گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
دوشنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۸، ۰۷:۱۱ ب.ظ

روزنگار عبور از غبار (4)

شنبه ۱۰/۱۲/۹۸

از صبح مدام به برادرهایم فکر می‌کنم. بزرگه در حال داشتن شهر است و کوچیکه توی سربازخانه، یکی از وسطیها هم پشت باجه بانکی مجاور بیمارستان امام حسین تهران!

مادرم در مواقع عادی حسابی پیگیر غم و غصه و نگرانی‌های الکی هست اما در بحران خیلی قوی و صبور می‌شود. این روزها اوضاع برادرها حسابی صبور و دعاخوان و خواب‌بینش کرده‌است. همان شبهای اول خواب خوبی برای حسام دیده‌بود و حالا با ایمان می‌گوید که: بچه‌ام پاک پاک می‌ماند.

حدود دو دهه پیش که کتابهای نیل‌دونالدوالش را می‌خواندم راستش پیام نهایی دوستی با خدا را خیلی عمیق نمی‌فهمیدم اما انگار حالا یک چیزهایی دارد دستگیرم می‌شود:

  • همه ما یکی هستیم.
  • همه چیز به اندازه کافی وجود دارد.
  • لازم نیست هیچ کاری انجام بدهید (بقای شما تضمین شده است) 

یکجور هولناکی انگار یکی بودن و یکی‌شدنمان عیان شده و در عین حال منزوی شده‌ایم و محروم از هم.

هشت صبح امروز کشوی خرت و پرتهای دراور را سرزدم. کمدی که صحیح و اصولی رفع انباشتگی شود سال بعد کار زیادی ندارد و امسال اولین سالیست که این کشو کار زیادی نداشت! دلخوشیها کم نیست! سال پیش با کاتونها و باکسهای کوچک دسته بندیش کرده‌بودم و هرچیزی وقتی بیرون می‌آمد می‌دانست که موقع برگشت در کدام خانه را بزند. این است کلید نظم ماندگار! کلا همه‌ جا برو اما جوری که راه برگشت را گم نکنی! هر آینده‌ای بر گذشته‌ـآگاهی استوار است.

امروز اولین خرید با پروتکلهای جدید انجام شد. خیلی نگران بودم که مجبور شوم دوباره از نایلون منحوس استفاده کنم؛ اما همسر را متقاعد کردم که تا پایان بحران کیسه‌های پارچه‌ای در پارکینگ بماند.

رکابزنان رفت و کیسه‌ها را پر کرد و من با قابلمه به استقبالش رفتم و میوه‌ها را به حیاط بردم برای شستن. متاسفانه علیرغم میلم توی آبشان شوینده ریختم (حالا ارگانیک بود). بعد هم شستم و گذاشتم بماند تا آفتاب صبح فردا کمی امنترش کند.

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد!

خیلی بدم میآید که مثل آدمهای جون‌عزیز به نظر برسم که چارچنگولی زندگی را چسبیده‌اند؛‌ اما انگار گریزی نیست که بخشی از این عزم همگانی باشم برای یکی‌شدن برای احترام به بقا و زندگی.

شب سفارش کتاب سارا با پیک رسید. یاحضرت! این را چکار کنم که نه می‌شود شستش نه می‌شود پختش! با سلام و صلوات گذاشتمش توی ایوان به امید آفتاب فردا و مثل شیر نشستم مراقب در ایوان؛ حوصله توضیح‌دادن نداشتم و می‌دانستم اصلا بعید نبود هوس کند تورقی بکند.

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۸ ، ۱۹:۱۱
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۸، ۰۶:۲۲ ب.ظ

روزنگار عبور از غبار (۳)

جمعه 9/12/98

جمعه‌ها قرار هشت صبح تعطیل است؛ اما بلند می‌شوم؛ به تنهاییم نیاز دارم می‌روم سراغ آشپزخانه و یاعلی! رتَق و فَتَق!

همسرم خونسرد، پسرم خوشحال و دخترم بیخیال و مشغول؛ اما عضو شدیدا مثبت‌اندیش خانواده که منم از خودم فراری آنهم به کجا؟ آشپزخانه آنهم کی؟ صبح جمعه وقتی همه خوابند.

کرونا انگار همه ما را شکافته و پشت و رو کرده‌است (درست است که فقط شانزده جلسه کلاس خیاطی رفته‌ام اما رویکرد شخصیم در خیاطی، بازآفرینی و ری‌دیزاین است!)

صدرا می‌گوید: مامان! شده‌ای عین مامان مرضیه! همیشه می‌گفتی: صدرا! نگات به ساعت باشه سر بیست دقیقه خبرم کن! و بعد تندی از آشپزخونه فرار می‌کردی سمت طرحهایت! راست می‌گوید بچه پررو.

حالا اما به شکل غریبی با شستن و جابجاکردن و سر و سامان آرام می‌شوم و طرحها چقدر حل‌شده و خالی به نظر می‌رسند. یک کارفرما هفته پیش بعد از کلی اتلاف وقت و رفت و آمد و حتی دادن پیش‌پرداخت طرح را که از دستم گرفت دچار سندروم خودآرشیتکت‌پنداری شد و بر اساس هندسه و چیدمان طرح من اما بدون توجه به ضوابط و محدودیتها و به کمک خانواده طرح ارائه داد و از من هم البته تشکر بسیار نمود. ظرف و کاسه بسابی بهتر نیست؟ حداقل کسی کارت را در روز روشن نمی‌دزدد آنهم وکیلی دراز با یک عالمه ادعا و ادب و غیره...بماند.

کارفرمای دیگر بعد از مدتها تامل و تفکر روی چندین طرح که با نازک خیالی وسختگیری از من گرفته‌بود عهد، همین هفته زنگ زده که همون طرح اول اولت عالیه و بدو بیا کلنگ را بزنیم! گفتم بیخیال! شما خراب کن آفتاب فروردین که زد من میایم برای ساخت!‌والا...

