گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات

۸ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۴۸ ب.ظ

مدرسه طبیعت، سیب کلوخک و برف! (6)

کمی به دور و برم نگاه می‌کنم،

مریای کوچک با ملاحت خاصی، عشق کودکانه‌اش را با پدرش معامله می‌کند:

اگر می‌خواهی خیلی خیلی دوستت داشته باشم پل چوبی را تعمیر کن!

خانم منصوری خونسرد و آرام هوای همه چیز را دارد.

برای  بهار  کوچولو پتو میاورد، خوراک گربه ها را می‌دهد و برای بچه‌ها لقمه درست می‌کند.

بالاخره بابا صدایم میکند که: بیا ببین!

آتش سهم خود را به گنبد داده است و بدنه داخلی آن کاملا سفید و گداخته شده،

بعد هم هیزمها را دانه دانه بیرون می‌کشد 

و من، هر دانه سیب‌زمینی را با بسم‌الله پرت می‌کنم آن زیر!

و بعد 

لحظه پرشور کار فرا می‌رسد.

سازه ما باید آوار شود تا حرارت را فشرده و متراکم بدهد به سیبها.

ضربه‌ی اول را بابا می‌زند و بعد همه جرات می‌کنند هیجانشان را سر گنبد خالی کنند.

همه از دختر پنج ساله تا مرد هفتاد ساله خاک را میکوبیم تا هیچ منفذی نماند.

بالاخره بعد از حدود نیم ساعت اوستا تستی زده و فرمان حمله را صادر میکند!

شروع می‌کنیم به جوریدن خاک و خاکستر

 سیب‌زمینی های داغ و ترد و تنوری، قبل از این که به داد گرسنگیمان برسند

 به شکل مطبوعی،‌ انگشتها‌یمان را گرم می‌کنند.

انگشتهایی که امروز

به یمن آشتی با خاک و خاکستر،

قهر و مهر طبیعت را با هم بغل کرده‌اند.

***

روز سرد و سبزی بود جمعه 15 بهمن.



۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۴۸
نجمه عزیزی
چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۳۰ ب.ظ

مدرسه طبیعت، سیب کلوخک و برف! (5)

آلارمهای مثبت متوقف می‌شوند.

هم دستهایم سِر شده هم مغزم!

بابا کلافه و خسته شده اما قصد کوتاه آمدن ندارد انگار،

دوباره چیدن را شروع می‌کند.

بعد از گنبد سومی فهمیده‌ام که قوانین فیزیک را اندازه هویج هم بلد نیستم،

 بنابراین نباید زیاد روی آنها حساب کنم 

و از اینروست که متوسل می‌شوم به قوانین متافیزیک!

آب از سر گذشته و ذکر‌گویان، دوباره شروع می‌کنم به کلوخ دادن دست اوستا.

سیب زمینی تنوری و آبرو و حتی احتراز از خیطی و ملامت،

دیگر آنقدرها هم مهم به نظر نمی‌رسد.

مهم کاری است که شروع کرده‌ایم و باید تمامش کنیم.

اما بابا با قاطعیت می‌گوید این آخری است.

اگر نشد یک روز دیگر و با شرایط مناسبتر امتحانش می‌کنیم.

کمی خیالم راحت می‌شود، با یلگی و بیخیالی ادامه می‌دهم 

و احساس می‌کنم گنبد کلوخی دیگر آنقدرها هم بدجنس و زورگو نیست!

بالاخره برای بار چهارم آخرین کلوخ را می‌دهم دست بابا،

بر اساس تجربه های قبلی می‌دانم ابدا وقت جشن پیروزی نیست، 

بنابراین جدی و ساکت و مثل قبل رقص‌کنان شاخه‌های شعله‌ور را می‌رسانم تا دم گنبد.

شعله‌ها از منافذ گنبد پیداست و منظره خیلی زیبایی ساخته است،

آن نوع از زیبایی که پر است از بیم زوال.



قسمت بعدی



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۳۰
نجمه عزیزی
چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۱۰ ب.ظ

مدرسه طبیعت، سیب کلوخک و برف! (4)

گنبد سوم که شروع می‌شود احساس می‌کنم

چشم سومم باز شده است!

کلوخها را بیشتر می‌شناسم، 

نه آنقدر نرم باشند که بپاشند و نه انقدر سفت که درگیر نشوند

و قدری تخت و مسطح تا کلوخهای بعدی بتوانند بر آن سوار شوند.

