گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
سه شنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۹، ۰۶:۵۱ ب.ظ

نقدی بر کتاب «صنعت بر فراز سنت یا در مقابل آن»

 

متن ذیل را برای یک مسابقه‌ی کتابخوانی نوشتم که رتبه دوم را در تحلیل و معرفی کتاب کسب کرد.

***

تن‌دادن به شوری جمعی برای خواندن و فهمیدن و هضم مفهوم «حال وطن» تصمیمی بود که مرا به مطالعه‌ی جدی و دقیق کتاب «صنعت بر فراز سنت یا در مقابل آن» فراخواند.

قبل از هرچیز این فراخوان و این سنت نیکو را پاس می‌دارم و امیدوارم این رخداد مبارک زین پس مکرر باشد.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۹ ، ۱۸:۵۱
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۹، ۱۰:۰۲ ق.ظ

غروب کرونا زده

 

 

عصر پنجشنبه‌ای وسط تیرماه‌ بی‌زنهار و عبوس که از در و دیوار حرارت و خشکی می‌بارید مرا غم برده‌بود.
از آن غروبهای کرونازده لعنتی که ته بن‌بست دنیا به نفس‌نفس می‌افتی و راه گریزی نیست. دیگر نه هیجان نوجوانانه اسفند مانده و نه امید به چشم‌روشنی عید نه خنکی و طراوت فروردین و هوای ابری و سبزیهای روبراه اردیبهشت. نه امید به گرم‌شدن هوا آبرویی برایش مانده نه دیگر خبر دروغ کشف واکسن و دارو می‌رسد.
می‌بینی که مرض بدپیله جا باز کرده میان زندگیمان بدون اینکه قصد خداحافظی نشان دهد یا تیغش کند شده‌باشد.
کم‌کم دایره درگیرشدن به دوست و آشناها رسیده و احساس می‌کنی بی‌اندازه ناتوانی!
از کمند تنگ کروناهراسی به زحمت و موقتا خود را می‌رهانی و فی‌الفور گیر می‌افتی وسط اندوه زخمهای اوریجینال و قدیمی و بی‌نظیر وطنی ...کشتی شکسته بی‌ناخدا، طوفان و آشفتگی...انکارشدنی نیست که از شش جهتمان راه ببسته‌ بسیاری چیزها.
دلت می‌خواهد ویولونی که نیست را برداری و با مهارتی که نداری بی‌وقفه بنوازی و بنوازی.
به روضه اشک دربیاری نیاز داری مثل تایتانیک و بعد از اینهمه سال توصیف شنیدن‌ و نقد خواندن از فیلم با دیدنش میفهمی که وسط چنان کشتی‌ای تنها سعادت قابل تصور رز بودن یا جک بودن است و یا ویولن‌نواختن...
شب خواب تکراری باغچه تازه کشف شده را می‌بینی...یک عالمه سبزی یک سطح بنفش و معطر از اسطوخدوس و حتی چند شقایق وحشی...پناه بر خدا باغچه من! کجا اینها را مخفی کرده‌بودی؟ مثل همه خوابهای مشابه آنقدر واقعیست که صبح آشکارا دلتنگ شقایق و بوی اسطوخدوسها بیداریت را باور می‌کنی.
بیداری در کشتی شکسته با باغچه بی گل و با ویولونی که هیچوقت نبوده...و مرضی که انگار همیشه خواهد بود...

 

پنجم تیرماه 99

 

پی‌نوشت: وبلاگ مادرم زمین هم  با سه پست تازه به‌روز شد.

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۹ ، ۱۰:۰۲
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۹، ۰۳:۴۲ ب.ظ

به روز شدن مادرم زمین

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۹ ، ۱۵:۴۲
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۹، ۱۱:۳۳ ق.ظ

معرفی وبلاگ جدیدم

روزی که اینستاگرام با غفلتی کوچک پیجم را غیب کرد متوجه‌شدم که چه احمقانه و علیرغم هشدار همگان نوشته‌هایم را در رسانه‌ای ناماندگار هدر داده‌ام. البته پیج را بعد از رایزنیهای مکر برگرداندم و هنوز هم هست اما عد از آن ماجرا تصمیم گرفتم جایی با درجه ثبات کمی بالاتر هم کپی مطالبم را داشته باشم. بخصوص در حوزه‌ای که سالهاست بخش اعظم هم و غمم را تشکیل داده و خیلی چیزها را از دریچه‌ی آن می‌بینم.

این شد که بعد از مدتها نشستم و هرچه مطلب در مقوله محیط زیست این‌ور و آن‌ور نوشته بودم در فضایی مستقل گردآوری کردم. اسم وبلاگ محیط‌ریستی من اینست: مادرم زمین.

madaramzamin.blog.ir

البته هنوز در اینستاگرام می‌نویسم؛ جذابیتهای آن و تاثیرات مثبتی که بر نوشتنم داشت غیر قابل انکار است اما تصمیم دارم نوشته‌هایم رادر وبگاه جدید هم بیاورم.

 

  

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۹ ، ۱۱:۳۳
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۰۱:۲۷ ب.ظ

رویای بیدار در شب پیمانه‌ها

 

 

فضاها اساطیری و عجیب بود. هم درونش بودم و هم محیط بر آن. (به شدت تحت تاثیر خاطرات تجربه‌گران زندگی پس از زندگی)

آقای میم مستاصل بود. گویا احجام ساختمانی حاضر به نوعی حاصل تلاشش بود و باید ارائه می‌شد. درست بود واقعیت بود اما موزون و زیبا نبود.