هنوز بقیه خوابند پیام می‌دهم به آقای درویش که: شما چه چیز مثبتی در این وضعیت می‌بینید تو را بخدا؟ می‌نویسد:

ممنوعیت خرید و فروش و خوردن حیوانات

کاهش آلودگی هوا

افزایش فرصت مطالعه

احساس پایان یافتن تبعیض در مرگ

نه ظاهرا زور کرونا به شکافتن همه نرسیده! روحهای رها و بدون درز و بدون مرز را که نمی‌شود شکافت! دروغ چرا حتی حس می‌کنم کمی خشنود هم هست از این می‌بیند چیزی بالاخره دارد ترمز بعضی ترمزبریده‌ها را می‌کشد.

امروز که حیاط تمیزتر شده چشمم بیشتر می‌بیند. ای جان درخت نارنگی جوانه زده و انگور و انار خودرو هم کم وبیش! (محصول کمپوستهای شلم‌شوربای سالهای پیش) اما دو بوته سخاوتمند رز امسال بی‌سر و صدا خشکیدند. شاهتره و بارهنگ و نعنا هم گوشه و کنار سبز شده‌اند و واحیرتا یک بوته جعفری این همه وقت توی سرما و بدون آبیاری دوام آورده! سمبل امید!

پروژه‌های سبزیکاریم هیچ سالی خیلی موفق نیست اما امید دارم پوستین وارونه امسال نتیجه دیگری بدهد.

«ساقیا کجایی» تعریف را یکی فرستاده خیلی بجاست. با پراکندن حزن و تشویش که مخالفم شادی شش و هشت هم که بی‌مناسبت و نچسب است اما آنچه زبان حال باشد و طلب و دعا و امید در آن عیان باشد را سریع شوت می‌کنم به چند یار آشنا. ساقیا کجایی که در آتشم...از غمش ندانی ندانی چه‌ها می‌کشم!

یادم میآید که صدرا دم به دقیقه روی دوچرخه و توی کوچه بود هلش می‌دهم توی حیاط تا کمی آفتاب بخورد بعد یک هفته. زورم به سارا اما نمی‌رسد. بعد با استراتژی پیله‌کردن و اصرار صدرا بساط ناهار توی حیاط پهن می‌شود. فقط اگر یکبار دیگر داد بزند که ما چقدر خوشبختیم پس‌کله‌ای می‌خورد. بچه هم اینقدر جوگیر؟!

 

قسمت اول

قسمت دوم

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۸ ، ۱۸:۲۲
نجمه عزیزی
شنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۸، ۰۷:۰۴ ب.ظ

روزنگار عبور از غبار (۲)

پنجشنبه ۹۸/۱۲/۸

سارا با لبخند از پله‌ها می‌آید پایین؛ قبل از اینکه بپرسم می‌گوید: خیلی بهترم. قطب‌نمایم تکان می‌خورد و قطب جنوب در دلم آب می‌شود.

هشدار ساعت هشت دوباره بلند می‌شود. می‌پرم توی حیاط؛ امروز امکان ندارد به دام کمد بیفتم به دام هیچ کمدی!

حیاط واویلاست. از پاییز به این طرف پوستهای میوه و سبزی را خشک و فقط تفاله‌ها و زباله‌ترهای زشت و بدهیبت را توی گلدان کوچکی چال می‌کنم. چند روز قبل از غائله قرار بود سه لگن پر از این خوراکهای دام را ببریم باغ دایی قاسم اما نبردیم و ماند روی دستم. آنها را برده‌ام پارکینگ اما بقیه را باید سر و سامان بدهم. برگهای خشک و تارهای عنکبوت غوغا کرده‌اند! کلا حیاط عنکبوت‌خیزی دارم هرجا دلشان خواسته تنیده‌اند چون می‌دانند به هرحال من سم‌بریز نیستم؛ احساس سرافکندگی می‌کنم وقتی خانه‌ام شکل خانه ارواح می‌شود کاش راهی بی‌آزار و مهربان برای بدرود با عنکبوتان پیدا می‌کردم. تا آن زمان فقط تارهایشان را می‌روبم.

دیروز همه کولی‌بازی نزیسته عمرم را زیستم. بعد از اخبار دختردایی زنگ زدم به همسر و حسابی داد و قال و زنجموره: بعد اینهمه ادعای آی‌تی و هوشمندسازی نباید این جلسات بی‌خاصیتت را بتونی از توی خونه برگزار کنی؟ بخدا اگر بمیری می‌کشمت! چی جواب داد؟ قطع کرد و اسمس داد که: بوس بوس!

اما ظهر برگشت خانه!

به بچه‌ها غذای گوشتی می‌دهم اما ما دو تا باید برای طبیعت بیشتر خودشیرینی کنیم تا حالیش کنیم که: ما خوبیم تو رو خدا ما رو نخور! بروکلی و سیب‌زمینی و هویج بخارپز را طی سکوتی آئینی می‌خوریم و چند دقیقه یک  بار یادآوری می‌کنم که: با عشق بخور خوشمزه‌س مگه نه؟ تایید می‌کند!

به والله اسم بروکلی بینوا بد دررفته از حیث بدمزه بودن! من که عاشق اون نرمی و ملاحتش هستم.

خلطها دو سه هفته هست که ماند‌ه‌اند ته حلقم و با جاروکشان و گرد و خاک و تارعنکبوتی که امروز نوش جان کردم کمی تقویت شده‌اند‌ با سبزیجات نرم‌شده کمی هلشان می‌دهم پایین. به نظرم کلا لوس شده‌اند! همیشه با پونه و بارهنگ و کمی غرغره آب نمک خدمتشان می‌رسیدم اما حالا جاخوش کرده‌اند ببینند سوپرمن خارجیشان ظهور می‌کند یانه!

