گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
دوشنبه, ۳۰ دی ۱۴۰۴، ۰۳:۱۶ ب.ظ

گلستان ساز زندان را

دو سه روز پیش با افسانه رفتیم کتابخانه و چندتایی کتاب برداشتیم برای صفادادن به این ارواح زندانی. از دیروز نشستم پای عادت می‌کنیم زویا پیرزاد و امروز تمومش کردم. یادم بود که چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم را چند بار خواندم و لابد این یکی هم نباید بد می‌بود. بد هم نبود اما اصلا نمی‌توانستم باور کنم هر دو را یکی نوشته. اصلا به اندازه‌ی آن یکی روان و طبیعی نبود و انگار دائم نویسنده ایستاده‌بود که بگوید ما این طوریم ما آن طور. رخ نمی‌داد توضیح داده می‌شد. اما از این نظر دوستش داشتم که راوی زمانه‌ی حاضر بود. زمانه‌ای خیلی نزدیک که دور حس‌شدنش عجیب بود. انگار دور نزدیک دورتر باشد. نمی‌دانم چطور بگویم که مثلا فضای 

شوهر آهو خانم آنقدر برایم غریبه نبود که جو اوایل وبلاگنویسی و موبایل‌های دکمه‌ای در این رمان...خلاصه که خیلی هوس کردم جان بکنم و رمان بنویسم حتی اگر گنده دماغ افسرده‌ی جنگ‌زده‌ای در حسرت مروح‌شدن روز اول بحران ماهیانه بنشیند و بخواندم و بعد هم نمک به حرامی کند و نق بزند. اصلا هر که هرچه خواست بگوید اینجوری گوشت و خون لحظات را به دندان ‌کشیدن لذت دارد و امروز دوباره یادم آمد که بخشی از وجودم این لذت را می‌فهمد.

 

 

 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۳۰ دی ۰۴ ، ۱۵:۱۶
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۲۹ دی ۱۴۰۴، ۰۳:۰۷ ب.ظ

دعوت

دوستانی که اینجا رو میخونید لطفا وبلاگهایی که به نظرتون خوندنی اومده به من هم معرفی کنید

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۰۴ ، ۱۵:۰۷
نجمه عزیزی
شنبه, ۲۸ دی ۱۴۰۴، ۱۲:۵۳ ب.ظ

عن در امیدواری

سناریوهای مختلفی از دستشویی‌رفتن ردیف می‌شود توی خوابهایم اگر سر شب مرکبات یا انار بخورم. دیشب جایی بودم شبیه جو اردوهای دانشجویی. خیلی شبیه اردوی نهاد که سال ۷۶ رفتم. اما در خواب بچه‌هایم هم بودند و در سن کودکی و خردسالی. یحتمل حوالی ۸۸ بود.

رفتم دستشویی بزرگ و مجهزی برای شاش و وضو. هنوز چادر می‌زدم. گذاشتمش بالای چوب‌لباسی. دستشویی بزرگ و مجهزی بود. از پنجره صدای مداحی می‌آمد. صدایی  که از صبح شنبه ۲۳ خرداد ۸۸ بی‌نهایت به گوشم بیگانه و آزاردهنده شد. رفتم دم پنجره که بهتر ببینم و یک دفعه لحن و صدای مداح عوض شد: این چه وضع مدیریته؟ یه غریبه تو اتاق ریاسته؟!

وحشت کردم. گفتم سریع بچه‌هایم را می‌زنم زیر بغل و فرار می‌کنم اما به کجا؟ و اصلا چرا؟ شاشیدن جرم است یا وضو؟ تازه چادر هم دارم :)))  

نفهمیدم چه شد پرت شدم به صحنه‌ای دیگر که منصوره مصطفی‌زاده با صدایی آرام اما بازجوطور چیزی از من پرسید که یادم نیست چه بود اما در حال اشاره به نمودار و گرافهایی عجیب و حجمی توضیح می‌دادم که من براساس اولویت‌ها و ارزش‌هایم رفتار می‌کنم. دوباره با آرامی ترسناکی پرسید: و اولویت‌ها و ارزش‌هایت کدام هستند؟  بی‌درنگ و واضح گفتم: اولی که قطعا طبیعته دومی اهمیت دادن به کل بیشتر از جزء و بعد هی سعی کردم تفکیک کنم از انکار فردیت چپ‌گرایانه..‌

خلاصه که بیدارشدم با ترس و نفس راحتی کشیدم که دیگر دست مداح و یارانش به من نمی‌رسد و باز  رفتم دستشویی. با این اوضاع اعصاب و مثانه می‌کشم تا ۵۰ سال دیگر؟ 

برگشتم پیام خاکستری لنگ در هوا را برای نهمین روز متوالی روانه کردم سمت یار: سلام بر عشق... پیام رفت! الله اکبر.

سرگذاشتم دم گوشش که: اسمس آزاد شد. با چشم‌های بسته زیر لب گفت: هووون. گفتم: هون و زرمار! یعنی می‌دونستی؟

دوباره گفت: هون! نصفه‌شب چک کرده‌بود! خدایا این ناکامی‌های کوچک را از ما نگیر...

تازه چند ساعت بعد وقتی توی آشپزخونه داشتم خوابم را با جزئیات برایش می‌گفتم برایم سوال پیش آمد که آن جا مگر خلا نبود چرا مداح گفت اتاق ریاست؟ 

 

 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۲۸ دی ۰۴ ، ۱۲:۵۳
نجمه عزیزی
جمعه, ۲۷ دی ۱۴۰۴، ۰۵:۵۲ ب.ظ

ما ملت مهلت روزانه هستیم

 

 

"گفت حالا چه کار کنیم با بقیه‌ی زندگی؟ چه کار کنیم با این ترس؟

گفتم ببین هر نگاهی تا حالا به عزرائیل داشتی همونو به اسرائیل داشته باش. مگه اولی معلوم بود که کی میزنه و برنامه‌ش چیه؟ 

حکیمانه بود پندم ولی بدیهی است که ترس را همیشه نمی‌تواند توی مشتش نگه دارد؛ چه کار کنم. هر روز تمدیدش می‌کنم و می‌کوشم در آن عمیق‌تر شوم.

