گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
جمعه, ۱۹ مهر ۱۳۹۸، ۱۱:۴۸ ق.ظ

خلق محتوی در باره کراتینه مو، چند؟

 

چه کسی گفته که محتوی مشتری ندارد؟ همین خود من تا حالا کلی سفارش محتوی گرفته‌ام! 

چند وقت پیش خویشاوند همسرم پیام داد که: میشه درباره بابام یه مطلب بنویسی؟

گفتم: قربان رویت من که پدر شما را ندیده‌ام و حس خاصی نسبت به ایشان ندارم، مطلب خنک و بی‌مزه‌ای می‌شود. شما بنویس که پر احساس و جگرخراش شود، من ویرایش می‌کنم‍.

جواب داد که: آخه تو قشنگ‌تر مینویسی!

گفتم: خب حالا برای چه کاری می‌خواهی؟

گفت: برای پیج اینستاگرامم!

indecision

یک‌بار هم آشنایی پیام داده‌بود که: برای دعوتنامه مهمانی بعد از سفر حجمان متن یا شعر می‌نویسی؟ گفتم حافظمون به قشنگی گفته قبلا:

جمال کعبه مگر عذر رهروان خواهد   که جان زنده‌دلان سوخت در بیابانش

به نوعی دو پهلو هم به شمار می‌رود و حتی ممکن است بعضی مهمانها را از ‌آمدن منصرف کند. یک جوری نگاه کرد که آدم به سارقین ادبی یا کسانی که دستش می‌اندازند نگاه می‌کند.

cool

آخرین مورد هم  آرایشگر مو صاف‌کن فامیل بود که دیشب پیام داد: شعر طنز هم می‌گی شما؟

گفتم: نه چندان! چطور؟

گفت:‌ می‌خواستم برای تبلیغ کارم  سفارش شعر بدم.

در مقابل این یکی دیگر مقاومتم شکسته شد و عنان از دست برفت

جام چای دارچین را سرکشیدم و روان شدم بر کاغذ:

 

دیوانه هر آنکه پول اسراف کند

انکار مسیر عقل و انصاف کند

گیسوی پریشان خم اندر خم را 

تحویل به دست تو دهد صاف کند

 

 

به نظرتون چه جوری قیمت‌گذاری کنم؟ devil

 

 

 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۸ ، ۱۱:۴۸
نجمه عزیزی
شنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۸، ۱۲:۵۶ ب.ظ

کتاب لاغر «فصل تحصیلی ما» با تخفیفی تپل

 

نمیدانم چرا سایت یزدبوک تصمیم گرفته حراجی راه بیندازد و تخفیف بدهد آن هم ۲۵٪ 

این را هم نمیدانم که این تخفیف تا کی ادامه خواهد داشت.

فقط گفتم مخاطبین عزیز وبلاگ، یک‌وقت برای تهیه تعداد معدود باقیمانده از چاپ اول دیر اقدام نکرده و سر و کارشان به چاپ گران دوم نیفتد. (از سری هشدارهای نخ‌نما و شیرینِ نخری این دفعه که میاد اونقدر گرون شده که دیگه نمیتونی بخری! devil لذا زیاد جدی نگیرید!) 

برای آشنایی با محتوای کتاب فصل تحصیلی ما اینجا را نگاه کنید

و برای تهیه کتاب از یزدبودک آنجا را  

 

 

 

 ضمنا در نظر داشته باشید که «فصل تحصیلی ما»در ماههای گذشته جزو پرفروشترینهای سایت بوده آن هم در کنار چهار فصل وزین اسکاول جان عزیزsmiley

اصلا هم به روی من نیاورید که با وجود پرفروش بودن بعد از گذشت یک سال و نیم چرا تیراژ ناچیز چاپ اول به پایان نرسیده است، در این مقوله جز آمار بالا و روزافزون کتابخوانان و کتابخران دلیل دیگری به ذهنم نمیرسد.    من به شکل غریب و مرموزی دل بسته‌ام به کیفیت اعلای خوانندگان.

 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۸ ، ۱۲:۵۶
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۹ مهر ۱۳۹۸، ۱۱:۵۶ ق.ظ

ای ماه مهر ماه بداخلاق!

 

شاید اگر سال 62 کلاس اولی نحیف دبستان شهید کوهی محله شیخداد نبودم فکر میکردم محسن چاووشی و حسین صفا دیگر شورش را درآورده اند در ریش ریش کردن عواطف ما!
 از سر تا پایش درد می‌کرد دبستان ما؛ از آبخوری سیمانی و حیاط آسفالت خسته اش تا پیشانیش که اسم اولین شهید محله رویش حک شده بود و با همه بچگیم می‌فهمیدم چه جوان رعنایی بود؛ آخ که رفتنش چه داغی گذاشت به دل محله!

چنگالهای خونی جنگ بود و جامعه‌ای گیج و لگدخورده که حال خوشی نداشت!

همه اینها و پیشینه فرهنگی و بسیار چیزهای دیگر انگار مجوز می‌داد به سقایان علم که دختربچه‌ها را آنطور سیستماتیک و خونسرد کتک بزنند!

از آن چوبها من نخوردم اما با بند بند انگشتهایم یادم هست که چقدر با بقیه درد می‌کشیدم بخصوص همراه دوست موطلایی و لطیف‌پوستم مریم و بخصوص در روزهای برفی که خیلی بیشتر از حالا بود. چه غم‌انگیز است که حالا حتی فامیل مریم یادم نیست و حتی کمی شک دارم که اسمش میترا نباشد.
دو تصویر هولناک از آن سالها در ذهنم مانده که ناخودآگاهم هرچه کوشیده نتوانسته هلش بدهد توی نهانخانه و به شکل بیرحمانه‌ای روشن و واضح است:
یکی روزی که امتحان دیکته سراسری بین چند کلاس اول مدرسه برگزار شده بود و هرکس به ازای هر تعداد نمره که از بیست کم آورده بود باید خطکش میخورد! دختربچه‌های هفت ساله صف بسته بودند از داخل کلاس رو به سالن و گریه میکردند تا نوبتشان برسد و در آن ضیافت شوم توسط معلم، ناظم و معاون پذیرایی شوند!
تصویر دیگر یک عصر تابستان بود که عروسکبازی میکردیم با فهیمه در کریاس خانه؛

معلم و ناظم بودیم و بیرحمانه و خلاقانه تنبیه میکردیم عروسکهایمان را.

خدا میداند که من و فهیمه و مریم و میترای احتمالی چقدر خشم و ترس و نفرت با خودمان پخش و پلا کرده ایم در تمام این سالها!

و این ترانه لعنتی چقدر عمیق رنج کشدار آن سالها را خوب شیرفهم می‌کند. هم رنج آن سالها و هم سالهای بعدش را که خط‌کشها بیخیال تن شدند و افتادند دنبال روح و روان!

آخ از دلهای اسیر!

آخ از گنجشکها! 

آخ از گوشهای تشنه!

 

 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۸ ، ۱۱:۵۶
نجمه عزیزی
شنبه, ۶ مهر ۱۳۹۸، ۰۹:۴۰ ق.ظ

ترک تدریس از ترک اعتیاد سخت‌تر است!

 

سال گذشته طی ماجراهایی که سلسله‌وار در اینستاگرام مینوشتم ( #فصل_تدریسی_ما ) به این مکاشفه قطعی با خودم رسیدم که باید تدریس در دانشگاه را کنار بگذارم. اما در آستانه شروع ترم استاد محبوبم اغفالم کرد!

گفتم: من برای معلمی ساخته نشده‌ام! گفت: بیا دستیار من شو! کلاس را من پیش میبرم! و من که بارها در موقعیتهای خاص تصور کرده بودم که الان اگر او بود چه رفتاری پیش میگرفت و با بچه‌ها چگونه تا میکرد؛ در مقابل چنین وسوسه‌ای کم آوردم و دوباره رفتم.

استاد اما طبق پیش‌بینی زیر قولش زد! و دوباره مجبور شدم آزموده‌های پیشین را تنها بیازمایم و خودم را لعنت کنم.

البته پایه انتخابم خیلی فرق داشت با قبلیها و متاعم خریدار بیشتری داشت اما انگار روز به روز مایه اولیه بچه‌ها تحلیل می‌رفت و این مرا بیشتر از دست خودم خشمگین میکرد.

یک روز بعد از آنتراکت میانی کلاس چهار ساعته داشتم با خودم غر میزدم و میرفتم سمت کلاس: کجا رفتی مرد حسابی؟! کجا بروم و با این چشمهای نیمه منجمد چه کنم؟ درست شده‌بودم مثل بچه‌ای که بیندازنش بالا که بگیرندش و بعد... نگیرندش!

رسیدم به کلاس؛ حوالی ده‌و‌نیم بود؛ یکی دو نفر آمده بودند؛

گفتم: بقیه؟

 گفتند: مگه ادامه داره کلاس؟

فریاد زدم: صداشون کنید...!

یکی یکی و با هزار اطوار آمدند؛

در را بستم جلوی در ایستادم و گفتم: یعنی تخمین اول ترم من در مورد شما اشتباه بود؟ چرا اینجوری کلاس میآیید؟ چرا به زور برمی‌گردید از آنتراکت؟ خیلی واضح برایم بگویید که چه مرگتان است؟

رضا گفت: من از چهارچوب بدم میاد! از هر چیزی که به من بگوید: "باید" بیزارم. امیر هم تأیید کرد. بعد گفت من چیزهایی را دوست دارم که با آنها حال کنم! حال راهنمای منست!

 گفتم: و آینده؟

 گفت: من کاری به فردا ندارم! خود راه بگویدت که چون باید رفت!...سکوت....

گفتم: البته که بگویدت؛ اما قبل از آن بپرسدت که کجا میخواهی بروی! در "حال"ی که هستی هیچ چشم‌اندازی از آینده نیست؟ "آینده‌"ات آینده‌ای که میخواهی بیاید هیچ رسمی برای "حال"ت توصیه نمی‌کند؟

شیلا گفت: من برای کنکور آینده را می‌آوردم نزدیک چون آیندۀ دور هیچ شوری به پا نمی‌کند! آخر هر روز روندم را چک می‌کردم و محک می‌زدم. گفتم: فدای چال گونه‌ات! آینده را نزدیک آوردن؛ اینست حرف من! برای فردای دور، امروزِ نزدیک چه حالی باشم؟ این را گاهی میپرسید از خود؟

گفتم: خیلی چیز باحالیست باحالی؛ امّا به این سوی چراغ قسم برای هر برداشتی باید کاشت و داشت! این قانون زندگیست !

پلو زعفرانی دوست دارید؟ زعفران‌کاران می‌دانند که اگر لحظۀ درستِ چیدن زعفران سر زمین نباشند آن گل نارنجی پراطوار قهر خواهد کرد!

رضا گفت: همه که نباید زعفران بکارند مثلا خود من دوست دارم شلغم بکارم!

گفتم: شلغم... من که خیلی دوست دارم! شلغم بکار جانِ دل! شلغم بکار امّا اگر و فقط اگر رویایت و عشقت کاشتن شلغم است نه مفرّ و گریزگاهت!

از جلوی در کلاس کنار کشیدم و رفتم جناح غربی کلاس رو به ارسی و تکیه زدم به دیوار؛

-بچّه‌ها! فرهاد را می‌شناسید؟ بله و نه‌ها یک در میان پخش شد توی فضای کلاس. مهرناز گفت: من بگم؟ فرهاد یه پسر فقیری بوده که عاشق شیرین میشه خسرو هم که خیلی پولدار بود عاشق شیرین میشه بعد شیرین با خسرو عروسی می‌کنه! خنده و شوخی پاشید به در و دیوار... گفتم: خب یه ورژن دیگش!