سیب کلوخوک شنیده بودم اما نمیدانستم که یک پروژه مهندسی حسابی است

و ایین همه ماجرا دارد!

بالاخره گنبد سوم با سلام و صلوات تکمیل می‌شود.

بابا فرمان آتش می‌دهد!

باید برایش آتش ببریم.

شاخه‌های شعله‌ور را بر‌می‌دارم تا به دست بابا برسانم،

اما قدمی برنداشته در معرض بادبرف خاموش می‌شوند.

می‌کوشم جوری قدم بردارم که آتش با باد نجنگد،

انگار راه می‌روم اما حرکتم مستقیم و معمولی نیست،

چیزی شبیه رقص یک شبح است با موسیقی باد!

بالاخره موفق می‌شوم و فضای داخلی گنبد با هیزمهای شعله‌ور روشن می‌شود.

خیالم راحت می‌شود، 

حالا دیگر فقط باید مواظب باشم که بچه‌ها و گربه‌ها و خود هیجان‌زده‌ام  به گنبد تنه نزنیم 

تا آتش کارش را انجام دهد.

نفسی به آسودگی می‌کشم، کلاه بابا را تا روی گوشهایش می‌کشم پایین 

چایی و خرما را می‌دهم دستش

و فرصتی پیدا می‌کنم تا با بقه خوش و بشی کنم.

طبیعت مهربان است، قوانین فیزیک مهربانند، تلاش و استمرار همیشه جواب میدهد،

شعارها و پیامهای مثبت، دینگ دینگ توی مغزم آلارم می‌دهد،

دستهایم گرم شده و دارم به طعم جادویی چایی هل فکر می‌کنم که

که گنبد دوباره منهدم می‌شود 

برای بار سوم.


قسمت بعدی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۱۰
نجمه عزیزی
چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۶:۵۸ ب.ظ

مدرسه طبیعت، سیب کلوخک و برف! (3)

با بچه ها سعی میکنیم حصار آتش شویم تا روشن شود.

بابا کلوخها را سبک سنگین می‌کند و گنبد کلوخی را دایره دایره بالاتر می‌برد.

بالاخره خانم منصوری آتش را روشن می‌کند.

گنبد حسابی بالا رفته، چند کلوخ دیگر کافیست تا به نقطه اوج خود برسد

و ناگهان...فریاد همه بلند میشود، 


گنبدمان  فرو می‌ریزد.

باد تندتر شده و هوا سردتر.

فضای نوستالوژیک و بازی بازی مدرسه طبیعت 

برایم جدی و کمی ترسناک شده.

قوانین فیزیک شوخی سرشان نمی‌شود! 

خطر خیطی، خطر شکست، خطر ناامیدی 

و خطر مسخره شدن از سوی همه‌ی ناصحان مشفق، 

درست بیخ گوشمان است.

همه‌ی قوایم را جمع می‌کنم،

دوباره فرغون، دوباره کلوخ، دوباره چیدن، دوباره مراقبت،

به بابا نگاه می‌کنم که هر کلوخی را دقیق مستقر می‌کند،

جوری که با قبلی جفت شود،‌جوری که برای بعدی مقدمه شود.

کلوخهای سفت کم کم دارند رام می‌شوند.

چند کودک با بزرگترهایشان میایند و به خاطر سرما برمیگردند.

چندتایی هم می‌مانند از جمله پدر و مادر مهربان مریا

و بابا هم چنان می‌سازد.

گنبد دوباره بدقلقی میکند و در میانه راه 

باز خراب می‌شود!

عصبانی شده‌ام، ترسیده‌ام، نگرانم و هیچ‌یک را بروز نمی‌دهم! 

فقط مثل اسب (شاید هم مثل باکستر قلعه حیوانات)

جدی و ساکت،‌فرغون را تا ته باغ می‌برم، پر میکنم و میاورم.


قسمت بعدی


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۵۸
نجمه عزیزی
چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۶:۳۷ ب.ظ

مدرسه طبیعت، سیب کلوخک و برف! (2)

به مدرسه که می‌رسم، وزش باد تندتر شده و دانه‌های برف درشت‌تر!

این هوای برفی شبیه آنچه از بزرگترها در باره برف شنیده‌ام نیست

و حتی شبیه آنچه در زمستانهای بچگیم عادی بود.

