گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
يكشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۲:۰۴ ب.ظ

لمس دستهای خداوند

در فاصله بین دفاع پایان نامه و شاغل شدن،‌ زندگی به شکل محسوس و شیرینی بر من اسان شد. به خاطر داشتن همزمان طفل شیرخواره و پایان نامه،‌نظم ناگزیری به خواب و خوراک و زندگیمان داده بودم که با وجود گذشتن از آن دو بحران همچنان ردپایش زندگیم را صفا میداد. زمانم به برکت نظم خالی و تمیز شده بود و کار خاصی هم نداشتم و حالم خوش بود. اسم گوشه تراسمان را گذاشته بودم: "ایوان بهشت فراغت"‌و وقتی صبح زود گوشه آن می‌نشستم و می‌نوشتم و می‌خواندم، شاهبانوی جهان بودم! 

کتابهای خوب بامرام هم هی دور و برم ظاهر می‌شدند. کتابهایی که نه مجبور بودم از آنها فیش برداری کنم نه ارجاع دقیق یا نادقیق بهشان بدهم! می‌خواندم و می‌خواندم و می‌خواندم.

یکی از بهترینهای آن دوره کتاب "از جنس نور"‌بود.

The Last Hours of Ancient Sunlight 






البته کاش اسم لاتینش تحت اللفظی ترجمه شده بود: ساعات پایانی آفتاب کهن!
این کتاب چنان آشکار و بی مهابا از خرابکاریها و خامیهای آدمیزاد در تخریب زیست بوم حرف میزند که نفس را بند می‌آورد. اما آنچه من کشته آن شدم راهکارهای آخر کتاب است:
تلویزیون را خاموش کنید.
دوباره به زنان اختیار دهید.
به چشمهای خدا نگاه کنید.
                                          به چشمهای خدا نگاه کنید!
از دم کتابفروشی تا خانه چهارنعل تاختم تا ببینم ماجرای این تیترهای عجیب چیست و چطوری باید درچشمهای خداوند بنگرم!
کتاب را دوباره به کسی امانت داده ام تا عینا نقل کنم ولی مضمون این بخش این بود که نگاه کردن در چشمهای حیوانات دریچه مستقیمی به روح جهان است.
در سیستمی بزرگ شده ام که اگر چه بیرحمی و آزار نسبت به حیوانات ندارم اما چندش و ترس دو حس قدیمی انکار ناپذیرم بودند و سر این کتاب تصمیم گرفتم دست کم هرجا گربه ای دیدم توصیه کتاب را تمرین کنم تا به مراتب بالا برسم!
سالها طول کشید تا بفهمم حیوانات درون و حال آدم را میفهمند و خیره شدن با نگاه گرم و با تماشا خیلی فرق دارد و دوباره سالها طول کشید تا دست سرنوشت پایم را به مدرسه طبیعت باز کند و به آیین لمس خداوند با دستهایم مشرف شوم. 
روز اول که پسرک را بردم با ترس و اکراه دستم را روی پشت ململ (یا فلفل یا نمیدونم چی چی )کشیدم و حسابی تحت تاثیر دریافت فروتنانه اش قرار گرفتم. چقدر محبت دیده بود، چقدر اعتماد داشت چقدر مطمئن بود که آزارش نمیدهم. چقدر آرامش چقدر صلح چقدر خدا در آن لحظه بود.
چشمم سالها بود که سهم تماشایش را از گربه های خیابانی و پارکی گرفته بود اما سهم ایمان که به دستهایم رسید، مست شدم،‌نو شدم و در دریافت و فهم مهربانی یکباره جهیدم. یکباره متوجه شدم که با آنهم عشق مادری که سالهاست در رگ و پیم می‌دود چقدر کم به بچه های آدمیزاد هم لبخند می‌زنم و بعد متوجه شدم که به همه ادمها کم لبختد میزنم و بالاخره دوزاریم اساسی افتاد که کلا چقدر کم و بخیلانه لبخند می‌زنم. 
دیروز که با دخترک افغان توی میدان میرچقماق دوست شدم ماجراهای من و چشم و دست و لبخند خدا مثل فیلمی از جلوی چشمم عبور کرد. 



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۰۴
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۰۷ ق.ظ

قشنگم در آینه تو!

دخترک نشسته بود در قاب تصویر و تماشایش می‌کردم. غمگین بود و بالاخره زبان به درددل باز کرد. می‌گفت:‌ پدرم را دوست دارم. خیلی خیلی بیشتر از مادرم.  خیلی حس تلخ و ناهنجاریست. می‌شود راجع به آن حرف نزد. می‌شود تظاهر کرد لبخند زد در آغوش کشید،‌اما با دل نمیشود صادق نبود.

از حال دل بی‌ادب ناهنجارش دلگیر بود. باور داشت که  آدمیزاد،‌ کانون مهر و عطوفت و لطافت را طبیعی است که خیلی زیاد دوست داشته باشد.

خیلی وقت است که جای و جان و حال مردها و زنها و به خصوص پدرها و مادرها را زیر نظر دارم و این را فهمیده‌ام که خیلی وقتها آنچه یکی ندارد نشان از بخل دیگری است و آنچه یکی دارد نشان از سخاوت بی‌حساب دیگری است که آنقدر بخشیده و نگرفته که دستهایش و درونش خالی شده. یک روز بالاخره به خود آمده و می‌بیند که خالی و زشت شده و مذبوحانه و مظلومانه تلاش می‌کند عزت نفس باقیمانده‌اش را پاس دارد. اما چون بلد نیست تبدیل می‌شود به یک آدم خودستای دوست نداشتنی.

کاش می‌توانستم به دخترک یاد بدهم که پشت این خودستایی معصومانه و دوست نداشتنی،‌یک عمر " دیده نشدن" و "تحسین نشدن" را بفهمد. شاید درد دوست نداشتن و حتی خود دوست نداشتنش خوب شود کم کم.


