گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۴۸ ب.ظ

مدرسه طبیعت، سیب کلوخک و برف! (6)

کمی به دور و برم نگاه می‌کنم،

مریای کوچک با ملاحت خاصی، عشق کودکانه‌اش را با پدرش معامله می‌کند:

اگر می‌خواهی خیلی خیلی دوستت داشته باشم پل چوبی را تعمیر کن!

خانم منصوری خونسرد و آرام هوای همه چیز را دارد.

برای  بهار  کوچولو پتو میاورد، خوراک گربه ها را می‌دهد و برای بچه‌ها لقمه درست می‌کند.

بالاخره بابا صدایم میکند که: بیا ببین!

آتش سهم خود را به گنبد داده است و بدنه داخلی آن کاملا سفید و گداخته شده،

بعد هم هیزمها را دانه دانه بیرون می‌کشد 

و من، هر دانه سیب‌زمینی را با بسم‌الله پرت می‌کنم آن زیر!

و بعد 

لحظه پرشور کار فرا می‌رسد.

سازه ما باید آوار شود تا حرارت را فشرده و متراکم بدهد به سیبها.

ضربه‌ی اول را بابا می‌زند و بعد همه جرات می‌کنند هیجانشان را سر گنبد خالی کنند.

همه از دختر پنج ساله تا مرد هفتاد ساله خاک را میکوبیم تا هیچ منفذی نماند.

بالاخره بعد از حدود نیم ساعت اوستا تستی زده و فرمان حمله را صادر میکند!

شروع می‌کنیم به جوریدن خاک و خاکستر

 سیب‌زمینی های داغ و ترد و تنوری، قبل از این که به داد گرسنگیمان برسند

 به شکل مطبوعی،‌ انگشتها‌یمان را گرم می‌کنند.

انگشتهایی که امروز

به یمن آشتی با خاک و خاکستر،

قهر و مهر طبیعت را با هم بغل کرده‌اند.

***

روز سرد و سبزی بود جمعه 15 بهمن.



۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۴۸
نجمه عزیزی
چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۳۰ ب.ظ

مدرسه طبیعت، سیب کلوخک و برف! (5)

آلارمهای مثبت متوقف می‌شوند.

هم دستهایم سِر شده هم مغزم!

بابا کلافه و خسته شده اما قصد کوتاه آمدن ندارد انگار،

دوباره چیدن را شروع می‌کند.

بعد از گنبد سومی فهمیده‌ام که قوانین فیزیک را اندازه هویج هم بلد نیستم،

 بنابراین نباید زیاد روی آنها حساب کنم 

و از اینروست که متوسل می‌شوم به قوانین متافیزیک!

آب از سر گذشته و ذکر‌گویان، دوباره شروع می‌کنم به کلوخ دادن دست اوستا.

سیب زمینی تنوری و آبرو و حتی احتراز از خیطی و ملامت،

دیگر آنقدرها هم مهم به نظر نمی‌رسد.

مهم کاری است که شروع کرده‌ایم و باید تمامش کنیم.

اما بابا با قاطعیت می‌گوید این آخری است.

اگر نشد یک روز دیگر و با شرایط مناسبتر امتحانش می‌کنیم.

کمی خیالم راحت می‌شود، با یلگی و بیخیالی ادامه می‌دهم 

و احساس می‌کنم گنبد کلوخی دیگر آنقدرها هم بدجنس و زورگو نیست!

بالاخره برای بار چهارم آخرین کلوخ را می‌دهم دست بابا،

بر اساس تجربه های قبلی می‌دانم ابدا وقت جشن پیروزی نیست، 

بنابراین جدی و ساکت و مثل قبل رقص‌کنان شاخه‌های شعله‌ور را می‌رسانم تا دم گنبد.

شعله‌ها از منافذ گنبد پیداست و منظره خیلی زیبایی ساخته است،

آن نوع از زیبایی که پر است از بیم زوال.



قسمت بعدی



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۳۰
نجمه عزیزی
چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۱۰ ب.ظ

مدرسه طبیعت، سیب کلوخک و برف! (4)

گنبد سوم که شروع می‌شود احساس می‌کنم

چشم سومم باز شده است!

کلوخها را بیشتر می‌شناسم، 

نه آنقدر نرم باشند که بپاشند و نه انقدر سفت که درگیر نشوند

و قدری تخت و مسطح تا کلوخهای بعدی بتوانند بر آن سوار شوند.

سیب کلوخوک شنیده بودم اما نمیدانستم که یک پروژه مهندسی حسابی است

و ایین همه ماجرا دارد!

بالاخره گنبد سوم با سلام و صلوات تکمیل می‌شود.

بابا فرمان آتش می‌دهد!

باید برایش آتش ببریم.

شاخه‌های شعله‌ور را بر‌می‌دارم تا به دست بابا برسانم،

اما قدمی برنداشته در معرض بادبرف خاموش می‌شوند.

می‌کوشم جوری قدم بردارم که آتش با باد نجنگد،

انگار راه می‌روم اما حرکتم مستقیم و معمولی نیست،

چیزی شبیه رقص یک شبح است با موسیقی باد!