 گفتم: آقای میم! معمارم و به شما هم بسیار مدیونم بگذار این حجم و فضا را کمی ساماندهی کنم. حجمها هیچ اوج و فرودی ندارند نقطه عطف پیدا نیست که اگر باشد این خطهای روی فضا خودش شکل میگیرد لازم نیست رسم شود. (رشته‌هایی از نور بودند که حجمها را به جاهای نامربوطی از محوطه وصل میکردند.) ایده‌ها توی ذهنم شکل گرفت به سرعت او هم پذیرفت و خوشش آمد اما گفت –با غم زیادی توی صورتش- گفت: وقت نداریم...الان زمان ارائه کار هست نه تصحیح!

رفتم داخل فضا، ردیف به ردیف، سفره پهن بود. رفیق خردمندم خانم نون داشت میچرخید و کارها را اداره می‌کرد. جای نشستنها را با سفره‌ها تنظیم می‌کرد، گفتم: نون‌جان! به نظرت اینجوری و اونجوری جابجاشون نکنیم؟ (کرکسیون خونم زده‌بود بالا و بالاخره باید یک جایی مصرف می‌شد) گفت: چرا امتحان می‌کنیم. و بعد بلافاصله مایوس شد..نه ببین جای نشستن هر کس را محکم دوخته‌ام به سهم سفره‌اش...نمی‌شود، وقت نداریم اینهمه را بشکافیم.

غمگین شدم. چرا هیچ نقطه‌ای از جهان نیست که من بتوانم بهترش کنم؟ چرا برای همه‌چیز دیر شده‌است؟

بعد شقایق رسید با مهربانی بی‌دریغ همیشه در صورتش و در خنده‌های عمیق و آرامش که از فرط شدت، مرا به گریه می‌اندازد...شقایق آمد با نوزادی که در بغلش بود. نشستیم و با هم در حضور بی‌دریغ زندگی در وجود نوزادش غرق شدیم. دیگر لازم نبود چیزی یا جایی از جهان را درست کنم. همه چیز سر جای خودش بود.

***

بیدار که شدم زنگ زدم به رفیقم نون و گفتم: چه میکردی در خواب من؟ گفت: خودت چه میکردی در خواب من؟ و بعد تعریف کرد که خواب مردنم را دیده است!

همینقدر سورئال و منتقمانه و همزمان خوابم را دیده بود. 

بی دلیل یادم افتاد به 23 سال پیش، شب 23 رمضان سال 76. تحویل پروژه طرح4 داشتم. غم و بغض محرومیت از احیا و همزمان دریغ عمیق از اینکه طرحی را که اینهمه جان گرفته و زیبا شده‌بود باید با ارائه ناقص تحویل می‌دادم لالم کرده‌بود. علامه جعفری گوش می‌دادم و مراقب بودم اشک روی مقوا نریزد.

طرح آماده‌بود اما برای دسن و راندو پرزانته دستی خوب وقت خیلی بیشتری می‌خواست. هرکه که در بانک مساعدتش اندوخته‌ای داشتم درگیر کاری بود و هیچ کس به دادم نرسید. کاری را که با عرقریزان روح از میانِ نبودنی کدر تراشیده وبیرون آورده‌بودم و استاد مایوس حتی آنقدر تحسینش کرده‌بود مجبور شدم با نقص جدی در ارائه بگذارم روی میز ژوژمان.

 

ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند

دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش

 

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۳:۲۷
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۵ فروردين ۱۳۹۹، ۰۹:۴۰ ب.ظ

نوروز دیروزهای دور

اواخر دهه چهل ننه سکین با نوزادی در بغل و هفت فرزند از دم بخت تا خردسال ناخوشی بدی گرفت که خانواده را بسیار برآشفت، و همان موقع بابااکبر نذر کرد که اگر ننه خوب شود هر سال ده روز اول نوروز را روضه بخواند...بماند که چه ها گذشت بر ریز و درشت آن خاندان اما با تجویز و محبت و حمایت مرحوم دکتر پاکنژاد بالاخره فرشته  عافیت رسید و ننه خوب شد.

از اوایل دهه پنجاه بود که روضه خوانی شروع شد.

وسطهای همان دهه من و سه چهار تا از نوه های دیگر رسیدیم و من از آنجا یادم میاید که اواسط جنگ بود. تفریح و شادی، خیلی شکل تعریف شده ای نداشت. هفت سین اصلا رسممان نبود و روضه دهه اول فروردین به عنوان تنها آیین ویژه نوروز برای ما بچه‌ها خود بهشت بود.

دور حیاط خانه-پهلوی فرش میانداختند و روی سقفش پوش میکشیدند. منقلهای گرگرفته از پیش از اذان صبح روشن میشد و بخاریهای علاءالدین دور تا دور مجلس مستقر. 

در خانه خود ما هر سال یک خرده-مشاجره ای سر اینکه "آخه نوروز هم شد وقت روضه خوانی؟ " سر می‌گرفت اما ما بچه ها هر جوری بود هم‌قرار می‌شدیم آنجا و بسط مینشستیم توی اتاق گوشه.

رابین هود و گلی برای مژگان و تنسی تاکسیدو و... را هر سال نوروز نشان می‌داد اما باز هم سعی میکردیم از تلویزیون کوچک و سیاه سفید وبرفکی ننه ببینیمش. آبگوشت و اشکنه و...را هم به جان می‌خریدیم که بمانیم و در آن تجربه عجیب دور هم باشیم. نوه های یکی و دوتا و سه تای امروزه روز نبودیم... زیاد بودیم و سیر کردنمان نه آسان.

اتاق گوشه سه در چهار بود و ما بیشمار! ردیفی و درهم و به شیوه آشوب سورت میشدیم هر گوشه ای و من آن سمت در پستو در خاطرم مانده که سرمای پستو از درزهایش میزد بیرون و خودم را که لای عبای بابااکبر که سنگین و گرم بود پیچیده بودم و صبح زود قبل از اذان دایی محسن بیدارم ‌کرد که یالا.

مهربان بودند اما مهربانیشان لطیف نبود محکم بود نمی‌شد که نباشد.