***

پائولو کوییلو هم در داستانی از کتاب "زهیر" این ماجرا را به نوعی در قالب روایت دو اتش نشان تعریف کرده است.



۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۰۷
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۶، ۰۸:۳۷ ب.ظ

لو لو میاد میخوردت!

برنامه روزانه ای نوشته ام که تک تک اجزایش را بسیار دوست می‌دارم.

هم دوست می‌دارم هم کلی حالم را خوب می‌کند و هم زندگیم را آسان.

وقتی همه اجزای برنامه را با هم رعایت می‌‌کنم مواهب کلش خیلی بیشتر از جمع اجزای آنست

و به شدت احساس آدمیت و پیشرفت می‌کنم.

امروز در خلسه پیاده روی به این فکر میکردم که واقعا چرا برای من پرهیز از اهمال،

اینهمه به ترس از یک لولو یا شوق یک قاقالی لی، وابسته شده است؟

به عنوان یک مادر و یک معلم، جواب این سوال میتواند

گره های زیادی برایم بگشاید.

چندوقت پیش مبلغ قابل توجهی پول به همسرم دادم تا به ازای تیک خوردن برنامه‌ام،

ذره ذره ازش پس بگیرم!

خوب بود. برای یک هفته خوب بود. اما بعد از آن خیلی تلخ و خجالت بار بود،

این که در این سن و سال هنوز نمیتوانم از پس خودم بر بیایم

آنهم برای پابندی به این روتین شیرین و کارگشا.

خلاصه که این هفته دوباره عزم برنامه دارم،

این بار نه قاقالی‌لی در کارست نه لولو!

انجامش میدهم. عزم و اراده هم نمیکنم. همینجوری یواش دور از چشم نفس بدفرمای!

البته احتمالا اینجا نوشتن هم نوعی تعهد است و مراتبی از لولو یا لی‌لی

اما حتما نوع شیکتر و آبرومندانه‌تر آن.


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۳۷
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۲۹ ق.ظ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

 هستیای درونم،‌ ذوق کرد سر دوباره برگشتن به خانه

و آرتمیسم کمی دلش گرفت.

هی به خودم گفت کار اونیه که تو رو پیدا کنه نه اونی که تو پیداش کنی! گوش نکرد.

باید کمی خلاف می‌کردم. 

در شرایط بد عاطفی همه حق دارند بلکه موظفند کمی خلاف کنند.

کمی بادام و فندق و پسته شور جویدم!

و فهمیدم در مواقع افسردگی بادام از بقیه آجیل بیشتر جواب میدهد، 

هم ترد است هم کمی سفت، مزه چرب و شیرین و شورش با هم غوغاست،

یک شکلات تلخ نسبتا بزرگ را ذره ذره و با لذت مزمزه کردم،

پشت بندش هم دو تا چایی پررنگ پر از مزه هل و بهارنارنج دادم بالا.

به بچه ها هم آزاد باش دادم بابت خرید هله هوله آنهم نه از پول عیدیهاشون،

بالاخره افسردگی مادر مسری هست و اگر دیر بجنبد به بچه ها هم سرایت میکند!

خلاصه که عالمی دارد افسردگی ...

***



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۲۹
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۶، ۰۹:۲۱ ق.ظ

او و همسفرش...



  آجرها را دو ردیف می‌چیند روبروی هم و کتری را روی آن سوار می‌کند.

سه چهار بته خار خشک دو سه تا کنده زیرش، چهار پنج تا هم رویش، 

یک کبریت لای بته ها و ساعتی بعد قل قل آب جوش...

این فکر را با آخرین جریه اولین چای هیزمیش می‌نوشد:

چه انحصارطلبند موور*ها

تمام سطح باغ را برداشته اند، هم از ریشه تکثیر می‌شوند، هم بذر میپاشند.

کار بلدی می‌گفت حتی نیم سوخته‌شان از تنور بیرون بیفتد هم ریشه میکند.

یاد بائوبابهای شازده کوچولو می‌افتد،

یاد سرطان،

یاد هر انرژیی که میگوید:‌"من" و میزاید:"من" و تمامی ندارد

علفهای دیگری هم در باغ هستند، علف ازرشک، سلمک، قرفه و حتی خاکشیر،

علفهای خوشحالی که وقتی پیدایشان شد و به دانه رسیدند دیگر جاخوش میکنن توی زمین،

اما هیچکدام مثل موورها نیستند. آنها با ریشه های درشت و غده‌مانندشان خاک را فلج میکنند 

و برای هیچ حیات دیگری فرصت نمیگذارند.

چشمش را به باغ میدوزد،‌به باغ نجیب و فروتن،

باغی که سفره طبیعت محجوب کویریش را پهن کرده روی خاک،

نه فراز و فرود کوه و دره نه راز و رمز آبشار و رود، نه صدای چشمه،

چند درخت میوه که با چهار دیوار محصور شده و جیره ماهیانه آب که وارد میشود 

چرخی میزند و تمام!

جیره‌ای که حیات باغ بی بروبرگشت در دستهای او است.

-------


چای حسابی دم کشیده، این بار دو تا میریزد

برای خودش و برای همسفرش که آن سوی باغ با موورها کلنجار میرود.

همسفر همه وجاهتش را در پیژامه و پیراهن خاکی پیچیده و خالصانه بیل میزند.

خوب میداند که انرژی در بازوان او بیکار و خفته است و بدنش را میآلاید

و درون بیل، تبدیل کننده‌ی دردی است به درمانی!

چراکه این علف برای دل این خاک درد است 

و برای دل گوسفندها درمان

و به این ترتیب،‌

                 کار

معامله‌ای همه سود است به نفع او و علف و زمین و گوسفند،

که دایره را کامل می‌کند.