بالاخره موفق می‌شوم و فضای داخلی گنبد با هیزمهای شعله‌ور روشن می‌شود.

خیالم راحت می‌شود، 

حالا دیگر فقط باید مواظب باشم که بچه‌ها و گربه‌ها و خود هیجان‌زده‌ام  به گنبد تنه نزنیم 

تا آتش کارش را انجام دهد.

نفسی به آسودگی می‌کشم، کلاه بابا را تا روی گوشهایش می‌کشم پایین 

چایی و خرما را می‌دهم دستش

و فرصتی پیدا می‌کنم تا با بقه خوش و بشی کنم.

طبیعت مهربان است، قوانین فیزیک مهربانند، تلاش و استمرار همیشه جواب میدهد،

شعارها و پیامهای مثبت، دینگ دینگ توی مغزم آلارم می‌دهد،

دستهایم گرم شده و دارم به طعم جادویی چایی هل فکر می‌کنم که

که گنبد دوباره منهدم می‌شود 

برای بار سوم.


قسمت بعدی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۱۰
نجمه عزیزی
چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۶:۵۸ ب.ظ

مدرسه طبیعت، سیب کلوخک و برف! (3)

با بچه ها سعی میکنیم حصار آتش شویم تا روشن شود.

بابا کلوخها را سبک سنگین می‌کند و گنبد کلوخی را دایره دایره بالاتر می‌برد.

بالاخره خانم منصوری آتش را روشن می‌کند.

گنبد حسابی بالا رفته، چند کلوخ دیگر کافیست تا به نقطه اوج خود برسد

و ناگهان...فریاد همه بلند میشود، 


گنبدمان  فرو می‌ریزد.

باد تندتر شده و هوا سردتر.

فضای نوستالوژیک و بازی بازی مدرسه طبیعت 

برایم جدی و کمی ترسناک شده.

قوانین فیزیک شوخی سرشان نمی‌شود! 

خطر خیطی، خطر شکست، خطر ناامیدی 

و خطر مسخره شدن از سوی همه‌ی ناصحان مشفق، 

درست بیخ گوشمان است.

همه‌ی قوایم را جمع می‌کنم،

دوباره فرغون، دوباره کلوخ، دوباره چیدن، دوباره مراقبت،

به بابا نگاه می‌کنم که هر کلوخی را دقیق مستقر می‌کند،

جوری که با قبلی جفت شود،‌جوری که برای بعدی مقدمه شود.

کلوخهای سفت کم کم دارند رام می‌شوند.

چند کودک با بزرگترهایشان میایند و به خاطر سرما برمیگردند.

چندتایی هم می‌مانند از جمله پدر و مادر مهربان مریا

و بابا هم چنان می‌سازد.

گنبد دوباره بدقلقی میکند و در میانه راه 

باز خراب می‌شود!

عصبانی شده‌ام، ترسیده‌ام، نگرانم و هیچ‌یک را بروز نمی‌دهم! 

فقط مثل اسب (شاید هم مثل باکستر قلعه حیوانات)

جدی و ساکت،‌فرغون را تا ته باغ می‌برم، پر میکنم و میاورم.


قسمت بعدی


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۵۸
نجمه عزیزی
چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۶:۳۷ ب.ظ

مدرسه طبیعت، سیب کلوخک و برف! (2)

به مدرسه که می‌رسم، وزش باد تندتر شده و دانه‌های برف درشت‌تر!

این هوای برفی شبیه آنچه از بزرگترها در باره برف شنیده‌ام نیست

و حتی شبیه آنچه در زمستانهای بچگیم عادی بود.

همان روزهایی که رادیو شعر یمینی شریف را میخواند: 

برف میباره ریز و درشت

دانه به دانه مشت مشت

برف امروز یواش است و بی جان و بی بنیه،‌

اما به هوای ملس و آفتابی دیروز ربطی ندارد

و نمی‌دانم با ما چه خواهد کرد.

وارد باغ می‌شوم.

بابا مشغول چیدن کلوخهاست.

صدرا (که تا من میان آن همه لباس به خودم بجنبم زودتر از من خودش را رسانده)

همراه خانم منصوری، مشغول تلاش برای روشن کردن آتش شده‌اند.

وضعیت امیدوارکننده‌ای نیست،

باد نمیگذارد آتش بماند، 

بابا میگوید این کلوخها سفتند و با هم کنار نمیایند

و کس دیگری نیامده.

با صدرا فرغون را بر می‌داریم تا از آن سوی باغ کلوخ بیاوریم.

بر که میگردیم چند پسر و دختر از راه رسیده‌اند و سیب زمینی داغ می‌خواهند!

وقتی می‌فهمند در چه مرحله‌ای هستیم حالشان گرفته میشود!

آن یکی صدرا گربه‌ای را بغل می‌کند تا گرم شود.


قسمت بعدی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۳۷
نجمه عزیزی
چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۴۶ ب.ظ

مدرسه طبیعت، سیب کلوخک و برف! (1)

همسرم می‌گوید: فردا برف میاد!
به هوای ملس و آسمان صاف نگاه می‌کنم و لبخند می‌زنم،
فقط به این خاطر که حس و حالم با پوزخند هماهنگ نیست!
آن‌قدر تکرار و تاکید میکند که بالاخره به تسهیلگر مدرسه زنگ می‌زنم
و جواب می‌گیرم که:
 ما هستیم و برنامه اجرا می‌شود اگر شما باشید!

