گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
يكشنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۳۹ ق.ظ

دعای عهدی که اندوهم را بغل کرد

به عنوان کسی که حرفه‌اش خلق زیبایی است سالهاست درگیر این مفهوم هستم. زیبایی چیست؟ چه چیزی زیباست؟

به نتیجه قطعی رسیدن در این وادی مواج بی‌پایان طبیعتا معنا ندارد؛ اما آنچه دست‌کم تا حالا می‌توانم به آن مطمئن شده‌باشم اینست که نوعی حس خویشاوندی بین شکل و تأثیر پدیده زیبا با ادراک درک‌کننده وجود دارد که وقتی اتفاق بیفتد می‌فهمی در معرض یک زیبا بوده‌ای و حالت خوش می‌شود. خوش‌شدنی که گاهی با شادی است و گاهی با اندوده؛ گاه در پرتو امید است و گاه در پنجۀ یأس؛ اما هرچه باشد دوست‌داری تداوم داشته باشد و در آن غرق شوی.

دوشنبه صبح قبل از وقت کلاس رسیدم دانشکده. صدای دعای عهد پیچیده‌بود توی فضا؛ لب واکردم که اعتراض کنم، چیزی دهانم را بست!

فی مشارق الارض و مغاربها

دعای عهد را دوست دارم. دفعه قبل هم که اعتراض کردم به پخشش دوستش داشتم؛ اما موافق نبودم و نیستم چیزی با زبان غیر فارسی، با صدایی محزون و محتوایی غیر عام، اول صبح بپیچد توی فضایی که محل تحصیل بچه‌های جوان است.

البته آن دفعه هم به حرفم اهمیت ندادند و می‌دانستم که نمی‌دهند؛ اما به گفتنش نیاز داشتم؛ به این بلدم فارغ از پسند شخصی تأثیرگذاری پدیده‌ها را بفهمم و نقد کنم! کلا به اثبات خودم نزد خودم نیاز داشتم که خب گفتنش خیلی هم افتخار ندارد؛ احساسی است که می‌دانم در روزهای خوب و سبک و رها معمولا پیش نمی‌آید.

دوشنبه‌ای که ذکرش رفت غنا و لطف دعای عهد پیچیده‌بود دور اندوهم چندان که اصلا فرصت و اجازه نمی‌داد خوب‌بازی دربیاورم و از حقوق اقلیتها دفاع کنم! (اقلیتهایی که حالا دیگر نه گرایشهای فکری و مذهبی مختلف بلکه اکثریت قریب به اتفاق مردم هستند!)

القصه لال شدم، نشستم سرجایم و سرم را گذاشتم روی شانه صدا و دل‌سپردم به ربّ قشنگی که نجوایش می‌کرد:

ربّ نور بزرگ، ربّ کرسی بلند، ربّ دریاهای مواج، همان که صلح میدهد آغازها را با پایانها




۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۳۹
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۰۷ ب.ظ

مردی به نام...جمالمون!

دو سال از من بزرگتر بود و هست! کودک که بودم انتظار داشتم جواب سوالهایم را بداند. سوالهایی از جنس: میلیون بزرگتر است یا هزار؟ خدا چه شکلیه؟ و ...

این یکی را عمراً یادش باشد و واقعا نمی‌دانم من چرا یادم مانده؛ کنار حوض رو به باغچه خانه نصرآباد ایستاده‌بودم و ازش پرسیدم: جهان، یعنی کل دنیا از کی به وجود اومده؟ یعنی چند ساله؟ صاف زل زد توی چشمهایم:‌ تو چند سالته؟ پنج انگشتم را نشان دادم: پنج! گفت:‌ همین! جوابت میشه پنج سال! 

جواب، بسی گنده‌تر از دهن بچه هفت ساله بود و نمی‌دانم فهمید چه گفت یا نه!‌ اما حالا می‌دانم که حرف شیک و پرمایه و حکیمانه‌ای بوده‌است.

بعد دنیا گشت و گشت و هی بزرگ شدیم طبیعتاً!‌ و من هی فاصله گرفتم از همه. از دماغ هیچ فیلی نیفتاده‌بودم اما احساس می‌کردم نباید خودم و دنیایم را به کسی تحمیل کنم و در این خودبزرگ‌بینی خفی حتی برادرهایم را درست ندیدم! 

تازه گوشی‌ همراه با قابلیت پخش آهنگ پیشواز که آمد فهمیدم حسام هم موسیقی سنتی دوست دارد! و هنوز هربار به گوشیش زنگ می‌زنم حیرت میکنم که چقدر احمقانه هست آدم یک عمر یواش و به تنهایی موسیقی سنتی گوش کند که حسامشون حرصی نشود! 

حامد به یکباره شعرهایش را رو کرد و فکم چسبید به سقف که این‌همه سال کجا بودم من که ذوق این بچه را ندیدم!

و جمال... جمال همانطور با حفظ فاصله ایمنی در آن حوزه‌ای که من هیچگاه خود را از جنس آن حوزه ندیده‌بودم بالا رفت و برای خودش و ما کسی شد!

تا اینکه کتابم رسید دستش و خواند و زنگ زد و حرف زدیم. 

احساس کردم فاصله‌ها گاهی مثل نقره تمیزند و گاهی به سرعتی باور نکردنی محو می‌شوند حتی اگر سالها از صمیمیت پنج‌سالگی دور شده‌باشی!

 وقتی دو کتاب به بهم معرفی کرد و حدس زد که دوست داشته‌باشم، قبل از توجه به اسم کتابها شگفت‌زده شدم که وقت کتاب‌خواندن هم داری مگر؟!

کتاب اولی بماند برای وقتی خواندم؛ اما دومی "مردی به نام اُوه" نام داشت.

یکی دو روز پیش خواندنش را تمام کردم و روحم تازه شد.

حدود یک‌سوم اول کتاب را با بی‌تفاوتی خواندم نه بد بود نه خوب! اما خود اُوه را که باور کردم دیگر به سختی زمینش گذاشتم تا انتها (بدون اغراق فقط در حدی که بچه و شوهر روی اجاق نمانند :)  ) 

اُوه را می‌شناسیم تا حدودی! یک چیزی توی مایه‌های بابای هانیکو یا پدربزرگ هایدی! البته ورژن سوئدی و قرن بیست‌و‌یکمی آنها!

معرفی فرانک عزیز از این کتاب را هم دوست داشتم.

