ردیف می‌شود توی خوابهایم اگر سر شب مرکبات یا انار بخورم. دیشب جایی بودم شبیه جو اردوهای دانشجویی. خیلی شبیه اردوی نهاد که سال ۷۶ رفتم. اما در خواب بچه‌هایم هم بودند و در سن کودکی و خردسالی. یحتمل حوالی ۸۸ بود.

رفتم دستشویی بزرگ و مجهزی برای شاش و وضو. هنوز چادر می‌زدم. گذاشتمش بالای چوب‌لباسی. دستشویی بزرگ و مجهزی بود. از پنجره صدای مداحی می‌آمد. صدایی  که از صبح شنبه ۲۳ خرداد ۸۸ بی‌نهایت به گوشم بیگانه و آزاردهنده شد. رفتم دم پنجره که بهتر ببینم و یک دفعه لحن و صدای مداح عوض شد: این چه وضع مدیریته؟ یه غریبه تو اتاق ریاسته؟!

وحشت کردم. گفتم سریع بچه‌هایم را می‌زنم زیر بغل و فرار می‌کنم اما به کجا؟ و اصلا چرا؟ شاشیدن جرم است یا وضو؟ تازه چادر هم دارم :)))  

نفهمیدم چه شد پرت شدم به صحنه‌ای دیگر که منصوره مصطفی‌زاده با صدایی آرام اما بازجوطور چیزی از من پرسید که یادم نیست چه بود اما در حال اشاره به نمودار و گرافهایی عجیب و حجمی توضیح می‌دادم که من براساس اولویت‌ها و ارزش‌هایم رفتار می‌کنم. دوباره با آرامی ترسناکی پرسید: و اولویت‌ها و ارزش‌هایت کدام هستند؟  بی‌درنگ و واضح گفتم: اولی که قطعا طبیعته دومی اهمیت دادن به کل بیشتر از جزء و بعد هی سعی کردم تفکیک کنم از انکار فردیت چپ‌گرایانه..‌

خلاصه که بیدارشدم با ترس و نفس راحتی کشیدم که دیگر دست مداح و یارانش به من نمی‌رسد و باز  رفتم دستشویی. با این اوضاع اعصاب و مثانه می‌کشم تا ۵۰ سال دیگر؟ 

برگشتم پیام خاکستری لنگ در هوا را برای نهمین روز متوالی روانه کردم سمت یار: سلام بر عشق... پیام رفت! الله اکبر.

سرگذاشتم دم گوشش که: اسمس آزاد شد. با چشم‌های بسته زیر لب گفت: هووون. گفتم: هون و زرمار! یعنی می‌دونستی؟

دوباره گفت: هون! نصفه‌شب چک کرده‌بود! خدایا این ناکامی‌های کوچک را از ما نگیر...

تازه چند ساعت بعد وقتی توی آشپزخونه داشتم خوابم را با جزئیات برایش می‌گفتم برایم سوال پیش آمد که آن جا مگر خلا نبود چرا مداح گفت اتاق ریاست؟ 

 

 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۲۸ دی ۰۴ ، ۱۲:۵۳
نجمه عزیزی
جمعه, ۲۷ دی ۱۴۰۴، ۰۵:۵۲ ب.ظ

ما ملت مهلت روزانه هستیم

 

 

"گفت حالا چه کار کنیم با بقیه‌ی زندگی؟ چه کار کنیم با این ترس؟

گفتم ببین هر نگاهی تا حالا به عزرائیل داشتی همونو به اسرائیل داشته باش. مگه اولی معلوم بود که کی میزنه و برنامه‌ش چیه؟ 

حکیمانه بود پندم ولی بدیهی است که ترس را همیشه نمی‌تواند توی مشتش نگه دارد؛ چه کار کنم. هر روز تمدیدش می‌کنم و می‌کوشم در آن عمیق‌تر شوم.

در این دوران عسرت از این گوشه‌ای که من می‌بینم هیچ غلطی نمی‌شود کرد برای نجات اساسی اما می‌شود هر روز بلند شد و با ساکنین ملک خود عداوت نکرد. آب و غذا داد و تبسم و زیبایی خرج کرد. 

می‌شود فقط برای هر روز زندگی کرد. حتی در کنارش برای فردا هم کارهایی را که خیلی رمق نمی‌خواهد ترک نکرد و از کجا معلوم که یک روزی نرسد که بیدار شویم و ببینیم چنان جدی و مدام کام از این زندگی بی‌پیر گرفته‌ایم که مرگ معلق برای همیشه این سرزمین را ترک کرده است.

امروز...فقط برای امروز. "

این متن را روزهای اول بعد از جنگ دوازده روزه نوشته‌بودم. حالا و هنوز هم قصه همان است. یک لنگ پا ایستادن که از حریف خودی چک خواهیم خورد یا بیگانه که نشد زندگی. تصمیم گرفته‌ام در امتداد این عسرت طولانی بیشتر مراقب خودم باشم. شرمنده جان عزیز آن چندهزار هم‌وطنم که بر باد رفت؛ اما خجالت نمی‌کشم از اینکه یک لیست از کارهای شخصی نسبتا ضروری ساختم همان یک هفته‌ی پیش. از ورزش‌های زانو تا کمد مرتب‌کردن و نخواهم گذاشت روزم به ته برسد بدون تیک‌خوردن این لیست. باید حسن حاکمیتم بر سرزمین خودم را ثابت کنم حالا و بخصوص حالا که هیچ حس مشارکت در تعیین سرنوشت سرزمینم ممکن به نظر نمی‌رسد.