بابا هم که عمرا عادت ندارد کوتاه بیاید اعلام می‌کند که:
ما هم هستیم!
اما با این همه من اصلا برف فردا را باور نکرده‌ام. 
شب وسط مهمانی یکی دو نفر سردشان می‌شود 
و یکی دو نفر هم تشخیص می‌دهند که 
به خاطر افت فشار ناشی از خوردن سیر در آش رشته احساس سرما میکنند!
اما پا را که بیرون می‌گذارم 
 با واقعیت باد سنگین و سرد 
و ابرهایی که کم‌کم سر وکله‌شان پیدا می‌شود مواجه می‌شوم.
فشارم واقعا می‌افتد!
صبح به محض بیداری می‌دوم پشت پنجره 
و دانه های ریز برف را می‌بینم که با باد تند روی زمین موج انداخته‌اند.
اول یاد هشدار همسرم و نگرانی مادرم میفتم،
و بعد، عزم جزم خانم منصوری(مدیر مدرسه) و بابا در نظرم میاید.
خوشحال خوشحال، مثل کسی که مسئول هیچی نیست،
لایه لایه لایه لباس می‌پوشم و راه می‌افتم.





۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۴۶
نجمه عزیزی
شنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۳۷ ب.ظ

جاده الهام

دوستی داشتم در سالهای دانشکده 

که به دنیای احساس و الهام و... با دیده‌ی ظن و گمان نگاه می‌کرد.

البته حس می‌کردم که تحت تاثیر قرار می‌گیرد اما چون نمی‌توانست تحلیل کند کلافه می‌شد و گیر می‌داد.

یک‌بار یقه‌ام را گرفت که: یالا بگو! شعر چطور سروده می‌شود؟

دوستم مریم خیلی زلال و صادق و البته خیلی پیله و پیگیر بود،

بنابراین چاره‌ای ندیدم جز این که خوب حواسم را جمع کنم،

تا لحظه‌ی وقوع شعر را به دام بیندازم.

ظاهرا اینطوری می‌شد که،

اول چیزهایی از جنس درد، اندوه یا شوق احاطه‌ات میکنند و حالت عوض می‌شود.

به حال جدیدت عادت نداری،

ناامن است، متزلزل است و ناآشنا.

با این که خوب است اما نمی‌توانی به آن خو کنی.

دست و پا می‌زنی که برگردی،

بعد کلمات و تعابیر ظاهر می‌شوند،‌ انگار در غربت یک سلول انفرادی کسی به دیدنت میاید،

کسی که می‌تواند از تو خبر ببرد و تو را خبر بیاورد.

کلمات می‌رقصند و می‌آیند و می‌روند و تو تماشا می‌کنی 

و می‌جویی که کدامشان با هیجانت همفاز هستند

و هی رد میکنی! 

نه! نه! این نبود. این یکی هم نه!

کلمات ادامه می‌دهند و تو ادامه می‌دهی.

بعد احساس میکنی که دیگر در هیجانت محاط نیستی، بر آن مشرفی!

و بعد کم کم کلمات رام می‌شوند و آرام 

و شعر طلوع می‌کند.

کجای این جریان در اختیار و کنترل شاعر است؟

معمولا اول آن نیست. 

یعنی رسیدن به آن اندوه یا شوق که بی‌قراری را هدیه بیاورد، معمولا مسیرخطی و روشنی ندارد،

دست کم من بلد نیستم هوشیارانه به سمتش قدم بردارم،

به نوعی زاییده مسیر اسرارآمیز زندگیست.

من فقط بلدم دلتنگ آن حال بشوم و تشنه‌ی آن.

بلدم دور و برش قدم بزنم و منتظر باشم.

اما می‌دانم که، 

خوب بلد است که مثل یک عطسه‌ی نارس، همه‌ی مقدماتش را بفرستد اما خودش نیاید!

همانطور که بلد است گاهی بی‌مقدمه بیاید و بپاشد به سر و روی زندگیت!

در قدم اول اختیار با اوست،

می‌ماند گشوده بودن و اندوه یا شوقت را در آغوش گرفتن و بارور شدن.

بارور که شدی دیگر از تولدش گریز و گزیری نیست.

در مسیر شعر گفتن،

خیلی معلومم نشده که کجاها کنش هستم و کجاها واکنش،

اما می‌دانم که اگر راهی معمولی برای رفع،‌دفع یا سرکوب غم و شادیم پیدا کنم،‌ (کاری که خیلی وقتها می‌کنم)

شعر نیامده بر‌خواهد گشت.

***

مریم خیلی از این ماجراها خوشش نیامد.

حس کردم دوست داشت بگویم روح‌القدسی چیزی میاید بسته را تحویل می‌دهد و می‌رود!

این که من می‌ایستم و گزینش می‌کنم،‌

گویی از لطف و رازآلودی قضیه کم می‌کرد برایش.