امیررضا: چوپون بود فرهاد و شیر آورده‌بود برای شیرین اینا که عاشق شیرین شد؛ فقط و فقط شیرین، خسرو هم که پادشاه بود و عاشق یه عالمه شیرین دیگه و شیرین! به فرهاد گفتند کوه بکن اگر شیرین را میخواهی فرهاد هم تیشه بر سنگ کوبید و کند و کند و کند...

قصه را چند مدل دیگر هم تعریف کردند؛ گفتم: فرهاد بخت برگشته...کاش یادش میدادید حال را دریابد و نبازد! فرهاد باخته! فرهاد خاک برسر! فرهاد تیشه بر سر!

خوب فکر کنید؛ فرهاد راه خودش را رافت یا به اجبار شیرین تن داد؟ چارچوب بایدهای فرهاد را تیشۀ خودش تراشید یا شرط شیرین؟

سکوت....سکوت...سکوت

آفتاب کم‌رمق آذرماه افتاده‌بود بر جان انجماد کلاس...تنور کم‌کم گرم شده بود که نان

before I die" " را چسباندم.

سخنرانی کندی چسبید حسابی و بعد قرار شد بنویسند. بنویسند که رویای چه کارهایی را دارند قبل رفتن...

آرزوهایشان قشنگ بود و عجیب:

-یک روز بدون دغدغه فردا و پس فردا و کارهای روزمره داشته باشم

-I want find the real me

-باعث بشم همه بفهمند با مرگ همه چی تموم نمیشه

-احوال عالم معنا را تجربه کنم

-به عنوان یک آدم قوی و باحال و بامعرفت بمیرم

-پنج کودک را به سرپرستی بگیرم

-درددلهایم را کتاب کنم

-یه اتاق پر از بادکنک داشته باشم که برم توش و همش را بترکونم

-توی یک جزیره دورافتاده گیر بیفتم!

-توی کویر شهاب باران و ستاره ها را رصد کنم

 -شعر بگم

-میخوام تموم بشه!

-ریاضی تدریس کنم

-پیاده تا کوی دلبر بدوم...

 

***

یک جلسه دیگر هم گذشت بدون این که معلمی یا ترک آن ذره‌ای آسانتر شود! 

کاش روزی به کام خود برسید

بچه ها! آرزوی من اینست...

 

 

 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۸ ، ۰۹:۴۰
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۸، ۰۹:۵۶ ب.ظ

غم دختر بودن

از صبح غمی روی دلم بود سنگین و نگفتنی!

چهارمین عمه چهارمین پسرش را زاییده بود و خوشحالی ننه خدیج به قدری غلیظ و عمیق و وسیع بود که دودش همه فضای خانه را گرفته بود از کف تا سقف.

خدابیامرز در این فقره حرف دل و زبانش یکی بود: پسر دوست داشت.

آن روز کذا، غوغای این دوست داشتن جوری آوار شده بود که غم دختربودن روی دل نوجوانم بد سنگینی میکرد.

بعد رفتیم باغ، هنوز آب و آبادانی افسانه نشده بود. موقع برگشت سر جوی پرخروشی ایستاده بودیم برای دست و رو شستن. یک ماشین خارجی قدیمی (اون موقع قدیمی نبود طبیعتا) یشمی شیک چند متر آنورتر ایستاده بود و چند پسر جوان پیاده شده به هم آب میپاشیدند و قاه قاه میخندیدند.

پر شدم از حسرت و آرزو! چشمم برق زد: ای خدا! بشه یک روزی با رفقا بریم سر جوی آبی و قاه قاه بخندیم؟ نشستم دستم را به آب زدم، اشکم یواشکی چکید توی جو. مادرم نهیب زد که: بریم دیگه!

بنده خدا آن برق و آن اشک را جوری تعبیر کرده بود که نباید.

عصر رفتیم بیمارستان برای دیدن نوزاد؛ از ماشین پیاده نشدم بدون شرح بدون توضیح؛ یک مبارزه مدنی با آنچه که درست نمیدانستم چیست!

عصبانی شدند داد زدند! به این چیزها عادت نداشتیم نه من نه خانواده‌ام! از اساس بچه‌ای اهل ستیز نبودم، نوجوانی بودم برساخته شعر و نقاشی و فروغ و شریعتی و نوشتن و خیال و خیال و خیال و از اساس، دمپر دعوا و عصبانیت کسی ظاهر نمیشدم، اما آن روز داغ و پر لهیب تابستانی چیز دیگری بود... داشتم میسوختم از حسی که شبیه حسادت بود اما خودش نبود.

مسخره‌تر از این میشد که از طفل یکی دوروزه دلخور باشم؟ بودم اما؛ از خود خودش نه اما از وجودش که بهانه شده بود تا بفهمم و لمس کنم که جنس دوم هستم و در متن یک فرهنگ نابالغ زن ستیز زندگی میکنم.

آنقدر بی مطالعه و پرت و خاطره نشنیده نبودم که نفهمم اوضاع خیلی بهتر از گذشته شده و سرعت بهبود هم بد نیست؛ اما در شرایطی نبودم که منحنی رشد بتواند حالم را خوب کند.

افتاده بودم در دایره بسته دل سوزاندن برای خود و خاطرات اجحاف، پر ضرب و زور جلوی چشمم رژه میرفتند.

غروب جانکاه جمعه هم رسید با فیلم کمال الملک و صحنه با ولع غذا خوردن متهم بیگناه، ضیافت اندوهم کامل شد.

ماه شب که بالا آمد بلند شدم ایستادم و قسم خوردم که با همه مردم شهر زیر باران بروم. با همه مردم شهر و با همه‌ی پیکر این فرهنگ عبوس و تاربسته.

نه! اتفاقی نبود! آن اپلها که دوتا دوتا سر شانه‌هایمان میگذاشتیم ابدا اتفاقی و بی ربط نبود!

زندگی کردن هویت شخصی برای ما دختران دهه شصت و هفتاد شانه‌هایی مردانه میخواست و عزمی جزم.

 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۸ ، ۲۱:۵۶
نجمه عزیزی
جمعه, ۲۱ تیر ۱۳۹۸، ۱۰:۰۱ ب.ظ

بر بادرفته،‌ فیلم یا کتاب؟


سال 73 وقتی دانشجوی رمیده و گیجی بودم که دست و بالش مدام به شاخ وبرگ نادانسته ها و ناتوانیهایش گیر میکرد،‌ دوستم با جمله‌ای به دادم میرسید که مرجعش را نمیدانستم: فردا در موردش فکر میکنم!

اسکارلت را نمیشناختم اما به عنوان یک هجده ساله متحیر که پر بود از حسِ دیرکردگی، به این وعده و به این به تأخیرافکنی نجات‌بخش دخیل بسته ‌بودم.

قبل از آن هم در دوره دبیرستان دو معلم از نگاه عموم بچه‌ها "رت باتلر" بودند که او را هم نمیشناختم؛‌ امّا می‌دیدم که آن دو نفر آدمهایی قوی و زیرک هستند با نگاههای تیزی که حقیر و چندش نبود اما ملکوتی و معنوی هم... حتما نبود!

آدمهایی نافذ که جام زندگی  را غلیظ و پرمایه سرکشیده‌بودند اما بر سرخوشی خود سوار بودند و سرمستی، مرئوسشان بود نه رئیسشان!

این تشخیصها برای بچه‌های شانزده هفده ساله،‌ چندان قابل تحلیل و بیان نبود اما خیلیها (بجز نجمه‌شون که فیلم را ندیده و آخر خلافش از کرخه تا راین بود) بر شباهتشان به "رت" اتفاق نظر داشتند!

حوالی سی سالگی فیلم "بر باد رفته"  را دیدم و از این که آفرودیت تایپ سبک مغزی مثل "اسکارلت" را الگوی "هراس گریزی" خود قرار داده بودم کم و بیش سرافکنده شدم!

از قیافه کج و کوله و چشمهای منگ و شانه‌های فراخ و صدای دخترکش "اشلی" (البته دوبلرش (: ) متأثر شدم و از پررویی و رندی و زیر و بمهای عجیب کاراکتر "رت" خوشم آمد.

آسیاب گشت و گشت تا یکی دو ماه پیش بالاخره کتاب به دستم رسید و فهمیدم که فیلم نسبت به محتوای کتاب تفاله‌ای بیش نبوده‌است؛‌ چرا که کتاب را نه صرفاً رویدادهایش که خودگویه‌های صادقانه بی‌پروا و گاهی هولناک شخصیتهای اصلی می‌سازد و به کمک مجموعه این اطلاعات است که ما را به تماشای گوشه گوشه شخصیتها برده و در جای هیجان‌انگیزی بین عشق و نفرت معلق نگه می‌دارد؛ چیزی که فیلم ظرفیت حمل و بیانش را نداشته و به اشاره‌ای از رخدادها بسنده می‌کند!

بر باد رفنه را وقتی بخوانی به سادگی نمیتوانی ماجرا را خلاصه کنی در "سرگذشت دختری که زندگی را خلاصه در شور دلبری  و طنازی می‌دید وجوه مختلف و متعددش گیرت می‌اندازد.

از اساس متوجه می‌شوی که جمع‌بندی و خلاصه‌کردن بدون قلع و قمع مفهوم، اساساً ممکن نیست!

همه 1500 صفحه را که ورق میزنی تازه جایی وسط سکوت فرود میایی در حالیکه انگار همه شخصیتها را پذیرفته و درک کرده‌ای! جایی وسط سکوت چشمهای قهوه‌ای ملانی آرام میگیری و توهم میزنی که می‌شود بله می‌شود در ثروت و فقر در جنگ و صلح در کشاکش عشق و درد و وصل و هجر و دوستی و خیانت و... ایمانت را به انسان حفظ کنی!

   

 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۸ ، ۲۲:۰۱
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۸، ۰۶:۲۱ ب.ظ

گُل خش بود! (ادامه خاطراتم پس از دانشگاه)1

سرخوشانه کالسکه را هل دادم و کنار درختچه توت ایستادم. یک توت قرمز رسیده چیدم و گرفتم جلویش؛ با تعجب نگاه کرد! یک دانۀ دیگر چیدم و گذاشتم در دهانم، او هم همین کار را کرد، چشمش آرام و صورتش شیرین شد و با ملیح‌ترین لحن ممکن اعلام کرد که: گل خش بود! حلاوت کلامش نگذاشت توضیح دهم که هرچیز قرمزِ از درخت چیده‌شده گل نیست؛ گذاشتم پشت این غفلت لطیف همانطور شیرین بماند و ایستادم به تماشایش.

عصرهای بهار 82 که با هم می‌زدیم بیرون کمابیش، اوضاع همین بود. بعد از دفاع پایان‌نامه، آرامش، فراغت و اردیبهشت بیش از حد معمول، خنک و دلپذیر بودند و من و سارای دو ساله، روزها و روزها همۀ کوچه پسکوچه‌های طوبای شرقی 16 را گز می‌کردیم و تا آخر دنیا می‌رفتیم؛ چند هفته‌ای به خودم امان داده‌بودم؛ بعد از زاییدن و دو ساله کردن یک طفل، بعد از هشت سال معماری خواندن و آن پایان‌نامۀ بدقلق و سنگین، استراحت و چند هفته بی‌برنامگی حق مسلمم بود.