مدیریت رویدادی جمعی به مدت ده روز از سحر تا نه صبح آسان نبود و ما اگر قرار بود دست و پاگیر باشیم شوت می‌شدیم به خانه های خود پیش رابینهود رنگی و خورشت قیمه گوشت‌یخی.

این بود که مدام رقابتی بود بینمان برای نق‌نزدن و مفیدبودن و کارکردن. از جاروزدن فرشها گرفته تا شستن استکانها با آب سرد.

بیدارباش سحر که زده میشد بیرون خزیدن از لای عبای پشمی بابااکبر جان میکاست. هوا سرد بود یخ بود. رفتن به دستشویی حیاط را در خانه های خودمان هم بلد بودیم اما وضو گرفتن با شیر آب حوض نفس می‌برید.

بعد، نماز جماعت بود که همیشه دوست داشته ام و در نوجوانی خیلی بیشتر.

بدترین قسمت ماجرا اما وقتی بود که توی اتاقهای بالا آرام می‌گرفتیم و صدای کسل کننده و خواب آور روضه خوانها می‌پیچید توی گوشمان. مقاومت در مقابل وسوسه شیرین خوابی که بر چشمهای کودکانه مان می‌تاخت چه سخت بود! گاهی چایی قندپهلوی توی تال به دادمان می‌رسید و خیلی وقتها این امتیاز ویژه بزرگترها بود و سهم ما نمی‌شد.

ساعت زمینه سفید توی تالار که به حوالی نه می‌رسید قند توی دلمان آب می‌شد.

روضه به ته می‌رسید و میریختیم وسط حیاط. تا بزرگترها درگیر خداحافظی با مردم بودند داد دل از حیاط میگرفتیم و بی‌وقفه می‌دویدیم اما باز هم حواسمان بود که مرزها و خط قرمزها را رد نکنیم و ریجکت نشویم به خانه.

بعد حمله میبردیم به وی آی پی رویداد در اتاق دایی محسن: صبحانه دستجمعی!  ترکیب بوی چایی دم کشیده روی منقل، بوی گلاب، بوی نفت بخاریها، بوی نان تازه که ننه پخته بود و بقیه اقلام سفره چنان ملغمه غریبی بود که تا هفتاد سال هم از حافظه شامه ام نخواهد رفت.

آن حضور آن لحظه‌ها عجیب درگیرمان می‌کرد. شاد نبود غمناک هم نبود اما عمیق بود غنی بود زنده بود.

بعد طوفان آمد و ویله ویله از هم دورمان کرد و حیاط و پوش و همه آن بوهای غریب را با خود برد...

امروز که هوا سرد شده داشتم می‌رفتم توی فاز اینکه یعنی کلا بسته شده ایم به بلا؟ 

اما خمیر گذاشته بودم که وربیاید و حسابی دچار خود ننه‌سکین‌پنداری شدم و پرت شدم به آن روزگار.

یادم آمد وضعیت عادی هوا در روزگار نزدیکتر بودن طبیعت به تعادل همین بود. حالا در متن بلاییم اما کره زمین به یمن تمرگیدن بشر دو پا نفس عمیقی کشیده و رفته به سمت خنکی. یادم آمد که این یکی را می‌توان نماد رحمت دید نه ابتلا. سرمای گزنده هوای فروردین به تن پرلهیبت گوارا باد زمین خسته!

 

 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۹ ، ۲۱:۴۰
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۸، ۰۹:۳۶ ب.ظ

جاودان در این چمن شکفته باااااااش!

امروز سبدهای خشکایشم را بردم به قسمت مسقف ایوان و حیاط را حسابی جارو زدم.

نکات ریزی توی طراحی خانه وجود دارد که به سادگی روی کاغذ خود را نشان نمی‌دهند. باید هوشیارانه و نازک‌اندیشانه زندگیش کرد تا فهمیدش.

۱۲ سال پیش روی کاغذ، این حیاط را در سه سطح طراحی کردم؛ قسمت میانی که حوض در آن است را بردم پایینتر تا از دو طرف در احاطه دو فضای دیگر باشد و بشود عزیز دل حیاط و البته که از نظر حسی و چشمی شد اما از ماههای عسل اولیه که دور شدیم متوجه شدم که این عزیز دل حیاط همواره دامگه آت و آشغال می‌شود و رُفتنش هم آسان نیست به واسطه گودبودنش. از همه حرص درآورتر این که از آب حوض نمی‌شود برای آبیاری باغچه استفاده کرد و از این رو حوض کاشی آبی اغلب اوقات فقط با شکل ستاره‌ای و با رنگ و حالش دلبری می‌کند بدون آب!

وقتی کاربر اصلی محصول خودت باشی و دائم یادت بیفتد که این اشکال ریز را می‌شد روی کاغذ اصلاح کنی و حالا کلنگ و پول و هزار زحمت برای اصلاحش لازم است پیوسته از کیسه شهامتت خرج می‌کنی.

به سختی و به مدد طراحیهای بعدی ته کیسه را نگه داشته بودم و در چند ماه اخیر همه انرژی و دانش و تجربه و افسوس و پشیمانی و هرچه بود را تبدیل به تصمیمات طراحی خانه جدیدی کرده‌بودم و می‌رفتیم که آغاز کنیم که خوردیم به دیوار و غبار! حالا بماند.

امروز حیاط را مرتب و جارو کردم و نصف سطل کود حیوانیی را که گوشه حیاط خلوت، تازه کشف شده‌بود  روی کرتهای سبزی پاشیدم و خیلی حق به جانب عین کسانی که بلا سرشان نیامده به آسمان نگاه کردم که: خب دیگه من و حیاط و باغچه آماده‌ایم برای باران بهاری!

تا عصر هی دویدم سمت پنجره و رصد کردم. حوالی چهار عصر باران گرفت چلیق چلیق!