یک قطعه زیبا از کتاب:

دوست داشتن یک نفر مثل این می‌مونه که آدم به

یه خونه اسباب‌کشی کنه! اولش آدم عاشقِ

همه "چیزهای جدید" می‌شـه و هر روز صبح از

چیزهای جدیدی شگفت‌زده می‌شه که یک‌هو مال

خودش شده‌اند! و مدام می‌ترسه یکی بیاد

تو خونه و بهش بگه کـه یه اشتباهِ بزرگ کرده! و

اصلا نمی‌تونسته پیش‌بینی کنه کـه یه روز خونـه

به این قشنگی داشته‌باشه! اما بعد از چند

سال نمای خونه خراب می‌شه، چوب‌هاش در هر

گوشه و کنـار ترَک می‌خورن و آدم کم‌کم عـاشقِ

خرابی‌های خونه می‌شه...! آدم از همه 

"سوراخ و سنبه ‌ها و چم و خم‌هایش" خبر داره

آدم می‌دونه‌وقتی هوا سرد می‌شه‌باید چیکار کنه

که کلید توی قفل گیر نکنه! کدوم قطعه‌های

کفپوش تاب ‌می‌خوره، وقتی پا رویشان می‌گذاره

چجور باید در کمد لباس را باز کنه ‌که صدا نده

و همه اینا رازهایی هستند که دقیقا

باعث میشه حس‌کنی توی "خونه خودت" هستی


  

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۰۷
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۰۷ ب.ظ

طوفان اردیبهشتی من...

هر که زاییده می‌داند که هنگام درد باید تلاش کنی و هنگام آسودگی باید نفس عمیق بکشی!

بعد هم باید بدانی بیشتر شدن درد علامت خوبی است و گرنه خودت را می‌بازی وقتی هی فاصله درد کمتر می‌شود؛ 

باید بدانی که وقتی فرصت نفسهای عمیق هی کمتر و کمتر شد و تلاشها به هم پیوستند همه تن درد می‌شوی و می‌زایی! 

طوفان اول اردیبهشت که آمد فهمیدم باید بزایمش! تصمیم گرفتم هر روز هر روز بنویسم و در فاصله بینابینش نفس بکشم نفسهای عمیق!

گیرم که مولوی گفته باشد که از خودی در بیخودی گریختن، گاهی با مستی است و گاهی با مشغله؛ گیرم که بشود این مدل کارکردن و نوشتن را چید توی یک قفسه با مستی و تخدیر! 

اصلاً انتخابی مگر هست وقتی آبستن باشی؟ 

دو روز گذشته درد بود و تلاش نبود! نفس عمیق هم کاری از پیش نبرد! 

هر چه کشیدم نوش جانم اما امروز سهم دو روز گذشته را هم به قول مرشد قبیله‌ی "هر روز نویس" ها شاهین خان کلانتری،‌ در سپهر اینترنت هوا خواهم کرد! این خط این هم نشان!




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۰۷
نجمه عزیزی
شنبه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۳۷ ب.ظ

شعری کوششی

گفت بیا بریم پارک! اول شعر میگیم بعد آب هویج بستنی می‌خوریم برای جایزه! یک ترانه نصفه کاره داشتم که پیش نمی‌رفت. نشستیم روی یک نیمکت و تلاش کردیم که جداجدا شعرهای نیمه‌کاره‌مان را کامل کنیم. در وادی شعر خیلی توی سر کوششی ها زده‌اند و از موهبت جوشش زیاد سخن‌گفته‌اند اما کوشش دیروز برای رسیدن به این ترانه را دوست داشتم؛ همینطور خود ترانه را... قلبم سبک شد:


آئینه رو پاک کردم

لحن صداش تیزتر شد

رو صورت صاف و پاکش

چشمای پاییز تر شد

 

تو اون زن پابه ماهی

دائم کنار خودش بود

می‌بافت موهاشو هر صبح

چشم‌انتظار خودش بود

 

هر صبح همراه خورشید

رد می‌شد از عمق خوابش

هر شب دوتا قرص ماهو

می‌نداخت تو ظرف آبش

 

یک شب که مهتابو بو کرد

آبستن آسمون شد

چشما و دستاشو بستو

چشما و دستاش جوون شد

 

سُر خورد از روزن نور

تاریکی دردو نوشید

زایید صبحش ستاره

رو دامن نور خورشید

 

آئینه رو برد بیرون

گل کرد تو قلب باغش

خورشید و ماه و ستاره

آئینه شد چلچراغش

 

این بار تو آینه اون زن

همرزم سخت خودش بود

مثل یه سیب رسیده 

زیر درخت خودش بود

 

 

 


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۳۷
نجمه عزیزی
جمعه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۰۹ ب.ظ

خداوندا دلم یک جایی بنده!

این چند هفته کابوس زیاد دیده‌ام اما دیشب دوباره رفتم به مهمانی یک خواب رنگی! 

خواب خانه "عصمت آب انباری"!

این خانه هم مثل خانه ننه سکین، 50 60 سال پیش ساخته شده ( پهلوی دوم) به خانه ننه نزدیک است و بچه که بودم زیاد می‌رفتم آنجا.

 خانه‌ای است وسیع ساده و بعد 60 سال هنوز نیمه کاره؛‌ اما زنده و زنده‌ساز. حوض گردی در میانه با ماهی‌های قرمز و تلمبه‌ای که بارها در بچگی برای راه‌انداختنش تلاش بی‌ثمر کرده‌ام. چهار باغچه‌ در چهار طرف دارد که گلها و درختهایش را از همان دوره نگه داشته و پاس می‌دارد. عاشق آن رز صورتی معطر باغچه اولی هستم که قطر تنه‌اش اندازه درخت شده دیگر!

مهمانخانه‌های گردن‌کشیده دوره پهلوی را دوست ندارم انگار نماد شروع لوس و بی‌مزه‌شدن زندگی‌ها و خانه‌ها هستند؛‌ ازاینرو در خوابم سمت مهمانخانه، تالاری شگفت‌انگیز و زیبا به وجود آمده‌بود، وسیع، بلند و اسرارآمیز -از قاجار هم حتی قدیمی‌تر حتی از صفویه، چیزی شبیه تالار خانه آقازاده ابرکوه...