مامان کمی عمق ماجرا را بیشتر درک کرده و دیگر دلخوری نشان نمی‌دهد از سر نزدنمان. کاش سطح نگرانی و احتیاط همه خیلی زود بالانس شود در حدی که خود را نبازیم اما سفت و سخت اجتناب کنیم و مراقبت.

عصر که می‌شود دوباره حمله غم و وحشت! راستش خیلی خودم را درک نمی‌کنم! مدتهاست که آدم مرگ پژوهی به شمار می‌روم و آن را به عنوان مخفی‌ترین محبت زندگانی پاس می‌دارم و حتی مشتاقش هستم. پس این پریشانی چیست؟

می‌ترسم از آشفتگی از هرج و مرج و از هرچه که نابسامانی و نابالغی و بلاهت مردمانم را بیشتر به رخ بکشد. دارم تلاش می‌کنم روی دایره نفوذم متمرکز شوم؛ اما مرغ سرکنده توی دلم حرف حساب حالیش نیست.

همدلی نمی‌خواهم خدا راهنمایی می‌خواهم. یکی فراتر از خودم که چیزی بیشتر از من بداند. نه راجع به کرونا که راجع به حیات.

به دکتر رازجویان زنگ می‌زنم. صدایش گرفته اما با نشاط همیشگی انگار که گزارش یک فکت بیرونی را بدهد می‌گوید:‌من خوب نیستم باباجون از «میرنا» دورم کرده‌اند! تو چطوری؟ می‌گویم: می‌بینید کار به کجا کشید؟ ار پاسخش حدس می‌زنم که شاید چیزی نمی‌داند و شاید اطرافیان از اخبار ایزوله‌اش کرده‌اند که اگر توانسته باشند چه کار خوبی! از جشن سی‌سالگی دانشکده می‌گوید و از این که ای کاش به جای کار فرمالیته فوت کردن سی شمع، آنها را دانه دانه روشن می‌کردند و حکایت هر سال را از ساکنین آن سال طلب می‌کردند! چه قشنگ!

پسرک شعبده‌ای با کارت می‌رود که حیرت می‌کنم! حتی پدرش هم نمی‌فهمد چه کرده! می‌گوید یک بار دیگر تکرار کن! می‌گوید: نه! شعبده فقط یک بار!

 

 

قسمت اول

 

 

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۸ ، ۱۹:۰۴
نجمه عزیزی
جمعه, ۹ اسفند ۱۳۹۸، ۰۵:۱۲ ب.ظ

روزنگار عبور از غبار (۱)

چهارشنبه 98/12/7

از خواب می‌پرم با چشم و دل نیمه‌باز؛ آذوقه همسرم را همراهش می‌کنم و باز می‌خزم توی رختخواب؛

با هشدار هشت صبح دوباره برمی‌خیزم؛ به مونیتور گوشی نگاه می‌کنم: «بیست دقیقه خانه‌تکانی». متأسفانه قبلا دقیق تعریفش کرده‌ام: کاری غیر از روتین خانه‌داری در جهت بهبود حال خانه. بحران می تواند بهانه خوبی برای نادیده‌گرفتن عهد و پیمان باشد؛ اما یکباره به فرار پرتاب‌وار از حال پریشانم احساس نیاز عمیقی می‌کنم؛

 قبل از اینکه بفهمم چه می‌کنم دست می‌اندازم ته بدترین قسمت کمد دیواری و خالیش میکنم و به این ترتیب خودم را گرفتار تکاندنی سخت و پر از تصمیم می‌کنم.

پارچه‌های نیمه‌دوز و ندوخته، سرقیچی‌ها و الگوها که در شش ماه گذشته چپانده‌ام تنگ هم.

سارا می‌آید پایین: مامان گلوم درد می‌کنه! خون در رگهایم یخ می‌زند. یک بشکه دمنوش بارهنگ با عسل و لیمو می‌دهم دستش و می‌گویم جرعه جرعه بخور تا بعدی را آماده کنم.

مادرم زنگ می‌زند که: با تلفن که چیزی سرایت نمی‌کنه چرا زنگ نمی‌زنی؟ زود خبر را می‌دهم در مشکلات و هنگام مواجهه با خبرهای بد، توجه و محبت و دعا و خوش‌بینیش سریع فعال می‌شود و باران توصیه باریدن می‌گیرد؛ قطع می‌کند بابا زنگ می‌زند احوال می‌پرسد و حدود سی ثانیه سکوت...بی‌تردید بغض کرده‌است. می‌گوید: سارا زیاد سرما می‌خورد (الکی) نترس بابا!

ترسیده‌ام اما نه بیشتر از خودش و سی ثانیه بغضش.

به اتاق نگاه می‌کنم که پر شده از کاغذ و پارچه. وقتی قرار باشد زباله نسازی زندگی قدری پیچیده‌تر می‌شود و دائم باید در حال تدبیر و تصمیم باشی. اول کاغذهای سالم را جدا لوله  می‌کنم و بعد از هر نسخه الگو یکی بر می‌دارم و یک لوله دیگر می‌سازم. کاغذهای نصفه نیمه را در دو قطع یادداشتی کوچک و آ۴ تقریبی برش می‌زنم خرده پاشها هم می‌رود توی محفظه بازیافت کاغذ. نیمه دوخته‌ها یک پکیج و پارچه‌ها یک پکیج دیگر سرقیچی‌ها و خرده نخها یک کیسه و سرقیچی‌های قابل مصرفتر در کیسه‌ای دیگر... و برای جدی‌گرفتن هرکدام از این کارها و دشنام ندادن به خودم جان می‌کَنم.

حوالی ساعت ده، مغناطیس گوشی بالاخره شکستم می‌دهد از دختردایی محصورم در قم احوال می‌پرسم. متاسفانه شوهر خواهر همسرش که پزشک است با تست مثبت قرنطینه شده و سه تن از همکاران همسرش مرده‌اند. می‌نویسد: در محاصره مرگیم... فرو می‌ریزم. لعنت به من لعنت به پارچه‌ها و کاغذها لعنت به خانه‌تکانی‌ـدرمانی.