تزاحمی در کار نیست،

چیزی دور ریخته نمی‌شود،

اصلا دوری در کار نیست!

همه چیز نزدیک است و در دوور**.

دایره در دایره چرخه ها میچرخند و همه چیز را در سفری روشن از خویش به خویش بدرقه میکنند.

او و یارش برآنند که با چرخه ها مهربان باشند

و هوایی این آرزوست که هر جمعه به باغ میایند.

-----

دیرزمانیست که آدمیزاد تازه خوری را کنار گذاشته 

چون انرژی ذخیره زمین را به چنگ آورده

و چرخهای ماشینها به کار افتاده‌اند، تا برای آدم و به جای آدم کار کنند.

چرخهایی که انرژیهای زمین را میبلعد و می‌چرخد و می‌چرخاند

 و چوب لای چرخ چرخه ها می‌گذارد،

 اشرف مخلوقات بلد شده که بایستد و برخورد.

او که روزگاری نه چندان دور با آب و باد و خاک و خورشید می‌رقصید

اهنگ تن خویش را هم از یاد برده 

و مات و مسحور تمدنی شده که برای بقای خویش هزار افسانه بافته است.

افسانه ‌های بیهوده‌ای مثل این که ماشینها رام و مطیعند

و با آنها میشود بر همه چیز فرمان راند، بی هیچ بهایی.

و این که دور رقصیدن به آهنگ طبیعت سر آمده

و زمان رژه رفتن با تنها ریتم باقیمانده رسیده است:

همه چیز برای من، هرچه زودتر و هرچه زیادتر!

رژه ویرانگری که مجال نمیدهد جای خالی " خودمان" را در زندگیهایمان حس کنیم.

دیوانه این شده‌ایم که به هربهایی و از هر طرف گسترش یابیم، 

وای که چقدر به موورها شبیه شده ایم!

-----

غم و خشم و هیجان وجودش را در هم میفشرد

بلند میشود و سطل زباله تر را از ماشین میاورد 

و گوشه خالی زمین چال میکند همراه خشم و غم و هیجانش.

خوب میداند که با یک گل بهار نمی‌شود، 

اما تن و روح او به گوش سپردن به ندای زمین نیاز دارد،

و به رقصیدن و چرخیدن با چرخه ها.

همسفر هم با خوراک ظهر گوسفندها از راه میرسد،

زمین نفس می‌کشد،

درختها و علفها و گوسفندها لبخند می‌زنند،

او و همسفرش هم ...



-------------

* موور: بر وزن طور! نوعی علف که توصیفش آمده

**دوور: بر وزن موور!



























۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۶ ، ۰۹:۲۱
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۶، ۰۸:۵۶ ق.ظ

تکوندن فروردین!

در یک تکان بی موسم کلی گمشده از انباری پیدا کردم و یکباره احساس ثروت معنوی زیادی میکنم.

مهمترینش دفتر گمشده شعرم

و کلی یادداشت دیگه

***

از دفترم تقریبا چیزی که خیلی جذبش شوم و یادم نیامده باشد نیافتم.

اما این شعرم را لابلای سررسیدها دیدم (یادگار دوران باور به انفعال و امداد غیبی):


***

در معرض توایم که تدبیرمان کنی

تدبیر این خمار نفسگیرمان کنی

خرد و یتیم و مانده به راهیم میشود؟

بر سفره سخاوت خود سیرمان کنی؟

بر قله های وهم خود آنسان که تل برف

باشد که بشکنی و سرازیرمان کنی

وانگه در این عبور گل آلود ناگزیر

سدی شوی به معجزه تطهیرمان کنی

زین قبر واژگونه در آسمان رها

در خلوت زمینه زمینگیرمان کنی!

خاموش مانده ایم که تغییرمان دهی

مغشوش مانده ایم که تفسیرمان کنی

از دست رفته زلف تو از دست داده ایم

بازآ به جلوه تا که به زنجیرمان کنی!




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۶ ، ۰۸:۵۶
نجمه عزیزی
شنبه, ۵ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۰۲ ق.ظ

پت و مت و چت و تلگرام!

1- اونقدر از گذاشتن اشتباهی پیامم داغ کردم که چند تا اشتباه دیگه هم پشت بندش انجام دادم

2-وقتی از راست و ریس کردن اوضاع ناامید شدم رفتم بخوابم.

3- دیدم خیلی دلم میخواد شعر بگم ولی نای بلند شدن نداشتم.

4- همه روح و انرژی سرودن در یک رویای پر ماجرا دمیده شد! خوابم ترکیبی ار تاریخ معاصر بود و سریال شهرزاد و افسانه سلطان و شبان !

مصطفی زمانی قرار بود الکی شاه بشه و بعد محبوب مردم شد و شاه سرشو زیر آب کرد. نکته اش این که تمام افکار و حس و حال محمدرضاشاه را میشنیدم. معجونی بود از خیرخواهی و تکبر و ضعف نفس و سادگی و....  خوابم خیلی با کلاس و کامل با اوج و گره و فرود و همه چی تدوین شده بود.

5- کله سحر بلند شدم شعرم را گفتم:


زمانی از فلک آزاد بودی

به آواز بنانی شاد بودی

تو را کالک و ‌راپید‌و‌ پوستی بود

ترنمهای باغ دوستی بود

نگهبانی اگر میکرد پیجی

و یا با پست می امد پکیجی

تو تا شب شوخ و شنگ و لول بودی

ولی کی اینچنین گاگول بودی؟!

الا ای دختر دوران قاجار!

نشین آرام اینجا کنج تالار!

از آشوب مجازستان جدا شو!

حقیقت شو کبوتر شو رها شو!

نشین در انزوای اندرونی!

نپرس احوال دنیا را که چونی!

گرامافون بنه اندر کنارت!

بزن فالی به همراه سه تارت!