همانطور مدهوش، با فک گشوده و دل بی‌قرار نگاهش میکردم و کسی مثلا فرض کن یک مهندس مجری بی‌ذوق، صدایش از یک جایی میامد که: آنقدر بلند هست که بتوانیم دو طبقه‌اش کنیم،‌ بالا پذیرایی و پایین آشپزخانه و در حالی‌که نمی‌خواستم گرد و خاک بحث بنشیند روی تالارقشنگمان در دلم جوابش می‌دادم که: عمراٌ! بگذارم دست بهش بزنی! همه وسعت و ارتفاعش را می‌خواهم تا بنشینم و تکیه دهم و غرق شوم در افسون این حوض و باغچه دلبر.

 با یار و بچه‌ها چرخ می‌زدیم و برنامه می‌ریختیم برای اتاقهایش اما پای دلم بدجور گیر کرده بود توی تالار؛‌ آنقدر که صبح آه کشیدم وقتی بیدار شدم.     

***

پی نوشت: 

باران صدادار اردیبهشتی داشت میامد وگرنه تا شب آه می‌کشیدم چه بسا!




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۰۹
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۴:۳۰ ب.ظ

شعر با دغدغه بدون وسوسه

نمی‌شد دانش‌آموز شاعر دهه هفتادی باشی و شعر ولایی نگویی. یعنی احتمالش خیلی کم بود که در مقابل موضوعی که بک گراند ذهنی خانوادگی مثبت داشتی نسبت به آن و کلی پاداش و بازخورد پیدا و پنهان مثبت برایت می‌آورد وسوسه نشوی. من هم استثنا نبودم اما حتی در اوج زهد وتقوای نوجوانی، هیچگاه نتوانستم برای مقوله ذکر مصیبت افرادی در دل تاریخ معنایی بیابم. بنابراین شعرهای ولاییم روایی بود و مشاهده‌ای و ردی از مصیبت اگر داشت مربوط به ساکنان معمولی و زنده لحظه حال بود. 

اما این شعر فرق داشت. آن را به وسوسه‌ای نگفتم. چیزی شبیه درد در جانم پیچیده بود و در یک روز بهاری از روزهای زیبا و پرشور بیست و دو‌سالگی در حالیکه برادر کوچکم در آغوشم بود آنقدر دور حیاط خانه پدری چرخیدم تا ذرات مغزم در این غزل مثنوی به سماع درآمد:


به ناکجا دری ز خود گشودی 

غزل‌ترین نگفته را سرودی

بریدی از تمامی تبارت

گذشتی از جوان و شیرخوارت

چو رد شد از نبود و بود پایت

به دامنش رسید دستهایت

عطش شدی که آب پا بگیرد

شدی شهید تا عطش بمیرد

کنون ببین دوباره خشکسالی

دوباره دستهای سرد و خالی

دوباره خیل تشنگان پرپر

دوباره چشمه در حصار خنجر

دوباره حیله و حجاب و نیرنگ 

دوباره تشنگی، سراب،‌ باور

به روی دست می‌تپد دوباه

گلوی پاره پاره کبوتر

دوباره حمله حریص شمشیر

دوباره دست خالی برادر

بیا ببین چقدر بی‌قراریم

ببین برای خویش سوگواریم

ببین که امتت شکسته بالش

و قد کشیده حیرت سوالش

عطش شکسته خنده لبش را

به چشمه متصل کن این عطش را

به چشمه همیشه سبز جاری

همان که در جبین خسته داری

در این کویر بیکران باور

سرود آب و آسمان بیاور

***

وقتی یکی دو روز بعد برای شب شعر عاشورایی دانشگاه شریف (بهار 77 بود انگار)، دعوت شدم با سرخوشی و بدون عذاب وجدان رفتم.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۳۰
نجمه عزیزی
چهارشنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۵۴ ق.ظ

آشپزی که آش نبود



به معنای متداودل کلمه کدبانو نیستم اما آش پختن را خیلی دوست دارم. این که همه چیز را بریزی توی دیگ و شعله کم‌جان برفروزی و بسپاریش دست زمان تا خرد خرد بپزد و مزه‌ها در هم‌آمیزند برایم مثل یک آیین زیباست. آش از آن غذاهاست که سمبل وحدت است در کثرت! درهم‌تنیدگی یک عالمه جزئ که تشکیل کلی واحد داده‌اند!

اما با این صورت گرد و گیس بافته و دامن چین‌چین نمیدانم چرا محتوای وجودم شبیه آش نیست! آنچه هست بیشتر شکل یک بشقاب غذای غربی است که در آن نخود و هویج و سیب‌زمینی با ادب و احترام کنار هم نشسته‌اند و کاری به کار هم ندارند.

گاهی از این‌همه تنوع و تکثر یکی نشده و بی‌دعوا پیش هم نشسته در وجودم حیرت می‌کنم.

***

دیروز بانویی خردمند و کهن بودم که دنیا را بغل کرده‌بود و مثل گهواره‌ای در آغوشش تکان می‌داد و مادر همه کس و همه چیز بودن خون بود در رگهایش! بانو به آخرین چیزی که فکر می‌کرد دیده‌شدن بود.

 اما توی کتابفروشی وقتی فروشنده با خوشحالی گفت:‌ شما خانم عزیزی هستید؟‌ و به کتاب اشاره کرد. بعد به همکارش معرفی کرد و راجع به پرفروش بودن کار حرف زد. در همان لحظه، بانو بی اعتراض و دامن‌کشان صحنه را ترک کرد. بعد دختربچه سه‌ساله جویای نام و تحسین، ذوقمرگ شد و جیغ مسکوتی از خوشحالی کشید. دلش خواست که جلوی تک‌تک عابرین پیاده‌رو را بگیرد و بگوید: هی! من منم! 

دقایقی بعد بانو برگشت. دخترک هم هی رفت و هی آمد!‌ گاهی نوجوانشان را میفرستند گاهی پیرمردشان را گاهی هم با نظم و ترتیب می‌نشینند دور هم و خوشند به گفتگو،‌ اما یکی نیستند قاطی نمی‌شوند و هرچه هستند آش نیستند!

زینب جان راست گفتی خارجی هستیم ما!

 





۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۵۴
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۸:۴۵ ق.ظ

دشواری تصمیم و کارفرمای وحشت‌زده!




