گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
پنجشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۰۲ ب.ظ

با که توان گفت؟

از محضر خوبان که بر می‌خیزم، پرم از شوق و امید.

یک نصف روز متمم‌خوانی، یک نیم ساعت در حضور استاد زنده‌دل، یک چند لحظه پای کتابی، نوایی، دمی،‌ 

حالم را آنقدر خوب می‌کند که،

پوستین «من»، بی هوا می‌شکافد!

آن‌قدر واقعی و عمیق که گمان می‌کنم دیگر هرگز قبا نمی‌شود بر تنم.

با همه‌ی وجود یک نوا می‌شوم: می‌خواهم.

اما وقتی جای نادرستی قرار می‌گیرم، همه چیز برمیگردد به حالت قبل، حتی بدتر.

انگار تنگ‌تر و محکم‌تر و خفه‌کننده‌تر از قبل، چنگال «من» را دور گلویم حس می‌کنم.

جایی نادرست مثل یک کلاس نابجا در حضور کسانی که خریدار متاعم نیستند

و عزم و انگیزه برای هیچ پرسشی ندارند.

آنگاه است که هر گوشه‌ای از وجودم به هزار زبان،‌ اما ناهماهنگ و گوش‌خراش، 

به صدا در‌می‌آیند که: نمی‌خواهندم.

می‌خواهم، پایی است، مرکبی است و حتی بالی است

که مرا می‌برد، جایی دیگر، جایی فراتر.

اما نمی‌خواهندم،‌ زندانی است، زنجیری است و شکنجه‌ای است

که از هر سو در خود می‌فشاردم و تکان‌خوردن را دردناک و دشوار می‌کند.

سقوط می‌کنم جایی پایین‌تر از خودم.

***

با این حال صدای مبهمی در درونم باور دارد که:

بخشی از خواستنی بودن خوبان عالم،

به تحمل غیرمنفعلانه‌ی همین درد «نمی‌خواهندم» مربوط است.

تحمل آن و تامل بر آن و سقوط نکردن در آن و جستن انعکاس بزرگی خود در آینه مکدر آن.

صدای مبهمی در درونم زمزمه می‌کند که:

خوبان عالم، در چنین لحظه‌هایی 

صبورانه نشسته‌اند پای برودت غم‌انگیز این تلخی

و بر بذرهای زندانی اشک ریخته‌اند.

بذرهایی که نه تاب سیاهی خاک را دارند و نه تحمل درد شکفتن را.

اگر این روزها همین یک درس را از محضر خوبان عالم یاد بگیرم،

بارم را تا چندین منزل بسته‌ام.




۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۵ ، ۱۶:۰۲
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۵، ۰۵:۴۸ ب.ظ

اندر احوالات عشق و صبوری(2)

چایی پررنگ بابایی را سرمی‌کشم،

مزه خاطره می‌دهد. از فنجان درد دم در تلختر نیست.

حال شاگرد دو سال پیشم را می‌پرسم،

و شرر می‌افکنم به خاکستر شکوه‌های معلمانه:

کیمیا شده، حوصله و حضور و صبوری!

دکتر"ن" از شاگرد دو سال پیشم می‌گوید: با این که ابدا تنبل و تن‌پرور نیست،

پای کاغذ نمی‌نشیند

و پای هیچ چیز دیگر نیز،

بقیه نیز کم و بیش در همین مسلکند.

بر می‌خیزند که بروند،

دکتر" م" می‌‍گوید: بچه ها دیگر عاشق هم نمی‌شوند، از بس که صبر ندارند.

***

تنها شده ام.

بغض کرده‌ام.

دست من باشد می‌دهم هر شاگرد معماری را،

در بدو ورود، شش ماه بنشانند روی محور تقارن، تا آرام بگیرد.

شش ماه بعدی را هم یک گوشه بنشیند و 

دنبال جفتش بگردد آن‌سوی محور تقارن.

***

بروم کمی قدم بزنم،

بلکه مستی ملوکانه از سرم بپرد

و دستم بیاید که چیز زیادی دستم نیست!


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۵ ، ۱۷:۴۸
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۵، ۰۵:۲۲ ب.ظ

اندر احوالات عشق و صبوری(1)

نشستن روی محور تقارن را خیلی دوست دارم.

جایی که "یکی" است اما محمل وصال "دو" های بسیار !

روی محور که می‌نشینم، شاه جهان می‌شوم و خودم را حسابی گم می‌کنم.