با صدرا دویدیم بیرون و با جیغ و گریه «ایران ای سرای امید» را خواندیم و مثل موش اوو ورکشیده شدیم.

(کج باران از سمت جنوب شرق را قبلا ندیده‌بودم انگار. چیز عجیبی بود. توریهای پنجره را هم شست.)

  

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۸ ، ۲۱:۳۶
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۸، ۰۸:۵۲ ب.ظ

زباله‌آگاهی(۳)

امروز تو صفحه آیه خواندم که سایتهای بازیافت و تفکیک و کمپوست یکی‌یکی دارند تعطیل می‌شوند و خدا می‌داند که بعد از این ماجراها چه فاجعه محیط‌زیستیی رخ می‌دهد و چه حجمی از خاک غمگین وطن برای همیشه آلوده خواهد شد!

نوشته‌بود بعد از ۲۶ سال تازه رسیده‌بودیم به بازیافت ۵درصد و همان هم تعطیل شد.

کاش این روزها تعداد بیشتری مسئولیت بازمانده خورد و خوراکشان را به عهده بگیرند. کاش عده بیشتری تصمیم بگیرند رطوبت پوست میوه‌هایشان را بفرستند به آسمان یا فضای خانه به جای اینکه راهی خاکچالش کنند و از آن زهر هلاهل بسازند.

حالا که فراغت بیشتر است حالا که درد بیشتر است حالا که دایره نفوذمان کوچک و کوچکتر شده و به انجام کاری مفید و مثبت و حال‌خوبکن بیش از پیش محتاجیم.

آیا حاضر هستید به این رفتار درست و ضروری و شدنی بپیوندید؟

امکاناتش را ندارید؟ آیا حاضرید قدمی کوچک برای آزمودن این کار با امکانات فعلیتان بردارید؟

اگر نه آیا حاضرید بگویید چرا؟

اگرنه نگاهی به اینجا و اینجا و اینجا بیندازید!

و اگر باز هم نه کلاهتان را بگذارید بالاتر! الان می‌توانید به سهم محتوم خود در این مصیبت زهرآلود افتخار کنید.

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۸ ، ۲۰:۵۲
نجمه عزیزی
شنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۸، ۰۸:۲۳ ب.ظ

زباله‌آگاهی(۲)

قسمت اول این نوشته را اینجا بخوانید.

اول سوالات پسماندپژوه عزیزمان مهتاب J (در کامنتهای قسمت اول):

۱-برای زباله های تری که خشکشون کردیم، اگر باغی و .. در دسترس نبود، مجازیم به دور از چشم پاک بان ها توی پارکی یا فضای سبزی که خاک داشته باشه و بشه زیر خاکشون کرد ببریم؟ یا مثلا دامنه ی کوهی اگر در دسترس باشه؟

-آگاهان می‌گویند این کار را نکنید یعنی به عنوان یک پروتکل عمومی توصیه‌اش نمی‌کنند به دلایلی: یکی این که حیوانات ممکنه بیان بیرونشون بیارن و باعث الودگی و تخریب مناظر محیطی بشوند. دیگر اینکه ترکیب خاک بیرون را به هم میریزد و اگر افراد زیادی به آن روی بیاورند مشکلاتی درست می‌کند (که البته من نمی‌دانم چیست!)

توصیه اینست که به ترتیب اولویت، اول به مصرف خوراک دام برسد؛ دوم کمپوست اصولی تهیه شود از آن و سوم در خاک باغچه خانگی دفن شود. در نهایت هم اگر هیچ یک مقدور نبود، خشک‌شده‌ها با مصرف کیسه‌هایی به مراتب کمتر و با حذف موجود منحوس شیرابه به ماموران شهرداری سپرده شود. اگر بتوانیم بوی بد و پوسیدگی و شیرابه را از تولیدات خود حذف کنیم قطعا شهروند مسئول و قابل تحسینی هستیم.

۲-برای استخوان ها بعد از اینکه گذاشتیم فضای باز چیکارشون کنیم؟ احتمالا میشه اونم مثل زباله خشک بسپریم به ماشین آشغالانس ولی اگر نخوایم این کار رو بکنیم چی؟

-گفتم این یکی را من هنوز به راه بهینه و قطعی نرسیده‌ام و تا اونجا که پرسیدم بقیه نیز! یکی از راهکارها اینست که چیزهایی مثل ماهی را از همان متصدی فروش بخواهیم که فیله و پاک کند تا اضافاتش به صورت سیستماتیک به مصرف حیوانات برسد. اینجا هم مهم اینست که بتوانیم بو و پوسیدگی را کنترل کنیم تا زمان و انتخابهای بیشتری داشته باشیم و جایی مثل باغی شخصی با اجازه مالک چالش کنیم و به تدریج به دامن طبیعت بازش گردانیم.

البته گیاهخواران در این مقوله خیلی با غیظ نگاهمان خواهند کرد که: اه! خب نخورید بابا! و ما وقعی نخواهیم نهاد. چرا که در ترویج زندگی بدون پسماند تلاش بر اینست که راهکارها حتی‌المقدور جمعیت و طرز زندگیهای متنوعتری را شامل شود.

با اینهمه کاهش مصرف پروتئین حیوانی این روزها توصیه مشترک بسیاری از دوستداران محیط زیست است.  

 

۳-برای پوست تخم مرغ و گردو و ... هم همین سوال بالا رو دارم. البته من جایی مطلبی خوندم در مورد سوخت های سبز (green fuels/ pellet)خوندم و  نوشته بود چون اینا موقع درست شدن کربن دی اکسید جذب کردن، با سوزوندنشون کربن دی اکسید اضافه ای تولید نمیکنن. (درواقع میزان تولیدی با مقداری که قبلا جذب کردن بالانس میشه)بنظرم با این استدلال میشه پوست گردو ... رو سوزوند. البته نه الکی بسوزونیم! اگه جایی لازم به درست کردن آتیش بود یا ذغال مثلا، اینا رو هم بندازیم توش. (کباب و زبانم لال قلیون که پای ثابت خیلی از تفریحات هست. من خودم با پوست گردو و خاشاک و ... تونستم املت و چای درست کنم!)