پیامی هم اگر که بود این بار

به دست کیسه چاپار بسپار!

و یا دیدی کبوتر اندر آفاق،

پیامت را به او بنمای سنجاق!

چرا در تلگرام علاف گشتی؟

و سلطان سریر گاف گشتی؟!

نشستن، لال در کنج سکوتی،

از آن خوشتر که سوتی پشت سوتی!

***

ببند انگشتها را محکم و سفت!

"حیاط خانه"* را چندی بده لفت!

اگرنه دست کم این پند بشنو!

کمی آرامتر، محتاطتر، رو!

تو را سوگند به روح پت و مت!

ازین پس همزمان دو جا نکن چت!

--------


*:  گروه تلگرامی دانشکده( محل سوتی مزبور)



۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۰۲
نجمه عزیزی
چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۴۸ ب.ظ

مدرسه طبیعت، سیب کلوخک و برف! (6)

کمی به دور و برم نگاه می‌کنم،

مریای کوچک با ملاحت خاصی، عشق کودکانه‌اش را با پدرش معامله می‌کند:

اگر می‌خواهی خیلی خیلی دوستت داشته باشم پل چوبی را تعمیر کن!

خانم منصوری خونسرد و آرام هوای همه چیز را دارد.

برای  بهار  کوچولو پتو میاورد، خوراک گربه ها را می‌دهد و برای بچه‌ها لقمه درست می‌کند.

بالاخره بابا صدایم میکند که: بیا ببین!

آتش سهم خود را به گنبد داده است و بدنه داخلی آن کاملا سفید و گداخته شده،

بعد هم هیزمها را دانه دانه بیرون می‌کشد 

و من، هر دانه سیب‌زمینی را با بسم‌الله پرت می‌کنم آن زیر!

و بعد 

لحظه پرشور کار فرا می‌رسد.

سازه ما باید آوار شود تا حرارت را فشرده و متراکم بدهد به سیبها.

ضربه‌ی اول را بابا می‌زند و بعد همه جرات می‌کنند هیجانشان را سر گنبد خالی کنند.

همه از دختر پنج ساله تا مرد هفتاد ساله خاک را میکوبیم تا هیچ منفذی نماند.

بالاخره بعد از حدود نیم ساعت اوستا تستی زده و فرمان حمله را صادر میکند!

شروع می‌کنیم به جوریدن خاک و خاکستر

 سیب‌زمینی های داغ و ترد و تنوری، قبل از این که به داد گرسنگیمان برسند

 به شکل مطبوعی،‌ انگشتها‌یمان را گرم می‌کنند.

انگشتهایی که امروز

به یمن آشتی با خاک و خاکستر،

قهر و مهر طبیعت را با هم بغل کرده‌اند.

***

روز سرد و سبزی بود جمعه 15 بهمن.



۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۴۸
نجمه عزیزی
چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۳۰ ب.ظ

مدرسه طبیعت، سیب کلوخک و برف! (5)

آلارمهای مثبت متوقف می‌شوند.

هم دستهایم سِر شده هم مغزم!

بابا کلافه و خسته شده اما قصد کوتاه آمدن ندارد انگار،

دوباره چیدن را شروع می‌کند.

بعد از گنبد سومی فهمیده‌ام که قوانین فیزیک را اندازه هویج هم بلد نیستم،

 بنابراین نباید زیاد روی آنها حساب کنم 

و از اینروست که متوسل می‌شوم به قوانین متافیزیک!

آب از سر گذشته و ذکر‌گویان، دوباره شروع می‌کنم به کلوخ دادن دست اوستا.

سیب زمینی تنوری و آبرو و حتی احتراز از خیطی و ملامت،

دیگر آنقدرها هم مهم به نظر نمی‌رسد.

مهم کاری است که شروع کرده‌ایم و باید تمامش کنیم.

اما بابا با قاطعیت می‌گوید این آخری است.

اگر نشد یک روز دیگر و با شرایط مناسبتر امتحانش می‌کنیم.

کمی خیالم راحت می‌شود، با یلگی و بیخیالی ادامه می‌دهم 

و احساس می‌کنم گنبد کلوخی دیگر آنقدرها هم بدجنس و زورگو نیست!

بالاخره برای بار چهارم آخرین کلوخ را می‌دهم دست بابا،

بر اساس تجربه های قبلی می‌دانم ابدا وقت جشن پیروزی نیست، 

بنابراین جدی و ساکت و مثل قبل رقص‌کنان شاخه‌های شعله‌ور را می‌رسانم تا دم گنبد.

شعله‌ها از منافذ گنبد پیداست و منظره خیلی زیبایی ساخته است،

آن نوع از زیبایی که پر است از بیم زوال.



قسمت بعدی



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۳۰
نجمه عزیزی
چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۱۰ ب.ظ

مدرسه طبیعت، سیب کلوخک و برف! (4)

گنبد سوم که شروع می‌شود احساس می‌کنم

چشم سومم باز شده است!

کلوخها را بیشتر می‌شناسم، 

نه آنقدر نرم باشند که بپاشند و نه انقدر سفت که درگیر نشوند

و قدری تخت و مسطح تا کلوخهای بعدی بتوانند بر آن سوار شوند.

سیب کلوخوک شنیده بودم اما نمیدانستم که یک پروژه مهندسی حسابی است

و ایین همه ماجرا دارد!

بالاخره گنبد سوم با سلام و صلوات تکمیل می‌شود.

بابا فرمان آتش می‌دهد!

باید برایش آتش ببریم.

شاخه‌های شعله‌ور را بر‌می‌دارم تا به دست بابا برسانم،

اما قدمی برنداشته در معرض بادبرف خاموش می‌شوند.

می‌کوشم جوری قدم بردارم که آتش با باد نجنگد،

انگار راه می‌روم اما حرکتم مستقیم و معمولی نیست،

چیزی شبیه رقص یک شبح است با موسیقی باد!