زندگیم در اثنای ادارۀ همزمان پایان‌نامه و طفل شیرخواره، آغشتۀ نظم ناگزیری شده‌بود و با اتمام درس و ورود فرزندم به سه‌سالگی یکباره میدان وسیعی را پیش رویم گشوده‌بود. صبحها کتابهایی را میخواندم که مدّتها منتظرشان گذاشته‌بودم و عصرها با سارا می‌زدیم به کوچه، بی‌برنامه و بی‌هدف. کمی راه می‌رفتیم و بعد انگار کالسکه تصمیم می‌گرفت که کجاها ببردمان!

امّا طبیعی بود که آن چند هفتۀ عسل مثل برق و باد بگذرد. کم‌کم فکری شدم که: خب آخرش که چی؟ تا کی و کجا می‌خواهی پیاده بروی؟ اصلاً سرزمین ناشناخته‌ای این اطراف مانده‌است؟ چقدر کتاب؟ چقدر کلمه؟ چقدر طوبی؟ چقدر سارا؟!

واضح بود که دلم لک زده برای خش‌خش پوستی زیر دستم و قشنگ حس می‌کردم که شوقی عظیم در وجودم به بند کشیده‌شده که مشتاق دریچه‌ای به نام کار است تا رخ بنماید.

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۸ ، ۱۸:۲۱
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۸، ۰۷:۳۵ ب.ظ

تمدن کاریزی

(خیلی انتظار نداشتم متن سفارشی،‌دوست داشتنی بشه حداقل برای خودم ولی اینقدر جو مرا گرفت که حتی خودمم درگیرش شدم. ضمنا اصطلاح تمدن کاریزی عنوان یک سخنرانی فوق‌العاده از دکتر پاپلی یزدی است.)

***

ما زادگان این تمدن پرقدریم!

این تمدن کاریزی که یزد ما بر دامنش بالیده، زیباست؛

 سرشارست از تکریم آب و خاک و انسان؛ سرشارست از حرمت به حیات و جاودانگی و معنا...

روزگاری این سرزمین میدانست راز حیات و ماندگاری را؛

روزگاری این سرزمینِ نجیب و بی‌ادعا، بی‌فریاد و بی‌اعلام، آب و آبادانی وسرسبزی و حیات را وسط برهوت در آغوش میکشید!

آن روزگار اما گذشته و یزد ما امروز بسیار خسته است!

امروز خرد آن تمدن کهن، مشتاقِ بازیابی است و دوباره دانسته‌شدن!

ما ساکنان امروزیم و بیقراران فردا!

ما میخواهیم رسم پدرانمان را؛ ارزشهای پایدار دیروزمان را؛ با کلمات امروز مشق کنیم!

مشق کنیم نترسیدن از مشقت و تلاش را!

مشق کنیم پاکی و پاکیزگی و حرمت به چرخه‌های حیات را!

مشق کنیم اعضای یک پیکر بودن را!

ما میخواهیم،

یادمان بیاید به هم پیوستن و یاری جستن از توانها و اشتیاقهای گونه‌گون تمامی قبیله را!

یادمان بیاید برای شهرمان با هم باشیم،‌ما باشیم و جز به معجزه‌ی "ما" نیندیشیم!

یادمان بیاید خیری اگر در پیشانی‌نوشت این شهر هست –که هست،‌ رقم‌زنندگان این خیر،‌ همه‌ی ماییم!

از زن و مرد و پیر و جوان و خُرد و کلان!

 یادمان بیاید که شهر، این زنجیره‌ی به هم پیوسته‌ی رویدادها و آدمها، هرگز نمیتواند از ضعیفترین حلقه‌ی خود قویتر باشد.

امروز همه با همیم و عزم جزم کرده‌ایم که قوی شویم و شهرمان را دوباره زنده کنیم!

یزد صبور ما خسته است و منتظر...

پروردگارا یاریمان کن!


۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۸ ، ۱۹:۳۵
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۱ فروردين ۱۳۹۸، ۰۱:۵۶ ق.ظ

هر هزار تویی!



رویایم به هیچ جای حال این مملکت ورشکسته نمیخورد اما مأیوسانه و معصومانه باورشان دارم. اینکه رگه های باریک آب زلال کم کم این سیلاب گل آلود را رقیقتر میکنند و اینکه پلشتیها ریزریز راهشان را میکشند و میروند. 

دل بسته‌ام با همه ظرفیتم به کاهش 65درصدی تلفات چارشنبه سوری، به برف و بارانهای رحمت که امسال باریدند به هوایی که کمی کمتر ناپاک بود.

 به صدای ساز بچه ام و آواز آن بچه ام که جورند با هم و با من،

به چشمهایی که شسته میشوند زیر باران اشک و نامرادی،

به دلهایی که در درد و ناامیدی و بی پناهی ذوب میشوند و دوباره در هیاتی نو از زیر خاک و خاکستر جوانه میزنند،

به شادیی که دوست دارم باور کنم پشت در است،

به خامی و خماری چشمهایمان که خورد خورد رنگ میبازد،

دل بسته‌ام به دانه دانه زباله‌ای که نمیسازم،

به ذره ذره خاکی که توی باغچه ام جان میگیرد،

به یکی یکی بذر هایی که کاشته‌ام و صبح به صبح ذوق مرگ انتظار سراغشان میروم با صبر با شوق با پارچ آب،

دل بسته ام به بسیار کلمه ننوشته به هزار باده ناخورده،

دل بسته ام به اینهمه دلبستگی.

چیزی در منست که دریادریا باکلاسی یاس و حزن را تاخت میزند با یک جرعه امید دهاتی که با صدای توپ سال تحویل جان گرفته و الکی الکی فربه شده و سبز و صورتی و نارنجی میچرخد و میرقصد.

 زندگی را بغل گرفته ام با غیظ و شوق و به سپیده دم فردا فکر میکنم.


۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۸ ، ۰۱:۵۶
نجمه عزیزی
چهارشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۷، ۰۵:۴۴ ب.ظ

رمان کلاسیک بدون اتاقی از آن خود!


کنکوری است و کاملا آمادگی گیردادن به هرچیزی را دارد...هیش و فیشی میکند که: چقققدر وقت اضافه داری مامان!  و با خنده ام پرروتر میشود که: خوش بحالت چقدر بیکاری!!

چه کنم جان مادر که در این خانه شام و ناهار از غیب میرسد و کاسه بشقابها خود پاکشونده اند! ضمنا بچه پررو! برای یک نویسنده کتاب خواندن کار است نه بیکاری! 

جوابی ندارد اما برای اینکه تلاشش را برای ضد حال زدن به نتیجه قابل قبولی برساند افاضات میکند که: خب در آنصورت باید رمان کلاسیک بخوانی! نه روزنوشته های یک عکاس. اینجور چیزها را باید خرج وقتهای سوخته کرد!

عجالتا حس خواندن بیصدا ترک برداشته لذا برخاسته سری به در و دیوار و اجاق میزنم که انصافا شبیه عناصر روبراه خانه های خانه داران نیست اما کافیست. ..گفتگو ندارد که کافیست!

اصولا بچه را نباید پررو تربیت کرد اما روی بچه پررو را هم گاهی نمیشود زمین زد!

لذا فردا عصر بعد از هشت ساعت کلاس، آش و لاش  سراغ کتابخانه شرف میروم که: آغا رمان کلاسیک!

و اینطوریست که به اتکای شام و ناهار غیبی و ظرف های خودشوی، دست به کار خواندن جین ایر میشوم و هنوز به پنج عصر فردا نرسیده کلکش را میکنم! ... 

امواج نگاههای پرسشگر و شاکی اهل خانه که کار قشنگم کار غیرجدیم را نوعی اتلاف وقت میدانند بی تاثیر نبود بر وجدانم اما عزم و شهامت و انعطاف جین آنقدر روحم را تسخیر کرد که از همه دیوارها رد  شدم.

شیرین بود و باز هم خواهم خواند از این دست.


***

عنوان برگرفته از کتاب ویرجینیا ولف 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۷ ، ۱۷:۴۴
نجمه عزیزی
شنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۷، ۱۱:۳۵ ق.ظ

صدا شد اسب ستم روح من کَشان ز پیش

هنوز اقتصاد توجّه بلد نبودم و البتّه هنوز زمانه در یغمای رهزنان توجّه در این حد دل و دین نباخته‌بود که از شیرینترین دلخوشیهایم گوش‌دادن بود به همراه کار! کارهایی مثل پیاده‌روی و کارهای روتین خانه و حتّی حل‌کردن مسأله‌های جبر و مثلّثات و بعدها پروژه‌های معماری در مراحلی که می‌افتادند روی ریل و خطها و شکلها خودشان بدون دخالت من همدیگر را پیدا می‌کردند و به ألفت می‌رسیدند.

مضرّات چندکارگی را وقتی شنیدم باور کردم، قدرت مجاب‌کنندگی گوینده بود یا حساب بودن حرف؟ نمی‌دانم! 

با اینحال حساب صدا انگار فرق می‌کند. برای من برخی آواها و نواها که حق دارند با کارهایم همراه شوند اصلاً تاب دوییت ندارند و به سرعت چنان با کار ترکیب می‌شوند و آن را می‌بلعند که از تاک و تاک نشان، نشانی نمیماند!

باید از صاحب فتوا پرسید امّا حس من اینست که شنیدن در هنگام کار را به سادگی نمیتوان مصداق چندکارگی خواند؛ اصلاً بعضی شنیدنها موجوداتی ملیح و ملایمند که کادر می‌کنند فضا را و نم‌نمک با اجزای کاری که انجام می‌دهی ترکیب می‌شوند و ناغافل می‌بینی که نه چندکاره که یک کاره‌ای!

صدا حلول می‌کند لابلای سبزیهای پاک‌شده؛ با ظرفها دانه دانه می‌رود توی سینک؛ با سرامیکها ساییده و پاکیزه می‌شود؛ از سر و دوش ایکس و ایگرگها و سینوس و کسینوس بالا می‌رود و بعد قل می‌خورد توی مفصل هشت وجهی طرحت و در فضاهای دورش می‌پیچد!

خوب یادم هست حال حل‌کردن انتگرالهای سال چهارم با کلّۀ فرورفته در حفرۀ میزچوبی تلویزیون و مغروق در نوار تازۀ شکیلا را! یادم هست که بابا طی اقدامی زیرکانه، ضبط و پخش را اساسی توی میز تلویزیون پیچ‌کرده‌بود تا هیچکداممان بردن آن به اتاقهای شخصی را به عنوان آپشن در نظر نگیریم.

من امّا تحریم را دورزده و دفتر را آورده‌بودم روی دامن «شکیلا» و مشکلی نبود که ما دوتا با هم نتوانیم حلش کنیم!

یادم هست میز ترسیم فنی سال 73 و دالان وسیع صدای «هایده» را که ساعت چهار صبح تسبیح سحرگاهانم می‌شد که: «امیدم را نگیر از من خدایا...خدایا!»

یادم هست 74 را که با «سراج» به فضای خاطره‌ساز و حتّی مسأله‌های بی‌نمک ایستایی فکر می‌کردیم.

«یارا یارا» هم که روح 1375 بود و ریز و درشت دانه‌های «هنرستان برق» را با «افتخاری» می‌بافت به هم و یک در میان پیدا و گم می‌شد!