مثل جنازه خودم را می‌رسانم به آشپزخانه و این بار پشت گاز و سینک و رنده و ملاقه سنگر می‌گیرم. حال بد اما دست در گردنم همه جا می‌آید. 

سوپ و قیمه روی اجاقند. چند روز است نمی‌گذارم سبد و سینک پر بماند هی اینور و آنور را می‌سابم کاری که هیچ‌وقت در آن افراط نمی‌کردم و زمان قیچی می‌شود وقت نماز است.

برخلاف غالب اوقات تشنه می‌دوم سمت نماز، از اذکار و حرکات، تند می‌گذرم تا برسم به قنوت. کلی زبانم دراز شده هر چه می‌خواهم می‌گویم بدون گله بدون التماس پر از غم پر از استیصال پر از طلب و با هجوم بی امان اشک بی‌صدا.

پسرک اما دچار خوشحالی احمقانه‌ایست که غنیمت است. پنجشنبه شب گذشته از اردوی اصفهان برگشت و غروب جمعه در افسردگی پسااردو بود که به بهانه شمارش آرا مدرسه تعطیل شد. یکشنبه را هم خودم بابت چند تک‌سرفه تعطیلش کردم و بعد هم تعطیل سراسری

شوک خوشحالی تعطیلی برایش تر و تازه مانده‌است و هرچند دقیقه یک بار داد می‌زند که ما چقدر خوشبختیم!

خبرها را می‌شنود اما در حجم شادیش گم می‌شود. حصر خانگی برایش سخت بود روز اول اما به سرعت برنامه‌ریزی پر و پیمانی کرد: کاهش اساسی رکورد روبیک. یادگیری تکنیکهای شعبده بیشتر، شطرنج تلفنی با جلال،‌ دانلود نرم‌افزار ورزش برای ساخت فوری شکم سیکس‌پک و دیدن فیلم! قبل از اینکه چیزی بگویم می‌گوید مامان! کتاب خوندن و خاطره نوشتن زوری نمیشه! دهانم را می‌بندم. برو خوش باش بچه جان!

 

(می‌خواهم اینجا بیشتر بنویسم در روزهای پایانی سال 98 و در محاصره بحرانی که همه اسم نکبتش را می‌دانیم. این سلسله نوشته‌ها زرد و تاریخدار است. فقط برای بهترشدن حالم و گم‌شدن در خیال می‌نویسم و اصلا هم از توصیه بیهوده «اگر دوست ندارید نخوانید» خوشم نمی‌آید)

 

 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۸ ، ۱۷:۱۲
نجمه عزیزی
چهارشنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۸، ۰۶:۰۸ ب.ظ

گل خش بود(۳) (من نه آن رندم)

‍‍

یادم هست که با فضای جمعی این طراحی خیلی کشتی گرفتم. از خانه بزرگ پدری درسها و بهتر بگویم عبرتهای زیادی گرفته‌بودم که یکی از مهمترینشان در بارۀ اجتماعات و فضاهای مناسب آن بود. آن خانۀ ششصدمتری دانه‌درشت با پذیرایی 48 متری رو به حیاطش و با نشیمن 35متریش هرچه تلاش کرده‌بود نتوانسته بود مهمانان ما را وادار به تبعیت از الگوهای معماری خود کند! مهمانان صمیمی از راه که میرسیدند اگر آزادشان می‌گذاشتیم مبلمان راحتی و استیل را وانهاده و دور هال خصوصی 12 متری روی فرش می‌نشستند!

اوایل احساس می‌کردم که تا مغز استخوان، بدوی و نامتمدّنیم امّا دانشجوی معماری که شدم سعی کردم علت گرایش به آن فضای کوچک را دربیاورم؛ فضایی با یک پنجره قدی و شش در که دو تایش مربوط به سرویس و آشپزخانه بود!

چیزی که میشد در مورد آن به طور قطعی باور کرد این بود که روشن و دلباز بود ارتباط قشنگی با گلخانه داشت و ابعادش جوری بود که آدمها همدیگر را حس میکردند و صدا به صدا میرسید! امّا نکته در آنجا بود که جمعیت زیادی را پاسخ نمی‌داد و از پنج شش نفر که فراتر میرفتیم میخزیدیم توی نشیمن شیک و پذیرایی درندشتی که طنین‌بخش فاصله‌ها بود.

مدتها به این فکر کرده‌بودم که چطور آن پیش هم بودنِ قشنگ با جمعیت زیاد آشتی کند و بالاخره یک روز در کتابخانه، تصویر یک "چلیپا" به فریادم رسید!

این بود آن جادو که می‌توانست فاصله‌ها را رتبه بندد و حضور را کم یا بیش اما حتمی میسر کند؛ با این الگو بود که آدمها میتوانستند در جمعی بزرگ حضور هم را حس کنند اما در جمعهای کوچکتر به گفتگو و مراوده بنشینند؛ کشفش که کردم در بناهای مختلف نمونه‌هایش پیش چشمم درخشیدند از حیاط لاریهای خودمان بگیر تا خانه‌های دلبر کاشان!

خانه ۴۵۰ متری اولین فرصتی بود که میتوانستم چلیپا را احضار کنم روی پوستی و کردم.

آن را چرخاندم در زمین تا هم گرهی ایجاد شود و با گشودن آن نشان دهم که چه پهلوانی هستم و هم کار را از همتایان قدیمش متمایز سازم و جلوه‌ای تازه به آن بخشیده از اتهام کهنه‌گرایی مصونش بدارم؛

و تو چه می‌دانی که تلاش برای گشودن آن گره چه صفایی داشت! فضاهایی که با ایجاد زاویه 135 درجه بین دیوارها ایجاد می‌شدند بدیع و دلباز بودند و چرخشها حال و هوایی از کشف و راز داشتند! از هیچ خرد فضایی آسان نمی‌گذشتم؛ می‌خواستم حتی روشویی و توالت، صبح به صبح به صاحبخانه سلام کنند و یادش بیندازند دعا برای معمارِ خانه ورد هر روزه صبحگاهش باشد!