-ایول...چایی دودی و غذا درست کردن روی آتش طبیعی که خیلی خوبه. به نظرم اگر قرار به سوزاندن چوب باشه پوست پسته بادوم هیچ مشکلی ندارد. اما آتش افروزی در طبیعت باید کاملا در حد نیاز باشد و به تفریح و زیاده‌روی تبدیل نشود. آتشی که مستقیم روی خاک درست شود به خاک لطمه بسیاری میزند و خوبست بدانی که خاک از تجدیدناپذیرترین منابع محیطی است که برای تهیه هر سانتیمتر مکعب از آن صدها سال زمان لازم است.

بنابراین حتی در طبیعت بهتر است که با واسطه، آتش درست کنیم تا خاک آسیب نبیند.

۴-برای تشویق دیگران به استفاده از حوله یا دستمال پارچه ای به جای دستمال کاغذی پیشنهادی ندارید؟ توی محل کار من در مجموع دو سه روزی یه بسته دستمال کاغذی مصرف میشه، دستمال توالتم که خیلی بیشتر از این.

-به قول نصیحت‌کنهای حرفه‌ای سه تا توصیه دارم: ۱-عامل بودن ۲-عامل بودن ۳-عامل بودن

انجام‌دادن صادقانه و آشکار کار درست تنها راه تاثیرگزاری بر دیگران است. اول نگاه می‌کنند بعد تعجب می‌کنند بعد شاید مسخره کنند و راجع به این که مدیران میلیون میلیون می‌خورند و ... صحبت می‌کنند بعد بیشتر می‌پرسند (و تو باید برای آن لحظه کلی اطلاعات مستند و تاثیرگزار راجع به لطمه‌هایی که دستمال کاغذی به زیست بوم و منابع میزنه داشته باشی!) و بعد می‌توانی امیدوار باشی که کم‌کم همراهت شوند.

البته هدیه دادن دستمال پارچه‌ای به کسانی که خشم و موضع‌گیری کمتری دارند هم می‌تونه کمک‌رسان باشه. ولی بهرحال آدمها تا چیزی را نفهمند و باور نکنند و به شیره جانشان تبدیل نشود رفتارشان را عوض نمی‌کنند.

در مقوله مدیریت شخصی پسماند تر آنچه مهم است افزایش توجه و حضور آگاهی ماست. اینکه فالینظرالانسان علی بقیه‌اش J

وقتی همه چیز را شوت می‌کنی توی سطلی تا ببرند هیچ هزینه‌ای نمی‌دهی و کنترل ضرورتی پیدا نمی‌کند. اما وقتی به عهده‌گرفته‌ای که خودت آنها را به چرخه برگردانی دشواری کار باغث می‌شود که در مصرف و سبک زندگیت تجدیدنظر بنیادی کنی. مراقبت برای خراب نشدن خوراکیها بیشتر می‌شود پوست میوه‌ها را نازکتر می‌گیری و حتی مشتری محصولات ارگانیکی می‌شوی که می‌شود با پوست مصرفشان کرد. به عبارتی در این وضعیت،‌ خودت پوست در بازی خواهی داشت یا بهتر بگویم بودن پوستتت در بازی را به شکل ملموس باور خواهی کرد.

***

با این اوصاف و در این روزهای انتظار و بلاتکلیفی و حصر، آیا حاضرید خشک کردن پسماند تر خانه را در حد یک بشقاب پوست میوه امتحان کنید؟

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۸ ، ۲۰:۲۳
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۸، ۱۰:۳۹ ب.ظ

روزنگار عبور از غبار (۱۴)

چهارشنبه ۲۱/۱۲/۹۸

به یک ورژن خیلی قویتر از خداوند محتاجم. به یک باور عظیم و فراگیر و جهش‌یافته. باید تکیه‌گاهی فراتر از تسلیم و عبودیت باشد که این حجم آشفتگی را بشورد و ببرد.

گاهی میگویم کاش دنیا سرعت می‌گرفت و زودتر می‌رسیدیم ته این ماجرا و دوباره یادم میفتد که تهش احتمالا خیلی درد و رنج منتظرمان است.

دلم می‌خواهد از این وحشت وابستگی به اطرافیانم و بالعکس عبور کنم و شیرفهم بشوم که با من یا بی من آفتاب طلوع خواهد کرد و هر چیزی راهش را پیدا خواهد کرد. بدون من بدون بقیه بدون کل ادمهای سیاره.

دلم می‌خواهد به اقیانوس ایمان بیاورم ورای تک‌تک امواجش اما بد اسیر قاب کهنه پر از گرد و غبارم.

نگرانیها و دلتنگیها و دل‌آشوبه‌های مثل منی چقدر در مقابل زخمی‌های وسط میدان رنگ پررویی و خودخواهی دارد.

چه چاره من همینم ای پروردگار! کوچک،‌ نازک، شکستنی و ضعیف. 

سه تا از سبزیهایم را امروز کاشتم با شوق و درد با امید و با بغض.

من همین اندازه‌ام که هر روز زیر افتاب خاکبازی کنم و صدایت بزنم. سفره‌ای پهن کنم و به اهل خانه‌ام اب و نان بدهم و منتظر خبرهای خوب باشم. همین اندازه که ساعتی از روز بایستم و برقرا باشم و ساعاتی سقوط کنم ته چاه و مثل گنجشکی مچاله بال بال بزنم.