شب روضه‌خوانی است و فرش انداخته‌اند کف پنج دری.



[Photo][Photo]

همیجور شاهانه نشسته ام و سیر می‌کنم و می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم.

پنج دری به شکل مادرانه ای گرم و مهربان و تاریکست،

آنقدر که خاطر ملوکانه‌ام دلش میخواهد که همانجا روی مغناطیس تقارن قدری بخوابم.

دراز می‌کشم، کمی نوا گوش میدهم، کمی کتاب، کمی خیال.

انرژی محور تقارن 

انرژی حضور هیچ ملایم،

تسخیرم کرده است،

بر‌می‌خیزم سیر و سرشار.

باید بروم اما ...

بدون سر زدن به بوفه‌ی اساتید

 یک پای بساط لنگ است.

دری پیش روست که باز کردنش بعد از دکتر وزیری همیشه کمی درد دارد،

درد را لاجرعه سر میکشم، 

 از لای در نگاه می‌کنم و میگویم: به دانشکده بیایم و این‌جا نیایم پای رفتن ندارم.

دکتر"م" با مهربانی زیاد دعوتم می‌کند داخل،

و دکتر"ن" با روحیه‎ی فنی غیر گل و بلبلیش 

و با طنز شیرین اقلیمیش 

و با گرسنگی ساعت ده صبحیش،

به کنایه می گوید که: 

                         قفلی چیزی هم بیاویز به در و دیوار، اگر جواب می‌دهد.

ظرفیت ملوکانه‌ام بالارفته و بدون هیچ دلخوریی جواب می‌دهم که:

خرده نگیر استاد! 

نیازم معقول نیست، نوعی بیماریست!

هر سه می فهمیم و می‌خندیم.


***

ادامه در 

اندر احوال عشق و صبوری(2)  



۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۵ ، ۱۷:۲۲
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۲۶ ق.ظ

آنگه شود صاف...

آخرین شب چهل سالگی را تا خود صبح خواب دیدم.خواب بین حرفه ای شدم از فرط ممارست و پشتکار و خب این هم دستاوردیست برای خودش.

خواب دیدم معلم محبوبم با همسری خوب و سه فرزند  نوجوان همسری جوان اختیار کرده  و من که آرتمیس خونم حسابی زده بالا  هی دست و پا می زنم که کاری کنم . هروله کنان بین معلم و همسر میانسال و جوانش در رفت وامدم و چک و چانه میزنم . هر سه متقاعد میشوند که در فاجعه غوطه ورند و باید کاری کنند و هیچ یک کاری نمیکنند. 

دم خودم گرم ! در پلان آخر خوابم به معلم می گویم: همه چی به کنار ! تو حق نداری لجن بپاشی به چهره خودت در من ! که بیست وچندی سالست باور و تحسین و ارادتم را تقدیمت میکنم بی هیچ ترسی، چرا که تو را تنها مردی دیده ام که فرق بین قواعد زمین و آسمان را بلد است..

بیدار میشوم و خواب شیک و مفهومیم با پایان باز جا میماند همان جا.

فخ فخ میکند سر صبحی کودک درون چهل سالگیم.. خانه ام یخ کرده محض خودشیرینی پیش لایه اوزون که احتمالا به هیچ جایش نیست و به ریشم می خندد. 

لای لباسهای بافتنی گیر کرده ام و حتی نمیتوانم بر پدر طراح خانه ام لعنت بفرستم. آرزوی پول و جنون توامانی میکنم که دوباره خانه بسازم  با اتاقی کوچک و در و پیکر دار و آفتاب گیر و پر از رنگ و خالی از پریشانی و ....

بحران میانسالی را بی آداب و ترتیب ویژ ه ای در برکشیده ام . حرف تازه ای ندارد امروز. مقداری خوشحالی نسبتا خالص به خاطر سه نفری که با کتاب و نقاشی و گل سرخ پناهم دادند و مقداری هم اندوه خالص بابت این زندگی بدون دوست که به شکل رقت آوری فقیرانه و حقیرانه شده. این که در پایان چهل سالگی دوستی دور و برم نیست که یک فنجان چای بنوشیم با هم و از جراحت لایه اوزون حرف بزنیم.  احساسم نه خشم و افسردگی که سرافکندگی و بی عرضگی است و میدانم خیلی پیش از این پاییز باید این لحظه چای و درد و دل را می کاشتم تا امروز سبز باشد. 