در این دوران عسرت از این گوشه‌ای که من می‌بینم هیچ غلطی نمی‌شود کرد برای نجات اساسی اما می‌شود هر روز بلند شد و با ساکنین ملک خود عداوت نکرد. آب و غذا داد و تبسم و زیبایی خرج کرد. 

می‌شود فقط برای هر روز زندگی کرد. حتی در کنارش برای فردا هم کارهایی را که خیلی رمق نمی‌خواهد ترک نکرد و از کجا معلوم که یک روزی نرسد که بیدار شویم و ببینیم چنان جدی و مدام کام از این زندگی بی‌پیر گرفته‌ایم که مرگ معلق برای همیشه این سرزمین را ترک کرده است.

امروز...فقط برای امروز. "

این متن را روزهای اول بعد از جنگ دوازده روزه نوشته‌بودم. حالا و هنوز هم قصه همان است. یک لنگ پا ایستادن که از حریف خودی چک خواهیم خورد یا بیگانه که نشد زندگی. تصمیم گرفته‌ام در امتداد این عسرت طولانی بیشتر مراقب خودم باشم. شرمنده جان عزیز آن چندهزار هم‌وطنم که بر باد رفت؛ اما خجالت نمی‌کشم از اینکه یک لیست از کارهای شخصی نسبتا ضروری ساختم همان یک هفته‌ی پیش. از ورزش‌های زانو تا کمد مرتب‌کردن و نخواهم گذاشت روزم به ته برسد بدون تیک‌خوردن این لیست. باید حسن حاکمیتم بر سرزمین خودم را ثابت کنم حالا و بخصوص حالا که هیچ حس مشارکت در تعیین سرنوشت سرزمینم ممکن به نظر نمی‌رسد.

 

 

 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۰۴ ، ۱۷:۵۲
نجمه عزیزی
جمعه, ۲۷ دی ۱۴۰۴، ۰۹:۱۴ ق.ظ

زبانم دوختی

شیما نوشته‌بود عاشق شعر موسی و شبان مثنوی بود تا وقتی بت‌های معبد نپال را دید و بت‌پرست‌ها را که جلوی آن‌ها سینی غذا گذاشته‌بودند. در لحظه دلش خواست که لگد بکوبد بر سینی غذاها و وقعی به سوخته‌جان و روان آن‌ تمثال‌پرست‌ها ننهد.

جاج تا نوک زبانم آمد. آمد که بگویم تحسین رندی و رواداری در آینه ادبیات کهن آنقدری مهم نیست که زیستنش در زندگی واقعی‌؛ 

جاج خیلی جلو آمد اما برگشت. 

دیدم که بت همیشه شمایل و مجسمه نیست. گاهی باور صددرصد به باطل‌بودن کسی یا قومی هم نوعی شمایل‌پرستی است. شبانی شبان گاهی در خشم محتسب‌گونه‌اش نسبت به بت‌ها و سینی‌ها جلوه می‌کند و همیشه جا برای کمی احترام می‌ماند اگر موسی باشی و اگر تصمیم داشته باشی صدای خدای زنده‌ی هزاررنگی را که با هیچ تشبیه و تعبیر و رقیبی کوچک نمی‌شود در دلت بشنوی.

بشنوی و مدام یادت بیفتد که همه دنبال تجربه‌ی حقیقت منحصر به فرد خودشان هستند گاهی با شراب انگور گاهی با بت گاهی با زاهد و محتسب‌بودگی و غیره. 

اما مغز من هم مثل شیما در بستر همین فرهنگ شکل گرفته که مسئولیت من بهبود حال جهان است که مقدمه‌ی آن تشخیص حال جهان است و سنجیدنش با آن چه در ترازویم درست می‌آید.

این است که بین موسی و شبان و شیما و شمایل‌ها در نوسانم و قرآن فارسی در گوشم طنین انداخته که سوخته جان و روانان دیگرند...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۰۴ ، ۰۹:۱۴
نجمه عزیزی
چهارشنبه, ۲۵ دی ۱۴۰۴، ۰۶:۳۸ ب.ظ

شهسوار از جاده‌ی هموار می‌ترسد

باورم نمی‌شود. احساس می‌کنم در یک کابوس یکسره گیر کرده‌ام. باورم نمی‌شود که از رسانه‌ی رسمی کشور چنین خبرهایی می‌خوانم و هنوز زنده‌ام. باورم نمی‌شود که نمی‌توانم بیدار شوم و این بختک نکبت هر لحظه سنگین‌تر می‌شود. 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۰۴ ، ۱۸:۳۸
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۲۲ دی ۱۴۰۴، ۰۴:۴۵ ب.ظ

اثر دارد؟

با همسرم رفته‌بودم که کفش بخرد. توی مغازه یک لحظه چشمم چرخید سمت کفش کوچک کودکانه... خیره‌ماندم به کفش و پرت شدم به آن سال‌های دور. صورتی بود، شکلش اما خیلی شبیه کفش زرشکی آن سال‌هایم ؛ وقتی هفت ساله بودم.

نوروز ۶۲ کفش پاشنه تق تقی آمده‌بود به بازار. نمی‌گویم مد شده‌بود چون یزد سال ۶۲ را چه به مد؟ 

روز اول بعد از عید آن کفش‌های زرشکی پاشنه‌دار را پوشیده و رفته‌بودم مدرسه. مثل تقریبا ۹۰ درصد بچه‌ها.