از صدای جان جانان که دیگر نگویم! صدای «شجریان» هرگوشه گیرم می‌انداخت و با دل‌آگاهی راه به راه فالم را می‌گرفت و درست می‌زد وسط هدف! صدای شجریان غالباً با همکاری سعدی فال و حال را چنان گوشۀ کاغذ پوستی هر طرح سنجاق می‌کرد که هزار سال دیگر هم از لوح دل و جان نرود!

فقط موسیقی نبود قصّۀ شب و راه شب و ...دیگر برنامه‌های ملایم رادیو هم همراهان امنی بودند. آخرهای دیماه 76 انطباق سازۀ طراحی معماری4 را با با پلان پیچیدۀ مجتمع فرهنگی اصفهان اتود می‌زدم و قصّۀ شب، ماجرای عشق دختر اسرائیلی به پسر فلسطینی را می‌گفت و این دو تا گره کور بی‌ربط بخوبی با هم کنار آمده و به هم پیوسته‌بودند.

حالا دیگر رادیو نیست؛ نه اینکه نباشد امّا دردسرها و بدویتی در این ابزار هست که به حال آسانگیر زمانه نمی‌خورد. از 88 هم که تلویزیون رفت به انزوا و دیگر خیلی کم روشن شد او هم کم و بیش غلطید در دامن بی‌اعتباری. موسیقی‌های باب طبع من هم دیگر به آن شدّت زنده و تازه از راه نمی‌رسند و حالا زمانۀ دیگریست!

زمانه‌ای که انواع رادیوها و پادکستهای مجازی چنان حراجی از صداهای شنیدنی راه‌انداخته‌اند که انتخاب دشوار شده!

 مدّتی مرید «رادیو بقچه» شده‌بودم که عجیب راه بازکرده‌بود در خلوت و باهم‌بودنهایمان و گره‌خورده‌بود به کارهای خانه و پیاده‌روی و پروژه‌ها و سفرها و...

امّا کم‌کم فهمیدم که رقیب کم ندارد؛ «آکواریوم»؛ «دستنوشته‌ها» و با کمی اغماض «بندر تهران»

اینروزها با «دستنوشته‌ها» همراهم و روایت طوفانی سحر سخایی از چهل سال موسیقی که از سه سالگیم شروع و تا حالا به 27 سالگیم رسیده‌است. روایتی پر آب چشم که اگر چه با ملاحظه‌کاری بسیار بیان شده امّا جان را از هم می‌شکافد و به تاراج می‌برد.

خلاصه که تن داده‌ام به باور مشروعیت رابطۀ صدا با کار و لحظه‌هایم سر پیری پر شده با بی‌اندازه شنیدن و شنیدن و شنیدن.

پیشنهادهای من:

از رادیو بقچه؛ «شمارۀ 23»

از آکواریوم؛ «زیر پل سیدخندان از تو جدا خواهم شد»

از دستنوشته‌ها؛ همین روایت سخایی که گفتم..

از بندر تهران؛ «بازخواهم گشت»

خوانش من از «فصل تحصیلی ما» را هم به طور ویژه توصیه می‌کنم با این لینک و این یکی تا دلیل اینهمه مقده‌چینی واضح و مبرهن گردد! 


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۷ ، ۱۱:۳۵
نجمه عزیزی

دیروز دوست دورۀ دبیرستانم راجع به کتابم حرف می‌زد و شوکه شدم!

بعد از 27 سال رفاقتِ باکیفیت و عمیق و هم‌فهمی بلاقید، وقتی شنیدم که گفت: هیچگاه از وجود چنین چالشهایی در تحصیل معماریت خبرنداشتم واقعاً حیرت کردم!

 یعنی می‌شود هجده‌ساله باشی از هیجان و وحشت فضایی تازه و نتوانستنی عمیق به خودت بپیچی و عمیقاً آرزوی مرگ و حتّی در جهت آن اقدام کنی؛ آنهمه احوالات گونه‌گون با بولدوزر از رویت رد شود و رفیق قدیمی و صمیمیت که با او مرتبط هم هستی نفهمد و نداند؟! و از آن بدتر در تمام این سالها ندانی و بو نبری که نمی‌دانسته است؟!

یکباره از اینهمه درون‌نگری و عدم ابراز که به شکلی ناآشکار و ناملموس با خود دارم وحشت کردم و کاملاً احتمال دادم که روزی در خودم بمیرم و بوبگیرم و کسی را خبر نشود!

روحت خجسته باد خانۀ قاجاری! روحت خجسته باد که با بیرونِ پر از دیوارهای عظیم و بی‌پنجره در من حلول‌کردی و مسحورت شدم! پنجره‌های دلبر درونت را می‌ستایم امّا تاریخ تحولت را دوست ندارم! ادامۀ آن بی‌پنجرگی و سکوت بیرون را بر خانه‌ام تاریخم و خودم دوست ندارم! دوست داشتم رشدت را ادامه دهی و گفتگو را علاوه بر خودت با بقیه نیز مشق کنی!

حالا می‌خواهم مادرانه دست نوازش بکشم بر سر رفیع و پرشوکتت که: عزیز دلم! حالا دیگر نترس و آرام بگیر و حرف بزن! نه فقط با خودت و اتاقهای روبرویت و حتّی آسمان افتاده در حوضت! بیا با همسایه حرف بزنیم!

 بیا توی کوچه‌ها آشتی کنیم با خودمان با همدیگر، نه فقط در مأمن اندرونی و هشتی یا حتّی پیرنشین دم در!

بیا آشتی کنیم خارج از حرمت خانه‌ها! بیا آشتی کنیم توی کوچه! بیا صدای هم را بشنویم بیرون از خانه، در ملک مشاع، جایی که متعلق به هیچکداممان نیست و مال همۀ ماست.

بیا از اساس "مشاع" را باور کنیم و قدر بنهیم!

چقدر راست گفت آنکه گفت: گفتگو را بلد نیستیم! این که دیکتاتورهایمان بلد نباشند خب عجیب نیست؛ امّا امیرکبیرمان هم بلد نبود! مدرسمان نیز! مصدّقمان، بازرگانمان و حتّی خاتمیمان! درست گفت امّا به احتمال زیاد اینها را نمی‌دانست که حدّاقل بخشی از این نابلدی (و به تصوّر منِ معمار، بخش زیادی از آن) زیر سر تاریخ شهرمان هست و خانه‌هایمان.

خانه‌هایمان روزگاری آدمها را در کوچه‌های تنگ و بی‌روزن (با آشتی‌دهندگی زوری و از سر رودربایستی) سربزیر و ساکت و درخودفرورفته می‌دواندند تا برسند به خانه و قبیلۀ خودشان و خودشان شوند و لب واکنند!

بعد در مسیر تحوّل، آن "خود" و آن "خانه" و "قبیله" هی کوچکتر و کوچکتر شد و نفسها تنگ!

بعد نگاه کردیم و دیدیم که دیگران پنجره دارند رو به کوچه، ما هم گشودیم پنجره‌ها را امّا نفسمان گشوده‌نشد!

پنجره‌ها را گشودیم امّا نه به سمت گفتگوی آگاهانه از مشترکاتمان که به سوی اسرار هم و حریم هم... و هنوز بازنکرده بستیمشان!

کوچه‌های امروز ما بر خلاف دیروز پنجره بسیار دارند؛ امّا مکدّر و پرده‌پوش و حفاظ‌آلود تا ایمن باشیم از کدریها و ناامنیها و مغشوشیها!

آواره شدیم از خانۀ نیاکان امّا دلم میخواهد که نترسیم و پشیمان نباشیم!

ما در جستجوی بهشت گفتگو به جهنّم مداخله و مجادله و مزاحمه برخورده‌ایم؛

کاش نایستیم و از هراس این جهنّم، دوباره در چاه ویل سکوت و بی‌خبری سقوط نکنیم؛ کاش ذرّه ذرّه مشق کنیم و نشان به نشان خانه‌های هم را و صدای هم را پیدا کنیم.




۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۷ ، ۱۲:۴۶
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۷، ۱۱:۵۵ ق.ظ

پست اینستاگرامی با عکس چپه شده!


هرچقدر هم که غلیظ و کشدار یزدی و با ادبیات فرهیخته و موزون زمزمه کنی که: «ای پروردگار! باران و برف رحمتت بر ما ببار!» فایده ندارد! مادرت باید دست بکار شود و تو چه میدانی که دست بکارشدن مادر یعنی چه؟ چیزی را که بخواهد با ترکیبی از غیظ و خشم و محبت و تهدید و التماس و زلالی می‌پاشد توی صورت طرف! و طرف حضرت حق هم که باشد خند‌ه اش می‌گیرد و گره از ابروان اجابت وامی‌کند!

«خدایا جوری بارون بیاد که آب واسّه توی باخچه و چیلیق چیلیق روش بارون بیریزه!»

باغ و باغچه‌ها و دلهایمان جان دوباره گرفته‌اند این یکی دو روز! خوشحالم از آشتی آسمان و زمین! خوشحالم مثل بچّه‌ای که پدر و مادرش دم دادگاه طلاق همدیگر را بغل کرده و بوسیده‌اند... به فردا فکر نمی‌کنم و بغل‌کردن این خوشحالی حق مسلّم منست!     

***

توضیح بدهم که عکس فوق از حیاط خانه است. نمیدانم چرا آپلود عکس در بیان به این روزگار افتاده و همه چز را نود درجه میچرخاند! دفعه قبل عکسهای ناب مه لقا ماند توی تاریکخانه! این یکی را چپه میگذارم تا حساب کار دستش بیاید! 

تا حالا برف نشسته روی تارعنکبوت دیده بودید؟ ببینید!


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۷ ، ۱۱:۵۵
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۷، ۱۱:۴۷ ق.ظ

با ما از دینت سخن بگو (2)

قسمت اول این نوشته را اینجا بخوانید.

روزه را هم می‌گیرم با مهر! حتّی روزه‌های هفده ساعته و مردافکن تیرماه یزد را هم با اشتیاق میگیرم تا حال گرسنگان را درک کنم؛ حالشان را نه دردشان را! دردشان را اگر بلد باشم در حد وسع تسکین می‌دهم اما حال گرسنگی حالیست که بطور معمول به ندرت فرصت تماشایش را به خودم می‌دهم؛

 دنیای امروز از خالی و سکوت وحشت دارد و به سرعت آن را پرمی‌کند؛ امّا وقتی متعهد باشی به گرسنگی و تشنگی؛ وقتی سر قرار حاضر باشی که بنشینی کنارش از طلوع تا غروب، بدنت و روانت حرفهای تازه خواهد شنید، از خودت جلو می‌زنی و چیزهایی در مورد خودت می‌فهمی که بدون آن به افق فهمیدنش هم نمی‌رسیدی.

روزه‌شدن مزۀ زندگی را غلیظ می‌کند و طعم آن را شیرین!

این مدل باور هم با اسلوب دینداری خیلی جور نیست؛ دیندارن دوآتشه را بپرسی می‌گویند که: فقط و فقط باید برای خدا بگیری تا قبول باشد! امّا نپرس! من کماکان نقد را به نسیه ترجیح می‌دهم؛ هرچند این مشق صبوری خودبخود مرا نسبت به محتمل‌دانستن آنچه که هنوز در ظرف تجربه نگنجیده گشوده‌تر می‌کند.