یک صدای ته ذهنم زمزمه می‌کرد که: فکر می‌کنی برای کارفرما هم این چیزها مهم باشد؟ امّا سریع از روی این هشدار حالگیر و آزاردهنده می‌جهیدم و می‌رفتم سراغ حال خوشم! گاهی هم جوابش می‌دادم که:‌ من آمپول‌زن نیستم من طبیبم! من باید آنچه را که زندگیش را زیباتر می‌کند یکجوری به خوردش بدهم! چه بخواهد و چه نخواهد! اصلا جز دالانهای یکنواخت و بی‌قواره چیز دیگری ندیده اگر که نخواهد! وقتی ببیند چه امکانهایی خلق کرده‌ام گریبان می‌درد از شوق! رقص کند شما فقط صبر کن!

اولین بار که همکارم سهیلا به مونیتورم نگاه کرد خیلی شگفت‌زده شد! و کارم را متفاوت و جالب ارزیابی کرد!

سه‌سالة درونم ذوق‌زده شد کف دستهایمان را به هم کوبیدیم و بهش قول دادم که برای زمین 450 متریش در رویای آینده، خودم طرحی بزنم از این بهتر و البته مفتی!

 

 (پی‌نوشت: این سلسله مطالب که خاطرات ارتباط من به عنوان یک زن معمار با دنیای حرفه‌ایم را شامل می‌شود و تا کنون خیلی سرسری و عجولانه «گل خش بود» نامیده شده از این به بعد با عنوان «من نه آن رندم» ارائه خواهد شد.)

 گل خش بود (۱)

گل خش بود (۲)

 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۸ ، ۱۸:۰۸
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۸، ۰۶:۵۴ ب.ظ

گل خش بود!(2)

 

گل خش بود(1)

لحظه‌هایی در زندگی من وجود دارد که درآنها محافظه‌کاری و ترس با فاصلۀ خیلی کمی از شوق و دیوانگی کنار هم می‌نشینند و مرا فلج می‌کنند! و آن روزها به شدیدترین شکل گرفتار این فلج بودم. لذت طراحی را پاس می‌داشتم و بهترین تصویر خودم را نشسته پای پوستی با یک مداد نرم و پاک‌کن با کیفیت می‌دیدم که خط می‌کشم و گره می‌گشایم از طرح و گم می‌شوم از دنیا و مشغله‌هایش؛ امّا شوربختانه بلد نبودم این تصویر را در قالب یک شغل بسازم و پایدار کنم. مثل عاشق سینه‌چاکی که دلش نیاید پا پیش بگذارد و معشوق رویاییش را زمینی بخواهد! دلم نمی‌آمد؟ می‌ترسیدم؟ بلد نبودم؟ فرقی نمی‌کرد! واقعیت تلخ این بود که: بیکارم.

خوب که به جان آمدم تصمیم گرفتم از دم دست‌ترین و امن‌ترین راه قدمی بردارم: مشورت با آشناترین استادم!

رفتم سراغ ایشان با سوالی محتاط و پرخجالت که: به نظر شما من مسیر کار حرفه‌ای را چطور آغاز کنم؟ جواب این سوال بعد از مکثی کوتاه، دعوت به کار در دفتر استاد بود.

عجب!‌ که اینطور پس جستجوی کار که اینهمه در مورد آن نق می‌زنند همین بود؟!

سارا را به سرعت در مهدکودک نزدیک خانه ثبت‌نام کردم و فریزر و آشپزخانه را آماده ورود به زندگی کارمندی نمودم. همه خانواده از آنچه پیش آمده‌بود خوشحال بودیم و هماهنگ! هربار یادم میامد که در دوران تحصیل، همین استاد بود که غامضترین مسأله‌ها را برایم می‌گشود و جستجوی راه حل را برایم آسان می‌کرد سرشار می‌شدم از امید و اطمینان؛ آماده بودم که تا سرمنزل مقصود یک نفس بدوم. زمزمه زیر لبم شده بود شعر خیام که:

من تشنه آن دمم که ساقی گوید    یک جام دگر بگیر و من نتوانم

مهمترین انعطافی که یک مدیر در آن دوره که فرزندی کوچک داشتم، میتوانست برایم به خرج دهد مدت زمان و ساعت کاری بود و آن دفتر این کار را کرد؛ یعنی در مورد آن مخالفتی نکرد مثل سایر موارد پیشنهادی و در واقع هیچ ضابطۀ خاصی تعیین نکرد! آیا مرا جدّی گرفته‌بودند؟ آیا به من نیاز داشتند؟ نکند این فقط یک امکان مشق فضای حرفه‌ای تلقی‌شده بود برای من و نیازی به کار و تواناییهای من وجود نداشت؟ چرا هیچ قراردادی در کار نیست و چرا راجع به حقوق هیچ صحبتی نشد؟

این سوالهای مهم به ذهنم میآمد اما به آن توجه نمیکردم چون بی‌نهایت مشتاق کار بودم؛ اشتیاقی که درصد خیلی کمی از آن را ترس از بیکاری تشکیل می‌داد و باقی زوری بود رها شده در بازو که حریف میطلبید.

به آن سوالها توجه کافی نمی‌کردم چون از جوابهایشان می‌ترسیدم و نمی‌خواستم به هیچ قیمتی دریچۀ بازشده را ببندم و در نهایت خودم را آرام کردم با این فکر که: استاد انسان شریفی است؛ مرا می‌شناسد بسیار بیشتر از خودم و حتماً به آوردۀ این شغل برای من هم اندیشیده‌است؛ و به این ترتیب مسیولیت عاقبت‌اندیشی را از سر واکردم و حوالی خرداد 82 کارمند دفتر استاد شدم (دست‌کم اینطور تصوّر کردم!)