همین طور لی‌لی میکنم میانه خشم و انکار و چانه‌زنی و افسردگی با این تصور که از مرحله‌ای اگر رد شوم بر نمی‌گردم اما انگار این چهار مرحله را باید بارها بروم و برگردم تا به مرحله پذیرش مشرف شوم.

درد دارد مفاصل روحم را می‌ترکاند شاید بشود که بزرگ شوم و بیاموزم رمز مرحله آخر را.

روزنگار عبور از غبار امروز تمام شد. دیگر نمینویسمش

 

 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۸ ، ۲۲:۳۹
نجمه عزیزی
چهارشنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۸، ۰۸:۱۵ ب.ظ

روزنگار عبور از غبار (۱۳)

دوشنبه 20/12/98

شاید دوم راهنمایی بودم احتمالا سال 66 یا 67. بچه‌های سومی سر صف سرودی می‌خواندند که کلی از نظرم بامزه و جالب بود: چه بهار سرخیه که بوی خون میاد همش/عوض گل برامون نعش جوون میاد همش!

پوستمان کلفت بود ما بچه‌های انقلاب. حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم مضمون آن شعر نه اغراقی شاعرانه که رونوشتی صادقانه از حال و اوضاع آن دوران بود. یاد آن تکه از صحبتهای سحر سخایی می‌افتم در رادیو دست‌نوشته‌ها که: شب یلدا بود. مردم کرمانشاه مرخصی کوچکی از جنگ خواسته‌بودند تا سور و سات یلدا را جور کنند؛ صدام اما با مرخصی موافقت نکرد و همان شب شهر را زد!

در میانه آن دوران بلد نبودم چندان بترسم؛ اما حالا دیگر آن بچه گیجول قدکشیده در بحبوهه‌ی جنک نیستم. حالا از خزیدن آرام و خونسردانه مرگ توی تن زندگی می‌ترسم. سزا نیست که اینطوری دانه دانه دانه با ما تفریح کنی حضرت مرگ!

و اما این طرف... بین چهار دیوار، زندگی کماکان جاریست. بالاخره بیسکوییت خانگی پختم از روی این دستور ساده و کم‌دردسر و بد نشد؛ البته به جای آرد سفید آرد کامل زدم و کاکائو هم به میل ملوکانه اضافه کردم که بگویم اینجا در این نقطه هنوز حرف حرف من است! می‌خواهم دفعات بعدی هر بار چیزی از دستور بدزدم و چیزی جایگزینش کنم.

دچار هراس از کمبود منابع شده‌ام و حواسم به لقمه‌هایم هست تا بخصوص نان خانه خیلی دیرتر تمام شود از بس که پروسه خرید سخت است.

باید خدمت کسانی که در این پست با من همدلی کردند عرض کنم که بعد از سالها جنگیدن با اضافه‌وزن در این دو سه هفته قرنطینه بدون تحرک دو سه کیلو وزن کم کرده‌ام. این هم از نیمه پر لیوان.

 

سه‌شنبه ۲۰/۱۲/۹۸

هوای یزد حسابی سرد شده تا قشنگ باور کنیم که کرونا بی‌یار و یاور نخواهد ماند.

شب می‌لرزیدم نمی‌دانستم مریض شده‌ام یا ترسیده‌ام؛ اما ظاهرا سردم بود! و خوب شدم با یک پتوی اضافه و رادیاتوری که در طول زمستان خیلی کم روشن شد تا کمکی به کوالاهای استرالیا بکند.

افتاب صبح اما دوباره معجزه کرد. قدر حیاط را این روزها خیلی بیشتر می‌دانم و از صمیم قلب برای ساکنین آپارتمانها محزونم. به شکل شگفت‌انگیزی تاثیر آفتاب و ویتامین دی را داریم لمس می‌کنیم. با چشم عدد و اندازه می‌بینم که پسرم قد کشیده‌است. حالا شما هی بگو توهم زده‌ای و خطای ابزار  داری اما قد کشیده‌است. نه اینکه پیش از این هم آفتاب‌ندیده باشد دو سالیست که با دوچرخه به مدرسه می‌رود اما بی لباس و بافراغت گویا بیشتر جواب داده‌است.

امسال باغچه چنان از خشم و غم و استیصال بیل می‌خورد که یحتمل از آن سالهای «ز هر تخم برخاست هفتاد تخم» بشود. فقط مشکل اینست که تخم در کار نیست! بذر تازه و باکیفیت ندارم باید به ته‌مانده‌های پارسال و وارونگی امسال تکیه کنم. امروز حسابی بیل زدم و کرت‌بندی کردم و بذرها را هم خیسانده‌ام.

فهمیده‌ام ادراکم صبحها بیشتر فعال است چون کتاب آشوب را امروز بیشتر و آسانتر فهمیدم و بیشتر و بیشتر فهمیدم که خواندن این کتاب در چنین روزهایی بوسه گرم خداوند است بر پیشانیم:

 

ص ۴۹: هدف سیستم زنده از انعطاف‌پذیری و سازش عقب‌نشینی از اولویتهای خود و مراعات حال دیگران نیست،‌بلکه فرصت‌یافتن برای نیروگرفتن و شناخت بهتر موقعیت برای تسلط بر آن و یافتن بهترین راه برای زنده‌ماندن و بهره‌وری حداکثری از شرایط است.

ص ۵۰: ما در زندگی مدرن به راحتی از پا در می‌آییم یا با در پیش‌گرفتن روشهای خصمانه و صلب بر ناپایداری خود می‌افزاییم و به جای یافتن بهترین راه حل برای سرفرازی –نه حفظ آب‌باریکه‌ای برای زنده‌ماندن- به خواستهای سیستم مستبد و نابودگر تن می‌دهیم تا تنها به عنوان زایده‌ای در کنار وجود آنان و نه به عنوان سیستمی مستقل به حیات انگلی خود ادامه دهیم!