تصمیمها دشوارند چون باید همه چیزهای دیگر را به پایشان بریزی. این روزها این مفهوم را بیشتر حس می‌کنم. پیشترها در نقش طراح، با هندسه سر و کله می‌زدم. هندسه را از سالهای اول تحصیل معماری حس می‌کردم و درگیر بازی لذت‌بخش آن بودم. در تمام این سالها دیوانه‌وار و عاشقانه، در آن تمرین و تداوم داشته‌ام و حالا خط که می‌کشم یگانگی عضلات انگشتها و روحم را حس‌می‌کنم.

 آنقدر خط می‌کشم و تصحیح می‌کنم که در درون خودم انواع امکانهای دیگر، خط می‌خورند و کنار می‌روند، البته نه به عنوان جواب غلط که به منزله دارندگان سهم کمتری از درستی! در نهایت به جایی می‌رسم که: آهان! این درسته!

با نقشه بی‌رنگ و لعاب که جلوی کارفرما می‌نشینم در حالتی هستم که این خط‌خوردنها را ثانیه به ثانیه حس‌کرده‌ام آنقدر که با وجود صداقت دیوانه‌وار و زبان‌نفهمی که دارم و با وجود اشتیاقی که هر لحظه به بهترشدن دارم (و نمی‌گذارد خود را بهترین حس کنم) تا حد قابل قبول و تأثیرگذاری می‌توانم کمکش کنم که نگران انتخابهای از دست رفته نباشد و باور کند آنچه بهترین بوده الان روی کاغذ پیش روی اوست!

اما پای متریال که به میان می‌آید صداقت دیوانه‌وار زبان‌نفهم، کار دستم می‌دهد.

  قلباٌ نمی‌توانم متقاعد شوم که مثلا این کاغذدیواری که انتخاب شده بهترین است و این در حالیست که انتخاب " یکی از چندتا خوب" اصلا حال کارفرما را خوب نمی‌کند و به او احساس اجحاف و خسران می‌دهد.

کارفرما دوست دارد همۀ آنچه را خط‌خورده و کنار رفته جوابهای غلط بداند، دوست دارد فکر کند پولش را برای بهترینها داده‌است و وقتی در یک مورد، خوبهای خط‌خورده را احساس کند حالش بد می‌شود و اعتمادش را از دست ‌می‌دهد.

اعتراف می‌کنم با وجود ایمانی که به خلوص و سلامت طرحهایم دارم –همان ایمانی که از تواضع و صداقت ذاتیم هم جان سالم به در برده- در مواجهه با کارفرما، برای بخشیدن این اطمینان که متریالهای انتخابی بهترینها هستند، هنوز راهی بلد نیستم؛ راهی که بیراه نباشد و "نجمه عزیزی" را انکار نکند.

 

 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۸:۴۵
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۸:۰۹ ب.ظ

معجزه‌ای به نام پنجره (3)

رسم دیوارها مراقبت بود از قدیم؛‌ اصلا ساخته شده‌بودند تا فاصله بیندازند و نهان کنند؛‌ تا ایمن باشی و در امان بمانی؛ اما پنجره‌ها ساخته‌شدند برای وصل کردن؛‌ در تن سیال و شفافشان هرچه بود جاذبه بود و پذیرش؛ اگر جایی می‌ایستاد که جستجویش کنی؛‌ اگر قاب در قاب می‌شد و هزار تکه، اگر به هزار رنگ در میامد و هزار اطوار، همه در هوای دلبری بود.

پنجره‌ها نقطه امید بودند در دل دیوار؛ پنج ره بودند برای رسیدن به زندگی،‌ که زیر سقف و در پناه دیوارها می‌توانستی به آن بیاویزی.



امّا روزگاری رسید که دیوارها سهمشان را از یاد بردند و خانه‌ها گیج شدند.

 دیوارها کوتاه شدند و کوتاهی کردند. دیوارها یادشان رفت مراقبمان باشند.

 از آنروز زندگی بی‌پناه شد و پنجره‌های گشوده، بی‌سپر ماندند پیش زندگی و مرگ.

پنجره‌های بی‌پناه مجبور شدند یاد بگیرند بجنگند، یاد بگیرند زمخت و خشن باشند و پر از سوء‌ظن!

جنگیدن اما آداب خودش را داشت. 

از آن به بعد پنجره‌ها نگاه می‌کردند اما با چشم نیمه باز، میشنفتند اما گوش به زنگ، لمس می‌کردند اما با احتیاط و نگرانی.

پنجره‌ها یادگرفتند جبران کنند بیگانگی منظره‌ها و کوتاهی دیوارها را با جمع شدن، کوچک‌شدن،‌بسته‌شدن و با حفاظهای نامهربان فلزی!

پنجره‌ها پنجره نبودند از آن پس... چرا که

دلبری وانهاده و دلیری پیشه کرده بودند





***

معجزه‌ای به نام پنجره (1)

معجزه‌ای به نام پنجره (2)




۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۰۹
نجمه عزیزی
جمعه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۶:۰۴ ب.ظ

کتاب "فصل تحصیلی ما"

نوروز 95 بود. دوستم بیتا مهمانم شده‌بود و لحظه‌های خوبی را برایم سوغاتی آورده‌بود. وقت رفتن که شد حرفهایمان تمام نشد مثل همیشه و ادامه‌اش را تا چند روز بعد در فضای مجازی دنبال کردیم. وسط چت، داشتم نفسی تازه می‌کردم که یک جمله برایم نوشت از همانها که می‌شود به پایشان گریبان درید و به صحرا دوید! از آن جمله‌ها که شدیدا در زمان و مکان مناسب گفته می‌شوند و شنونده را به فنا می‌برند! و اما جمله این بود:


چرا وقتت را با ننوشتن هدر می‌دهی وقتی می‌توانی بنویسی؟!


از همان صبح معطر 17 فروردین بود که تصمیمم را گرفتم؛ چیزی در درونم شعله‌ور شده‌بود که قادر به مهارش نبودم و از همان روز، نوشتن خاطراتم را آغاز کردم.

 سلسله نوشته‌هایی که تقریبا هر روز می‌نوشتم و در وبلاگم منتشر می‌کردم چیزی شبیه خاطره‌درمانی شد و حسابی روح و روانم را شخم زد! وقتی بازخورد خوب چند رفیق شفیق را در قبال آن نوشته‌ها دیدم جرأت پیدا کردم که برای استادانم هم بفرستم و تازه آن موقع بود که احساس کردم می‌توانم عنوان کتاب را برای آن نوشته‌ها جدی بگیرم. 