هنوز نرسیده، یک زمین 450 متری گذاشتند جلویم که خانه طراحی کن! نفس خیلی عمیقی کشیدم تا پودر نشوم از خوشی و در حالیکه تقریبا پودر شده‌بودم با اخمهای درهم‌کشیده‌ای که میکوشیدند شادی و رضایت انبوهم را استتار کنند شروع به کار کردم! مذاکره با کارفرما قسمت بدمزۀ کار به نظرم می‌رسید که استاد، آن را انجام داده‌بود و نتیجه را به من انتقال داده‌بود: یک خانۀ مهمان‌پذیر با چهار اتاق خواب که جملگی رو به حیاط جنوبی باشند! خواسته‌ها هم خلاصه بود هم عجیب و هم باب طبع من و میتوانستم خوش و خرّم با آنها درگیر شوم و بدون چشیدن آن قسمت بدمزّه، بر سریر عزّت نشسته خط بکشم! برای کارفرمایی غیرموهوم که خواسته‌هایی واقعی داشت! بدون این که سارا پوستی را مچاله کند و بدون اینکه حس علافی داشته باشم؛‌ اما هربار با مرور نام سارا قلبم به شکل خفیفی تیر می‌کشید! اولین بار بود که به صورت سیستماتیک و چند ساعته از خودم دورش کرده‌بودم و ذهنم حسابی درگیر بود. آیا الآن خوشحال است؟ خیلی نگران راحتیش نبودم!‌ امّا شادی و آرامش برایم مهم بود، می‌دانستم که با کمی سختی و حتی آشفتگی کنار میاید! امّا اگر دوستش نداشتند اگر نادیده‌اش می‌گرفتند اگر تحقیرش می‌کردند چه؟ هربار که سر کار این ترسها به سراغم میآمد قلبم تیر می‌کشید امّا سریع خودم را آرام می‌کردم یا گول می‌زدم که:‌ صبحها کمی غمگین است درست! اما ظهرها راضی و سرحالست و این یعنی آنجا حس خوبی دارد!

باز برمی‌گشتم به بهشتم و در میان شعف بی‌حد خط می‌کشیدم با این ذکر ویژه زیر لب:

-چرا اونوقت؟ مگه من کی هستم که اینجوری مورد لطف و عنایت ویژۀ تو هستم ای پروردگار؟ مطمئنی؟ 

صدای حبیب بک‌گراند آن روزهای فضای دفتر بود:

به شب‌نشینی خرچنگهای مردابی   چگونه رقص کند ماهی زلال‌پرست؟

این صدا بسیار گرم و دلپذیر با حال طراحیم می‌آمیخت؛ با اینحال دلیلی وجود نداشت که ته‌مزۀ تلخ و کنایۀ مأیوسانه‌اش را نشنوم یا نسبت به آن بی‌تفاوت باشم. از دورۀ تحصیل این عادت با من مانده‌بود که موسیقی کار هرگز در حاشیه نباشد؛ آنقدر وسط بود که روحش را می‌دمید در کار! «چگونه رقص کند؟» را می‌شنیدم و هربار در دلم جواب می‌دادم که: رقص کند! شما فقط صبر کن!

 

 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۸ ، ۱۸:۵۴
نجمه عزیزی
جمعه, ۱۹ مهر ۱۳۹۸، ۱۱:۴۸ ق.ظ

خلق محتوی در باره کراتینه مو، چند؟

 

چه کسی گفته که محتوی مشتری ندارد؟ همین خود من تا حالا کلی سفارش محتوی گرفته‌ام! 

چند وقت پیش خویشاوند همسرم پیام داد که: میشه درباره بابام یه مطلب بنویسی؟

گفتم: قربان رویت من که پدر شما را ندیده‌ام و حس خاصی نسبت به ایشان ندارم، مطلب خنک و بی‌مزه‌ای می‌شود. شما بنویس که پر احساس و جگرخراش شود، من ویرایش می‌کنم‍.

جواب داد که: آخه تو قشنگ‌تر مینویسی!

گفتم: خب حالا برای چه کاری می‌خواهی؟

گفت: برای پیج اینستاگرامم!

indecision

یک‌بار هم آشنایی پیام داده‌بود که: برای دعوتنامه مهمانی بعد از سفر حجمان متن یا شعر می‌نویسی؟ گفتم حافظمون به قشنگی گفته قبلا:

جمال کعبه مگر عذر رهروان خواهد   که جان زنده‌دلان سوخت در بیابانش

به نوعی دو پهلو هم به شمار می‌رود و حتی ممکن است بعضی مهمانها را از ‌آمدن منصرف کند. یک جوری نگاه کرد که آدم به سارقین ادبی یا کسانی که دستش می‌اندازند نگاه می‌کند.

cool

آخرین مورد هم  آرایشگر مو صاف‌کن فامیل بود که دیشب پیام داد: شعر طنز هم می‌گی شما؟

گفتم: نه چندان! چطور؟

گفت:‌ می‌خواستم برای تبلیغ کارم  سفارش شعر بدم.

در مقابل این یکی دیگر مقاومتم شکسته شد و عنان از دست برفت

جام چای دارچین را سرکشیدم و روان شدم بر کاغذ:

 

دیوانه هر آنکه پول اسراف کند

انکار مسیر عقل و انصاف کند

گیسوی پریشان خم اندر خم را 

تحویل به دست تو دهد صاف کند

 

 

به نظرتون چه جوری قیمت‌گذاری کنم؟ devil

 

 

 

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۸ ، ۱۱:۴۸
نجمه عزیزی
شنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۸، ۱۲:۵۶ ب.ظ

کتاب لاغر «فصل تحصیلی ما» با تخفیفی تپل

 

نمیدانم چرا سایت یزدبوک تصمیم گرفته حراجی راه بیندازد و تخفیف بدهد آن هم ۲۵٪ 

این را هم نمیدانم که این تخفیف تا کی ادامه خواهد داشت.