مرگ بر هایمان را که گفتیم و داشتیم می‌رفتیم کلاس خطابه مدیر نگهمان داشت ...شاید هم معلم پرورشی یا هرکه..چه می‌دانم. این را یادم هست که یکی آن بالا می‌گفت کفش پاشنه تق‌تقی مصداق تبرج است و از فردا کسی حق ندارد با آن بیاید مدرسه. برای ما بچه دماغوهای چشم واکرده در دهه شصت که هیچ حتی برای خانواده‌های سوپر حزب‌اللهی‌مان هم بستن مفهوم تبرج و خودنمایی زنانه به بچه‌های هفت هشت ساله قفل بود. اما خط‌کش چوبی بی‌حیا بود و بی‌رحم و جای هیچ بحثی نمی‌گذاشت. دیگر آن کفش‌ها را نپوشیدم. جنگ بود غم بود فقر بود و اطاعت گرد مسمومی معلق در هوا...گفتند اگر چیز دیگری ندارید با دمپایی بیایید.

خیلی‌هایمان با حقارت دمپایی رفتیم یا با جنازه‌ی کفش پارسال. کفش زرشکی هم خیلی زود به پاهایم کوچک شد قبل از اینکه یاد بگیریم کفاشی‌هایی هستند که پاشنه را با تکه‌ای لاستیک عوض می‌کنند.‌ 

به این جای خاطره که رسیدم همسرم کفشش را خریده‌بود و دم پارکینگ علیچی داشتیم می‌رفتیم سمت ماشین. صدای شهرام ناظری می‌آمد:

بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله‌ی مستان 

میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد...

آن روز صبح پنجشنبه هجده دی ۱۴۰۴ بود و شب که شد دنیایمان در سکوت و تاریکی فروغلتید...

 

 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۰۴ ، ۱۶:۴۵
نجمه عزیزی

روزی که بیان را ترک کردم هرگز تصور نمی‌کردم برگشتن را آن هم در چنین شرایطی.

اما امروز هفتمین روز شروع حمله‌ی اسرائیل است و از دیشب اینترنت قطع شده و فقط برای سایتهای داخلی وصل است. 

گفتم اینجا را رفت و روبی کنم مگر بتوانیم کنار هم کمی بهتر و قوی‌تر از اشک و اندوه و یاس عبور کنیم.

بیایید بنویسیم برای هم. بیایید همدیگر را گم نکنیم. بیایید همدیگر را بغل کنیم

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۰۴ ، ۰۹:۲۴
نجمه عزیزی
جمعه, ۲ مهر ۱۴۰۰، ۱۱:۴۷ ق.ظ

سخنی چند با خوانندگان گاهی من

سلام

روی کلام من با شما است. شما حدودا صدوده نفری که هر روز به این وبلاگ سر می‌زنید.

باید بگویم تحت تاثیر اینهمه وفای شما به بستر بیان و این قالب فیروزه‌ای قرار گرفته‌ام. آیا باید سخن درشت بگویم؟ آیا باید چاک دهانم را باز کنم؟

عزیزان من! چرا هنوز به اینجا سر می‌زنید آخر؟

آقا مولوی در کتاب شریف مثنوی می‌فرماید:

باده در جام است لیک از جام نیست!

 

الآن بیش از دو ماه است که باده رفته در خمّ خودش بست نشسته تا  چند اربعینی بگذرد و به حول و قوه الهی کمی صاف شود.

لذا فازتان چیست؟

باده تصمیم دارد که علیرغم مهجوری خمّ خودش دندان سر جگر بگذارد و با مکان تازه وفا کند.

تصمیم دارد از موضع خرکی "هرروز من" به عیش ناقص "گاهی من" برنگردد.

 

لذا به معرفی محتوای وبلاگ جدید می‌پردازم (۶۳ روز است که هر روز در آن مطلبی نوشته‌ام):

و به زبان خوش از شما دعوت می‌کنم چنانچه دین ندارید و آزاده هم نیستید هر جوری که دوست دارید باشید؛ اما سر جدتان پای قبر خالی گاهی من ننشینید!

در وبلاگ جدید

  • از معماری می‌نویسم اغلب در قالب خاطره‌نگاری؛ پروژه‌هایم؛ کارفرماهایی که داشته‌ام و کلا مسیر شغلی‌ام. از چالشهایی که به عنوان یک زن معمار با آنها مواجه هستم.
  • از طبیعت می‌نویسم و محیط زیست؛ از مادرم زمین و تلاشی که در جهت زندگی پسماندصفر می‌کنم.
  • از دیده‌ها و شنیده‌هایم می‌گویم. فیلمها کتابها و پادکستها
  • هر چهارشنبه بخشی از کتاب فصل تحصیلی ما را می‌خوانم و منتشر می‌کنم.
  • گاهی از خاطرات خیلی دور می‌گویم.
  • گاهی هم خوابهایم را تعریف می‌کنم.
  • گاهی هم پیاده می‌شوم و هر چرت و پرتی که به نظرم رسید هوا می‌کنم که فعالیت مفرحی است.
  • و گاهی شبیه مطالبی که اینجا می‌نوشتم

 

آقا مولوی باز می‌فرماید:

کنون پندار مردم آشتی کن

که در تسلیم ما چون مردگانیم

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن

رخم را بوسه ده کاکنون همانیم

 

 

 

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۰۰ ، ۱۱:۴۷
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۳۱ تیر ۱۴۰۰، ۰۵:۲۹ ب.ظ

چراغ بیاور!

رفتم سر خونه زندگی خودم!