هیچ رقمه نمی‌توانم خدا را علاف قبول‌کردن یا نکردن تصمیم و تجربۀ خودم فرض کنم. اصلاً تو جای او؛ چه چوری بیاید بگوید که قبول کرده یا نه؟ ؛ لابد متولیانش باید اعلام کنند که لابد هرجور فهمیدند و دلشان خواست می‌گویند! غیر از این هم مگر می‌توانند؟

نه من چنین ریسکی نمی‌کنم؛ ترجیح می‌دهم به قدر اشتها و ظرفیتم اوکی دادنش را بفهمم اما بدون ترجمه.

در شور لحظه‌ای که دهان بعد از ساعتها، لذت آب و غذا را در آغوش می‌کشد خود خدا حضور دارد بدون وکیل مدافع!

شوق این لذت است که شکوه می‌دهد به همۀ ساعتهای گرسنگی و بیحالی. طنین و تلألو می‌دهد به گوهرهای اِجلالیِ رسیده به این انبان خالی و به لبهای خشکی که چند لحظۀ آخر قبل اذان تکان تکان می‌خورد و بدون معذب بودن و بدون احساس پررویی و زیاده‌خواهی، پرده از راز و نیاز برمی‌دارد.

اینهمه حلوای نقد را تاخت بزنم با نسیه مبهم "رضای خدا" ؟

نمی‌زنم!

و امّا دیدگاهم در مورد حجاب احتمالا هم فمینیستها را می‌رنجاند و هم زاهدان سجاّده‌نشین را.

مادربزرگ ماماحیات (که مادربزرگ مادرم بود و بخاطرش دارم) از پیروان مکتب دوستداران آتش بود و شجرۀ مسلمانیم به حدود صد سال می‌رسد با اینحال احتمالاً مثل غالب تازه‌گرویده‌ها به یک آئین، از ترس ناخالص دیده‌شدن، خیلی پرضرب اسلام ورزیده‌ایم در این دو سه نسل!

هرچه بوده حالم اینست که چارقد روی سر انگار که به اندازۀ موهای زیرش واقعی و اجتناب‌ناپذیر به نظرم می‌رسد و موجّه می‌بینمش.

گاهی تلاش کرده‌ام که غبار عادت از چشم پاک کنم (که البته یحتمل با دست غبارآلودی که با دستمال غبارآلود پاک شده) و خالص ببینمش در حد وسع؛ امّا وسع، همیشه به همان نتیجه رسیده که وجود پوشش به عنوان فرصتِ ندیدن، برای فهم و هضم زیبایی، یک ضرورت است؛ ضرورت است تا دیدن، زنده بماند و نفس بکشد و نوشدن از یادش نرود!

نکته: سالیان مشق و مشاهدۀ معماری اقوام گوناگون مرا در درک این باور یاری داده‌است.

من با این سه بُعد معروف دینداری اینجوری همراهم؛ این همراهی ترکیبی است از احتیاط، واقع‌بینی و وفا که تا حالا همراهیم کرده‌است.

مدّتهاست که پنجره‌ها را بازگذاشته‌ام و دل و دین را سپرده‌ام دست رودخانه پرخروش زندگی تا گاه و ناگاه بیاید و بتازد و بشورد و ببرد هرچه که تاختنی و شستنی و بردنی است و فعلاً این سه تا جان نسبتاً سالم بدر برده‌اند!

***

نکته دیگری هم در سوال آن دوست بود که بعدها و تحت عنوانی دیگر درباره آن خواهم نوشت گیجی و دربدری اگر بگذارد.     





۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۷ ، ۱۱:۴۷
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۷، ۱۱:۵۳ ق.ظ

دیدار یار مه لقا (2)


از استرس و سرما یخ زده‌ام. دم در کوله را زمین می‌گذارم و به بهانه درآوردن ظرف قطاب کمی با خودم مهربانی میکنم که: بیخیال..برو ببین چی میشه!

دم در نوشته‌اند که ایشان را نبوسید! منطقیست؛ امّا بیش از پیش احساس مزاحم‌بودن می‌کنم.

و بالاخره به سالن نگاه می‌کنم. خدایا...زن کهن را می‌بینم که با موها و روسری سفید نشسته کنار پنجره روی ویلچر، کبری بغلش می‌کند و می‌گذاردش روی مبل؛ می‌گوید: آمدن مهمان را از قبل بهشون نمی‌گم وگرنه از هیجان خوابشان نمی‌برد. یکدفعه گرم ‌می‌شوم ؛ دستها و صورت یخ‌کرده‌ام گُر می‌گیرد! مزاحم نیستم، مهمانم! مهمانی که خبرش را نداده‌اند که میزبان از ذوق بی‌خواب نشود!

می‌نشینم کنارش و می‌گویم دکتر شیدا مرا فرستاده و فقط آمده‌ام که شما را ببینم. کمی فکر می‌کند و شیدا را یادش میاید بعد با شیطنت اطوار می‌ریزد و سیما بینا می‌شود که: آمده حال تو احوال تو سفید روی تو...ای جان حقا که نوه بی‌بی خانم استرآبادی اولین زن طنزپرداز ایرانی مه‌لقا خانم!

می‌چرخم سمتش و کمی فاصله می‌گیرم می‌ترسم میکروبهایم سرایت کند به این زن عجیب که وارد دومین صده زندگیش شده‌است. دستم را می‌گیرد احوال دکتر شیدا را می‌پرسد و یادش میاید که معمار است: پس تو هم معماری! خاطراتی از یک معمار آمریکایی یادش می‌آید که به اشارۀ او با معماری ایران و یزد مواجه و شگفت‌زده شده؛ از معماری ارگانیک و نچرال آرشیتکتور آرام و شمرده اما واضح و سلیس حرف می‌زند. سر تا پا نگاه شده‌ام امیدوارم که دقیق نبیند؛ چرا که اشکهایم بی‌صدا و پرقدرت جاریست انگار در محضر روح جهانم!

نه غم نه شادی نه ذوق و هیجان؛ اشکهایم جاریست از سر احترامی عمیق و ساکت که برای خودم هم ناشناخته هست. قطابم را هم انگار دوست دارد ای جان، اصلاً امید نداشتم بتواند امتحان کند!

با لحنی اشرافی و اصیل سرشار از عشق و دانایی حرف می‌زند؛ انگار معماری دهۀ چهل خورشیدی باشد محصول ازدواج تمیز مدرنیته و سنت! ازدواجشان نه قاطی پاتی شدنشان!

از غم فردا می‌گویم و نگرانی برای بچّه‌هایمان. می‌گوید کلمۀ غمگین حتّی رو زبان هم مخرّب است! خدا هر چیزی را با ضدّش نشانت می‌دهد؛ اپوزیت باید باشد تا پوزیتیو درک شود!

می‌گوید: دخترم نوزاد بود و خوابیده در گهواره؛ واکنش زیادی به صدای سوختن چوب در بخاری نشان می‌داد، زمین را با ملافه تمیز فرش کردم زیر پایش و گذاشتم که بخزد! به سختی و مثل کرم خودش را جمع و باز کرد تا رسید نزدیک بخاری! مراقبش بودم باند و پماد و ... را هم آماده کردم اما مانعش نشدم؛ انگشت کوچکش را زد به بخاری و جیغش درآمد؛ دستش را پانسمان کردم امّا گذاشتم تجربه کند!

فکّم می‌چسبد به سقف! این عشق به عتاب آلوده و این مهربانی محکم و لطیف را نمی‌توانم درک کنم!

دو مهمان دیگر می‌رسند، می‌گوید: کبری! دایرۀ من کجاست؟ قلبم تکان می‌خورد که اینطور: وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم! 

اینست نسخه نهایی!

می‌گوید در انجمن یک روزی را اعلام‌کرده‌ام به نام روز قِر! از پشت مبل دف را می‌آوریم و شروع می‌کند به نواختن. مهمانها آشناهای قدیمش هستند و به سرعت چسب رابطه می‌شوند! جو خیلی صمیمی و خودمانی می‌شود امّا دیگر سکوت متحیّر من تنها مخاطبش نیست و فرصتِ شنیدنش تا حدود زیادی تمام می‌شود. دف می‌زند خانم "م" می‌رقصد حرف می‌زنیم و شعر می‌خوانیم.

می‌گوید: کبری! دفتر زرد را بیاور که امروز را بنویسیم، خودکارم را می‌گیرد و بعد با ملاحت تمام می‌گوید: نمیتونم که...خودت بنویس که آمدی! می‌نویسم و تاریخ می‌زنم!

کبری صدایمان می‌کند برای ناهار! قرار نیم‌ساعته بکشد به ناهار؟ از خودم تصور اینهمه را ندارم امّا می‌روم. ملکۀ کوچک اندام می‌نشیند در رأس میز و با وقار و تلألو از حسین یاد می‌کند که از میز ناهار خلوت دلگیر می‌شد و شاکی، هر جمله‌اش را با یک کلمه قاب می‌کند: حسین من!

فضای خانه و جزئیاتش به شکل غریبی زیبا، اصیل، ساده و سنجیده هست، 

ترکیب سبز و آبی 

سیر و قهوه‌ای چوبها آدم را ملزم می‌کند به عزیزبودن و انس!


 غذا می‌خوریم شماره رد و بدل می‌کنیم و برمی‌خیزم که بروم. میکروبهایم را جدّی نمی‌گیرم، جسور شده‌ام دستها و موهایش را می‌بوسم و میزنم بیرون.

در هشتی خانه می‌نشینم، خودکارم لای دفتر زرد جامانده، کمی توی گوشی تایپ می‌کنم تا حسم بیات نشده. کمی خنک می‌شوم و برمی‌خیزم.

به خدا می‌سپارم این زن زیبای دانا و به شدّت ملیح را و از خانه‌اش بیرون میایم.

کوله را که هنوز سنگین است دوباره پشت می‌کنم و راه می‌افتم؛ مسجد مجللی سر کوچه هست که آیفون تصویری دارد! زنگ می‌زنم که: اجازه؟ می‌شه ما نماز بخونیم؟ یارو می‌گوید: نع! 

ای بابا! عزیزی از سرم می‌پرد!

چه شاعرانه! زنی تنها با کوله‌ای بر دوش در فصلی سرد با حس عمیق رهایی و بی‌مرزی دنبال تکّه‌ای زمین خدا برای سرگذاشتن به سجده :) دوباره در سکوت و با لهجۀ یزدی ازش تقاضا می‌کنم که دستی بگیرد زیر کوله‌ام و مراقب شانه‌ها و گردنم باشد! با دلآرایی چشمکی می‌زند و می‌گوید: چشم!

سوار بی‌آرتی می‌شوم رو به میدان ولیعصر و دوباره ایستگاه را رد می‌کنم از بس که شهرستانیم! پیاده می‌شوم و با توجه به زمان زیادی که پیش روست و به اتّکای دستی که زیر کوله‌ام گرفته تصمیم می‌گیرم پیاده گز کنم.

راه می‌روم و راه می‌روم و فکر می‌کنم از غم و شادی توأم سرشارم. به ساختمانهای بلند و عبوس نگاه می‌کنم و به چالۀ محبوسی به نام تهران. یکباره به خودم نهیب می‌زنم که: رو بگردان!

به احترام مه‌لقا چنگ می‌اندازم به دامن امید و چشمم را به تناوب بین آسمان و درختها به حرکت درمیاورم. بالأخره یک روزی می‌رسد که انگشتمان را قشنگ بچسبانیم به بخاری و جیغمان بلند شود و نعره بزنیم که: غلط کردیم! حالا بگو چکار کنیم؟ تا آنروز بمان مه لقا! بمان مادر خسته و زخمی وطن! بمان و پماد و پانسمانت را هم دم دست نگهدار!

