گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات

۴ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

دوشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۴، ۱۲:۱۵ ب.ظ

طراحی اتاق سارا(1)...

فصل صفر این نوشته البته این یکی هست


بخشی از وجودم معتقده،

این حجم زیاد انرژی که سر طراحی اتاق بچه ها میگذارم،

حماقتست 

و توجیه عقلانیی ندارد...

اما خود حقیقیم نمی تواند انکار کند،

که چیزی در درونم در حال پوست انداختن است!

و رشد کردن...و درد کشیدن ...

سالهاست با معماری مانوسم،

و با همه شهرتم به شعر و اشراق،

خودم میدانم، از همان اوایل،

 خو کردم به این که مغز ریاضی و ذهن منطقیم را،

برای حل مشکلاتی که تشخیص میدادم بیاورم روی کاغذ...

انگار میخواستم ثابت کنم که ساکن هپروت نیستم!

کشف و شهود و احساسم ،

دست موسیقیی بود که با کار گوش می دادم

و شعری که گوشه گوشه کاغذ پوستی رج میخورد

و گاهی ...ذکری..نوایی...

اما اصل نبود..میدان دار نبود.

اصل، منطق شکلها بود و رویدادها...

و ذهن سیاه و سفیدی که امن ترین و دنجترین گوشه دنیا را،

پشت میز طراحی پیدا کرده بود.

اما این روزها وسط میدانم با همه احساسم...

وسط میدانی ناشناخته که باید

برگزیند...

بین رنگها وحسها!

با رنگها و شکلها می رقصم ...

کابوس می بینم و گاهی رویا..میخندم و گریه میکنم...

***

اتاق صدرا را منطقی گز کردم.

حتی احساسهایش را تحلیل کردم...

اما توی منطق اتاق سارا مشکل خاصی نیست

که حل کردن خواسته باشد

اگر هم بوده حل آن ساده بوده و حل شده...

آنچه مانده ایجاد زیبایی است...

ایجاد هارمونی ...شور...معنا...

تازه فهمیده ام

که همه خطهایی که در این سالها کشیده ام

ویرایش و پیرایش بوده

و تازه فهمیده ام

که ایجاد زیبایی،

حریفیست مرد افکن!

و فهمیده ام

"نیافتن" وقتی فهمیدی که "هست" 

                                                چقدر درد دارد...


 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۴ ، ۱۲:۱۵
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۲۵ ق.ظ

دقیقا کجایی...



تماشای سریال شهرزاد سبب شده 

حساب دیگری روی سینمای خانگی باز کنم  

و بفهمم خیلی از بیمزگیهای فیلم و سریالای تلویزیون،

مال تیغ بیرحم سانسور هست.

فهمیدم توی تلویزیون، تیغ سانسور،

تنها شامل صحنه های خاص و مثلا خط قرمزهای مذهب نیست.

فهمیدم فیلمسازهای بینوای ما،

چقدر باید از همه طرف تا شوند،

تا در قاب قیچی به دستان جا شوند.

***

شهرزاد، ماجرایی است نسبتا تکراری از جدال عشق و سنت و سیاست!

مشابهش را زیاد نوشته اند و بازی کرده اند.

اما متفاوت است و غمزه شیرینش به دل می نشیند.

فیلم در فضای کودتای 28 مرداد 32 سیر می کند

و می کوشد فضای آن دوران را منعکس کند.

برای من،

یکی از اولین جرقه هایی که توانست در ذهنم روشن کند،

این بود که دارم روایتی نسبتا صادقانه،

از فضای دوران جوانی دکتر شریعتی و فروغ فرخزاد را تماشا میکنم.

دو شخصیت محبوب دوران نوجوانیم،

 که با همه تفاوتهایشان ،

تصویرهایی را که از زن ایرانی دهه سی توصیف میکنند،

به نظر من شباهتهای قابل توجهی دارد.

نکته دیگر این که،

 فهمیدم رسانه و آموزش و پرورش انحصار طلب،   

میتواند بدون بدگویی مشخص از شخصیتی، 

آن را در ذهن نسلی تخریب کند،

نمونه اش دکتر مصدق  است.

کسی که در ذهن هم نسلان ما خیلی محبوب تصویر نشد،

حتی من مدعی که خود را خیلی محدود به رسانه و آموزش نمی بینم 

بدون هیچ دلیل مشخصی خیلی به سمت شناخت بیشتر این انسان تاثیر گزار 

کشیده نشدم. 

فیلم، فضای دردناک مرداد 32 را عیان به تصویر میکشد

و وقتی مشابتهش را با خاطره رنجهای نیمه شب 23 خرداد 88 ترکیب میکنی، 

میتوانی مصدق و مصدقیها را بیشتر حس کنی...

کاری که رسانه رسمی اجازه آن را ندارد

اما از همه اینها گذشته،

شخصیت پردازی انسانی و طبیعی این فیلم،

بسیار جذاب است و بازیگران، به خوبی، این شخصیتها را جان بخشیده اند.

بازی فوق العاده علی نصیریان، ترانه علیدوستی و شهاب حسینی

آنقدر قدرتمند است که خامی نابلدها را کمرنگ میکند.

نه بدهای قصه بد مطلق هستند و نه خوبهای آن،

از آن مهمتر و دقیقتر و نابتر این که،

نه بدهای قصه کاملا لامذهبند،

نه خوبهایش کاملا یا حتی ناقصا مذهبی!

یعنی اصلا در اثنای دیدن شهرزاد، 

به کشفی بزرگ نائل میایی 

و آن این که در جوانه زدن ریشه های انقلاب 57،

آدمهایی که اهل نماز و حجاب و ...نبوده اند هم نقش داشته اند!


برای کسانی که

 به وجود عبرت یا الگو عادت کرده اند

شهرزاد

تجربه یک حس تازه است...


***



 





۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۴ ، ۱۱:۲۵
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۲۰ ق.ظ

شعر صدرا


پسرکم برای اتاقش 
شعر کوتاهی گفته که خیلی قشنگه:

 اتاق بنده داره
دو رنگ آبی و زرد
تو اتاقم میشنم
حس می کنم شدم مرد!
کتاب داره میز داره
خواب دل انگیز داره

آبیش که سرده زردش که گرمه
لحاف تختم همیشه نرمه...!


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۴ ، ۱۱:۲۰
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۷ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۲۱ ق.ظ

با سوته دلان...

_سلام !

من نجمه هستم...

-سلام نجمه جان

-صرفا جهت کنجکاوی آمده ام اینجا...

.

.

.

....

لبخندهاشون پررنگتر شد

***

رفتم جلسات نارانان

 فضایی محقر بود با موکتهایی تکه پاره...

بخاری گازی کوچک که از پس سرما بر نمی آمد،اما

در دلم خورشیدی روشن شد

آدم هایی دیدم پر از درد و امید...

با دوستم رفتم

به خاطر دوستم رفتم...

اما تا پایان جلسه،‌

این من بودم که داشتم توی اشکام غرق میشدم...

آرزو کردم ای کاش

مردمان سرزمینم

و بخصوص، زنهای دور وبرم، 

معنویتی را که در مویه بر مردگان چند صد سال پیش 

جستجو میکنند در چنین محفلی سراغ می گرفتند...


و 

معنویت مگر چیست

جز همدلی و شکر و دعای برای هم؟


مبتلا شدم بدجور...

دوستم حالش بهتر است

و امروز 

برایش روز بسیار مهمی است...

به دعای خیر همه شدیدا محتاجست....









۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۴ ، ۱۰:۲۱
نجمه عزیزی