شاید هم مریم کوچولوی شاعری را در درونش به بند کشیده بود 

که دوست نداشت باور کند می‌شود 

در این مسیر، نقش فعالانه‌ای هم داشت. 


 

   


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۳۷
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۴۱ ب.ظ

برگی زرد نمیشود مگر با دانش خاموش تمامی درخت

چقدر تکه تکه شده‌ام.
بخشی از وجودم سهم تقصیر خود در همه فجایع عالم را باور دارد.
همان بخشی که میداند بلد بوده ام گاهی حتی دانسته و به عمد، خطا و بلکه غلط کنم.
همان بخش هست که میتواند شهوت کنجکاوی و عطش زدگی نسبت به هیجان و خبر تازه (ولو دلخراش) را بفهمد.
خوب میشناسمش و مدتهاست که خوراکش نداده‌ام تا فربه تر نشود. 
بلد است ژست احساس مسئولیت و لزوم اگاهی به خود بگیرد اما میدانم که از فاجعه تغذیه میشود.
آخرین بار سر ماجرای منا مچش را گرفتم .این بار هم تا توانستم از رسانه فاصله گرفتم تا نبینم و نشنوم
نه طاقت فکر کردن به حال آدمهایی را داشتم که معلوم نیست ذوب شده اند یا له و لورده یا مسموم
و نه طاقت تنفر از خریت بچه هایی که سر همزمانی چندین بی توجهی از چند طرف 
آماج خشم و نفرت همگان شده اند.
این بخش از وجودم در مقابل حادثه پلاسکو احساس عذاب وجدان دارد.

بخش دیگری هم هست که زیبایی همدلی و همدردی مردم در مقابل فاجعه ها میبیند و تحسین میکند.
به آن بخش هم خیلی نمیتوانم افتخار کنم. آرزو دارم رشد و بلوغ مردمم را در سهیم شدن شادمانی و آرامش ببینم.
این بخش مرا یاد یک زخم بزرگ در فرهنگمان میندازد. زخمی به نام غم پرستی!

اما مادری در وجودم هست که نشسته این وسط کنار آوار،
و مویه میکند دلخراش.
صدایش از همه بلند تر است
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۴۱
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۶ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۴۵ ق.ظ

معلم هایم...

حق مسلم هر آدمی داشتن نقطه ضعفهای شخصی است!
این را گفتم که جرات کنم به یکی از نقطه ضعفهای بزرگ و شیرینم اعتراف کنم:

من به شدت مستعد ارادت بیمارگونه به معلمانم هستم.

از کودکی نسبت به کسی که دریچه‌ی تازه‌ای بر ذهنم میگشاید چنان شیفته می‌شوم 
که تا مدتی همه‌ی شاخ و برگهای اضافی ادراک را قطع می‌کنم و می‌نشینم به تماشای او. 
گفتگوی سهیل رضایی با محمدرضا شعبانعلی که آنها را معلمان خودم میدانم،
آب در خوابگه مورچگان بود. 
کمی فقط کمی حس کردم که این ارادت بیمارگونه در کدام خاک ریشه دارد.
سهیل رضایی را تازه پیدا کرده ام، اما شعبانعلی معلم شگفت انگیزی است.
چنان سریع رشد می‌کند و از جنازه‌گذشته‌اش رد می‌شود،
که فرصت نمی کنی و جرأت نمی‌کنی شیفته‌اش شوی.

شنیدن گفتگوی این دو معلم نازنین را به هرکس شور خودجستن در دلش می‌تپد پیشنهاد می‌کنم.






۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۵ ، ۰۸:۴۵
نجمه عزیزی
شنبه, ۴ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۲۸ ق.ظ

نشان آدمیت در شب یلدا

 با همه‌ی ادعاهای معنویم،‌لباس برایم خیلی مهمست.

در این حوزه خیلی با جناب سعدی در باب بی‌ارتباطی لباس زیبا و آدمیت، هم عقیده نیستم!

لباس را بقیه‌ی خودم می‌بینم و ادامه‌ی روحم و به نوعی تجلی شیوه‌ی آدمیتم.

با این حال در امر تدارک لباس، هم شدیدا اهمال‌کارم و هم قویا وسواسی و مشکل‌پسند و هم تا حد قابل توجهی خسیس!

به همین خاطر اصلا نامحتمل نیست، اگر چندین فصل با چند فقره لباس داغون سر کنم.

عصر کوتاهترین روز سال، حریر نرم اندوهی بی‌دلیل روحم را پوشانده بود و حس غریبی در دلم بود:

دلم یک لباس خوب می‌خواهد باید از دیوار سختگیری و وسواس رد شوم

و پیدایش کنم 

و در آن آرام بگیرم.

 لباسی گرم، لطیف، خوش ترکیب و سبز،

 چیزی می‌جستم که عریانی روحم را هم بپوشاند،

و روحم در حریر نازک اندوه بی‌دلیل می‌لرزید.

مغازه‌ها یکی پس از دیگری بسته بود،

اما صدای شجریان به قدری دقیق سر جای خودش بود 

که دلم می‌خواست ساعتها با همان سرعت کم در حاشیه‌ی خیابان،

بی‌خیال و نیمه هشیار 

پیش بروم و منزل به منزل دنبال لباسم بگردم.