 

NAJMEAZIZI.IR

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۰۰ ، ۱۷:۲۹
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۲۸ تیر ۱۴۰۰، ۰۶:۰۴ ب.ظ

غذا دادن به حیوانات رها، یا دوستی خاله خرسه

چند سال پیش در سفر به لرستان متوجه چیز عجیبی شدم. از راه رسیده‌بودیم و در محوطه‌ی هتل دانشگاه گربه‌هایی بی‌نهایت لاغر دیدم؛ گربه‌هایی که با التماس دلخراشی نگاهم می‌کردند. متحیر بودم که یعنی لابلای این کوه و تپه‌های سرسبز هیچ جک و جانوری که بتواند خوراک این بی‌زبانها شود نیست؟

کسی که وارد بود توضیح داد که اینها گربه‌های سلفی هستند؛ گربه‌هایی که عادت کرده‌اند از ته‌مانده‌ی غذای انسانی و بدون هیچ جستجو و تلاشی تغذیه کنند؛ تابستان که می‌رسد اوضاعشان همین است.

البته ما هم مثل بقیه‌ی خاله‌خرسهای حیوان‌آزار ته‌مانده‌ی غذایمان را برایشان گذاشتیم و نشستیم به تماشایشان و از حس تخدیرکننده‌ی «ما خیلی خوبیم» نشئه شدیم. تماشای نگاه عجیب و سپاسگزارشان حس عجیب و بی‌بدیل و اعتیادآوری داشت که در خاطرم مانده‌است.

 هرچه آگاهی محیط زیستی‌ام بیشتر می‌شود بیشتر متوجه می‌شوم که دورشدن از طبیعت و بازیچه‌کردن آن فقط در قالب آزارهای مستقیم نیست؛ درختی که بی‌شناخت و بی‌برنامه میکاری شاید آبی باشد به آسیاب بیابان‌زایی و شکمی که بدون دیدن تاثیر آن بر کل سیستم سیر می‌کنی شاید به کل و حتی به صاحب همان شکم لطمه‌های پیچیده بزند.

حیوانی که به غذای انسانی (که غذایش نیست) عادت می‌کند خلق و خوی شکارگری خود را کم ‌کم فراموش می‌کند؛ به اتکای این کمکها و دورریزهای غذایی، یافتن غذا از چرخه را جدی نمی‌گیرد و بی‌حساب تکثیر می‌شود. این تکثیر بی‌حساب در جامعه‌ی شهری منجر به قاتل یا مقتول‌شدن حیوان بی‌نوا می‌شود یا اینکه او را راهی پناهگاه‌ها می‌کند.

 

 

 و پناهگاه کجاست؟ اگر مثل من تصور کرده‌اید که باغ حفاظت‌شده‌ایست که سگهای رها خوش و خرم در آن زندگی می‌کنند اشتباه کرده‌اید! روزی که به بازدید پناهگاه شهرمان رفتم دیگر هیچوقت مثل قبل نشدم و برنگشتم به تنظیمات کارخانه!

حیوان بینوا در قفسهای آهنی بزرگ وسط کویر به تفکیک جنسیتی و سنی نگه‌داشته و تغذیه می‌شود تا زمانی که...بمیرد. البته گویا روال بر عقیم‌سازی و رهاکردن بوده ولی از آنجا که عقیم‌سازی کار هزینه‌بری هست به سادگی انجام  نمی‌شود.

آن روز وقتی وارد شدیم چنان التماس ترسناکی در واق واق دستجمعیشان بود که چند ثانیه بیشتر نتوانستم دوام بیاورم و دویدم بیرون؛

آه از این عشق به انواع ستم آلوده‌‌‌‌‌‌ی بشر دو پا!

***

اینجا و اینجا و اینجا هم در این مورد توضیحاتی داده شده است.

***

همه‌ی اینها به کنار وقتی که در سایت آموزشی وزین متمم (که برای بسیاری از جمله من طلایه‌دار تفکر سیستمی و نگرش بالغانه‌ ورای احساسات لحظه‌ایست) تحت عنوان عادتها و رفتارهای مربوط به محیط زیست کامنتی را پرطرفداتر از همه دیدم که سه مورد از پنج اقدامش حول موضوع غذایی دهی به حیوانات رها می‌چرخید فهمیدم که چقدر در مورد این مساله غفلت و کم‌کاری زیاد است.

 

 

 

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۰۰ ، ۱۸:۰۴
نجمه عزیزی
جمعه, ۱۸ تیر ۱۴۰۰، ۰۹:۳۰ ق.ظ

بازیافت بزرگان به شیوه‌ی هیتلر

 

 

قبل خواب آنقدر چشم در چشم ستاره‌ها به حال و روز سرزمین یتیم و به آب و برق و فردا فکر کرده‌بودم که در عالم خواب به هیات رویایی سورئال رخ نمود: خواب دیدم مردم روزهاست که شرکت توزیع برق را اشغال کرده و بست نشسته‌اند.

میدان را که دور زدیم همسرم‌ گفت: شعبانعلی اگه راس میگه با این جماعت وارد مذاکره بشه و متقاعدشون کنه که دودمان خودشون را بر باد ندن و از راه مفیدتری مبارزه کنن!

می‌رفتیم و تعیین تکلیف می‌کردیم و گردی به دامن کبریایمان نبود که رسیدیم به دستگاههای بزرگ بازیافت. ناگهان متوجه شدم که شهرام ناظری را در حالت زنده و روی یک برانکارد وارد دستگاه کردند! شعبانعلی هم نفر بعدی بود که خشنود و خندان روی برانکارد دراز کشیده و منتظر بود!

وحشت لحظه‌ی از هم گسیختن لالم کرده بود اما همزمان در گوشه‌ای از ذهنم به این فکر می‌کردم که عجب گرانولی بشه!

آشوویتسی بود؛ همزمان‌ هیتلر بودم و چند میلیون یهودی؛ ترس و نفرت و شوق و هیجان در هم می‌لولید...

