معلمانه(7)
خوشبختانه مهمان عزیزی *داشتیم،
که توانستیم، شادی و شورمان را با او قسمت کنیم
و البته که از تجربیات باارزشش بهرمند شویم.
(عکسها در ادامه مطلب)
خوشبختانه مهمان عزیزی *داشتیم،
که توانستیم، شادی و شورمان را با او قسمت کنیم
و البته که از تجربیات باارزشش بهرمند شویم.
(عکسها در ادامه مطلب)
خوش ندارم از کار خاصی اینجا تعریف کنم.
اما احساس کردم کلاس، یک قدم به جلو برداشت از همه نظر...
حوصله ی ساختن رژلب روی میز و لباس عروس توی کمد و دمپایی روفرشیهای توی جاکفشی،
سیم کشی و نورپردازی مینیاتوری،
میز و مبل و روتختیها و پرده های کوچولو، حتی کنافکاریهای سقف و کاغذدیواریهای صورتی
و از همه مهمتر عکس عروس دومادهای روی دیوار،
شاید خیلی آموزش معماری مستقیم نداشت
اما مطمئنم که چیزی ارزشمند را برای همیشه در وجود بچه ها به جا گذاشت.
(عکس کارها در ادامه مطلب)
صبح تحویل کار
جشمها ورم کرده و خسته بود،
اما هیجان و شادمانیِ ساختن در کلاس موج می زد.
(عکسها در ادامه مطلب)
نتیجه خوب بود...
از شاگردای ترم پیشم، در نهان شرمنده شدم!
چقدر حرصی بودم از دستشون، در حالیکه روال درست تمرین،
شاید فتیله آنها را هم آتش میزد...
برای چندمین بار باور کردم که تنبلی ،
چیزی به جز نداشتن انگیزه و اشتیاق نیست...
گوشه دفترم نوشتم:
یادم باشد کلید انگیزه را درست فعال کنم!
***
پسرها، سریع رفتند سراغ ساختار
و سقف و دیوار را علم کردند،
و دخترها، مثل همیشه با جزئیات شروع کردند...
(عکسها در ادامه مطلب)
و اما ترم بعد، یعنی مهر 94.
تصمیم گرفتم بذر کشف فضاهای ایده آل را
در تنگنای یک دشواری بپاشم،
تا بچه ها برای یافتن و ساختن آن تشنگی را احساس کنند
و انگیزه شعله ور شود.
زمینهایی ناقواره،
به دستشان دادم با عرض 8 مترف
تا در آن خانه طراحی کنند.
البته 8 متر به خودی خود عرض فاجعه ای نبود،
یادم هست که در زمینهای حتی 6 متر هم خانه های قابل قبولی طراحی کرده بودم،
اما طول این زمینها 40 متر بود
و کارفرما از زمین 320 متریش انتظار خانه خوب داشت!
با هم شروع کردیم به فکر کردن و خط کشیدن
و البته نق زدن!
حیاط را مشق کردیم و سکونت را،
تنهایی را و جمعیت را،
و در نهایت...در جایی که هنوز شبیه مقصد نبود فرمان ایست را صادر کردم
و نظر بچه ها را در مورد تمرین پرسیدم،
غالبا معتقد بودند، که عرض کم نگذاشته تخیلشان را پرواز دهند...
وقتش رسیده بود.
ریسمان را گشودم:
یکی از فضا های فردی را انتخاب کنید!
از هر طرف امکان گسترش دارید، حالا ببینم چه میکنید...
این بار رویا پردازیها
به شکل محسوسی نسبت به ترم پیش پخته تر و بهتر بود.
اتاقها فقط بزرگتر نشده بودند، با کیفیت تر شده بودند
و ضربه نهایی!
حالا اتاق را بسازید با دستهای پرتوانتان،
بزرگ، واضح و با جزئیات.
تجربه ارزشمندی بود که برایم آورده های زیادی داشت
هرچند بسیار دشوار و حتی جانکاه می نمود.
یکی از بهترینهایش،
فرصت همنشینی و آموختن از یک دوست نازنین ، بود.
دوستی که روزگاری دختر چشم سبز سال پایینی می دیدمش
و حالا بانوی فرهیخته ایست پر از دانش و بینش و البته توانش...
چیز خیلی مهمی که در تدریس ایشان توجهم را جلب کرد
علاوه بر نظم و برنامه ریزی حسابی،
اهمیت دادن زیاد به ساختن ماکت، در مسیر آموختن بود.
ترم بهمن همان سال سعی کردم این الگو را در کلاس خود بیازمایم...

چند روزه که معاشر ایمی هستم...
دختر زیبا و خوش اطواری که
در حال تعریف کردن زندگی پرچالش خود،
راه می رود اشک میریزد کودکانه میخندد
و شنونده را با خود میبرد...

***
چنانچه بعد از دانلود ویدئو، روی آیکونsubtitle کلیک کنید،
میتوانید زیرنویس فیلم را انتخاب نمایید.
بهشت زیر پای مادران است...
گفتگو ندارد!
چون،
مادران، جهنم درد را می چشند
و
میتوانند لذت بهشت را برتابند.
تازگیها شعر هایم تا چند روزم را جهنم نکنند رخ نمی نمایند!
قدمشان به روی چشم، البته...

***
خدا چرا دلم همیشه تنگه؟
همیشه بی قرار چیزی که نیست؟
تو آینه ها دنبال چی میگردم...؟
دنبال تصویر تمیزی که نیست...؟
پاهام چرا اینقده سنگین شده...؟
دلم چرا هوایی و دربدر؟
کاشکی زمینت آسمونم بشه...
کاش بکنی دست و پامو بال و پر.
غیر خود تو و خود زندگی
تو این زمین هیچ چیز موندنی نیست.
دوس ندارم تموم بشم گم بشم...
می ترسم از لحظه ای که بگی ایست!
میترسم، آتیش تو دلم روشنه...
این در و اون در میزنم دود نشم.
چنگ میزنم که ردی از ناخنام،
رو تن خاک بیفته نابود نشم...
کاش بتونم بچینم از درختت،
اون سیب سرخ شاخه آخرو...
سرخه چشام از تب تندِ دیدن
کاشکی نشونم بدی پشت درو...
قاطی و بیقرار و گیج و منگم...
عاصی و عاشق و عبوسم خدا!
خم شو بذار قد بکشم بتونم،
صورت ماهتو ببوسم خدا!