حدود یک ساعت راه می‌روم و عاقبت می‌رسم به تالار فردوسی. هنوز یک ساعت مانده به شروع برنامه شب درویش

از پیرمرد باغبان سراغ نمازخانه را می‌گیرم؛ میگوید: نداریم! اطوار ریز کی بودی آخدا؟ 

عیب ندارد وضو میگیرم و با سنگی که از باغچه برداشته‌ام روی نیمکتی که در امتداد قبله هست به نماز می‌ایستم. مردکی که از اول ورودم دوروبرم می‌پلکد و آشکارا اهل ماجراجوییست میآید سمتم و می‌گوید: آبجی! قبله اونطرفه!

موقعیت سورئالی است! نمازخواندن روی نیمکت راه راه و سنگ ناهموار و در اثنای آن متلک خلاقانه دریافت‌کردن!

این تکلیف بی‌مزه و تکراری سی و چند ساله این روزها در حسن و ملاحتی نشسته که حالخوب کن است وگرنه خون طرف میفتاد گردنم!

هم کتاب و کاغذ و خودکار ندارم و هم حسابی سردم شده؛ می‌روم داخل لابی و گرما و صندلیهای راحت و تابلو نمازخانه غافلگیرم می‌کند. می‌نشینم و نگاه می‌کنم به سالن که کم‌کم دارد از همفکرها و همدردهایم پر می‌شود.

هنوز سایه بودم در "گاهی من"ی دیگر که آقای درویش را شناختم و با کامنتی زیر یک پست از مهاربیابانزایی برای اتصال شور و نیاز درونیم به اقدامی موثر در جهت اعتلای طبیعت وطن از ایشان کمک خواستم؛ 

از این طریق بود که با مریم منصوری و چند محیط‌زیستی دیگر یزد آشنا شدم و بعد زنجیره‌ای از آدمها و رویدادهای سبز را شناختم از طریق سایت و بعدها پیج و کانال آقای درویش. 

از اسکندر فیروز و مه لقا ملاح و عبدالحسین وهابزاده و حسین آخانی تا عارف آهنگر و کوروش بختیاری و... آنقدر گوش دادم که از بر شدم. همیشه خردمند امیدوار...سرخوشانی که به یک جرعه شبنم سیرند و سحر آنست که بیدار شود اقیانوس و...

 سر رودروایسی با آقای درویش بود که آموختن دوچرخه‌سواری را جدی گرفتم و خیلی چیزهای دیگر را...

همواره در کنار تحسین همۀ پیشرو بودنش در سبزاندیشی و زیستن سبز، بعضی توانمندیهایش متعجم کرده‌است؛ قابلیت حمل عمیقترین غم ها و دیوانه‌ترین شوقها در کنار هم، قدرت در چنگ گرفتن مخاطب و نوسانش میان خوف و رجا و شهامت این که گیلاسهای دیزباد بالا و "مبادا تبر مبادا شکار" و مردم فریدونشهر و کل و بز و میش و آهو و جرال و مرال و...اینها را هزار بار بگوید و باز تازه باشد و تأثیرگزار و خیلی چیزهای دیگر باعث می‌شود که عمیقا خالصانه و برّنده به ایشان حسودی بورزم در حدّ وسع و به حول و قوه الهی! :)

خلاصه وقتی بلیط چهارشنبه شب جور نشد تصمیم گرفتم که این همزمانی را هم پاس داشته و جهت تقدیم احترامات فائقه و حسودیهای لایقه اینجا حاضر شوم!

گرمای سالن مهربانی می‌کند و در یک لحظه خوابی سبک مر از خودم می‌رباید و یک آن بعد چشم باز می‌کنم به صورت خندان شقایق و بعد هم آقای درویش.

سخنرانهای متعددی حرف می‌زنند امّا طنز شیرین، بی‌پرده و عمیقاً غیرمتظاهرانه و غیررومانتیک حسین آخانی که سریع و خلاصه در کلامش نشسته بود حالم را خوب می‌کند.

پختگی و روشنی کلمات محمد فاضلی هم حسابی متمایز است و علاوه‌تر به دلم می‌نشیند. دم در که بهش می‌گویم، می‌گوید: تقصیر خودشه! بهش میاد! می‌گویم: شما هم بی‌تقصیر نیستی!

امّا بیخیالی و یلگی مجری برنامه، علی دهباشی که در چهره و لباس و اجرا و تذکراتش جاریست مقام اول دلبری را کسب می‌کند.

بدم نمیآید من هم شعرم را بخوانم و خودی بنمایم امّا حال ندارم با این مجری بی‌اعصاب دست به‌یقه شوم. 

بخش بالغ و حسابی وجودم جان گرفته از صبح و بلد است نوجوان سرکش و گیج را آرام کند بی که برماندش! تحت تأثیر "متوجِّه بودن" صبحم و جلب توجه و "متوجَّه" بودن جاذبۀ همیشگیش را از دست داده؛ اینست که می‌نشینم به تماشا و گوش‌دادن و کف زدن.

اخر برنامه جشن تولد است و کیک و شمع و دست و جیغ و هورا و...بستۀ دوم قطاب را تقدیم می‌کنم و از سالن می‌زنم بیرون.

در لابی آه از نهادم بلند می‌شود وقتی لیوانهای یکبار مصرف پذیرایی را می‌بینم. 200-300 تا البته رقمی نیست که آسمان را به زمین آورد امّا در چنین شبی و در حضور چنین آدمهایی حتماً فریاد زمین را به آسمان بلند می‌کند، نمی‌کند؟

کمِ کم باید این رقم در هزار ضرب شود تا عمق فاجعه را معلوم کند. یادم باشد آبجیهایم در لشکر " زیروویست" را بسیج کنم.

در لیوانم چای میریزم و به محوطه که می‌رسم تازه می‌فهمم که چقدر هلاک این شراب داغ بی‌خاصیت بودم.

کوله‌بار سبکم را که به شانه می‌کشم قلبم گزگز میکند! چرا برای علیرضا هیچ فکری نکردم؟ تا آخر به فکر برگشتن چهارشنبه بودم که نشد. سوار تاکسی می‌شوم و همۀ عمّگیم را متمرکز می‌کنم تا یکجوری دست خالی بودنم را پوشش دهم و حریف شیرینی دیدار برادرزاده‌هایم بشوم.

سفر مرا به کجاها که نبرد!

 

"کاردا پاکیزه بلدین آخدا!"

***

پی نوشت:

 1-اگر خودکار و دفترچه اهدایی برادرم نبود در مسیر طولانی برگشت یحتمل از ورم نوشتن به ابدیت ملحق شده و فرصت صد و یک ساله شدن برای همیشه از دست رفته بود!

2- عکس هم دارم ولی نمیدانم چرا به صورت چپه آپلود می‌شود. من هم که تازه از اینستاگرام اثاث کشی کرده و کار سخت پروام نیست! شاید بعداً گذاشتم.
۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۷ ، ۱۱:۵۳
نجمه عزیزی
شنبه, ۶ بهمن ۱۳۹۷، ۰۹:۱۹ ق.ظ

دیدار یاری مه‌لقا (1)

وارد کوپه می‌شوم، مرد جوانی قبل از من آمده، شماره بلیط را دوباره نگاه می‌کنم؛‌ او هم... و خب درست است.

می‌نشینم سه مرد دیگر هم از راه می‌رسند؛ ظاهراً سایت علی‌بابا جغرافیا را فراموش کرده و مثل ممالک مترقیه بلیط فروخته‌است. فکر می‌کنم بد نیست که خیلی متمدّنانه باب گفتگو را باز کرده و نشان بدهیم که چقدر شریف و وسیع و بلندنظر هستیم؛ امّا حوصله ندارم، مثل اسب گاری خسته‌ام؛‌ آنهم بابت کارهایی که برای هیچکدامشان سر هیچکس نمیتوانم منت بگذارم! یک صبح تا ظهر نمره داده‌ام و یک ظهر تا شب دو سه رقم غذا پخته و به رتق و فتق امور پرداخته‌ام که ثابت کنم نات اونلی به فکر رشد شخصی هستم بات‌آلسو مادر و همسری نمونه و فداکارم!

باور کپک‌زده‌ای ته ذهنم هست که میگوید: زن اگر قرار باشد کاری را برای خودش، فقط برای خودش انجام بدهد؛‌ آنهم کاری مثل یک سفر تک نفره غیرضروری، حتماً لازمست که به بقیه باج بدهد.

میدانم که این پیام از طرف هر کسی صادر شود سرچشمه‌اش همین دل رمیده نامهربان با خود هست. تصمیم گرفته‌ام این درد را درمان نکنم بلکه بگذارم برای خودش بچرد و عرعر کند من هم کار خودم را بکنم! تا بخواهم این گره کور تاریخی را باز کنم جوانترین رویاهایم هم پرپر میشوند صدویک ساله‌‌هایشان که دیگر هیچ!

علی‌ایّحال به غلط‌کردن افتاده‌ام و خمیازه پشت خمیازه کلافه‌ام کرده؛ سبیل‌کلفت پنجم که از راه می‌رسد متقاعد میشوم که بیفتم دنبال تغییر کوپه.

بر مبنای جغرافیا، خواسته تغییر کوپه به منظور تفکیک جنسیتی، سریعتر از هر درخواست مدنی دیگری پاسخ می‌گیرد طبیعتاً و چند دقیقه بعد، نفر سوم یک کوپه زنانه می‌شوم، تا جا دارد بی‌حجاب می‌شوم و هنوز جاگیر پاگیر نشده به خوابی می‌روم که روی تلق و تولوق واگن می‌رقصد.

صبح با صدای مأمور ملافه بیدار می‌شویم با توجه به تأخیر محتوم قطار تا حوال 5/7-8 فرصت داریم که با سرعت و ظرافت همدیگر را تخلیه اطلاعاتی کنیم و صبح خود را بسازیم. اطلاعاتی که هیچ گرهی نمی‌گشاید مگر از یقۀ تنگ غریبگی و چه خوب گشایشی است!

دو تا از خانمها جلسۀ اداریی دارند که حتما به آن دیر خواهند رسید و سومی که نیمه شب آمده یک خانم چادری خیلی منتقد و شیک است که تند تند و با اعتماد بنفس زیاد حرف می‌زند و به قشنگی و با جزئیات، نوع و میزان سرمای کوپه را با دفعات قبل مقایسه می‌کند. انگیزۀ سفرم را که می‌گویم تعجّب میکنند:

دیدار مادر محیط زیست ایران مه لقا ملّاح


-خب چکارها کرده این مه‌لقا خانم؟

کمی راجع به فعالیتهایش توضیح می‌دهم، تشکیل اولین سازمانهای مردم‌نهاد، آموزش زنان و کودکان و این که بیش از شصت سال است که زباله دم در نگذاشته‌است. (اینطور که شنیده‌ام) زن جوان قهقهه می‌زند که: خب چیکارشون کرده؟ خورده؟

مثل یک کنشگر خیلی ملوس نفس عمیق می‌کشم و در مورد سبک زندگی بی‌زباله کمی توضیح می‌دهم و کارهایی که می‌شود کرد، از کاهش مصرف تا بازمصرف و تعمیر و حذف نایلون و کمپوست و...کمی متأثر می‌شوند و بعد می‌افتند روی دور تند و در فرصت باقیمانده، داد سخن می‌دهند از ظلم و اختلاس و نابسامانی و خاکفروشی و فروچاله و سدّ و....اووووه ماشالا چقدر دانش عمومی مردم بالا رفته‌است امّا کماکان معتقدند که: این تقّا به اون توقّا نمخوره! (ضرب‌المثل یزدی با این مفهوم که درد خیلی بزرگتر از درمانهای جزئی و کوچک است). علی‌ایحال کنشگری را بیخیال می‌شوم و ملوس و مأیوس در خودم فرو می‌روم!