اسم کتاب از غزلی زیبا (سروده زکریا اخلاقی) گرفته‌شده با این مطلع:


فصل تحصیلی ما بی می و موسیقی نیست

مشربی خوشتر از یان مشرب تلفیقی نیست 

***

"فصل تحصیلی ما" به خاطرات دوران تحصیل من در دانشکده معماری یزد می‌پردازد؛ این روایت که بازه زمانی 73 الی 81 را در برمیگیرد با رگه هایی از طنز و خودکاوی، شادی و اندوه و بیم و امید شکل گرفته و به گمانم روایتی خواندنیست. 

  دوست هنرمندم شعری اولیا تصاویر زیبایی برای آن طرح زده و مهرنوش کیانپور عزیز جلد آن را طراحی کرده است.

یک سال دنبال غمزه‌های انتشارات دانشگاه یزد دویدم و انتظار کشیدم. چیزها دیدم در روی زمین! (مثلا داوری را دیدم که نگران بود با چاپ شدن این کتاب همه در صدد چاپ خاطراتشان برایند!)  چند روز پیش بالاخره چاپ شد و به دستم رسید. 



 

***

برخی صفحات کتاب:

دریافت

دریافت

دریافت

دریافت

دریافت

دریافت

دریافت

دریافت

دریافت

***

مراکز پخش: 1- موسسه کتابیران: تهران، خیابان لبافی نژاد،بین فروردین و اردیبهشت، پلاک 238                                                                                                                                                             2-کتابفروشی شهر کتاب: یزد، میدان آزادی (باغ ملی) ابتدای خیابان فرخی، تلفن:          03536271538           

                                                                                                                                                     از طریق این نشانی هم میتونید به صورت اینترنتی تهیه کنید و ارسال در یزد هزینه ای                        ندارد! 

         

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۰۴
نجمه عزیزی
جمعه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۵:۰۵ ب.ظ

وفا یا انحصارطلبی؟ از نگاه شازده کوچولو


این نوشته جند سال پیش را یکباره دلم خواست که دوباره بخوانم. آن وقتها جمله‌هایم نفسشان تنگ میشد اگر به هم می‌چسبیدند! :) اما خب فعلا فحوای کلام مهم است.

***

هیچکس مثل شازده کوچولو

خطر انحصارطلبی را بر من آشکار نکرد؛

خطری که راوی قصه رویه همیشگیش را به خاطرش کنار میگذارد

و مستقیم نصیحت میکند که:

 بچه ها هوای بائوباب ها را داشته باشید...!

بائوباب ها ناغافل همه سیاره را میگیرند و متلاشیش میکنند

و شهریار کوچولو با همه لطف و نازک خیالیش

 هر روز صبح

 آنها و حتی از ترسش ،علفهای ناشناخته دیگر را

 ریشه کن میکند.   

با این همه شهریار کوچولو بلد است

سمت مثبت انحصارطلبی را هم بفهمد.

سمتی که معنای آن میشود وفای به گل سرخش!

آنقدر رها هست که وقتی

 دلش پر زد برای هوای تازه

آویزان پرنده ها به سمت ناکجا برود؛

آنقدر زیبابین و زیبایی فهم هست

که پنج هزار گل سرخ را وسط گلستان ببیند

و داد بزند: خوشگلید!

آنقدر اهل ریسک هست

که اهلی روباه وخلبان هم بشود 

اما در نهایت و بیش از همه اینها

 آنقدر آزاد هست که بلد باشد

وسط همه این لذتهای عمیق

قشنگی و لذت  دیگرگونه  وفا را

کشف کند!

اشکهای روباه را جاری کند،

زخم اندوهی عمیق را برای همیشه در قلب خلبان بکارد

و برگردد پیش گل سرخش

گل سرخی که یک عمر،

پای غر زدنها و خالی بندیهای عاشقانه اش

و پای بغ کردنها و هیچی نگفتنهایش

نشسته...

گل سرخی که مراقبش بوده و تا عمر دارد نسبت به او مسئول است.

***

چه کسی میداند چرا قشنگی طلوع و غروب

به اندازه خسوف و کسوف و طوفان و رعد وبرق

 آدمها را میخکوب نمیکند؟

خود خدا هم انگار قبول کرده که

یکبارگی

آیه تکان دهنده تریست!

خدایی که خواسته برای هر قیام طلوع و غروب،

یک بار خم شویم

و هنگام آیات رعد و طوفان و...پنج بار!








۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۰۵
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۷، ۰۷:۴۰ ب.ظ

استراتژی محتوا و نون خونه‌پزی!

خانه ننه سکین، خانه‌ای است قدیمی که حدود شصت سال قدمت دارد، خاطرات شیرین کودکی و نوجوانی که جای خود دارد؛ اما دانشجوی سال یک معماری که بودم ماکتش را ساختم و آنقدر با معمارش (پدربزرگم) زیر و بم خانه را کاویدم و پرسیدم و نگاه کردم که روحش در من نفوذ کرد و تعلق خاطر غریبی به گوشه گوشه آن پیدا کردم. تعلقی که سالها پس از فوت ننه سکین و بابااکبر هنوز هم قلبم را می‌گزد.

دیشب خواب خانه ننه سکین را دیدم. خانه‌ای که سالهاست خیلی از خوابهایم را در آن می‌بینم! حوالی 88 که خویشاوندی آن را خرید و تریبون فرهنگیش کرد دلم هری ریخت پایین و تا مدتها خوابش را ندیدم. عمدی در کار نبود طبیعتا اما لجاجت تا ناخودآگاهم هم نفوذ کرده بود و آنقدر پیش رفته‌بود که حتی در عوض، خواب خانه مادرشوهر طرف خریدار را ( که همسایه ننه سکین هم بود) می‌دیدم! 

کم‌کم آبها بر آسیاب خشکید و دوباره برگشتم به میدان رویاها و کابوسهای سابقم. 