****

 

بلد نیستم آنچه برایم مهم است بخشی از زندگیم باشد و زود همه جا را تسخیر می‌کند. این روزها آنقدر ذهنم درگیر پرهیز و بازمصرف و بازیافت و درکل منابع هست که بر هر زاویه و منظر از خیالم‌ رد پایشان پیداست. جالب اینکه هیچ یک از این دو آدم را به عنوان آدمهای محیط زیستی نمی‌شناسم. ناخودآگاهم احتمالا یکی را بابت رابطه قشنگ و معنادار "بیایید بیایید" ش با طرحمان وارد بازی کرد و دیگری را بابت تعهد دیرینش به منابع انسانی :)

 

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۰۰ ، ۰۹:۳۰
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۹، ۱۰:۰۲ ق.ظ

غروب کرونا زده

 

 

عصر پنجشنبه‌ای وسط تیرماه‌ بی‌زنهار و عبوس که از در و دیوار حرارت و خشکی می‌بارید مرا غم برده‌بود.
از آن غروبهای کرونازده لعنتی که ته بن‌بست دنیا به نفس‌نفس می‌افتی و راه گریزی نیست. دیگر نه هیجان نوجوانانه اسفند مانده و نه امید به چشم‌روشنی عید نه خنکی و طراوت فروردین و هوای ابری و سبزیهای روبراه اردیبهشت. نه امید به گرم‌شدن هوا آبرویی برایش مانده نه دیگر خبر دروغ کشف واکسن و دارو می‌رسد.
می‌بینی که مرض بدپیله جا باز کرده میان زندگیمان بدون اینکه قصد خداحافظی نشان دهد یا تیغش کند شده‌باشد.
کم‌کم دایره درگیرشدن به دوست و آشناها رسیده و احساس می‌کنی بی‌اندازه ناتوانی!
از کمند تنگ کروناهراسی به زحمت و موقتا خود را می‌رهانی و فی‌الفور گیر می‌افتی وسط اندوه زخمهای اوریجینال و قدیمی و بی‌نظیر وطنی ...کشتی شکسته بی‌ناخدا، طوفان و آشفتگی...انکارشدنی نیست که از شش جهتمان راه ببسته‌ بسیاری چیزها.
دلت می‌خواهد ویولونی که نیست را برداری و با مهارتی که نداری بی‌وقفه بنوازی و بنوازی.
به روضه اشک دربیاری نیاز داری مثل تایتانیک و بعد از اینهمه سال توصیف شنیدن‌ و نقد خواندن از فیلم با دیدنش میفهمی که وسط چنان کشتی‌ای تنها سعادت قابل تصور رز بودن یا جک بودن است و یا ویولن‌نواختن...
شب خواب تکراری باغچه تازه کشف شده را می‌بینی...یک عالمه سبزی یک سطح بنفش و معطر از اسطوخدوس و حتی چند شقایق وحشی...پناه بر خدا باغچه من! کجا اینها را مخفی کرده‌بودی؟ مثل همه خوابهای مشابه آنقدر واقعیست که صبح آشکارا دلتنگ شقایق و بوی اسطوخدوسها بیداریت را باور می‌کنی.
بیداری در کشتی شکسته با باغچه بی گل و با ویولونی که هیچوقت نبوده...و مرضی که انگار همیشه خواهد بود...

 

پنجم تیرماه 99

 

پی‌نوشت: وبلاگ مادرم زمین هم  با سه پست تازه به‌روز شد.

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۹ ، ۱۰:۰۲
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۹، ۰۳:۴۲ ب.ظ

به روز شدن مادرم زمین

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۹ ، ۱۵:۴۲
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۹، ۱۱:۳۳ ق.ظ

معرفی وبلاگ جدیدم

روزی که اینستاگرام با غفلتی کوچک پیجم را غیب کرد متوجه‌شدم که چه احمقانه و علیرغم هشدار همگان نوشته‌هایم را در رسانه‌ای ناماندگار هدر داده‌ام. البته پیج را بعد از رایزنیهای مکر برگرداندم و هنوز هم هست اما عد از آن ماجرا تصمیم گرفتم جایی با درجه ثبات کمی بالاتر هم کپی مطالبم را داشته باشم. بخصوص در حوزه‌ای که سالهاست بخش اعظم هم و غمم را تشکیل داده و خیلی چیزها را از دریچه‌ی آن می‌بینم.

این شد که بعد از مدتها نشستم و هرچه مطلب در مقوله محیط زیست این‌ور و آن‌ور نوشته بودم در فضایی مستقل گردآوری کردم. اسم وبلاگ محیط‌ریستی من اینست: مادرم زمین.

madaramzamin.blog.ir

البته هنوز در اینستاگرام می‌نویسم؛ جذابیتهای آن و تاثیرات مثبتی که بر نوشتنم داشت غیر قابل انکار است اما تصمیم دارم نوشته‌هایم رادر وبگاه جدید هم بیاورم.

 

  

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۹ ، ۱۱:۳۳
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۰۱:۲۷ ب.ظ

رویای بیدار در شب پیمانه‌ها

 

 

فضاها اساطیری و عجیب بود. هم درونش بودم و هم محیط بر آن. (به شدت تحت تاثیر خاطرات تجربه‌گران زندگی پس از زندگی)

آقای میم مستاصل بود. گویا احجام ساختمانی حاضر به نوعی حاصل تلاشش بود و باید ارائه می‌شد. درست بود واقعیت بود اما موزون و زیبا نبود.

 گفتم: آقای میم! معمارم و به شما هم بسیار مدیونم بگذار این حجم و فضا را کمی ساماندهی کنم. حجمها هیچ اوج و فرودی ندارند نقطه عطف پیدا نیست که اگر باشد این خطهای روی فضا خودش شکل میگیرد لازم نیست رسم شود. (رشته‌هایی از نور بودند که حجمها را به جاهای نامربوطی از محوطه وصل میکردند.) ایده‌ها توی ذهنم شکل گرفت به سرعت او هم پذیرفت و خوشش آمد اما گفت –با غم زیادی توی صورتش- گفت: وقت نداریم...الان زمان ارائه کار هست نه تصحیح!