نه مقصدی باشد و نه منتظرانی.

شجریان دور بر داشته بود که:

                  ...تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری

وفای عهد من از خاطرت به در نرود.

رفتم و رفتم و رفتم

دچار دوگانه عجیبی شده بودم که هم رفتن را دوست داشت و هم رسیدن را.

و بالاخره خریدمش.

 و در آن آرام گرفتم،

لباسم که گرم بود و لطیف و خوش ترکیب و سبز.

ضبط لعنتی ماشین اما  نمی‌دانم چه مرگش شد یک‌دفعه که دکمه عقبگردش کار نکرد و هر چه کردم دوباره نرسید اول آواز: 

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود،

به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود.

به جهنم!

خوشا دلی که اصلا هرجا عشقش کشید برود،‌ 

والا! 

   

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۵ ، ۰۸:۲۸
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۳۹ ب.ظ

و بدانیم اگر کرم نبود...

خوب شدن حال طبیعت،‌ برای من، آرزوی عمیق و بزرگی است که حال بسیاری از لحظه‌هایم را احاطه کرده است. 

نمی‌توانم نبینم یا فراموش کنم که دیگر مدتهاست آسمان پرهیزگاری می‌کند و زمین،‌ سردی. 

نمی‌توانم نبینم  یا فراموش کنم که این بی ابری و بی بارانی، زنگ خطر سقوط است و آینده‌ای ترسناک و دردناک را خبر می‌دهد. 

دلم پر می‌زند برای رویاندن درخت و درخت و درخت .... 

کمی اکسیژن بیش‌تر کمی گرمای کمتر و باز پس فرستادن مخلصانه رطوبت زمین به آسمان، تنها دریچه‌ی امیدم را باز نگه داشته است.

چند سال است که در خواب و بیداری به خیال ساختن باغی زنده و خودبان و زندگی در آن پناه می‌برم،‌

خیالی نه لوکس و تجملی که خالص و صبور و تشنه. 

خیالی که نفسم تنگ می‌شود از ندانستن راه تحقق آن. 

همه‌ی موانع مادی یک طرف، احساس تلخ بی لیاقتی و ناتوانی هم یک طرف.

یکی دو سال پیش حمله‌ی موشها، یک تابستان از حیاط فراریم داد. 

ترس و چندش و ترحم مسابقه گذاشته و مرا پشت پنجره حبس کرده بودند. 

یک تابستان هر شب در معرض باد سرد و تر و نانجیب کولر عذاب کشیدم، 

در تله‌ام گنجشک افتاد، با سم‌هایم کفتر کشته شد و از همه بدتر پسرکم عاشق کشتن موش با دمپایی شد! 

این‌همه قربانی برای این‌که بفهمم سکه‌ی طبیعت روی دیگری هم دارد. 

در همان دوران یک شب خواب دیدم که در دشتی گسترده و سبز که عجیب، امن و دلپذیر و زیبا بود، 

کنار جریانی زلال و قدرتمند از آب خوابیده‌ام. 

یک باره چشم گشودم و دیدم شیری پرهیبت و ترسناک در چشمهایم خیره شده است! 

نتوانستم آن خواب را در دسته بندی کابوس یا رویا بگذارم، 

چیزی مجزا بود برای خودش که به من فهماند، طبیعت را باید کامل در برکشم و  بر همه‌ی آشنا و ناآشنایش گشوده باشم. 

به من فهماند که همه چیز را نمی‌شود تمام و کمال کنترل کرد و به میل خود گرداند. 

گاهی هم باید وا داد و تسلیم نیروهای ناشناخته شد و 

                                                                              این است زندگی...



۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۵ ، ۱۲:۳۹
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۰۲ ب.ظ

با که توان گفت؟

از محضر خوبان که بر می‌خیزم، پرم از شوق و امید.

یک نصف روز متمم‌خوانی، یک نیم ساعت در حضور استاد زنده‌دل، یک چند لحظه پای کتابی، نوایی، دمی،‌ 

حالم را آنقدر خوب می‌کند که،

پوستین «من»، بی هوا می‌شکافد!

آن‌قدر واقعی و عمیق که گمان می‌کنم دیگر هرگز قبا نمی‌شود بر تنم.

با همه‌ی وجود یک نوا می‌شوم: می‌خواهم.

اما وقتی جای نادرستی قرار می‌گیرم، همه چیز برمیگردد به حالت قبل، حتی بدتر.

انگار تنگ‌تر و محکم‌تر و خفه‌کننده‌تر از قبل، چنگال «من» را دور گلویم حس می‌کنم.

جایی نادرست مثل یک کلاس نابجا در حضور کسانی که خریدار متاعم نیستند

و عزم و انگیزه برای هیچ پرسشی ندارند.

آنگاه است که هر گوشه‌ای از وجودم به هزار زبان،‌ اما ناهماهنگ و گوش‌خراش، 

به صدا در‌می‌آیند که: نمی‌خواهندم.