دیشب هم از آن شبها بود که سرم روی هیچ زمینی آرام نمی‌گرفت و دست در دست دعا و شکرگزاری یواش یواش خودم را خواب کردم... نشسته بودم روی پله کنار ننه سکین، تازه کشف کرده بودم که پشت تشکیلات موسسه فرهنگی مذکور، تنورخانه تازه‌ای ساخته‌اند مرتب و پاکیزه اما اصیل و زنده و غیر مدرن، نانهای تازه به دیوار آویخته بود و من مدهوش...کمی چشیدم، گفتم ننه! خیلی خوبه ولی معلومه که آردش سفیده! من آرد خوب سبوس دار بخرم باز نان می‌پزید؟ زحمتهایش پای خودم شما فقط مدیریت کنید! و انگار قبول کرد...مهربان بود حتی مهربانتر از قبل

***

صبحی با متمم آشتی کردم و چنگی جهیدم وسط بحث محتوا... فایل صوتی را گوش دادم و داشتم مقدماتش را می‌خواندم که یادم افتاد: عه... خواب دیشبم هم در باب محتوا بود. تعبیر شدم انگار   




***

پی‌نوشت بی‌ربط: فردا رضا امیرخانی در سالن دکتر شاهی دانشگاه یزد به نقد ر ه ش می‌نشیند.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۴۰
نجمه عزیزی
جمعه, ۳ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۱۶ ب.ظ

سفید و سیاه یواش، در داستان "ر ه ش" رضا امیرخانی

"ارمیا" را در چهل‌سالگی خواندم و اصلا خوشم نیامد؛ اما مطمئنم در بیست‌سالگی اگر می‌خواندم چه بسا گریه هم می‌کردم برایش؛ از قماش همان اشکها که برای "از کرخه تا راین" ریختم. "منِ او" را زودتر خوانده‌بودم، حوالی سی و آن را خیلی دوست‌داشتم، یعنی خیلی شیک و تکنیکی و "آدم حس کنه چقدر سخته این مدلی" نوشته‌شده‌بود، با اینحال جذابیتش در اوایل دهه سی همراه خیلی چیزای دیگه فروریخت رفت پی کارش.

"ر ه ش" را اما صبح دومین روز سال نو یک‌نفس خواندم و بسیار خوشم آمد. با اینحال صمیمانه امیدوارم که هر چه زودتر، چه بسا قبل از پنجاه سالگی تاریخ محتوای "ر ه ش" هم آنقدر گذشته‌باشد که دوستش نداشته‌باشم و آن را ماجرایی قدیمی قلمداد کنم، "ارمیا" و "لیا" به شدت منتشرشده‌باشند و  ر ه ش، مثل خاطره‌ای تلخ و باورنکردنی تبدیل‌شده باشد به شهر.

"ر ه ش"، همان سبک نوشتن شیک را دارد و همان بی‌قیدی و همان بازی با کلمات و عبارات و آیات و روایات! امّا این بار با مضمونی که دقیقا در اوج تأثر و آسیب‌پذیری از آن هستم:

طبیعت، شهر و بشر زیانکار

الآن حس می‌کنم باید به زمزمه‌های بخشی از ذهنم پاسخ بدهم که: به نظرم "رضا امیرخانی"، هرچه که هست خودش هست. از قضا این "خودش" یک وقتهایی خیلی با مقاصد سیستم جور بوده و یک سکوی پرش ساخته برایش و گُل‌کرده اما نمی‌توانم یا شاید دوست‌ندارم باور‌کنم که قلم‌به‌مزد باشد. امیرخانی در خودش و با خودش نگاه‌کرده و شاهد بوده و پیش‌آمده و در این مسیر هرچه دیده و فهمیده تعریف کرده‌است.

دردی که امروز از حال خراب شهر از هم گسسته و وارونه می‌کشد، بر جان و دل من هم هست از قضا و باعث می‌شود خیلی ارتباط برقرارکنم با سطرسطر این نوشته‌اش.

شخصیتهای "ر ه ش" خیلی واقعی‌تر و خاکستری‌تر از قبلیها هستند. نه "لیا" سرتاپا پاکیزگی و صفاست، نه "علا"، جور ناجوری که هیچ کجا ردّی از خوبیش نبینی. البته "ایلیا" را اگر دست و پای بلوری بچه‌هایم را ندیده‌بودم شاید باور نمی‌کردم و نمی‌پذیرفتم که بچه پنج ساله این همه شعر و استعاره بفهمد و بسازد امّا خب دیده‌بودم دیگر!

کارهای عجیب و غریب "ارمیا"ی این قصه هماهنگ آرمانهای آش و لاش‌شده‌ و خستۀ این روزهای خودم هست که ناامیدانه بر بالینشان پرستارم ، دست و پازدن "لیا" برای زندگی برای زن‌بودن و برای بهترشدن حال خانه و شهرش را از درون حس می‌کنم و حال خوش ایلیا را در صحنه پایانی داستان ...آخ اگه بارون بزنه!









۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۱۶
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۶، ۰۲:۳۸ ب.ظ

شعر ناتمام خانه تکانی...

  


چند سال است که در شبکه‌های مجازی خیلی به خانه‌تکانی گیر می‌دهند. گیردادنی هم هست بدمصب! ولی با اینحال من طرفدارش هستم حتی اگر کفرم را در آورده‌باشد و از دستش عصبانی باشم. 

میدانم برای نشان‌دادن اشتباهات ما در سبک زندگی، آینه بیرحم و راستگویی است! میدانم اگر روح خانه را لمس کنم و اگر بر زندگی خانه راه بازکنم به تکاندن نیاز نخواهد داشت؛ اما تا آن زمان کماکان خواهم تکانید!

  در عنفوان میانسالی بلد شده‌ام تمیز کنم اما در آن غرق نشوم و نگذارم گلوی زندگی را بفشارد.

  بلد شده‌ام در حد وسع، شادی و بهار و خاک و باغچه را بیشتر از رفت و روب دریابم پیش پای فروردین. فروردین نازنین نباید قربانی نوروز و ما آدمها بشود. کاش روزی برسد که فروردین و بهار دوباره دست در دست هم زندگی را جشن بگیرند. کاش طبیعت دوباره نفسی تازه کند و امسال حالمان به شود.

امروز در تکاپوی کارهای پایانی اسفند و تیک زدن لذت بخش لیست، مرتکب این غزل شدم:

 

غم زمانه خورم یا که خانه را بتکانم؟

خمار دوست کشم یا غبار کهنه نشانم؟

به چشم سرمه‌کشم یا به چین پیرهنم نخ؟

به زلف شانه کشم یا ز شانه خاک تکانم؟

دوباره خستۀ آشفته‌حالی دم عیدم

دوباره گیجی و تشویش، در سراسر جانم

بهار می‌رسد و خانه‌ام هنوز مشوّش

به طاقتی که مرا نیست از که داد ستانم؟

به طاقتی که ندارم چقدر شستن و رُفتن

چقدر خاک نشیند بر آشکار و نهانم؟

برای یار نوشتم: برس به داد! کجایی؟

جواب داد که: "جانا به فکر جُستن نانم!"