رفتم داخل فضا، ردیف به ردیف، سفره پهن بود. رفیق خردمندم خانم نون داشت میچرخید و کارها را اداره می‌کرد. جای نشستنها را با سفره‌ها تنظیم می‌کرد، گفتم: نون‌جان! به نظرت اینجوری و اونجوری جابجاشون نکنیم؟ (کرکسیون خونم زده‌بود بالا و بالاخره باید یک جایی مصرف می‌شد) گفت: چرا امتحان می‌کنیم. و بعد بلافاصله مایوس شد..نه ببین جای نشستن هر کس را محکم دوخته‌ام به سهم سفره‌اش...نمی‌شود، وقت نداریم اینهمه را بشکافیم.

غمگین شدم. چرا هیچ نقطه‌ای از جهان نیست که من بتوانم بهترش کنم؟ چرا برای همه‌چیز دیر شده‌است؟

بعد شقایق رسید با مهربانی بی‌دریغ همیشه در صورتش و در خنده‌های عمیق و آرامش که از فرط شدت، مرا به گریه می‌اندازد...شقایق آمد با نوزادی که در بغلش بود. نشستیم و با هم در حضور بی‌دریغ زندگی در وجود نوزادش غرق شدیم. دیگر لازم نبود چیزی یا جایی از جهان را درست کنم. همه چیز سر جای خودش بود.

***

بیدار که شدم زنگ زدم به رفیقم نون و گفتم: چه میکردی در خواب من؟ گفت: خودت چه میکردی در خواب من؟ و بعد تعریف کرد که خواب مردنم را دیده است!

همینقدر سورئال و منتقمانه و همزمان خوابم را دیده بود. 

بی دلیل یادم افتاد به 23 سال پیش، شب 23 رمضان سال 76. تحویل پروژه طرح4 داشتم. غم و بغض محرومیت از احیا و همزمان دریغ عمیق از اینکه طرحی را که اینهمه جان گرفته و زیبا شده‌بود باید با ارائه ناقص تحویل می‌دادم لالم کرده‌بود. علامه جعفری گوش می‌دادم و مراقب بودم اشک روی مقوا نریزد.

طرح آماده‌بود اما برای دسن و راندو پرزانته دستی خوب وقت خیلی بیشتری می‌خواست. هرکه که در بانک مساعدتش اندوخته‌ای داشتم درگیر کاری بود و هیچ کس به دادم نرسید. کاری را که با عرقریزان روح از میانِ نبودنی کدر تراشیده وبیرون آورده‌بودم و استاد مایوس حتی آنقدر تحسینش کرده‌بود مجبور شدم با نقص جدی در ارائه بگذارم روی میز ژوژمان.

 

ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند

دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش

 

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۳:۲۷
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۸، ۰۹:۳۶ ب.ظ

جاودان در این چمن شکفته باااااااش!

امروز سبدهای خشکایشم را بردم به قسمت مسقف ایوان و حیاط را حسابی جارو زدم.

نکات ریزی توی طراحی خانه وجود دارد که به سادگی روی کاغذ خود را نشان نمی‌دهند. باید هوشیارانه و نازک‌اندیشانه زندگیش کرد تا فهمیدش.

۱۲ سال پیش روی کاغذ، این حیاط را در سه سطح طراحی کردم؛ قسمت میانی که حوض در آن است را بردم پایینتر تا از دو طرف در احاطه دو فضای دیگر باشد و بشود عزیز دل حیاط و البته که از نظر حسی و چشمی شد اما از ماههای عسل اولیه که دور شدیم متوجه شدم که این عزیز دل حیاط همواره دامگه آت و آشغال می‌شود و رُفتنش هم آسان نیست به واسطه گودبودنش. از همه حرص درآورتر این که از آب حوض نمی‌شود برای آبیاری باغچه استفاده کرد و از این رو حوض کاشی آبی اغلب اوقات فقط با شکل ستاره‌ای و با رنگ و حالش دلبری می‌کند بدون آب!

وقتی کاربر اصلی محصول خودت باشی و دائم یادت بیفتد که این اشکال ریز را می‌شد روی کاغذ اصلاح کنی و حالا کلنگ و پول و هزار زحمت برای اصلاحش لازم است پیوسته از کیسه شهامتت خرج می‌کنی.

به سختی و به مدد طراحیهای بعدی ته کیسه را نگه داشته بودم و در چند ماه اخیر همه انرژی و دانش و تجربه و افسوس و پشیمانی و هرچه بود را تبدیل به تصمیمات طراحی خانه جدیدی کرده‌بودم و می‌رفتیم که آغاز کنیم که خوردیم به دیوار و غبار! حالا بماند.

امروز حیاط را مرتب و جارو کردم و نصف سطل کود حیوانیی را که گوشه حیاط خلوت، تازه کشف شده‌بود  روی کرتهای سبزی پاشیدم و خیلی حق به جانب عین کسانی که بلا سرشان نیامده به آسمان نگاه کردم که: خب دیگه من و حیاط و باغچه آماده‌ایم برای باران بهاری!

تا عصر هی دویدم سمت پنجره و رصد کردم. حوالی چهار عصر باران گرفت چلیق چلیق!

با صدرا دویدیم بیرون و با جیغ و گریه «ایران ای سرای امید» را خواندیم و مثل موش اوو ورکشیده شدیم.

(کج باران از سمت جنوب شرق را قبلا ندیده‌بودم انگار. چیز عجیبی بود. توریهای پنجره را هم شست.)