همان روزهایی که رادیو شعر یمینی شریف را میخواند: 

برف میباره ریز و درشت

دانه به دانه مشت مشت

برف امروز یواش است و بی جان و بی بنیه،‌

اما به هوای ملس و آفتابی دیروز ربطی ندارد

و نمی‌دانم با ما چه خواهد کرد.

وارد باغ می‌شوم.

بابا مشغول چیدن کلوخهاست.

صدرا (که تا من میان آن همه لباس به خودم بجنبم زودتر از من خودش را رسانده)

همراه خانم منصوری، مشغول تلاش برای روشن کردن آتش شده‌اند.

وضعیت امیدوارکننده‌ای نیست،

باد نمیگذارد آتش بماند، 

بابا میگوید این کلوخها سفتند و با هم کنار نمیایند

و کس دیگری نیامده.

با صدرا فرغون را بر می‌داریم تا از آن سوی باغ کلوخ بیاوریم.

بر که میگردیم چند پسر و دختر از راه رسیده‌اند و سیب زمینی داغ می‌خواهند!

وقتی می‌فهمند در چه مرحله‌ای هستیم حالشان گرفته میشود!

آن یکی صدرا گربه‌ای را بغل می‌کند تا گرم شود.


قسمت بعدی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۳۷
نجمه عزیزی
چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۴۶ ب.ظ

مدرسه طبیعت، سیب کلوخک و برف! (1)

همسرم می‌گوید: فردا برف میاد!
به هوای ملس و آسمان صاف نگاه می‌کنم و لبخند می‌زنم،
فقط به این خاطر که حس و حالم با پوزخند هماهنگ نیست!
آن‌قدر تکرار و تاکید میکند که بالاخره به تسهیلگر مدرسه زنگ می‌زنم
و جواب می‌گیرم که:
 ما هستیم و برنامه اجرا می‌شود اگر شما باشید!

بابا هم که عمرا عادت ندارد کوتاه بیاید اعلام می‌کند که:
ما هم هستیم!
اما با این همه من اصلا برف فردا را باور نکرده‌ام. 
شب وسط مهمانی یکی دو نفر سردشان می‌شود 
و یکی دو نفر هم تشخیص می‌دهند که 
به خاطر افت فشار ناشی از خوردن سیر در آش رشته احساس سرما میکنند!
اما پا را که بیرون می‌گذارم 
 با واقعیت باد سنگین و سرد 
و ابرهایی که کم‌کم سر وکله‌شان پیدا می‌شود مواجه می‌شوم.
فشارم واقعا می‌افتد!
صبح به محض بیداری می‌دوم پشت پنجره 
و دانه های ریز برف را می‌بینم که با باد تند روی زمین موج انداخته‌اند.
اول یاد هشدار همسرم و نگرانی مادرم میفتم،
و بعد، عزم جزم خانم منصوری(مدیر مدرسه) و بابا در نظرم میاید.
خوشحال خوشحال، مثل کسی که مسئول هیچی نیست،
لایه لایه لایه لباس می‌پوشم و راه می‌افتم.





۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۴۶
نجمه عزیزی
شنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۳۷ ب.ظ

جاده الهام

دوستی داشتم در سالهای دانشکده 

که به دنیای احساس و الهام و... با دیده‌ی ظن و گمان نگاه می‌کرد.

البته حس می‌کردم که تحت تاثیر قرار می‌گیرد اما چون نمی‌توانست تحلیل کند کلافه می‌شد و گیر می‌داد.

یک‌بار یقه‌ام را گرفت که: یالا بگو! شعر چطور سروده می‌شود؟

دوستم مریم خیلی زلال و صادق و البته خیلی پیله و پیگیر بود،

بنابراین چاره‌ای ندیدم جز این که خوب حواسم را جمع کنم،

تا لحظه‌ی وقوع شعر را به دام بیندازم.

ظاهرا اینطوری می‌شد که،

اول چیزهایی از جنس درد، اندوه یا شوق احاطه‌ات میکنند و حالت عوض می‌شود.

به حال جدیدت عادت نداری،

ناامن است، متزلزل است و ناآشنا.

با این که خوب است اما نمی‌توانی به آن خو کنی.

دست و پا می‌زنی که برگردی،

بعد کلمات و تعابیر ظاهر می‌شوند،‌ انگار در غربت یک سلول انفرادی کسی به دیدنت میاید،

کسی که می‌تواند از تو خبر ببرد و تو را خبر بیاورد.