رها کنم دل آشفته تا بهار بیاید

پر از شکوفه کند جسم و جان و جان جهانم

به سمت آینه لبخند روشنی بسرایم

"بخند بانوی خسته" برای خویش بخوانم

چو میتوان به صبوری کشید جور زمستان

چرا بهار نباشم؟ چرا ترانه نخوانم؟

هراس تشنگی خاک را به اشک بشویم

روم به باغچه تا بذر انتظار فشانم

قلم به دست بگیرم میان صفحه برقصم

میان باغ نهال امید تازه نشانم

***

( با اجازه سعدی و استاد شجریان البت)




۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۳۸
نجمه عزیزی
شنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۱۳ ق.ظ

چاپ شد کتاب شعرم!






بالاخره بعد از کلی دوندگی و وقفه "قرص ماه" مان از پشت ابر نمایان شد. نکته باکلاس کار این بود که کتاب بخاطر کلمه "خدا" در دو شعر مدتی در ارشاد ماند! 

شعر صفحه 33 را به عمد گذاشته بودم برای عمو قیچی بدست که شنیده بودم دست خالی ماندن را دوست ندارد. اما از آن عبور کرد و به جایش دو بار "خدا" را برنتابید. یکبار آنجا که تنهاییِ مادرم را شبیه تنهایی خدا خوانده بودم:

چقدر مثل خدایی چقدر تنهایی!

 و یکبار در یک احوالپرسی عربی با دریا از طرف خدا به دریا سلام داده بودم:

من کیم؟ از خود خدا بر تو

و علی آله سلام و صلا!

***

امیدوارم بعد از این عشوه‌های شتری محتوایی،‌تصمیم بگیرید روی این لینک کلیک کنید و کتاب را بخرید تا پولی گیرم بیاید :) 

 دلم لک زده برای پول شعر؛ حس غریبی دارم که باید جادوی شفابخشی داشته باشد.

لطف کنید اگر تجربه‌ای در باره تبلیغ، توزیع و فروش کتاب (بخصوص کتاب شعر) دارید با من در میان بگذارید. راه دوری نمی‌رود.




۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۱۳
نجمه عزیزی
چهارشنبه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۶، ۰۶:۳۷ ب.ظ

غباری به اسم " شفاف اندیشیدن"

امروز چند ساعت پشت سر هم "هنر شفاف اندیشیدن" را خواندم از اینرو حسابی ناشفاف و غبارآلود شدم. اصلا خوشم نیامد و حسم تقریبا مشابه حس بعد از خواندن کتاب "بیشعوری" هست.

به نظرم رولف خان نشسته سمت چپ و هر چه زورش رسیده نیمکره راست را حاشا کرده‌است. از پشت عینک او دنیا مجموعه‌ای تصادفی و بی‌مزه است که باید مراقب باشی شگفت‌زده و مسحورت نکند و خدای‌نکرده قلبت را تکان ندهد!

طبق برداشت من از این کتاب پدیده‌هایی مثل همزمانی، تله‌پاتی، عمل و عکس‌العمل و حتی روابط علی و معلولی از نظر نویسنده، بی‌پایه و ساخته اوهام بشری است؛ ضمنا گروه کری که هر 35 نفرشان دیرتر از همیشه و بعد از انفجار کلیسا به آن می‌رسند نباید تحت تاثیر لطف الهی قرارگیرند چرا که طبق قانون احتمال می‌توانست آنگونه هم نشود!

عه عه عه... صد شماره نشسته شمرده تا مجابت کند کنترلی بر زندگیت نداری و نتیجه تصمیمها چیزی را ثابت نمی‌کند.

نتیجه‌گیری آخرش دیگر تیر خلاص بود! بخاطر مثال مجسمه داوود یک روزی از طرف میکل‌آنژ یقه‌اش را میگیرم؛ اینکه میکل آنژ گفت: "هرچه را داوود نبود تراشیدم"، یعنی "بر داوود تمرکز نکن و بر هرچه که داوود نیست متمرکز شو و آن را بتراش" ؟

حالا دروغ نگویم بعضیهایش را دوست داشتم مثل شماره 33 و بعضیهایش را نفهمیدم مثل شماره 39 ولی در کل صبح خالی و تنهای زمستانیم را به فنا داد و کلی چیزهای دیگر خواندم تا حال بدم را بشورد و ببرد.

***

-چون همه کتابهایش را نخوانده‌ام حق ندارم نقدش کنم؟ اسمش را بگذارید نق!

-صبح زیبای زمستانیم را پس بده رولف!

-مطالب مربوط به جذب و موثر بودن و اعتماد به جهان، کوچه‌بازاری، شبه علم و خرافات است؟ وقتی بلد است حال درون و تعادل بیرونم را بیشتر کند و برای بهبود حال سیاره انگیزه‌ام ببخشد، آن را بر مطالب مقطر علمی‌ای از این دست ترجیح می‌دهم.





۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۳۷
نجمه عزیزی
شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۳۱ ق.ظ

یادی از "باکستر" خدا بیامرز!

 

وقتی پای "تلاش فردی افراطی" در میان باشد متّهم ردیف اول "باکستر" قلعۀ حیوانات است. اسب زحمتکشی که هربار قلبش را ناروایی‌های احاطه‌کننده‌اش می‌خراشد تصمیم می‌گیرد سهم خودش از تلاش را بالاتر ببرد و بیشتر و بیشتر و بیشتر کار کند.

به نظر من ضرورتی حیاتی است که نویسنده‌ها هرچه زودتر یک موجود دیگر خلق کنند برای نتیجه‌گرفتن از سرمایه‌گزاری، تلاش و پشتکارفردی ؛ تا نماد " باکستر" با سلاخ‌خانه‌ی آخر قصّه، رگ و ریشه‌ی هرچه امید و اقدام را نخشکانده‌است؛ تا آن زمان دل خوش می‌کنم و جایگاه ویژه‌ای می‌دهم به اعلام حمایت آقای شعبانعلی از آن مرحوم که بی‌تأثیری جان‌کندنهای باکستر را زیر سبیلی رد کرد تا ما ملّت مستعد، در یأس فلسفی را به خردمندی‌های شیک "بنجامین" وانگذارد!