***

پی نوشت: دم خالق گرم داره برف میاد.

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۵ ، ۱۰:۲۶
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۵۲ ب.ظ

ای لولی بربط زن...

شب است و پاییز است و پیران سپیدمو...

 دانشکده، دلبر عیاری است سر تا پا راز و زیبایی.

 انگار نه انگار که بیش از نیمی از عمرم را آشنایش بوده‌ام! 

مثل یک تازه وارد بهت زده، هی دامن ز پای بر‌می‌گیرم تا زمین نخورم.

کش حیاط بیرونی را می‌گیرم و می‌خزم در تالار نماز. 

حال غریبی دارم، چیزی که نه شبیه بندگی است، نه اقتدا، نه نیاز.

 در سکوت فرو رفته‌ام و دلم سجده می‌خواهد،‌ دلم گوش دادن به صدای قلب زمین را می‌خواهد و دلم تشنه‌ی حضور است.

باید بروم حیاط لاریها، که زیاد دوستش ندارم، 

انگار غریبه است، مال "ما" نیست. 

بی‌اراده و پشت سر بقیه پله‌ها را می‌روم پایین.

دلتنگ روزگار گذشته‌ام، 

 در گوشه‌ای از روحم چیزی شعله‌ور است که هم نور دارد و هم سوز. 

اصلا مطمئن نیستم حوصله‌ام تا آخر مراسم بکشد.

دختر جوان، برنامه را اعلام می‌کند، کمی عجول، کمی خجول، کمی گیج، 

ساده، صمیمی و رسولیانی! 

کم‌کم گرم می‌شوم. 

دلم جا می‌ماند پیش جزوه‌ی معماری اسلامی دکتر شکوری

و نقشه می‌کشم برای یک نظر دیدن چنان مکتوبی. 

روحم بال بال می‌زند از شنیدن حدیث صدق، در صدای خسته‌ی دکتر ندیمی. 

کنار نارین‌قلعه، خشتی می‌شوم میان سازه‌ی گلی 

و در حالیکه پا به پای دکتر فرحزا تا قله‌ی شیرکوه می‌دوم

 نذر می‌کنم که هرگز فرو نریزم! 

لابلای زلالی و محبت پدرانه‌ی صدای دکتر آیت‌اللهی خانه می‌کنم 

و شهادت می‌دهم که شگفت‌زدگی عمریست که ترجیع‌بند جان و کلام دکتر اولیاست.

پلک نمی‌زنم، خمیازه نمی‌کشم، خسته نمی‌شوم.

تیز و زنده‌ام تا آخر.

نه تکرار، نه شعار، نه مبالغه، 

برنامه‌ی بزرگداشت استاد پیرنیا، 

مثل باران بر کویر خستگی و دلتنگیم می‌بارد 

در حالی که از پله‌ها بالا میایم 

حس می‌کنم که سیراب سیرابم.

***

چقدر این حال بهت میاد!

روزگاری طفلی بودی! حالا جوان رعنا شده‌ای دانشکده!

حیاط لاری‌ها! امشب از آن مایی!




۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۵ ، ۲۰:۵۲
نجمه عزیزی
شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۰۹ ق.ظ

در گور خفته است...

 

بر خاک خشک و شور احساسم   

  باران حسرت می چکد نم نم

حس می کنم پابست اندوهم   

 اندوه تلخی که مرا محکم...

در بند خود میپیچد و انگار 

             یک بخش روحم میشود کم کم              

  دلتنگم از دلتنگی مردم ...    

  دلخسته ام از  آدم و عالم...

ای کاش در این کشتزار مرگ  

ای کاش در این قحطی آدم

یکباره مردی میرسید از راه   

میگفت : مردم سیب آوردم

ای کاش دستی شاخه شب را   

پیوند میزد با سحر کم کم...

ای کاش میفهمیدم این را که  

 تنها دلیل بودنم هستم...







۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۵ ، ۰۹:۰۹
نجمه عزیزی
جمعه, ۷ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۱۸ ق.ظ

مبتلایان پاییز...

در پاییزخانه کل کلی بود اندر باب این که: 

دین آیا جزئ الهامات بشری است یا ازآنسوها میآید؟

ذهنم درگیر شد اما بعد از زمان کمی آزاد شد، 

و خیلی از خودش تعجب کرد 

که چرا درگیر شده!

که چطور در وحدت شک کرده 

و به دوییت به عنوان یک امکان نگاه کرده است!