***

در ایستگاه مستقر می‌شوم، 11-5/10 قرار دارم باید کمی صبر کنم و بعد راه بیفتم تا زودتر نرسم. به امید همراهی چند آشنای محیط زیستی بودم که همگی اعلام انصراف داده‌اند. غریبانه می‌روم سراغ پادکستی از رادیو دیو که روی گوشی دارم و عنوانش به نظرم جذاب آمده: بگذار وحشی بماند!

صدا را با علامت قرمز رنگ روی هدفون کنترل میکنم تا کر نشوم؛ امّا به سختی شنیده‌می‌شود باید کاملاً متمرکز گوش کنم؛ واحیرتا! مضمونش طبیعت است و یک تکّه‌هایی از صدای مه‌لقا ملاح (صوت "همۀ درختان من") را هم دربردارد:

خدمت از کانال من یعنی آموزش! آموزش چی؟ اولاً واقعیتها که من کی هستم؟ از کجا آمده‌ام و آدم شده‌ام؟ این طبیعت من را آدم کرده! این طبیعت، مورد احترامه!... با این درخت چکار داریم می‌کنیم؟ داریم حریصانه وحشیانه نابودش می‌کنیم، روزی یک هکتار به کویرمون داریم اضافه می‌کنیم! این گریه نداره بچّه‌ها؟


در مسیرم، نمی‌فهمم کی راه‌افتاده‌ام! با پاهایم راه می‌روم و با بقیۀ وجودم گوش می‌دهم. قطاب را در ظرفهای شیشه‌ای دردار سفارش داده‌ام و کوله‌ام حسابی سنگین است، آنچه می‌شنوم نیز! لذا نه موقّر و موزون که لخ‌لخ‌کنان و تلو‌تلوخوران و مست، میروم و گوش می‌دهم.

بر اساس نشانی، سوار بی‌آر‌تی پارک‌وی می‌شوم صندلی خوبی آن جلوها گیر میاورم، کوله را پایین می‌گذارم و نفسی به آسودگی می‌کشم بعد محض احتیاطی بی‌مورد، مقصد را با راننده چک می‌کنم، می‌گوید: اشتباه سوار شده‌ای! این ایستگاه را باید با خط تجریش بروی...پووووف! تاج و تختم را رها می‌کنم و پیاده می‌شوم.

خط تجریش امّا انگار سرزمین دیگری است! صندلی خالی که هیچ جای خالی برای ایستادن هم به دشواری جور می‌شود، حدود دو ساعت می‌ایستم و از پنجره به تهران شلوغ نگاه می‌کنم، گاهی هم میچرخم سمت همسفرهایم که آرایشهای غلیظ روی صورتهای ملول و ماتشان ماسیده و نمیدانم چرا هیچکدام با هم کلامی حرف نمیزنند. حضور تنهایی وسط آنهمه آدم تنها آنهم در فشار جمعیت، تناقض له‌کننده‌ای است.

حتی حدس زدن قصّۀ آدمها هم هیجانی ندارد از بس که همه به شکل مشابهی غمگینند. نیم ساعتی می‌گذرد از دختری که اول کار سپرده بودم ایستگاه همایونی را به من گوشزد کند دور شده‌ام او را جمعیت برده جلوتر و مرا عقبتر... دوتا دختر دانشجو سوار می‌شوند که یکیشان به شکل مسحورکننده‌ای زیباست؛ از آن قشنگها که با خودشان هماهنگند! ضخامت کرم‌پودر روی صورتشان، چشمهای روشن و خندانشان و حتّی ریملِ نه زیاد نه کمشان روی مژه‌ها با هم جور است! حالم بهتر می‌شود و چشمم روشنتر! دمت گرم خدا!

فاصلۀ ایستگاه همایونی را از او هم می‌پرسم و می‌گوید: خییییییلی مونده هنوز! خدایا بعد اینهمه وقت؟! مطمئنم می‌کند که خبرم خواهد داد. (پیرزنهایی را تصوّر کنید که با مرغ و بز و اردک و بقچه نان و کشک محلی آمده‌اند شهر دیدن دخترشان و آدرس می‌پرسند و می‌گویند خیر ببینی مادر! )

بعد کمی به گفتگویشان با هم گوش می‌دهم و می‌روم توی حال و هوای جزوه و امتحان و پسرها و...فروشنده‌های اتوبوسی یکی پس از دیگری کلیشه‌های فروششان را میخوانند و مثل همیشه حسودیم می‌شود از اینهمه شهامت و واکنش مخاطب را به هیچ انگاشتن!

بعد شروع می‌کنم در سکوت و از سویدای جان قنوت یزدی خواندن و تیکّه‌انداختن و شوخی با حضرتش! باز این یکی جواب می‌دهد و زمان را قیچی می‌کند، یکهو بخودم میایم، کسی از دور شانه به شانه ضربه‌اش را فرستاده که به آن دختر سبزه بگویید یک ایستگاه بعد پیاده شود، برایش دست تکان می‌دهم؛ دخترِ قشنگ می‌خندد که: به همه سپرده‌ای که! سرخ می‌شوم و می‌گویم: ترسیدم جا بمانم، اهل شهرستانم؛ خودش و دوستش و خانم چادری نشسته شروع می‌کنند به دلداری دادن که همه مال شهرستانند و... البته من به صورت یک فکت و توضیح گفته‌ام نه یک نقطۀ ضعف و مایۀ شرمندگی؛ امّا بخل چرا توضیح نمی‌دهم و می‌گذارم که در حس خوش تسکین و همدلی غرق شوند از بس که خوبم! زور تنهایی کم شده‌است.

ایستگاه همایونی پیاده می‌شوم و میفتم دنبال مقصد؛ سر کوچه جورابم را عوض می‌کنم و کمی کرم و عطر و... تازه هول می‌کنم که حالا برم چی بگم؟ لعنت به هرچی رفیق نیمه راه!

راه برگشتی نیست، باید بروم و باقی کار را بسپارم دست لحظه‌ها. کمی می‌روم و برمی‌گردم و می‌پرسم تا بالاخره خانه را پیدا می‌کنم، کبری میاید به استقبالم!


ادامه دارد...


 



۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۷ ، ۰۹:۱۹
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۷، ۰۳:۱۶ ب.ظ

حرف گنده‌تر از دهان را باید زد!


هنر می‌تواند از هنرمند بزرگتر شود؟

در نوجوانی این سوال افتاده‌بود سر زبانت و از هر آدم حسابیی که می‌دیدی می‌پرسیدی. غالباً به فکر فرومی‌رفتند و غالباً از فهمیدن این که "آری می‌شود" در درون خودشان به وجد می‌آمدند.

حالا روزگاری شده که 49 سانتی 3100 گرمی که خودت زاییده‌ایش و شیره جان به کامش ریختی اژدهایی شده و می‌بلعدت! و در درون خودت به وجد میایی!

ناله می‌زنی که: از خودم به ستوه آمده‌ام!

با ملاحت و بدجنسی و پررویی لبخند می‌زند که: حقتان است! آدمی که بنشیند به شمردن لایکهای عمه همسایه‌اش حقش است که دستش به دامن خودش نرسد!

راز بزرگی را فاش نکرده! خیلیها گفته‌اند و حتّی خودت هم بلدی و عمیقاً تجربه‌اش کرده‌ای؛‌ امّا بدمصب با نفوذ کلامی می‌گوید که ذوب می‌شوی!

کمی افاضات می‌کند و راهکار ارائه می‌دهد که...زیاد نمی‌شنوی؛ با اصل قضیه دست به یقه‌ای! باد از دریچه‌ای که بازشده می‌وزد و تنت مورمور است!

شب دوباره از برج عاج خرخوانی نزول می‌کند که: خب چه خبر؟

میگویی: خوبم خیلی خوب! کمی مرتّب کردم.

 -خب؟

-تصمیم دارم که مرتب کنم! خیلی مرتّب کنم!

_فقط مرتّب؟

-مرتّب‌کردن یک "مادر-تصمیم" است؛ آن را که گرفتی بقیّه خودشان بدون مصرف انرژی زیادی گرفته‌می‌شوند!  

***

القصه؛ اینستاگرام دلبری بود افسونکار که مرا به شوق همیشگی نوشتن معتاد کرد امّا بهایش را داشت کم‌کم میگرفت. حالا دارم تلاش می‌کنم این وضعیت را مشاهده و درک کنم. نمیدانم قادر خواهم بود شوق نوشتن را بدون اون قلب-نقطه لعنتی حفظ بکنم یا نه.

 

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۷ ، ۱۵:۱۶
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۷، ۱۱:۱۸ ق.ظ

با ما از دینت سخن بگو (1)

یک نفر از من خواسته درباره دین و آخرت و این قبیل چیزها نظرم را بگویم. کنجکاوانه و تفننی و... هم نپرسیده؛ یکجور اورژانسی و دوایی که گویی لنگ پاسخ است و به قول یزدیها دستش لای در!

از شما چه پنهان من هم احساس خود "پیامبر جبران" پنداری بهم دست داد و نوشتم! به کار بحران او بعید است که بیاید ولی خودم نوشتن این درونیاتم را دوست داشتم. هرچند این قبیل خوداظهاریها در جامعه ما کار معقول و خردمندانه‌ای نیست.

***

راهی برای فهمیدن حقانیت دین بلد نیستم؛ امّا فکر میکنم هر آدمی می‌تواند به نزدیکترین چیزی که از اجدادش می‌رسد تکیه کند و فهم دینش را از همانجا شروع کند. شاید دنباله‌روی غیرخلّاقانه‌ای به نظر برسد امّا جواب می‌دهد؛ دست کم اگر فکر کنی آستانه‌ای میخواهی که دست بیندازی و خود را بالا بکشی و افقی را ببینی جواب می‌دهد.

همه جزئیات مکتوب آسمانی برایم بی‌حاشیه و پذیرفتنی نیست؛ امّا خیلی از آنها را زیبا می‌بینم. روزگاری بود که مقدار خیلی بیشتری از آن را زیبا می‌دیدم و روزگار خوشی بود...کتاب را می‌گشودم و جواب می‌گرفتم. روزگار خوشی بود! بارها از خدا خواسته‌ام که اگر با چیزهای اساسی‌ای که سفارش داده‌ام تداخلی ندارد گشودگی روحم را بازگرداند و مدّت زمان قابل توجهیست که منتظرم!

صحبت از خدا شد. خود خود خدا را هیچگاه نتوانسته‌ام باور نکنم. برایم مثل مایع شفاف بیکرانیست که آنقدر بی قید و شرط، طعم و حال روحم را به سوپ زندگی اضافه می‌کند که نمیتوانم به امکان نبودن یا ناقص بودنش فکر کنم. آنقدر هست و خودش را بیان می‌کند که بیشتر از همۀ آفریده‌هایش مرا از خودم و قدرت و آزادیم می‌ترساند! آنقدر هست که گاهی با دست خودش کفر مرا در میاورد تا رویش را بپوشانم و سنکوب نکنم! لذا اگرچه بلد نیستم برایت اثبات کنم امّا هست.