  

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۸ ، ۲۱:۳۶
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۸، ۰۸:۵۲ ب.ظ

زباله‌آگاهی(۳)

امروز تو صفحه آیه خواندم که سایتهای بازیافت و تفکیک و کمپوست یکی‌یکی دارند تعطیل می‌شوند و خدا می‌داند که بعد از این ماجراها چه فاجعه محیط‌زیستیی رخ می‌دهد و چه حجمی از خاک غمگین وطن برای همیشه آلوده خواهد شد!

نوشته‌بود بعد از ۲۶ سال تازه رسیده‌بودیم به بازیافت ۵درصد و همان هم تعطیل شد.

کاش این روزها تعداد بیشتری مسئولیت بازمانده خورد و خوراکشان را به عهده بگیرند. کاش عده بیشتری تصمیم بگیرند رطوبت پوست میوه‌هایشان را بفرستند به آسمان یا فضای خانه به جای اینکه راهی خاکچالش کنند و از آن زهر هلاهل بسازند.

حالا که فراغت بیشتر است حالا که درد بیشتر است حالا که دایره نفوذمان کوچک و کوچکتر شده و به انجام کاری مفید و مثبت و حال‌خوبکن بیش از پیش محتاجیم.

آیا حاضر هستید به این رفتار درست و ضروری و شدنی بپیوندید؟

امکاناتش را ندارید؟ آیا حاضرید قدمی کوچک برای آزمودن این کار با امکانات فعلیتان بردارید؟

اگر نه آیا حاضرید بگویید چرا؟

اگرنه نگاهی به اینجا و اینجا و اینجا بیندازید!

و اگر باز هم نه کلاهتان را بگذارید بالاتر! الان می‌توانید به سهم محتوم خود در این مصیبت زهرآلود افتخار کنید.

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۸ ، ۲۰:۵۲
نجمه عزیزی
شنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۸، ۰۸:۲۳ ب.ظ

زباله‌آگاهی(۲)

قسمت اول این نوشته را اینجا بخوانید.

اول سوالات پسماندپژوه عزیزمان مهتاب J (در کامنتهای قسمت اول):

۱-برای زباله های تری که خشکشون کردیم، اگر باغی و .. در دسترس نبود، مجازیم به دور از چشم پاک بان ها توی پارکی یا فضای سبزی که خاک داشته باشه و بشه زیر خاکشون کرد ببریم؟ یا مثلا دامنه ی کوهی اگر در دسترس باشه؟

-آگاهان می‌گویند این کار را نکنید یعنی به عنوان یک پروتکل عمومی توصیه‌اش نمی‌کنند به دلایلی: یکی این که حیوانات ممکنه بیان بیرونشون بیارن و باعث الودگی و تخریب مناظر محیطی بشوند. دیگر اینکه ترکیب خاک بیرون را به هم میریزد و اگر افراد زیادی به آن روی بیاورند مشکلاتی درست می‌کند (که البته من نمی‌دانم چیست!)

توصیه اینست که به ترتیب اولویت، اول به مصرف خوراک دام برسد؛ دوم کمپوست اصولی تهیه شود از آن و سوم در خاک باغچه خانگی دفن شود. در نهایت هم اگر هیچ یک مقدور نبود، خشک‌شده‌ها با مصرف کیسه‌هایی به مراتب کمتر و با حذف موجود منحوس شیرابه به ماموران شهرداری سپرده شود. اگر بتوانیم بوی بد و پوسیدگی و شیرابه را از تولیدات خود حذف کنیم قطعا شهروند مسئول و قابل تحسینی هستیم.

۲-برای استخوان ها بعد از اینکه گذاشتیم فضای باز چیکارشون کنیم؟ احتمالا میشه اونم مثل زباله خشک بسپریم به ماشین آشغالانس ولی اگر نخوایم این کار رو بکنیم چی؟

-گفتم این یکی را من هنوز به راه بهینه و قطعی نرسیده‌ام و تا اونجا که پرسیدم بقیه نیز! یکی از راهکارها اینست که چیزهایی مثل ماهی را از همان متصدی فروش بخواهیم که فیله و پاک کند تا اضافاتش به صورت سیستماتیک به مصرف حیوانات برسد. اینجا هم مهم اینست که بتوانیم بو و پوسیدگی را کنترل کنیم تا زمان و انتخابهای بیشتری داشته باشیم و جایی مثل باغی شخصی با اجازه مالک چالش کنیم و به تدریج به دامن طبیعت بازش گردانیم.

البته گیاهخواران در این مقوله خیلی با غیظ نگاهمان خواهند کرد که: اه! خب نخورید بابا! و ما وقعی نخواهیم نهاد. چرا که در ترویج زندگی بدون پسماند تلاش بر اینست که راهکارها حتی‌المقدور جمعیت و طرز زندگیهای متنوعتری را شامل شود.

با اینهمه کاهش مصرف پروتئین حیوانی این روزها توصیه مشترک بسیاری از دوستداران محیط زیست است.  

 

۳-برای پوست تخم مرغ و گردو و ... هم همین سوال بالا رو دارم. البته من جایی مطلبی خوندم در مورد سوخت های سبز (green fuels/ pellet)خوندم و  نوشته بود چون اینا موقع درست شدن کربن دی اکسید جذب کردن، با سوزوندنشون کربن دی اکسید اضافه ای تولید نمیکنن. (درواقع میزان تولیدی با مقداری که قبلا جذب کردن بالانس میشه)بنظرم با این استدلال میشه پوست گردو ... رو سوزوند. البته نه الکی بسوزونیم! اگه جایی لازم به درست کردن آتیش بود یا ذغال مثلا، اینا رو هم بندازیم توش. (کباب و زبانم لال قلیون که پای ثابت خیلی از تفریحات هست. من خودم با پوست گردو و خاشاک و ... تونستم املت و چای درست کنم!)