بالاخره موفق می‌شوم و فضای داخلی گنبد با هیزمهای شعله‌ور روشن می‌شود.

خیالم راحت می‌شود، 

حالا دیگر فقط باید مواظب باشم که بچه‌ها و گربه‌ها و خود هیجان‌زده‌ام  به گنبد تنه نزنیم 

تا آتش کارش را انجام دهد.

نفسی به آسودگی می‌کشم، کلاه بابا را تا روی گوشهایش می‌کشم پایین 

چایی و خرما را می‌دهم دستش

و فرصتی پیدا می‌کنم تا با بقه خوش و بشی کنم.

طبیعت مهربان است، قوانین فیزیک مهربانند، تلاش و استمرار همیشه جواب میدهد،

شعارها و پیامهای مثبت، دینگ دینگ توی مغزم آلارم می‌دهد،

دستهایم گرم شده و دارم به طعم جادویی چایی هل فکر می‌کنم که

که گنبد دوباره منهدم می‌شود 

برای بار سوم.


قسمت بعدی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۱۰
نجمه عزیزی
چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۶:۵۸ ب.ظ

مدرسه طبیعت، سیب کلوخک و برف! (3)

با بچه ها سعی میکنیم حصار آتش شویم تا روشن شود.

بابا کلوخها را سبک سنگین می‌کند و گنبد کلوخی را دایره دایره بالاتر می‌برد.

بالاخره خانم منصوری آتش را روشن می‌کند.

گنبد حسابی بالا رفته، چند کلوخ دیگر کافیست تا به نقطه اوج خود برسد

و ناگهان...فریاد همه بلند میشود، 


گنبدمان  فرو می‌ریزد.

باد تندتر شده و هوا سردتر.

فضای نوستالوژیک و بازی بازی مدرسه طبیعت 

برایم جدی و کمی ترسناک شده.

قوانین فیزیک شوخی سرشان نمی‌شود! 

خطر خیطی، خطر شکست، خطر ناامیدی 

و خطر مسخره شدن از سوی همه‌ی ناصحان مشفق، 

درست بیخ گوشمان است.

همه‌ی قوایم را جمع می‌کنم،

دوباره فرغون، دوباره کلوخ، دوباره چیدن، دوباره مراقبت،

به بابا نگاه می‌کنم که هر کلوخی را دقیق مستقر می‌کند،

جوری که با قبلی جفت شود،‌جوری که برای بعدی مقدمه شود.

کلوخهای سفت کم کم دارند رام می‌شوند.

چند کودک با بزرگترهایشان میایند و به خاطر سرما برمیگردند.

چندتایی هم می‌مانند از جمله پدر و مادر مهربان مریا

و بابا هم چنان می‌سازد.

گنبد دوباره بدقلقی میکند و در میانه راه 

باز خراب می‌شود!

عصبانی شده‌ام، ترسیده‌ام، نگرانم و هیچ‌یک را بروز نمی‌دهم! 

فقط مثل اسب (شاید هم مثل باکستر قلعه حیوانات)

جدی و ساکت،‌فرغون را تا ته باغ می‌برم، پر میکنم و میاورم.


قسمت بعدی


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۵۸
نجمه عزیزی
چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۶:۳۷ ب.ظ

مدرسه طبیعت، سیب کلوخک و برف! (2)

به مدرسه که می‌رسم، وزش باد تندتر شده و دانه‌های برف درشت‌تر!

این هوای برفی شبیه آنچه از بزرگترها در باره برف شنیده‌ام نیست

و حتی شبیه آنچه در زمستانهای بچگیم عادی بود.

همان روزهایی که رادیو شعر یمینی شریف را میخواند: 

برف میباره ریز و درشت

دانه به دانه مشت مشت

برف امروز یواش است و بی جان و بی بنیه،‌

اما به هوای ملس و آفتابی دیروز ربطی ندارد

و نمی‌دانم با ما چه خواهد کرد.

وارد باغ می‌شوم.

بابا مشغول چیدن کلوخهاست.

صدرا (که تا من میان آن همه لباس به خودم بجنبم زودتر از من خودش را رسانده)

همراه خانم منصوری، مشغول تلاش برای روشن کردن آتش شده‌اند.

وضعیت امیدوارکننده‌ای نیست،

باد نمیگذارد آتش بماند، 

بابا میگوید این کلوخها سفتند و با هم کنار نمیایند

و کس دیگری نیامده.

با صدرا فرغون را بر می‌داریم تا از آن سوی باغ کلوخ بیاوریم.

بر که میگردیم چند پسر و دختر از راه رسیده‌اند و سیب زمینی داغ می‌خواهند!

وقتی می‌فهمند در چه مرحله‌ای هستیم حالشان گرفته میشود!

آن یکی صدرا گربه‌ای را بغل می‌کند تا گرم شود.


قسمت بعدی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۳۷
نجمه عزیزی
چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۴۶ ب.ظ

مدرسه طبیعت، سیب کلوخک و برف! (1)

همسرم می‌گوید: فردا برف میاد!
به هوای ملس و آسمان صاف نگاه می‌کنم و لبخند می‌زنم،
فقط به این خاطر که حس و حالم با پوزخند هماهنگ نیست!
آن‌قدر تکرار و تاکید میکند که بالاخره به تسهیلگر مدرسه زنگ می‌زنم
و جواب می‌گیرم که:
 ما هستیم و برنامه اجرا می‌شود اگر شما باشید!