فقط گفتم مخاطبین عزیز وبلاگ، یک‌وقت برای تهیه تعداد معدود باقیمانده از چاپ اول دیر اقدام نکرده و سر و کارشان به چاپ گران دوم نیفتد. (از سری هشدارهای نخ‌نما و شیرینِ نخری این دفعه که میاد اونقدر گرون شده که دیگه نمیتونی بخری! devil لذا زیاد جدی نگیرید!) 

برای آشنایی با محتوای کتاب فصل تحصیلی ما اینجا را نگاه کنید

و برای تهیه کتاب از یزدبودک آنجا را  

 

 

 

 ضمنا در نظر داشته باشید که «فصل تحصیلی ما»در ماههای گذشته جزو پرفروشترینهای سایت بوده آن هم در کنار چهار فصل وزین اسکاول جان عزیزsmiley

اصلا هم به روی من نیاورید که با وجود پرفروش بودن بعد از گذشت یک سال و نیم چرا تیراژ ناچیز چاپ اول به پایان نرسیده است، در این مقوله جز آمار بالا و روزافزون کتابخوانان و کتابخران دلیل دیگری به ذهنم نمیرسد.    من به شکل غریب و مرموزی دل بسته‌ام به کیفیت اعلای خوانندگان.

 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۸ ، ۱۲:۵۶
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۹ مهر ۱۳۹۸، ۱۱:۵۶ ق.ظ

ای ماه مهر ماه بداخلاق!

 

شاید اگر سال 62 کلاس اولی نحیف دبستان شهید کوهی محله شیخداد نبودم فکر میکردم محسن چاووشی و حسین صفا دیگر شورش را درآورده اند در ریش ریش کردن عواطف ما!
 از سر تا پایش درد می‌کرد دبستان ما؛ از آبخوری سیمانی و حیاط آسفالت خسته اش تا پیشانیش که اسم اولین شهید محله رویش حک شده بود و با همه بچگیم می‌فهمیدم چه جوان رعنایی بود؛ آخ که رفتنش چه داغی گذاشت به دل محله!

چنگالهای خونی جنگ بود و جامعه‌ای گیج و لگدخورده که حال خوشی نداشت!

همه اینها و پیشینه فرهنگی و بسیار چیزهای دیگر انگار مجوز می‌داد به سقایان علم که دختربچه‌ها را آنطور سیستماتیک و خونسرد کتک بزنند!

از آن چوبها من نخوردم اما با بند بند انگشتهایم یادم هست که چقدر با بقیه درد می‌کشیدم بخصوص همراه دوست موطلایی و لطیف‌پوستم مریم و بخصوص در روزهای برفی که خیلی بیشتر از حالا بود. چه غم‌انگیز است که حالا حتی فامیل مریم یادم نیست و حتی کمی شک دارم که اسمش میترا نباشد.
دو تصویر هولناک از آن سالها در ذهنم مانده که ناخودآگاهم هرچه کوشیده نتوانسته هلش بدهد توی نهانخانه و به شکل بیرحمانه‌ای روشن و واضح است:
یکی روزی که امتحان دیکته سراسری بین چند کلاس اول مدرسه برگزار شده بود و هرکس به ازای هر تعداد نمره که از بیست کم آورده بود باید خطکش میخورد! دختربچه‌های هفت ساله صف بسته بودند از داخل کلاس رو به سالن و گریه میکردند تا نوبتشان برسد و در آن ضیافت شوم توسط معلم، ناظم و معاون پذیرایی شوند!
تصویر دیگر یک عصر تابستان بود که عروسکبازی میکردیم با فهیمه در کریاس خانه؛

معلم و ناظم بودیم و بیرحمانه و خلاقانه تنبیه میکردیم عروسکهایمان را.

خدا میداند که من و فهیمه و مریم و میترای احتمالی چقدر خشم و ترس و نفرت با خودمان پخش و پلا کرده ایم در تمام این سالها!

و این ترانه لعنتی چقدر عمیق رنج کشدار آن سالها را خوب شیرفهم می‌کند. هم رنج آن سالها و هم سالهای بعدش را که خط‌کشها بیخیال تن شدند و افتادند دنبال روح و روان!

آخ از دلهای اسیر!

آخ از گنجشکها! 

آخ از گوشهای تشنه!

 

 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۸ ، ۱۱:۵۶
نجمه عزیزی
شنبه, ۶ مهر ۱۳۹۸، ۰۹:۴۰ ق.ظ

ترک تدریس از ترک اعتیاد سخت‌تر است!

 

سال گذشته طی ماجراهایی که سلسله‌وار در اینستاگرام مینوشتم ( #فصل_تدریسی_ما ) به این مکاشفه قطعی با خودم رسیدم که باید تدریس در دانشگاه را کنار بگذارم. اما در آستانه شروع ترم استاد محبوبم اغفالم کرد!

گفتم: من برای معلمی ساخته نشده‌ام! گفت: بیا دستیار من شو! کلاس را من پیش میبرم! و من که بارها در موقعیتهای خاص تصور کرده بودم که الان اگر او بود چه رفتاری پیش میگرفت و با بچه‌ها چگونه تا میکرد؛ در مقابل چنین وسوسه‌ای کم آوردم و دوباره رفتم.

استاد اما طبق پیش‌بینی زیر قولش زد! و دوباره مجبور شدم آزموده‌های پیشین را تنها بیازمایم و خودم را لعنت کنم.

البته پایه انتخابم خیلی فرق داشت با قبلیها و متاعم خریدار بیشتری داشت اما انگار روز به روز مایه اولیه بچه‌ها تحلیل می‌رفت و این مرا بیشتر از دست خودم خشمگین میکرد.