کلمات می‌رقصند و می‌آیند و می‌روند و تو تماشا می‌کنی 

و می‌جویی که کدامشان با هیجانت همفاز هستند

و هی رد میکنی! 

نه! نه! این نبود. این یکی هم نه!

کلمات ادامه می‌دهند و تو ادامه می‌دهی.

بعد احساس میکنی که دیگر در هیجانت محاط نیستی، بر آن مشرفی!

و بعد کم کم کلمات رام می‌شوند و آرام 

و شعر طلوع می‌کند.

کجای این جریان در اختیار و کنترل شاعر است؟

معمولا اول آن نیست. 

یعنی رسیدن به آن اندوه یا شوق که بی‌قراری را هدیه بیاورد، معمولا مسیرخطی و روشنی ندارد،

دست کم من بلد نیستم هوشیارانه به سمتش قدم بردارم،

به نوعی زاییده مسیر اسرارآمیز زندگیست.

من فقط بلدم دلتنگ آن حال بشوم و تشنه‌ی آن.

بلدم دور و برش قدم بزنم و منتظر باشم.

اما می‌دانم که، 

خوب بلد است که مثل یک عطسه‌ی نارس، همه‌ی مقدماتش را بفرستد اما خودش نیاید!

همانطور که بلد است گاهی بی‌مقدمه بیاید و بپاشد به سر و روی زندگیت!

در قدم اول اختیار با اوست،

می‌ماند گشوده بودن و اندوه یا شوقت را در آغوش گرفتن و بارور شدن.

بارور که شدی دیگر از تولدش گریز و گزیری نیست.

در مسیر شعر گفتن،

خیلی معلومم نشده که کجاها کنش هستم و کجاها واکنش،

اما می‌دانم که اگر راهی معمولی برای رفع،‌دفع یا سرکوب غم و شادیم پیدا کنم،‌ (کاری که خیلی وقتها می‌کنم)

شعر نیامده بر‌خواهد گشت.

***

مریم خیلی از این ماجراها خوشش نیامد.

حس کردم دوست داشت بگویم روح‌القدسی چیزی میاید بسته را تحویل می‌دهد و می‌رود!

این که من می‌ایستم و گزینش می‌کنم،‌

گویی از لطف و رازآلودی قضیه کم می‌کرد برایش.

شاید هم مریم کوچولوی شاعری را در درونش به بند کشیده بود 

که دوست نداشت باور کند می‌شود 

در این مسیر، نقش فعالانه‌ای هم داشت. 


 

   


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۳۷
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۴۱ ب.ظ

برگی زرد نمیشود مگر با دانش خاموش تمامی درخت

چقدر تکه تکه شده‌ام.
بخشی از وجودم سهم تقصیر خود در همه فجایع عالم را باور دارد.
همان بخشی که میداند بلد بوده ام گاهی حتی دانسته و به عمد، خطا و بلکه غلط کنم.
همان بخش هست که میتواند شهوت کنجکاوی و عطش زدگی نسبت به هیجان و خبر تازه (ولو دلخراش) را بفهمد.
خوب میشناسمش و مدتهاست که خوراکش نداده‌ام تا فربه تر نشود. 
بلد است ژست احساس مسئولیت و لزوم اگاهی به خود بگیرد اما میدانم که از فاجعه تغذیه میشود.
آخرین بار سر ماجرای منا مچش را گرفتم .این بار هم تا توانستم از رسانه فاصله گرفتم تا نبینم و نشنوم
نه طاقت فکر کردن به حال آدمهایی را داشتم که معلوم نیست ذوب شده اند یا له و لورده یا مسموم
و نه طاقت تنفر از خریت بچه هایی که سر همزمانی چندین بی توجهی از چند طرف 
آماج خشم و نفرت همگان شده اند.
این بخش از وجودم در مقابل حادثه پلاسکو احساس عذاب وجدان دارد.

بخش دیگری هم هست که زیبایی همدلی و همدردی مردم در مقابل فاجعه ها میبیند و تحسین میکند.
به آن بخش هم خیلی نمیتوانم افتخار کنم. آرزو دارم رشد و بلوغ مردمم را در سهیم شدن شادمانی و آرامش ببینم.
این بخش مرا یاد یک زخم بزرگ در فرهنگمان میندازد. زخمی به نام غم پرستی!

اما مادری در وجودم هست که نشسته این وسط کنار آوار،
و مویه میکند دلخراش.
صدایش از همه بلند تر است
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۴۱
نجمه عزیزی