به حساب و کتاب فردا خیلی فکر نمیکنم؛ یعنی آنقدر که وجود بازتاب و بازخورد در حال را باور و تجربه کرده‌ام دیگر خیلی ضرورتی به وقت‌گذاشتن روی اینکه " آیا هست یا نیست؟" نمی‌بینم؛ درواقع بودن یا نبودنش خیلی تأثیر محسوس روی تصمیمهایم ندارد.

البته در حوزۀ نیازردن هیچ ساحتی از زندگی این باور خوب جواب می‌دهد امّا پای آیینها و فرایض که پیش میاید ماجرا فرق می‌کند؛ اینکه کاری خاص را به شکلی خاص انجام بدهی و آن را عبادت بنامی قبل از اینکه دو دو تا چهارتا و نگاه علی معلولی خواسته باشد ایمان می‌خواهد ایمان بی قید و شرط! خب اینجا دقیقا جاییست که می‌شود جفتک‌پرانی کرد و گفت: نع! نمخوام! اصلاٌ چرا به این شکل خاص؟ و خب جواب معقولی هم من نتوانسته‌ام برای این "یاغی درون" پیدا کنم؛

امّا چیزی که به آزمون و خطا در این چند صباح کشف کرده‌ام اینست که حرف زدن با آن موجودیت بیکرانی که در آن شناورم چیزی است از جنس شفا و موهبت و فرصتی است که از کف دادنش توجیهی ندارد؛ امّا چرا در یک قالب خاص؟

با هزار تصمیم آگاهانه انضباطی که در آن پیروز نبوده‌ام فهمیده‌ام که ارزش "باید"های غیرقابل مذاکره در پایبندی به "یک تصمیم خوب تکرار شونده" چقدر بالاست! پایبندی و وفا وجود آدم را هم شخم می‌زند و هم بارور می‌کند. صفایی در وفاست که آدم را میبرد و برنمیگرداند و اگر دل در گروی این قبیل رفتنها داشته‌باشی کدهای ژنتیکی نمازخوانت میتوانند یاریت کنند؛ یاریت کنند که به آن آئین و تکرار آن پایبند و وفادار باشی!

می‌توانی با بهرۀ زیرکانه از همین ظرفیتهای موجود داد دل بستانی و فاش هیچکسی هم نشود!

همۀ اوراد عربی را میخوانی به شوق رسیدن به قنوت فارسی! (ماجرای باقالی‌پلو با ماهیچه در کارگاه زندگی شاد)

نگاهت را به آسمان نمی‌دوزی به همینجا همین روبرو؛ به دستهایت!

عزّ و چز نمیکنی جدّی نیستی اخم نکرده‌ای!

بحث نمی‌کنی! متقاعد نمیکنی!

دل میدهی و حرف می‌زنی به لهجۀ غلیظ خودت؛

 چشم تو چشم و از موضع برابر!

 موضع برابر یک شاه و یک گدا در بزم محبّت!

 کلماتت تازه تازه از دهانت بیرون می‌جهند!

نابترین خلاقانه‌ترین و ثبت نشده‌ترین محتوای خودت را در صمیمیت سیال فضا میپاشی و با حسّ عظیمی از شنیده‌شدن جان می‌گیری      

ادامه دارد...

 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۷ ، ۱۱:۱۸
نجمه عزیزی
شنبه, ۷ مهر ۱۳۹۷، ۰۳:۴۱ ب.ظ

قدم زدن در هنگامۀ یک آیین

اعصابم خسته است، از بس نشسته‌ام توی خودم و دندان‌قروچه کرده‌ام برای امروز و فرداهای خاکستری. بیراهه‌رفتن آئینی که قرار بود شورآفرین باشد و بیدارکننده، غم و عصیان را به یک اندازه توی وجودم بیدارکرده و چند سال است که حتی شنیدن صدای مراسم محرم (که وقتی یزدی باشی در این دهه و بلکه کل ماه و سال، شدیداً اجتناب‌ناپذیر است) عصبیم می‌کند. و چه کسی است که نداند، غم و عصیان همراه با هیچ کاری نکردن منجر می‌شود به روانپریشی!؟

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۷ ، ۱۵:۴۱
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۵۱ ب.ظ

رندان تشنه‌لب را ...


کابوس بی‌آبی مدتهاست که گوشه‌ای از ذهنم هست اما این چند روز صدای مویه‌اش بلندتر به گوش می‌رسد.

یک ور خسته و مفلوکم دلش می‌خواهد زاری‌نامه بخواند و آرزو کند: کاش مادر نبودم، کاش پیر بودم و نزدیک به مرگ و کاش اصلا و اساساً نبودم!

دلش می‌خواهد نیمۀ خالی لیوان شکسته را بردارد و شاهرگم را بزند.

ور دیگرم امّا می‌داند این میانسالِ مادری که هست، اگر پیر و عقیم و محتضر هم بود سر آسوده به بالین نمی‌گذاشت از غم فلاکت این سرزمین؛ از غم این غریب بلاکش، -وطن- که بیش از هر زمانی در نفرین منابع و داشته‌هایش می‌سوزد.

کارد به استخوان رسیده را آنقدری عمیق حس می‌کنم که بفهمم دیگر مجالی برای ناله و یأس فلسفی نمانده‌ و ازاینرو برآنم که نیمۀ پر که چه عرض کنم قطره‌های باقیمانده ته لیوان را پاس بدارم و اینجا و آنجا راجع به تلاشم برای مصرف کمتر آب، بیشتر و بیشتر حرف بزنم؛ البته به امید اینکه تکثیر شود و تأثیر بگذارد؛ امّا بیشتر به عنوان یک آئین، یک تسکین و تحت تأثیر یک زمزمۀ درونی: من می‌توانم سرعت سقوط را کمی فقط کمی کم کنم. ( خونش گردن خودش، پروفسوری که از اینجا رد بشود و راجع به 95 درصد کشاورزی و پنج درصد آب شرب حرف بزند!)


قدر مسلم اینست که من هم روی دامن نفتآلود همین وطن بالیده و بزرگ شده‌ام. من هم وسوسۀ سکرآور: "به من چه؟ به درک! اونا که خوردن و بردن یه کاری بکنند" را می‌شناسم.

من هم تنظیمات پیش‌فرضم روی آسایش و مصرف، مستقر است و دوست دارم 24 ساعت زیر باد کولر بیرحم آبی لم بدهم و فکر کنم بالاخره یکی یک کاری خواهد کرد!

لم بدهم زیر باد خنک کولر بیرحم آبی و یادم برود که اینجا کوهستان نیست ؛ کویر است! یادم برود که بابت این باد خنکی که می‌وزد گالن گالن آب است که به یغما می‌رود.   

امسال که کارد به استخوان رسیده دست برده‌ام توی تنظیمات پیشفرض و دو سه روز است کولر را در ساعات کمی از روز روشن می‌کنم و در کمال تعجب متوجه‌شده‌ام که چندان هم فجیع نیست همیشه نبودنش؛ حتی در تیرماه جهنمی یزد.

خب سوالات جدیدی مطرح شده که پیش از این خیلی مهم نبود:

در تیرماه جهنمی یزد چه بنوشم؟

                            چه بپوشم؟

                            چه بخورم؟

                            کجای خانه باشم؟

                                       تا گرما کمتر اذیتم کند؟

و به نتایجی هم رسیده‌ام:

سلام بر آبدوغ خیار، شربت خاکشیر، تخم شربتی!

درود بر خامخواری!

مرگ بر خورشت فسنجان و ادویۀ کاری!


و زنده باد نقطۀ طلایی خانه‌ام؛ امتدادی که پنجره شمالغربی آشپزخانه (در واقع، درِ قدّی‌ای که به حیاط خلوت باز می‌شود) را به پنجره جنوبشرقی هال وصل می‌کند و کوران مطبوعی می‌آفریند، خنک و مطبوع برای صبح و شب و قابل تحمل برای طول روز.

ده سال پیش هم اگر موقع طراحی خانه کولر را خاموش‌کرده‌بودم، شاید در همۀ فضاهایم از این نقاط طلایی بیشتر می‌ساختم. (شاید آفتاب‌شکن و عایق را هم جدی‌تر و اصولی‌تر مشق می‌کردم و ساختمان را وسط این برهوت، برهنه و بی‌زنهار رها نمی‌کردم.)

با حیاط خانه البته سالهاست که دوستیم. از همان اول شبهای پایان بهار و طول تابستان در آغوش پرستاره آسمانیم. تعداد زیادی از شبها خیلی خنک و مطبوع و شبهای معدودی قابل تحمل است. در شبهای قابل تحمل آجر فرشها را خیس میکنیم و سر و گیس خودمان را.

مهتابی حیاط را هم ده سال پیش اگر یک متری عریضتر ساخته‌بودم حالا بیشتر دستبوس خودم بودم، موقعیتش هم اگر جایی بین باغچه و حوض قرار داشت حالش حتماً خوشتر از حالا بود.

(خوش بحال خانۀ بعدی!) با این حال همین مهتابی سه در سۀ گوشۀ حیاط هم وقتی جمعمان را پناه می‌دهد، یکپارچه در جادوی ستاره‌ها غرقمان می‌کند و چه بیصدا و بدون درد عبورمان می‌دهد از فاصله‌ها و دردها و ترسها!


مهتابی! دمت گرم که مزّه سکوت و خنکا و باهم‌بودن و ستاره‌ها را سالهاست به ما می‌چشانی!

بساط سبزیکاری و گلدان‌بازی را هم دارم سعی می‌کنم دوباره راه بیندازم و از بارها شکستم در این مسیر ناامید نشوم. ور خرافاتیم زر می‌زند که دستت سبز نیست؛ امّا محل نمی‌دهم و چشم شیطان کور کم‌کم دارم قلقها را بلد می‌شوم .

 علیرغم نظر بعضیها در حد فهم و سوادم معتقدم که پوشش گیاهی نباید جزئ اولین قربانی‌های خشکسالی باشد. این آخرین سنگر را باید با جان و تن پاس بداریم؛ درختها نباشند ابر از کجا بیاید و تب زمین و هوا را چه کسی پایین بیاورد؟

صدالبته که مادر میانسال ترسیده‌ای بیش نیستم و از پس باغهایی که برج می‌شوند برنمیایم؛ امّا گلدانها و باغچه‌ام این تابستان جان‌می‌کنند که آبادتر از پیش باشند و بدیهیست که با پسآب آبیاری می‌شوند. پارچهای کوچک استیلم جاخوش کرده‌اند کنار سینک و هرچه که بدون شوینده شسته‌شود (خوراکی، لیوان آب، بشقاب میوه و...) را در آنها می‌ریزم و می‌برم پای گل و گلدان. حتم‌دارم اوضاع ویتامین دی هم امسال به از پارسال شده است!

***

ده سالی می‌شود که دل نکرده‌ام بروم اصفهان؛ اگر هم ردشده‌ام، سرافکنده رفته‌ام که چشم تو چشم نشوم با جای خالی زاینده‌رود...

زاینده‌رودی که اندازه تشنگی ما سخاوت داشت امّا  اندازه یغمایمان نه. به جای همۀ بی‌مغزهایی که زندگی را از زاینده‌رود ربودند و پای کاشی و آجر سفال و فولاد تبخیرش کردند شرمسارم و از این شرمساری بی‌درمان و بی‌پایان خسته‌ام...

 

 


۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۷ ، ۱۹:۵۱
نجمه عزیزی