بابا هم که عمرا عادت ندارد کوتاه بیاید اعلام می‌کند که:
ما هم هستیم!
اما با این همه من اصلا برف فردا را باور نکرده‌ام. 
شب وسط مهمانی یکی دو نفر سردشان می‌شود 
و یکی دو نفر هم تشخیص می‌دهند که 
به خاطر افت فشار ناشی از خوردن سیر در آش رشته احساس سرما میکنند!
اما پا را که بیرون می‌گذارم 
 با واقعیت باد سنگین و سرد 
و ابرهایی که کم‌کم سر وکله‌شان پیدا می‌شود مواجه می‌شوم.
فشارم واقعا می‌افتد!
صبح به محض بیداری می‌دوم پشت پنجره 
و دانه های ریز برف را می‌بینم که با باد تند روی زمین موج انداخته‌اند.
اول یاد هشدار همسرم و نگرانی مادرم میفتم،
و بعد، عزم جزم خانم منصوری(مدیر مدرسه) و بابا در نظرم میاید.
خوشحال خوشحال، مثل کسی که مسئول هیچی نیست،
لایه لایه لایه لباس می‌پوشم و راه می‌افتم.





۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۴۶
نجمه عزیزی
شنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۳۷ ب.ظ

جاده الهام

دوستی داشتم در سالهای دانشکده 

که به دنیای احساس و الهام و... با دیده‌ی ظن و گمان نگاه می‌کرد.

البته حس می‌کردم که تحت تاثیر قرار می‌گیرد اما چون نمی‌توانست تحلیل کند کلافه می‌شد و گیر می‌داد.

یک‌بار یقه‌ام را گرفت که: یالا بگو! شعر چطور سروده می‌شود؟

دوستم مریم خیلی زلال و صادق و البته خیلی پیله و پیگیر بود،

بنابراین چاره‌ای ندیدم جز این که خوب حواسم را جمع کنم،

تا لحظه‌ی وقوع شعر را به دام بیندازم.

ظاهرا اینطوری می‌شد که،

اول چیزهایی از جنس درد، اندوه یا شوق احاطه‌ات میکنند و حالت عوض می‌شود.

به حال جدیدت عادت نداری،

ناامن است، متزلزل است و ناآشنا.

با این که خوب است اما نمی‌توانی به آن خو کنی.

دست و پا می‌زنی که برگردی،

بعد کلمات و تعابیر ظاهر می‌شوند،‌ انگار در غربت یک سلول انفرادی کسی به دیدنت میاید،

کسی که می‌تواند از تو خبر ببرد و تو را خبر بیاورد.

کلمات می‌رقصند و می‌آیند و می‌روند و تو تماشا می‌کنی 

و می‌جویی که کدامشان با هیجانت همفاز هستند

و هی رد میکنی! 

نه! نه! این نبود. این یکی هم نه!

کلمات ادامه می‌دهند و تو ادامه می‌دهی.

بعد احساس میکنی که دیگر در هیجانت محاط نیستی، بر آن مشرفی!

و بعد کم کم کلمات رام می‌شوند و آرام 

و شعر طلوع می‌کند.

کجای این جریان در اختیار و کنترل شاعر است؟

معمولا اول آن نیست. 

یعنی رسیدن به آن اندوه یا شوق که بی‌قراری را هدیه بیاورد، معمولا مسیرخطی و روشنی ندارد،

دست کم من بلد نیستم هوشیارانه به سمتش قدم بردارم،

به نوعی زاییده مسیر اسرارآمیز زندگیست.

من فقط بلدم دلتنگ آن حال بشوم و تشنه‌ی آن.

بلدم دور و برش قدم بزنم و منتظر باشم.

اما می‌دانم که، 

خوب بلد است که مثل یک عطسه‌ی نارس، همه‌ی مقدماتش را بفرستد اما خودش نیاید!

همانطور که بلد است گاهی بی‌مقدمه بیاید و بپاشد به سر و روی زندگیت!

در قدم اول اختیار با اوست،

می‌ماند گشوده بودن و اندوه یا شوقت را در آغوش گرفتن و بارور شدن.

بارور که شدی دیگر از تولدش گریز و گزیری نیست.

در مسیر شعر گفتن،

خیلی معلومم نشده که کجاها کنش هستم و کجاها واکنش،

اما می‌دانم که اگر راهی معمولی برای رفع،‌دفع یا سرکوب غم و شادیم پیدا کنم،‌ (کاری که خیلی وقتها می‌کنم)

شعر نیامده بر‌خواهد گشت.

***

مریم خیلی از این ماجراها خوشش نیامد.

حس کردم دوست داشت بگویم روح‌القدسی چیزی میاید بسته را تحویل می‌دهد و می‌رود!

این که من می‌ایستم و گزینش می‌کنم،‌

گویی از لطف و رازآلودی قضیه کم می‌کرد برایش.

شاید هم مریم کوچولوی شاعری را در درونش به بند کشیده بود 

که دوست نداشت باور کند می‌شود 

در این مسیر، نقش فعالانه‌ای هم داشت. 


 

   


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۳۷
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۴۱ ب.ظ

برگی زرد نمیشود مگر با دانش خاموش تمامی درخت

چقدر تکه تکه شده‌ام.
بخشی از وجودم سهم تقصیر خود در همه فجایع عالم را باور دارد.
همان بخشی که میداند بلد بوده ام گاهی حتی دانسته و به عمد، خطا و بلکه غلط کنم.
همان بخش هست که میتواند شهوت کنجکاوی و عطش زدگی نسبت به هیجان و خبر تازه (ولو دلخراش) را بفهمد.
خوب میشناسمش و مدتهاست که خوراکش نداده‌ام تا فربه تر نشود. 
بلد است ژست احساس مسئولیت و لزوم اگاهی به خود بگیرد اما میدانم که از فاجعه تغذیه میشود.
آخرین بار سر ماجرای منا مچش را گرفتم .این بار هم تا توانستم از رسانه فاصله گرفتم تا نبینم و نشنوم
نه طاقت فکر کردن به حال آدمهایی را داشتم که معلوم نیست ذوب شده اند یا له و لورده یا مسموم
و نه طاقت تنفر از خریت بچه هایی که سر همزمانی چندین بی توجهی از چند طرف 
آماج خشم و نفرت همگان شده اند.
این بخش از وجودم در مقابل حادثه پلاسکو احساس عذاب وجدان دارد.