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۶ ، ۱۰:۳۱
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۳۷ ق.ظ

زمینِ خسته و آسمانِ خوددار...


  شاید "امید"، توهم باشد؛ اگر اینطور است ترس هم می‌تواند توهمی بیش نباشد؛ اما توهمی قدرتمند که گاهی فلجت می‌کند. در حالیکه از هراس نابودی و زیستن ناروا فلجم نگاهم را مثل هر صبح به شیرکوه می‍اندازم و میبینم که هنوز خشک و خسته هست و به همان رنگ آبی سرد و تابستانی.
  امسال حتی دعای بارن و برف هم برایم دشوار شده و احساس می‌کنم وقتی اینطور با بیرحمی خنجر را در سینه مادرمان فروبرده‌ایم و همه اندوخته‌اش را به باد داده‌ایم،‌ چرا چرا باز باران بیاید؟
 آسمان مثل ما بی‌ملاحظه نیست و خیال می‌کنم تدبیر کرده که چندی باران نیاید و باد نوزد؛ بلکه اساسی میان هنرهایمان احاطه شویم و از آنچه فراهم کرده‌ایم تا اعماق ششهایمان مستفیض شویم؛ بلکه آرام بگیریم؛‌ بلکه بنشینیم؛‌بلکه هیچ کاری نکنیم و به دست و دلهایی که می‌دانند و می‌توانند مجالی بدهیم که چاره‌ای کنند.
احساس میکنم این خشکسالی هولناک و این تن‌لرزه‌های پشت سرهم،‌ نه شعله‌های انتقام که ناله‌های بی‌رمق، پرمهر و مادرانه طبیعت است که:

بچه‌های من! رحم کنید!... به خودتان رحم کنید. 
***
حرفهای محقق داماد را در جستجوی عکس شیرکوه پیدا کردم و خیلی به دلم و فکرم نشست. کجا بودی تا حالا مرد حسابی؟ 









۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۶ ، ۱۰:۳۷
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۶، ۰۲:۰۱ ب.ظ

سفرنامه خرّم‌آباد

شاهین کلانتری! تو بلدی سندروم "عاشق نوشتن بودن" و شادی و سلامتی بدنت به آن ربط داشتن و در عین حال ننوشتن چه درمانی دارد؟

عجالتا شرحیی از سفر تابستانم را از یادداشتهایم کشیدم بیرون! اما باید درمان شوم.

@@@


عاشق سفر هستم اما سفر با ماشین را زیاد دوست ندارم. رؤیایم مسافرت با دوچرخه هست 

با جمعی شاد! سفری بدون عجله، بدون هراس از توقف در مسیر، بدون هله هوله‌خوری‌های 

هیستیریک (در جستجوی کمی حال خوش) و بدون چای‌های بدبوی فلاسک!


به هرحال که الآن توی ماشین نشسته‌ام و راهی خرم‌آبادم و صدای چاووشی یکریز و 

اعصاب‌خردکن در گوشم زنگ می‌زند: خرابم مث خرمشهر...ولی تو خرم‌آبادی!

اگر لیست نخواستنی‌هایم هنوز کافی نیست این غر را هم بزنم که: کتاب "الف" را برداشته‌ام برای توی راه و حسابی کفریم کرده‌است. باز هم همان قضایا: جستجوی رؤیاها و نشانه‌ها و جادو و...عرفان و بالای هجده و...!

 با خودم می‌گویم: این بابا چطور روش میشه یه مدل ماجرا را هی در داستانهایش تکرار کنه؟! و به خودم جواب می‌دهم که تا اسکولهایی مثل تو خریدار هستند چرا نکند؟ J

آنقدر به فلشک آبی جی‌پی‌اس ملتمسانه نگاه می‌کنم که بالاخره بعد از 9 ساعت سواد مقصد نمایان می‌شود.

خرّم آباد یکجور صمیمی و مهربانی ما را دربرمی‌گیرد. خیابان‌های کوچک و کم عرض و درختان عظیمی که نه یکی دو جای خاص بلکه خیلی جاها طاق ساخته‌اند روی آن، عشق محصوریت را در اعماق روح یزدیم بیدار کرده‌است.

هنوز سرگردان مقصدیم اما راه با ضربه محسوس و قاطعی پایان یافته‌است.

شک ندارم رسیده‌ایم. آرام شده‌ام.

***

در عصر جی‌پی‌اس شاگرد شوفر بودن هم به معنای محدودیت در تماشای مسیر است حتی شاید بیشتر از شوفر بودن! با اینکه خیلی بهمان کمک کرد اما زیاد دوستش ندارم، دست کم در داخل شهر. دوست دارم گل به گل مسیر بایستیم و از محلی‌ها سؤال کنیم. اینقدر مصمم و خستگی‌ناپذیر و پروانه‌ای دور بیان این عقیده‌ام بال بال می‌زنم که همسرم قبول می‌کند. موفقیتش را در هوا می‌قاپم و هنوز ترمزنزده می‌پرم پایین.

به طرف مغازه کوچک کنار خیابان راه می‌افتم تا بپرسم رستوران "چی‌گل" کجاست؟ مغازه داغون و کثیفی است و از بس گیج و خسته‌ام تا پایم به داخلش نرسیده متوجه نمی‌شوم که کبابی است؛ منصرف می‌شوم؛ به نظرم پرسیدن آدرس رستوران از یک کبابی، کار ضایعی است؛ اما دیگر دیر شده جلو می‌آید و سؤالم را که می‌پرسم با صمیمیت و وضوح و با استفاده کامل از زبان بدن، آدرس را می‌گوید، یکی دو دور هم مرور می‌کند و تا شیرفهم‌شدنم را باور نکرده کوتاه نمی‌آید. 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۶ ، ۱۴:۰۱
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۴۸ ق.ظ

کامنت مارکتینگ!



چقدر این کامنت دخترک در متمم را دوست داشتم.

***


یک عالمه مطلب نوشته و نانوشته در سرم وول میخورد و نمیدانم چرا بخشی از وقتهای بر بادرفته را به برکت نوشتنشان در وبلاگ شکار نمیکنم! 


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۶ ، ۱۰:۴۸
نجمه عزیزی