یک روز بعد از آنتراکت میانی کلاس چهار ساعته داشتم با خودم غر میزدم و میرفتم سمت کلاس: کجا رفتی مرد حسابی؟! کجا بروم و با این چشمهای نیمه منجمد چه کنم؟ درست شده‌بودم مثل بچه‌ای که بیندازنش بالا که بگیرندش و بعد... نگیرندش!

رسیدم به کلاس؛ حوالی ده‌و‌نیم بود؛ یکی دو نفر آمده بودند؛

گفتم: بقیه؟

 گفتند: مگه ادامه داره کلاس؟

فریاد زدم: صداشون کنید...!

یکی یکی و با هزار اطوار آمدند؛

در را بستم جلوی در ایستادم و گفتم: یعنی تخمین اول ترم من در مورد شما اشتباه بود؟ چرا اینجوری کلاس میآیید؟ چرا به زور برمی‌گردید از آنتراکت؟ خیلی واضح برایم بگویید که چه مرگتان است؟

رضا گفت: من از چهارچوب بدم میاد! از هر چیزی که به من بگوید: "باید" بیزارم. امیر هم تأیید کرد. بعد گفت من چیزهایی را دوست دارم که با آنها حال کنم! حال راهنمای منست!

 گفتم: و آینده؟

 گفت: من کاری به فردا ندارم! خود راه بگویدت که چون باید رفت!...سکوت....

گفتم: البته که بگویدت؛ اما قبل از آن بپرسدت که کجا میخواهی بروی! در "حال"ی که هستی هیچ چشم‌اندازی از آینده نیست؟ "آینده‌"ات آینده‌ای که میخواهی بیاید هیچ رسمی برای "حال"ت توصیه نمی‌کند؟

شیلا گفت: من برای کنکور آینده را می‌آوردم نزدیک چون آیندۀ دور هیچ شوری به پا نمی‌کند! آخر هر روز روندم را چک می‌کردم و محک می‌زدم. گفتم: فدای چال گونه‌ات! آینده را نزدیک آوردن؛ اینست حرف من! برای فردای دور، امروزِ نزدیک چه حالی باشم؟ این را گاهی میپرسید از خود؟

گفتم: خیلی چیز باحالیست باحالی؛ امّا به این سوی چراغ قسم برای هر برداشتی باید کاشت و داشت! این قانون زندگیست !

پلو زعفرانی دوست دارید؟ زعفران‌کاران می‌دانند که اگر لحظۀ درستِ چیدن زعفران سر زمین نباشند آن گل نارنجی پراطوار قهر خواهد کرد!

رضا گفت: همه که نباید زعفران بکارند مثلا خود من دوست دارم شلغم بکارم!

گفتم: شلغم... من که خیلی دوست دارم! شلغم بکار جانِ دل! شلغم بکار امّا اگر و فقط اگر رویایت و عشقت کاشتن شلغم است نه مفرّ و گریزگاهت!

از جلوی در کلاس کنار کشیدم و رفتم جناح غربی کلاس رو به ارسی و تکیه زدم به دیوار؛

-بچّه‌ها! فرهاد را می‌شناسید؟ بله و نه‌ها یک در میان پخش شد توی فضای کلاس. مهرناز گفت: من بگم؟ فرهاد یه پسر فقیری بوده که عاشق شیرین میشه خسرو هم که خیلی پولدار بود عاشق شیرین میشه بعد شیرین با خسرو عروسی می‌کنه! خنده و شوخی پاشید به در و دیوار... گفتم: خب یه ورژن دیگش!

امیررضا: چوپون بود فرهاد و شیر آورده‌بود برای شیرین اینا که عاشق شیرین شد؛ فقط و فقط شیرین، خسرو هم که پادشاه بود و عاشق یه عالمه شیرین دیگه و شیرین! به فرهاد گفتند کوه بکن اگر شیرین را میخواهی فرهاد هم تیشه بر سنگ کوبید و کند و کند و کند...

قصه را چند مدل دیگر هم تعریف کردند؛ گفتم: فرهاد بخت برگشته...کاش یادش میدادید حال را دریابد و نبازد! فرهاد باخته! فرهاد خاک برسر! فرهاد تیشه بر سر!

خوب فکر کنید؛ فرهاد راه خودش را رافت یا به اجبار شیرین تن داد؟ چارچوب بایدهای فرهاد را تیشۀ خودش تراشید یا شرط شیرین؟

سکوت....سکوت...سکوت

آفتاب کم‌رمق آذرماه افتاده‌بود بر جان انجماد کلاس...تنور کم‌کم گرم شده بود که نان

before I die" " را چسباندم.

سخنرانی کندی چسبید حسابی و بعد قرار شد بنویسند. بنویسند که رویای چه کارهایی را دارند قبل رفتن...

آرزوهایشان قشنگ بود و عجیب:

-یک روز بدون دغدغه فردا و پس فردا و کارهای روزمره داشته باشم

-I want find the real me

-باعث بشم همه بفهمند با مرگ همه چی تموم نمیشه

-احوال عالم معنا را تجربه کنم

-به عنوان یک آدم قوی و باحال و بامعرفت بمیرم

-پنج کودک را به سرپرستی بگیرم

-درددلهایم را کتاب کنم

-یه اتاق پر از بادکنک داشته باشم که برم توش و همش را بترکونم

-توی یک جزیره دورافتاده گیر بیفتم!

-توی کویر شهاب باران و ستاره ها را رصد کنم

 -شعر بگم

-میخوام تموم بشه!

-ریاضی تدریس کنم

-پیاده تا کوی دلبر بدوم...

 

***

یک جلسه دیگر هم گذشت بدون این که معلمی یا ترک آن ذره‌ای آسانتر شود! 

کاش روزی به کام خود برسید

بچه ها! آرزوی من اینست...

 

 

 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۸ ، ۰۹:۴۰
نجمه عزیزی