می‌خواهم، پایی است، مرکبی است و حتی بالی است

که مرا می‌برد، جایی دیگر، جایی فراتر.

اما نمی‌خواهندم،‌ زندانی است، زنجیری است و شکنجه‌ای است

که از هر سو در خود می‌فشاردم و تکان‌خوردن را دردناک و دشوار می‌کند.

سقوط می‌کنم جایی پایین‌تر از خودم.

***

با این حال صدای مبهمی در درونم باور دارد که:

بخشی از خواستنی بودن خوبان عالم،

به تحمل غیرمنفعلانه‌ی همین درد «نمی‌خواهندم» مربوط است.

تحمل آن و تامل بر آن و سقوط نکردن در آن و جستن انعکاس بزرگی خود در آینه مکدر آن.

صدای مبهمی در درونم زمزمه می‌کند که:

خوبان عالم، در چنین لحظه‌هایی 

صبورانه نشسته‌اند پای برودت غم‌انگیز این تلخی

و بر بذرهای زندانی اشک ریخته‌اند.

بذرهایی که نه تاب سیاهی خاک را دارند و نه تحمل درد شکفتن را.

اگر این روزها همین یک درس را از محضر خوبان عالم یاد بگیرم،

بارم را تا چندین منزل بسته‌ام.




۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۵ ، ۱۶:۰۲
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۵، ۰۵:۴۸ ب.ظ

اندر احوالات عشق و صبوری(2)

چایی پررنگ بابایی را سرمی‌کشم،

مزه خاطره می‌دهد. از فنجان درد دم در تلختر نیست.

حال شاگرد دو سال پیشم را می‌پرسم،

و شرر می‌افکنم به خاکستر شکوه‌های معلمانه:

کیمیا شده، حوصله و حضور و صبوری!

دکتر"ن" از شاگرد دو سال پیشم می‌گوید: با این که ابدا تنبل و تن‌پرور نیست،

پای کاغذ نمی‌نشیند

و پای هیچ چیز دیگر نیز،

بقیه نیز کم و بیش در همین مسلکند.

بر می‌خیزند که بروند،

دکتر" م" می‌‍گوید: بچه ها دیگر عاشق هم نمی‌شوند، از بس که صبر ندارند.

***

تنها شده ام.

بغض کرده‌ام.

دست من باشد می‌دهم هر شاگرد معماری را،

در بدو ورود، شش ماه بنشانند روی محور تقارن، تا آرام بگیرد.

شش ماه بعدی را هم یک گوشه بنشیند و 

دنبال جفتش بگردد آن‌سوی محور تقارن.

***

بروم کمی قدم بزنم،

بلکه مستی ملوکانه از سرم بپرد

و دستم بیاید که چیز زیادی دستم نیست!


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۵ ، ۱۷:۴۸
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۵، ۰۵:۲۲ ب.ظ

اندر احوالات عشق و صبوری(1)

نشستن روی محور تقارن را خیلی دوست دارم.

جایی که "یکی" است اما محمل وصال "دو" های بسیار !

روی محور که می‌نشینم، شاه جهان می‌شوم و خودم را حسابی گم می‌کنم.

شب روضه‌خوانی است و فرش انداخته‌اند کف پنج دری.



[Photo][Photo]

همیجور شاهانه نشسته ام و سیر می‌کنم و می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم.

پنج دری به شکل مادرانه ای گرم و مهربان و تاریکست،

آنقدر که خاطر ملوکانه‌ام دلش میخواهد که همانجا روی مغناطیس تقارن قدری بخوابم.

دراز می‌کشم، کمی نوا گوش میدهم، کمی کتاب، کمی خیال.

انرژی محور تقارن 

انرژی حضور هیچ ملایم،

تسخیرم کرده است،

بر‌می‌خیزم سیر و سرشار.

باید بروم اما ...

بدون سر زدن به بوفه‌ی اساتید

 یک پای بساط لنگ است.

دری پیش روست که باز کردنش بعد از دکتر وزیری همیشه کمی درد دارد،

درد را لاجرعه سر میکشم، 

 از لای در نگاه می‌کنم و میگویم: به دانشکده بیایم و این‌جا نیایم پای رفتن ندارم.

دکتر"م" با مهربانی زیاد دعوتم می‌کند داخل،

و دکتر"ن" با روحیه‎ی فنی غیر گل و بلبلیش 

و با طنز شیرین اقلیمیش 

و با گرسنگی ساعت ده صبحیش،

به کنایه می گوید که: 

                         قفلی چیزی هم بیاویز به در و دیوار، اگر جواب می‌دهد.

ظرفیت ملوکانه‌ام بالارفته و بدون هیچ دلخوریی جواب می‌دهم که:

خرده نگیر استاد! 

نیازم معقول نیست، نوعی بیماریست!

هر سه می فهمیم و می‌خندیم.


***

ادامه در 

اندر احوال عشق و صبوری(2)  



۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۵ ، ۱۷:۲۲
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۲۶ ق.ظ

آنگه شود صاف...

آخرین شب چهل سالگی را تا خود صبح خواب دیدم.خواب بین حرفه ای شدم از فرط ممارست و پشتکار و خب این هم دستاوردیست برای خودش.