بخش دیگری هم هست که زیبایی همدلی و همدردی مردم در مقابل فاجعه ها میبیند و تحسین میکند.
به آن بخش هم خیلی نمیتوانم افتخار کنم. آرزو دارم رشد و بلوغ مردمم را در سهیم شدن شادمانی و آرامش ببینم.
این بخش مرا یاد یک زخم بزرگ در فرهنگمان میندازد. زخمی به نام غم پرستی!

اما مادری در وجودم هست که نشسته این وسط کنار آوار،
و مویه میکند دلخراش.
صدایش از همه بلند تر است
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۴۱
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۶ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۴۵ ق.ظ

معلم هایم...

حق مسلم هر آدمی داشتن نقطه ضعفهای شخصی است!
این را گفتم که جرات کنم به یکی از نقطه ضعفهای بزرگ و شیرینم اعتراف کنم:

من به شدت مستعد ارادت بیمارگونه به معلمانم هستم.

از کودکی نسبت به کسی که دریچه‌ی تازه‌ای بر ذهنم میگشاید چنان شیفته می‌شوم 
که تا مدتی همه‌ی شاخ و برگهای اضافی ادراک را قطع می‌کنم و می‌نشینم به تماشای او. 
گفتگوی سهیل رضایی با محمدرضا شعبانعلی که آنها را معلمان خودم میدانم،
آب در خوابگه مورچگان بود. 
کمی فقط کمی حس کردم که این ارادت بیمارگونه در کدام خاک ریشه دارد.
سهیل رضایی را تازه پیدا کرده ام، اما شعبانعلی معلم شگفت انگیزی است.
چنان سریع رشد می‌کند و از جنازه‌گذشته‌اش رد می‌شود،
که فرصت نمی کنی و جرأت نمی‌کنی شیفته‌اش شوی.

شنیدن گفتگوی این دو معلم نازنین را به هرکس شور خودجستن در دلش می‌تپد پیشنهاد می‌کنم.






۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۵ ، ۰۸:۴۵
نجمه عزیزی
شنبه, ۴ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۲۸ ق.ظ

نشان آدمیت در شب یلدا

 با همه‌ی ادعاهای معنویم،‌لباس برایم خیلی مهمست.

در این حوزه خیلی با جناب سعدی در باب بی‌ارتباطی لباس زیبا و آدمیت، هم عقیده نیستم!

لباس را بقیه‌ی خودم می‌بینم و ادامه‌ی روحم و به نوعی تجلی شیوه‌ی آدمیتم.

با این حال در امر تدارک لباس، هم شدیدا اهمال‌کارم و هم قویا وسواسی و مشکل‌پسند و هم تا حد قابل توجهی خسیس!

به همین خاطر اصلا نامحتمل نیست، اگر چندین فصل با چند فقره لباس داغون سر کنم.

عصر کوتاهترین روز سال، حریر نرم اندوهی بی‌دلیل روحم را پوشانده بود و حس غریبی در دلم بود:

دلم یک لباس خوب می‌خواهد باید از دیوار سختگیری و وسواس رد شوم

و پیدایش کنم 

و در آن آرام بگیرم.

 لباسی گرم، لطیف، خوش ترکیب و سبز،

 چیزی می‌جستم که عریانی روحم را هم بپوشاند،

و روحم در حریر نازک اندوه بی‌دلیل می‌لرزید.

مغازه‌ها یکی پس از دیگری بسته بود،

اما صدای شجریان به قدری دقیق سر جای خودش بود 

که دلم می‌خواست ساعتها با همان سرعت کم در حاشیه‌ی خیابان،

بی‌خیال و نیمه هشیار 

پیش بروم و منزل به منزل دنبال لباسم بگردم.

نه مقصدی باشد و نه منتظرانی.

شجریان دور بر داشته بود که:

                  ...تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری

وفای عهد من از خاطرت به در نرود.

رفتم و رفتم و رفتم

دچار دوگانه عجیبی شده بودم که هم رفتن را دوست داشت و هم رسیدن را.

و بالاخره خریدمش.

 و در آن آرام گرفتم،

لباسم که گرم بود و لطیف و خوش ترکیب و سبز.

ضبط لعنتی ماشین اما  نمی‌دانم چه مرگش شد یک‌دفعه که دکمه عقبگردش کار نکرد و هر چه کردم دوباره نرسید اول آواز: 

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود،

به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود.

به جهنم!

خوشا دلی که اصلا هرجا عشقش کشید برود،‌ 

والا! 

   

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۵ ، ۰۸:۲۸
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۳۹ ب.ظ

و بدانیم اگر کرم نبود...

خوب شدن حال طبیعت،‌ برای من، آرزوی عمیق و بزرگی است که حال بسیاری از لحظه‌هایم را احاطه کرده است. 

نمی‌توانم نبینم یا فراموش کنم که دیگر مدتهاست آسمان پرهیزگاری می‌کند و زمین،‌ سردی. 

نمی‌توانم نبینم  یا فراموش کنم که این بی ابری و بی بارانی، زنگ خطر سقوط است و آینده‌ای ترسناک و دردناک را خبر می‌دهد. 

دلم پر می‌زند برای رویاندن درخت و درخت و درخت .... 

کمی اکسیژن بیش‌تر کمی گرمای کمتر و باز پس فرستادن مخلصانه رطوبت زمین به آسمان، تنها دریچه‌ی امیدم را باز نگه داشته است.

چند سال است که در خواب و بیداری به خیال ساختن باغی زنده و خودبان و زندگی در آن پناه می‌برم،‌

خیالی نه لوکس و تجملی که خالص و صبور و تشنه. 