ص۵۱: آشوب تنها سیستمی است که از سختیها و دشمنان با آغوش باز استقبال می‌کند چون می‌داند که ایشان موجب ارتقا و تعالیش می‌شوند.

 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۸ ، ۲۰:۱۵
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۸، ۰۷:۰۹ ب.ظ

روزنگار عبور از غبار (۱۲)

یکشنبه ۱۹/۱۲/۹۸

از حدوذ بیست سال پیش به این ور فروشندگان لباس به تدریج روز پدر و مرد را باب کردند. حالا نه این که کار بدی باشد فقط گفتم که شما جوانها بدانید که از اول نداشتیم همچین چیزهایی!

امسال هم با تقارنش با روز جهانی زن کلی حرکت مفهومی و شیکی زده‌است که یعنی اینکه: بشریت در این سال آشفته آگاه شود که یکی‌شدن و آدم‌بودن ورای جنسیت راه رهایی است! جورابها طلبتان مردان مرد! (پیام اخلاقی انگیزشی)

صبح با بچه‌ها نشستیم به تدوین و بازسازی «همراه شو عزیز» شجریان و برای این روزها بازساختیمش. نمی‌دانم چنین حقی داشتیم یا نه ؛ ولی به گمانم کار تأثیرگزاری شد.

عصر آمار کشته‌شده‌های کادر درمان را دیدم؛ زیر ده نفر ولی خیلی جگرسوز بود. یاد خاطره محوی از دوران کودکیم افتادم. جلوی موتور دایی نشسته‌بودم و می‌رفتیم خلدبرین. (کلا باغ دلگشایمان بود آن روزها؛ همانطور که توی خانه مادربزرگ هم سرگرمیمان مقایسه نقاشیهای رنگ و روغن از عکس شهیدان بود و کل‌کل سر این که کدام رفیق دایی از خودش قشنگتر است!)

 آن روز مادربزرگ ترک نشسته‌بود و دایی تعریف می‌کرد که آن اتاقک را می‌بینی؟ اول جنگ آن را ساختند برای کشته‌های جنگ با این خیال و امید واهی که به سرعت تمام می‌شود و مبادا شهدا قاطی بقیه از یادها بروند.

قشنگ یادم هست که با دل ساده کودکم چقدر غصه‌خوردم برای این امید به دیوارخورده و آن جنگ لعنتی که سالها طول کشیده‌بود و صدها جوان و نوجوان که پرپر شدند.

روز به روز که گذشت مرگ جوان بی‌قدرتر و عادی‌تر شد اما کیست که نداند هر نفر اگرچه یکی از هزاران اما عزیز یکدانه کسی یا کسانی بود که می‌رفت زیر گل.

حتی یاد جوان رعنای خویشاوندمان افتادم که تیر ۶۷ در فاصله بین پذیرش قطعنامه و آتش‌بس کشته‌شد و چقدر درد داشت آن اتفاق! چقدر کور و بی‌چشم‌ و رو بود ماشین نکبت جنگ!

خدا! دوباره نرسد روزی که این هفت تا و هشت تاها بیمقدار شود و نسبت به ابهت مرگ بی‌حس شویم هرچند خیلیها معتقدند که به زودی می‌رسد و بعضیها معتقدند که امروز هم رسیده‌است.

 

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۸ ، ۱۹:۰۹
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۸، ۰۶:۴۴ ب.ظ

روزنگار عبور از غبار (۱۱)

شنبه ۱۷/۱۲/۹۸

دیشب حالم بدجور قاطی ۲۱ سالگی شده‌بود و حسابی در نیاز به شنیده‌شدن غرق‌شدم. حال دیگری می‌خواستم حالی بهتر و آبرومندانه‌تر. با مژگان قرار گذاشتیم شب خواب خدا را ببینیم ندیدیم البته ولی صبح که برخاستم کتاب «از آشوب ادراک تا شناخت معماری» توی قفسه گیر کرد به توجهم. چند وقت پیش برایم فرستاده‌بود چون دوستش داشت و امید داشت که من بخوانم و برایش بفهمم؛ اما حتی مقدمه جذابش را هم ندیده‌بودم؛ یکباره گرسنه‌اش شدم!

مشتاقی،‌ خفت احتیاج را شست و برد.

محتوای عجیب و دشواری دارد و عرق از هفت بند ادراک آدم جاری می‌کند اما به شکل خوبی توجهم را شش دانگ به خود کشید. مثل یک کتاب درسی انگار امتحانش را داشته باشم نشستم به هجی‌کردن متن.

خیلی عادت ندارم کتاب معماری بخوانم و تهش چیزی کف دستم بماند به این یکی اما امید بسته‌ام. کلا این ماجرا که روالهای غیرخطی هم نظام و رویه‌ای دارند آموختنی و قابل استناد چیزی بود که از دیرباز دنبالش بودم و ناامید از آن و اگر این کتاب در چنین روزهایی بتواند مرا متقاعد به چنین چیزی کند گنج گرانیست. حتما بسیار سبک خواهم شد و از بار توهم بیکسی و رهاشدگی در این روزهای درد کاسته خواهدشد.

و اما غر:

در این خاک بلاکشیده آنقدر به آنچه مختاربودن در آن حق اولیه‌مان بوده است مجبور شده‌ایم که انگار کوپن مجبورکنندگان ته‌کشیده و حاضر نیستند برای افسارزدن بر حماقت پاره‌ای از ما قدری از خوی زورگویی خود را که در آن خبره‌اند به کارگیرند!

یکی دو ماه پیش در ورودی دانشکده مرا راه ندادند بابت حجابم! بدون هیچ آرایشی و با حجاب کامل فقط به خاطر اینکه به جای مقنعه روسری با گیره پوشیده‌بودم !