خواب دیدم معلم محبوبم با همسری خوب و سه فرزند  نوجوان همسری جوان اختیار کرده  و من که آرتمیس خونم حسابی زده بالا  هی دست و پا می زنم که کاری کنم . هروله کنان بین معلم و همسر میانسال و جوانش در رفت وامدم و چک و چانه میزنم . هر سه متقاعد میشوند که در فاجعه غوطه ورند و باید کاری کنند و هیچ یک کاری نمیکنند. 

دم خودم گرم ! در پلان آخر خوابم به معلم می گویم: همه چی به کنار ! تو حق نداری لجن بپاشی به چهره خودت در من ! که بیست وچندی سالست باور و تحسین و ارادتم را تقدیمت میکنم بی هیچ ترسی، چرا که تو را تنها مردی دیده ام که فرق بین قواعد زمین و آسمان را بلد است..

بیدار میشوم و خواب شیک و مفهومیم با پایان باز جا میماند همان جا.

فخ فخ میکند سر صبحی کودک درون چهل سالگیم.. خانه ام یخ کرده محض خودشیرینی پیش لایه اوزون که احتمالا به هیچ جایش نیست و به ریشم می خندد. 

لای لباسهای بافتنی گیر کرده ام و حتی نمیتوانم بر پدر طراح خانه ام لعنت بفرستم. آرزوی پول و جنون توامانی میکنم که دوباره خانه بسازم  با اتاقی کوچک و در و پیکر دار و آفتاب گیر و پر از رنگ و خالی از پریشانی و ....

بحران میانسالی را بی آداب و ترتیب ویژ ه ای در برکشیده ام . حرف تازه ای ندارد امروز. مقداری خوشحالی نسبتا خالص به خاطر سه نفری که با کتاب و نقاشی و گل سرخ پناهم دادند و مقداری هم اندوه خالص بابت این زندگی بدون دوست که به شکل رقت آوری فقیرانه و حقیرانه شده. این که در پایان چهل سالگی دوستی دور و برم نیست که یک فنجان چای بنوشیم با هم و از جراحت لایه اوزون حرف بزنیم.  احساسم نه خشم و افسردگی که سرافکندگی و بی عرضگی است و میدانم خیلی پیش از این پاییز باید این لحظه چای و درد و دل را می کاشتم تا امروز سبز باشد. 

***

پی نوشت: دم خالق گرم داره برف میاد.

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۵ ، ۱۰:۲۶
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۵۲ ب.ظ

ای لولی بربط زن...

شب است و پاییز است و پیران سپیدمو...

 دانشکده، دلبر عیاری است سر تا پا راز و زیبایی.

 انگار نه انگار که بیش از نیمی از عمرم را آشنایش بوده‌ام! 

مثل یک تازه وارد بهت زده، هی دامن ز پای بر‌می‌گیرم تا زمین نخورم.

کش حیاط بیرونی را می‌گیرم و می‌خزم در تالار نماز. 

حال غریبی دارم، چیزی که نه شبیه بندگی است، نه اقتدا، نه نیاز.

 در سکوت فرو رفته‌ام و دلم سجده می‌خواهد،‌ دلم گوش دادن به صدای قلب زمین را می‌خواهد و دلم تشنه‌ی حضور است.

باید بروم حیاط لاریها، که زیاد دوستش ندارم، 

انگار غریبه است، مال "ما" نیست. 

بی‌اراده و پشت سر بقیه پله‌ها را می‌روم پایین.

دلتنگ روزگار گذشته‌ام، 

 در گوشه‌ای از روحم چیزی شعله‌ور است که هم نور دارد و هم سوز. 

اصلا مطمئن نیستم حوصله‌ام تا آخر مراسم بکشد.

دختر جوان، برنامه را اعلام می‌کند، کمی عجول، کمی خجول، کمی گیج، 

ساده، صمیمی و رسولیانی! 

کم‌کم گرم می‌شوم. 

دلم جا می‌ماند پیش جزوه‌ی معماری اسلامی دکتر شکوری

و نقشه می‌کشم برای یک نظر دیدن چنان مکتوبی. 

روحم بال بال می‌زند از شنیدن حدیث صدق، در صدای خسته‌ی دکتر ندیمی. 

کنار نارین‌قلعه، خشتی می‌شوم میان سازه‌ی گلی 

و در حالیکه پا به پای دکتر فرحزا تا قله‌ی شیرکوه می‌دوم

 نذر می‌کنم که هرگز فرو نریزم! 

لابلای زلالی و محبت پدرانه‌ی صدای دکتر آیت‌اللهی خانه می‌کنم 

و شهادت می‌دهم که شگفت‌زدگی عمریست که ترجیع‌بند جان و کلام دکتر اولیاست.

پلک نمی‌زنم، خمیازه نمی‌کشم، خسته نمی‌شوم.

تیز و زنده‌ام تا آخر.

نه تکرار، نه شعار، نه مبالغه، 

برنامه‌ی بزرگداشت استاد پیرنیا، 

مثل باران بر کویر خستگی و دلتنگیم می‌بارد 

در حالی که از پله‌ها بالا میایم 

حس می‌کنم که سیراب سیرابم.