خیالی که نفسم تنگ می‌شود از ندانستن راه تحقق آن. 

همه‌ی موانع مادی یک طرف، احساس تلخ بی لیاقتی و ناتوانی هم یک طرف.

یکی دو سال پیش حمله‌ی موشها، یک تابستان از حیاط فراریم داد. 

ترس و چندش و ترحم مسابقه گذاشته و مرا پشت پنجره حبس کرده بودند. 

یک تابستان هر شب در معرض باد سرد و تر و نانجیب کولر عذاب کشیدم، 

در تله‌ام گنجشک افتاد، با سم‌هایم کفتر کشته شد و از همه بدتر پسرکم عاشق کشتن موش با دمپایی شد! 

این‌همه قربانی برای این‌که بفهمم سکه‌ی طبیعت روی دیگری هم دارد. 

در همان دوران یک شب خواب دیدم که در دشتی گسترده و سبز که عجیب، امن و دلپذیر و زیبا بود، 

کنار جریانی زلال و قدرتمند از آب خوابیده‌ام. 

یک باره چشم گشودم و دیدم شیری پرهیبت و ترسناک در چشمهایم خیره شده است! 

نتوانستم آن خواب را در دسته بندی کابوس یا رویا بگذارم، 

چیزی مجزا بود برای خودش که به من فهماند، طبیعت را باید کامل در برکشم و  بر همه‌ی آشنا و ناآشنایش گشوده باشم. 

به من فهماند که همه چیز را نمی‌شود تمام و کمال کنترل کرد و به میل خود گرداند. 

گاهی هم باید وا داد و تسلیم نیروهای ناشناخته شد و 

                                                                              این است زندگی...



۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۵ ، ۱۲:۳۹
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۰۲ ب.ظ

با که توان گفت؟

از محضر خوبان که بر می‌خیزم، پرم از شوق و امید.

یک نصف روز متمم‌خوانی، یک نیم ساعت در حضور استاد زنده‌دل، یک چند لحظه پای کتابی، نوایی، دمی،‌ 

حالم را آنقدر خوب می‌کند که،

پوستین «من»، بی هوا می‌شکافد!

آن‌قدر واقعی و عمیق که گمان می‌کنم دیگر هرگز قبا نمی‌شود بر تنم.

با همه‌ی وجود یک نوا می‌شوم: می‌خواهم.

اما وقتی جای نادرستی قرار می‌گیرم، همه چیز برمیگردد به حالت قبل، حتی بدتر.

انگار تنگ‌تر و محکم‌تر و خفه‌کننده‌تر از قبل، چنگال «من» را دور گلویم حس می‌کنم.

جایی نادرست مثل یک کلاس نابجا در حضور کسانی که خریدار متاعم نیستند

و عزم و انگیزه برای هیچ پرسشی ندارند.

آنگاه است که هر گوشه‌ای از وجودم به هزار زبان،‌ اما ناهماهنگ و گوش‌خراش، 

به صدا در‌می‌آیند که: نمی‌خواهندم.

می‌خواهم، پایی است، مرکبی است و حتی بالی است

که مرا می‌برد، جایی دیگر، جایی فراتر.

اما نمی‌خواهندم،‌ زندانی است، زنجیری است و شکنجه‌ای است

که از هر سو در خود می‌فشاردم و تکان‌خوردن را دردناک و دشوار می‌کند.

سقوط می‌کنم جایی پایین‌تر از خودم.

***

با این حال صدای مبهمی در درونم باور دارد که:

بخشی از خواستنی بودن خوبان عالم،

به تحمل غیرمنفعلانه‌ی همین درد «نمی‌خواهندم» مربوط است.

تحمل آن و تامل بر آن و سقوط نکردن در آن و جستن انعکاس بزرگی خود در آینه مکدر آن.

صدای مبهمی در درونم زمزمه می‌کند که:

خوبان عالم، در چنین لحظه‌هایی 

صبورانه نشسته‌اند پای برودت غم‌انگیز این تلخی

و بر بذرهای زندانی اشک ریخته‌اند.

بذرهایی که نه تاب سیاهی خاک را دارند و نه تحمل درد شکفتن را.

اگر این روزها همین یک درس را از محضر خوبان عالم یاد بگیرم،

بارم را تا چندین منزل بسته‌ام.




۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۵ ، ۱۶:۰۲
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۵، ۰۵:۴۸ ب.ظ

اندر احوالات عشق و صبوری(2)

چایی پررنگ بابایی را سرمی‌کشم،

مزه خاطره می‌دهد. از فنجان درد دم در تلختر نیست.

حال شاگرد دو سال پیشم را می‌پرسم،

و شرر می‌افکنم به خاکستر شکوه‌های معلمانه:

کیمیا شده، حوصله و حضور و صبوری!

دکتر"ن" از شاگرد دو سال پیشم می‌گوید: با این که ابدا تنبل و تن‌پرور نیست،

پای کاغذ نمی‌نشیند

و پای هیچ چیز دیگر نیز،

بقیه نیز کم و بیش در همین مسلکند.

بر می‌خیزند که بروند،

دکتر" م" می‌‍گوید: بچه ها دیگر عاشق هم نمی‌شوند، از بس که صبر ندارند.

***

تنها شده ام.

بغض کرده‌ام.

دست من باشد می‌دهم هر شاگرد معماری را،

در بدو ورود، شش ماه بنشانند روی محور تقارن، تا آرام بگیرد.

شش ماه بعدی را هم یک گوشه بنشیند و 

دنبال جفتش بگردد آن‌سوی محور تقارن.

***

بروم کمی قدم بزنم،

بلکه مستی ملوکانه از سرم بپرد

و دستم بیاید که چیز زیادی دستم نیست!


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۵ ، ۱۷:۴۸
نجمه عزیزی