 

 

 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۰۴ ، ۱۷:۵۲
نجمه عزیزی
جمعه, ۲۷ دی ۱۴۰۴، ۰۹:۱۴ ق.ظ

زبانم دوختی

شیما نوشته‌بود عاشق شعر موسی و شبان مثنوی بود تا وقتی بت‌های معبد نپال را دید و بت‌پرست‌ها را که جلوی آن‌ها سینی غذا گذاشته‌بودند. در لحظه دلش خواست که لگد بکوبد بر سینی غذاها و وقعی به سوخته‌جان و روان آن‌ تمثال‌پرست‌ها ننهد.

جاج تا نوک زبانم آمد. آمد که بگویم تحسین رندی و رواداری در آینه ادبیات کهن آنقدری مهم نیست که زیستنش در زندگی واقعی‌؛ 

جاج خیلی جلو آمد اما برگشت. 

دیدم که بت همیشه شمایل و مجسمه نیست. گاهی باور صددرصد به باطل‌بودن کسی یا قومی هم نوعی شمایل‌پرستی است. شبانی شبان گاهی در خشم محتسب‌گونه‌اش نسبت به بت‌ها و سینی‌ها جلوه می‌کند و همیشه جا برای کمی احترام می‌ماند اگر موسی باشی و اگر تصمیم داشته باشی صدای خدای زنده‌ی هزاررنگی را که با هیچ تشبیه و تعبیر و رقیبی کوچک نمی‌شود در دلت بشنوی.

بشنوی و مدام یادت بیفتد که همه دنبال تجربه‌ی حقیقت منحصر به فرد خودشان هستند گاهی با شراب انگور گاهی با بت گاهی با زاهد و محتسب‌بودگی و غیره. 

اما مغز من هم مثل شیما در بستر همین فرهنگ شکل گرفته که مسئولیت من بهبود حال جهان است که مقدمه‌ی آن تشخیص حال جهان است و سنجیدنش با آن چه در ترازویم درست می‌آید.

این است که بین موسی و شبان و شیما و شمایل‌ها در نوسانم و قرآن فارسی در گوشم طنین انداخته که سوخته جان و روانان دیگرند...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۰۴ ، ۰۹:۱۴
نجمه عزیزی
چهارشنبه, ۲۵ دی ۱۴۰۴، ۰۶:۳۸ ب.ظ

شهسوار از جاده‌ی هموار می‌ترسد

باورم نمی‌شود. احساس می‌کنم در یک کابوس یکسره گیر کرده‌ام. باورم نمی‌شود که از رسانه‌ی رسمی کشور چنین خبرهایی می‌خوانم و هنوز زنده‌ام. باورم نمی‌شود که نمی‌توانم بیدار شوم و این بختک نکبت هر لحظه سنگین‌تر می‌شود. 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۰۴ ، ۱۸:۳۸
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۲۲ دی ۱۴۰۴، ۰۴:۴۵ ب.ظ

اثر دارد؟

با همسرم رفته‌بودم که کفش بخرد. توی مغازه یک لحظه چشمم چرخید سمت کفش کوچک کودکانه... خیره‌ماندم به کفش و پرت شدم به آن سال‌های دور. صورتی بود، شکلش اما خیلی شبیه کفش زرشکی آن سال‌هایم ؛ وقتی هفت ساله بودم.

نوروز ۶۲ کفش پاشنه تق تقی آمده‌بود به بازار. نمی‌گویم مد شده‌بود چون یزد سال ۶۲ را چه به مد؟ 

روز اول بعد از عید آن کفش‌های زرشکی پاشنه‌دار را پوشیده و رفته‌بودم مدرسه. مثل تقریبا ۹۰ درصد بچه‌ها.

مرگ بر هایمان را که گفتیم و داشتیم می‌رفتیم کلاس خطابه مدیر نگهمان داشت ...شاید هم معلم پرورشی یا هرکه..چه می‌دانم. این را یادم هست که یکی آن بالا می‌گفت کفش پاشنه تق‌تقی مصداق تبرج است و از فردا کسی حق ندارد با آن بیاید مدرسه. برای ما بچه دماغوهای چشم واکرده در دهه شصت که هیچ حتی برای خانواده‌های سوپر حزب‌اللهی‌مان هم بستن مفهوم تبرج و خودنمایی زنانه به بچه‌های هفت هشت ساله قفل بود. اما خط‌کش چوبی بی‌حیا بود و بی‌رحم و جای هیچ بحثی نمی‌گذاشت. دیگر آن کفش‌ها را نپوشیدم. جنگ بود غم بود فقر بود و اطاعت گرد مسمومی معلق در هوا...گفتند اگر چیز دیگری ندارید با دمپایی بیایید.

خیلی‌هایمان با حقارت دمپایی رفتیم یا با جنازه‌ی کفش پارسال. کفش زرشکی هم خیلی زود به پاهایم کوچک شد قبل از اینکه یاد بگیریم کفاشی‌هایی هستند که پاشنه را با تکه‌ای لاستیک عوض می‌کنند.‌ 

به این جای خاطره که رسیدم همسرم کفشش را خریده‌بود و دم پارکینگ علیچی داشتیم می‌رفتیم سمت ماشین. صدای شهرام ناظری می‌آمد:

بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله‌ی مستان 

میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد...

آن روز صبح پنجشنبه هجده دی ۱۴۰۴ بود و شب که شد دنیایمان در سکوت و تاریکی فروغلتید...

 

 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۰۴ ، ۱۶:۴۵
نجمه عزیزی