-ایول...چایی دودی و غذا درست کردن روی آتش طبیعی که خیلی خوبه. به نظرم اگر قرار به سوزاندن چوب باشه پوست پسته بادوم هیچ مشکلی ندارد. اما آتش افروزی در طبیعت باید کاملا در حد نیاز باشد و به تفریح و زیاده‌روی تبدیل نشود. آتشی که مستقیم روی خاک درست شود به خاک لطمه بسیاری میزند و خوبست بدانی که خاک از تجدیدناپذیرترین منابع محیطی است که برای تهیه هر سانتیمتر مکعب از آن صدها سال زمان لازم است.

بنابراین حتی در طبیعت بهتر است که با واسطه، آتش درست کنیم تا خاک آسیب نبیند.

۴-برای تشویق دیگران به استفاده از حوله یا دستمال پارچه ای به جای دستمال کاغذی پیشنهادی ندارید؟ توی محل کار من در مجموع دو سه روزی یه بسته دستمال کاغذی مصرف میشه، دستمال توالتم که خیلی بیشتر از این.

-به قول نصیحت‌کنهای حرفه‌ای سه تا توصیه دارم: ۱-عامل بودن ۲-عامل بودن ۳-عامل بودن

انجام‌دادن صادقانه و آشکار کار درست تنها راه تاثیرگزاری بر دیگران است. اول نگاه می‌کنند بعد تعجب می‌کنند بعد شاید مسخره کنند و راجع به این که مدیران میلیون میلیون می‌خورند و ... صحبت می‌کنند بعد بیشتر می‌پرسند (و تو باید برای آن لحظه کلی اطلاعات مستند و تاثیرگزار راجع به لطمه‌هایی که دستمال کاغذی به زیست بوم و منابع میزنه داشته باشی!) و بعد می‌توانی امیدوار باشی که کم‌کم همراهت شوند.

البته هدیه دادن دستمال پارچه‌ای به کسانی که خشم و موضع‌گیری کمتری دارند هم می‌تونه کمک‌رسان باشه. ولی بهرحال آدمها تا چیزی را نفهمند و باور نکنند و به شیره جانشان تبدیل نشود رفتارشان را عوض نمی‌کنند.

در مقوله مدیریت شخصی پسماند تر آنچه مهم است افزایش توجه و حضور آگاهی ماست. اینکه فالینظرالانسان علی بقیه‌اش J

وقتی همه چیز را شوت می‌کنی توی سطلی تا ببرند هیچ هزینه‌ای نمی‌دهی و کنترل ضرورتی پیدا نمی‌کند. اما وقتی به عهده‌گرفته‌ای که خودت آنها را به چرخه برگردانی دشواری کار باغث می‌شود که در مصرف و سبک زندگیت تجدیدنظر بنیادی کنی. مراقبت برای خراب نشدن خوراکیها بیشتر می‌شود پوست میوه‌ها را نازکتر می‌گیری و حتی مشتری محصولات ارگانیکی می‌شوی که می‌شود با پوست مصرفشان کرد. به عبارتی در این وضعیت،‌ خودت پوست در بازی خواهی داشت یا بهتر بگویم بودن پوستتت در بازی را به شکل ملموس باور خواهی کرد.

***

با این اوصاف و در این روزهای انتظار و بلاتکلیفی و حصر، آیا حاضرید خشک کردن پسماند تر خانه را در حد یک بشقاب پوست میوه امتحان کنید؟

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۸ ، ۲۰:۲۳
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۸، ۱۰:۳۹ ب.ظ

روزنگار عبور از غبار (۱۴)

چهارشنبه ۲۱/۱۲/۹۸

به یک ورژن خیلی قویتر از خداوند محتاجم. به یک باور عظیم و فراگیر و جهش‌یافته. باید تکیه‌گاهی فراتر از تسلیم و عبودیت باشد که این حجم آشفتگی را بشورد و ببرد.

گاهی میگویم کاش دنیا سرعت می‌گرفت و زودتر می‌رسیدیم ته این ماجرا و دوباره یادم میفتد که تهش احتمالا خیلی درد و رنج منتظرمان است.

دلم می‌خواهد از این وحشت وابستگی به اطرافیانم و بالعکس عبور کنم و شیرفهم بشوم که با من یا بی من آفتاب طلوع خواهد کرد و هر چیزی راهش را پیدا خواهد کرد. بدون من بدون بقیه بدون کل ادمهای سیاره.

دلم می‌خواهد به اقیانوس ایمان بیاورم ورای تک‌تک امواجش اما بد اسیر قاب کهنه پر از گرد و غبارم.

نگرانیها و دلتنگیها و دل‌آشوبه‌های مثل منی چقدر در مقابل زخمی‌های وسط میدان رنگ پررویی و خودخواهی دارد.

چه چاره من همینم ای پروردگار! کوچک،‌ نازک، شکستنی و ضعیف. 

سه تا از سبزیهایم را امروز کاشتم با شوق و درد با امید و با بغض.

من همین اندازه‌ام که هر روز زیر افتاب خاکبازی کنم و صدایت بزنم. سفره‌ای پهن کنم و به اهل خانه‌ام اب و نان بدهم و منتظر خبرهای خوب باشم. همین اندازه که ساعتی از روز بایستم و برقرا باشم و ساعاتی سقوط کنم ته چاه و مثل گنجشکی مچاله بال بال بزنم.

همین طور لی‌لی میکنم میانه خشم و انکار و چانه‌زنی و افسردگی با این تصور که از مرحله‌ای اگر رد شوم بر نمی‌گردم اما انگار این چهار مرحله را باید بارها بروم و برگردم تا به مرحله پذیرش مشرف شوم.

درد دارد مفاصل روحم را می‌ترکاند شاید بشود که بزرگ شوم و بیاموزم رمز مرحله آخر را.

روزنگار عبور از غبار امروز تمام شد. دیگر نمینویسمش

 

 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۸ ، ۲۲:۳۹
نجمه عزیزی