***

چقدر این حال بهت میاد!

روزگاری طفلی بودی! حالا جوان رعنا شده‌ای دانشکده!

حیاط لاری‌ها! امشب از آن مایی!




۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۵ ، ۲۰:۵۲
نجمه عزیزی
شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۰۹ ق.ظ

در گور خفته است...

 

بر خاک خشک و شور احساسم   

  باران حسرت می چکد نم نم

حس می کنم پابست اندوهم   

 اندوه تلخی که مرا محکم...

در بند خود میپیچد و انگار 

             یک بخش روحم میشود کم کم              

  دلتنگم از دلتنگی مردم ...    

  دلخسته ام از  آدم و عالم...

ای کاش در این کشتزار مرگ  

ای کاش در این قحطی آدم

یکباره مردی میرسید از راه   

میگفت : مردم سیب آوردم

ای کاش دستی شاخه شب را   

پیوند میزد با سحر کم کم...

ای کاش میفهمیدم این را که  

 تنها دلیل بودنم هستم...







۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۵ ، ۰۹:۰۹
نجمه عزیزی
جمعه, ۷ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۱۸ ق.ظ

مبتلایان پاییز...

در پاییزخانه کل کلی بود اندر باب این که: 

دین آیا جزئ الهامات بشری است یا ازآنسوها میآید؟

ذهنم درگیر شد اما بعد از زمان کمی آزاد شد، 

و خیلی از خودش تعجب کرد 

که چرا درگیر شده!

که چطور در وحدت شک کرده 

و به دوییت به عنوان یک امکان نگاه کرده است!

روح مادربزرگم خوشحال بادا که آیه‌ی آخر سوره‌ی کهف را یادم داد 

و گفت: اگر بخوانی و نیت کنی،

هر ساعتی بخواهی بیدار می‌شوی!


قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحى‏ إِلَیَّ أَنَّما إِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا یُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً (کهف/110)

بگو: همانا من بشرى همچون شمایم (جز اینکه) به من وحى مى‏شود که خداى شما خداى یگانه است. پس هر که به دیدار پروردگارش (در قیامت و به دریافت الطاف او) امید و ایمان دارد، کارى شایسته انجام دهد. و هیچ کس را در عبادت پروردگارش شریک نسازد.



و می‌خواندم و بیدار می‌شدم!

با اینکه چند سالست که منظور حضرت حق در بعضی فرازهای مکتوبش برایم آشکار نیست،

و از این بابت خیلی از دستش دلخورم، 

اما عاشق این آیه‌ام و گمان می‌کنم 

لب مطلب دین است!

***

اینم یه ترجمه‌ی آزاد از من:

بابا! منم مث شماهام !

به هممون وحی میشه!

خدامون یکیه خب، 

فقط یه تقلب برسونم؟ 

اگر به بوسیدن روی ماهش مشتاقید

پر از صلح و آشتی باشید در کارهایتان!

به هیچ پفیوزی هم که  فقط خودش را لایق آن بوسه بداند

محل نگذارید!




۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۵ ، ۱۰:۱۸
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۰۷ ب.ظ

یادت باشد

یادت باشد

زیبایی همیشه بوده است، قبل از این که زیبایان زاده شوند

. و بسیار قبل از آن‌که عشق حتی 

نفس بکشد...

یادت باشد، آن سیب سرخ، بالای شاخه‌ی بلند نور بود

 پشت ابر سیاه انکار، اما کودک از درخت بالا رفت و سیب را چید و جوان شد.

یادت باشد، جوان شراب کهنه را که نوشید خم شد و جام را بوسید. 

بلد بود که: باده از جام نیست[1] و باور داشت آن را، 

اما نشانی تاکستان را برتن جام دیده بود 

و می‌دانست که جام را نه چون بتی 

                                  که چون مکتوبی پرمعنا، همیشه خواهد خواند...




[1]

از قدح‌های صور رد شو نایست!                   باده در جام است لیک از جام نیست!  ( مولوی)

 





۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۵ ، ۲۳:۰۷
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۵، ۰۶:۳۶ ب.ظ

حافظیه سال 73

این شعر هم به لطف کتاب دوباره یافتم و ویراستم. شعری که در حافظیه زیر چتر آن کلاه قلندرانه خواندم و ...عجب پاییزی بود پاییز 73!


پیش از این توشه ام از آن‌هم سبز،

سبزی پوچ کاج می‌شد و بس.

بهره‌ام پیش از این ز مزه‌ی عشق،

تلخی احتیاج می‌شد و بس.

پیش از این‌ها برایم او بودن،

مثل یک قصه‌ی خیالی بود.

دلم از یاس و انزوا لبریز،

دست‌هایم عجیب، خالی بود.

یاد دادی به من که سبز شوم،

بشکنم بشکفم میان چمن.

یاد دادی که می‌شود او شد،

فقط اما به حذف من از من!

بارها بعد بارش سخنت،

سر زده از دو دست، یاس دعا.

اگر از ما به دوست، دوست تری!

آه ای دوست! التماس دعا...


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۵ ، ۱۸:۳۶
نجمه عزیزی