روح مادربزرگم خوشحال بادا که آیه‌ی آخر سوره‌ی کهف را یادم داد 

و گفت: اگر بخوانی و نیت کنی،

هر ساعتی بخواهی بیدار می‌شوی!


قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحى‏ إِلَیَّ أَنَّما إِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا یُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً (کهف/110)

بگو: همانا من بشرى همچون شمایم (جز اینکه) به من وحى مى‏شود که خداى شما خداى یگانه است. پس هر که به دیدار پروردگارش (در قیامت و به دریافت الطاف او) امید و ایمان دارد، کارى شایسته انجام دهد. و هیچ کس را در عبادت پروردگارش شریک نسازد.



و می‌خواندم و بیدار می‌شدم!

با اینکه چند سالست که منظور حضرت حق در بعضی فرازهای مکتوبش برایم آشکار نیست،

و از این بابت خیلی از دستش دلخورم، 

اما عاشق این آیه‌ام و گمان می‌کنم 

لب مطلب دین است!

***

اینم یه ترجمه‌ی آزاد از من:

بابا! منم مث شماهام !

به هممون وحی میشه!

خدامون یکیه خب، 

فقط یه تقلب برسونم؟ 

اگر به بوسیدن روی ماهش مشتاقید

پر از صلح و آشتی باشید در کارهایتان!

به هیچ پفیوزی هم که  فقط خودش را لایق آن بوسه بداند

محل نگذارید!




۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۵ ، ۱۰:۱۸
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۰۷ ب.ظ

یادت باشد

یادت باشد

زیبایی همیشه بوده است، قبل از این که زیبایان زاده شوند

. و بسیار قبل از آن‌که عشق حتی 

نفس بکشد...

یادت باشد، آن سیب سرخ، بالای شاخه‌ی بلند نور بود

 پشت ابر سیاه انکار، اما کودک از درخت بالا رفت و سیب را چید و جوان شد.

یادت باشد، جوان شراب کهنه را که نوشید خم شد و جام را بوسید. 

بلد بود که: باده از جام نیست[1] و باور داشت آن را، 

اما نشانی تاکستان را برتن جام دیده بود 

و می‌دانست که جام را نه چون بتی 

                                  که چون مکتوبی پرمعنا، همیشه خواهد خواند...




[1]

از قدح‌های صور رد شو نایست!                   باده در جام است لیک از جام نیست!  ( مولوی)

 





۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۵ ، ۲۳:۰۷
نجمه عزیزی
شنبه, ۱ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۴۷ ق.ظ

جایی میان بی خودی و کشف...

از فروردین امسال به نوشتن کتاب خاطراتم دچار شدم. چقدر وجد و شگفتی و درد به ارمغان آورد برایم. حالا نوشتن تمام شده و درگیر ویرایشهای نهایی هستم و تازه دارم متوجه میشوم که این کتاب کار تدریس را برایم دشوارتر کرده است.

به اندازه همه‌ی لحظه‌های نکبتی که از بعضی استادها و کلاس‌هایشان کلافه بودم  از کلافه کردن شاگردهایم می ترسم و به اندازه تمام عشق و حیاتی که از معدود استادانم گرفتم از خودم توقع اشتعال و معجزه دارم.

 کارم یکجور تلخ و بدی خودآگاه و سخت شده است. تنها امیدم جملات انگیزشی نخ نما شده‌ی قدیمی است! مثل این که: همواره آخرین لحظه قبل از طلوع سردترین و تاریکترین آنست.

هر بار کتاب را می‌خوانم متوجه می‌شوم که رویه‌ام در تمام این سال‌ها یافتن گنج‌ها بعد از رنج بوده . خیلی دوست دارم یکی بیاد فیلمو نگه داره لنز دوربین را تمیز کنه منو ماچ کنه و بگه:‌ ببین مال کثیفیای لنز بود!‌ حالا کافیه دکمه رو بزنی و تماشا کنی و ثبت کنی و حالشو ببری!

میشه یعنی؟



۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۵ ، ۱۱:۴۷
نجمه عزیزی
جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۱۲:۳۶ ب.ظ

اژدهایی به نام لال مونی!

اگر خدا بخواد و حضرت عباس بگذارد،‌ برآنم که چندی انگشت فرو کنم توی چشم اژدها

بیشتر از آن که به توصییف در آید به نوشتن نیاز دارم. 



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۲:۳۶
نجمه عزیزی