منظور این که به ولله ما بلدیم زور بشنویم! چی می‌شد همان روز اول حالا نه با کلاشینکف ولی دست‌کم با اعلام رسمی ممنوعیت سفر ورودی و خروجی شهرها را کنترل می‌کردید و می‌بستید؟ گیرم قرنطینه کاری قرون وسطایی است یعنی ما هیچ حالی از آن دوران را تجربه نکرده‌ایم؟

شوکه نمی‌شدیم ما که عمریست بی‌اختیار بوده‌ایم بر شخصی‌ترین تصمیماتمان.  

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۸ ، ۱۸:۴۴
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۸، ۰۷:۵۴ ب.ظ

روزنگار عبور از غبار (۱۰)

جمعه 16/12/98

دیشب بالاخره بعد از دو هفته به پدر و مادرم سرزدیم؛ با حفظ فاصله و با رعایت اصول در حد وسع.

خوشبختانه روزهایی قبل از شیوع همسرم ماشین را ترک و برای رفتن سر کار پا به رکاب شده‌بود و ماشین قداست و معصومیت روزهای پیشین را داشت. مثل بچه‌های کتک‌خورده دست به سینه نشستیم و رفتیم و خب به گمانم که چیز بدی نبردیم برایشان.

نشستیم روبروی غم و اضطراب هم و سعی کردیم چیزهایی بهتر از آنچه در دل داشتیم به هم بدهیم و تا حدودی موفق بودیم.

ظاهرا هنوز خیابانها و مغازه‌ها پر از خریدکنندگان عید است جاده‌ها هم که پر از مسافر!

در یکی دو سال گذشته که اقتصاد ضربه‌فنیمان کرده متوجه‌شده‌ام یا چشمی و حسی حدس زده‌ام که استقبال مردم (حداقل طبقه متوسط) از کافی‌شاپ و رستوران و خریدهای هیجانی و الکی بیشتر شده‌است. تصور می‌کنم که مردم حتی مردم دوراندیش و جدی یزد، آینده‌نگری را کنار گذاشته‌اند و به حال و اقتضایش چسبیده‌اند. دل بریده‌اند از اینکه مثلا صاحب خانه یا دارایی پایدار و زاینده‌ای بشوند و درآمد حقیر خود را صرف خوشیهای گذرا می‌کنند. نمی‌شود ملامتشان کرد اما نویدبخش آینده محکمی نیست قطعا!

حتی در این اوضاع هم حس می‌کنم ملغمه‌ای از بی‌اعتمادی و ترس نسبت به آینده و حکومت و رسانه مردم را دچار فلج مغزی کرده و دشت بی‌فرهنگی را چنین شکوفا و پرعلف! جوری که حاضرند توی جاده یا بوتیک جان بدهند اما به اعتماد و همدلی یا حتی رجوع به عقل خودشان میدان ندهند!

یکی از کشته‌های یزد و یکی از قم را می‌شناسم و از نزدیک دیده‌امشان و این جدیت قضیه را برایم بیشتر کرده‌است. دیروز از تلویزیون یزد شنیدم که دیشب موارد متعدد فوتی داشته‌ایم توی بیمارستان صدوقی... باریکلا راست بگویید! ترس دارد کار جدید است بلد نیستید ولی یاد می‌گیرید راه می‌افتید الآن فرصت خوبیست که امتحان کنید! راست بگویید تا ترس الزامی را حس کنیم و قوم و قبیله را به فنا ندهیم.

نابالغ و نفهممان خواسته‌اید عمریست. شاید تا حالا نفهمیده‌باشید چه کرده‌اید با ما و این سرزمین و احتمالا خودتان! اما این موجود ذره‌بینی بدمصب حالیتان خواهد کرد!

درست است که هزار غلط کرده‌اید و از آشوب آگاهی کلا می‌ترسید اما این یکی فرق دارد. راست بگویید و سهم تقصیر خود را در قربانی‌گرفتن این مصیبت جهانی کم کنید!  

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۸ ، ۱۹:۵۴
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۸، ۰۶:۵۹ ب.ظ

زباله‌آگاهی(۱)

و اما زباله‌آگاهی!

فرشته زباله‌غیب‌کنی در کار نیست. آنچه می‌رود به بهای اتلاف منابع و تولید آلودگی تبدیل به چیری بدتر می‌شود و برمی‌گردد نزد خودمان.

در اولین قدم باید به آنچه دور می‌ریزیم نگاه کنیم تا بفهمیم چه کاره‌ایم و در چه جایگاهی قرار داریم.

زباله‌ها به سه دسته کلی تر، بازیافتی و ریجکتی تقسیم می‌شوند.

زباله‌های تر کلیه مواد آلی گیاهی و حیوانی هستند که قابل تجزیه و بازگشت به طبیعت هستند. این دسته مواد اگر مسرفانه تولید نشوند و به شکلی معقول دوباره تحویل طبیعت داده شوند تا به شیوه خود رتق و فتقشان کند و به چرخه بازشان گرداند نجیبترین زباله‌ها به‌شمار می‌روند.

من شخصا سالهای سال زباله‌های ترم را در باغچه خانه چال می‌کردم. وقتی باغ  و باغچه و همکاری شوهر به حد اشباع رسید آنقدر به این کار معتاد شده بودم که امکان ترک نبود! بنابراین دست استغاثه به درگاه خدا بلند کردم و با پیج آیه حمداوی آشنا شدم.

از او یاد گرفتم که میشود زباله‌های تر را خشک کرد. در فصل سرد توی کارتنهای کوچک خرما میچینمشان روی شوفاژ و به سرعت خشک می‌شوند و از آنجا که خشک شدن کم حجمشان می‌کند و مانع پوسیدنشان می‌شود تبدیل به چیزی بی‌دردسر برای نگهداری می‌شوند. ظرف شش ماه گذشته من حدود سه لگن بزرگ پوست میوه و سبزی خشک جمع‌اوری کرده‌ام که اگر اوضاع قاراشمیش نشده‌بود تا حالا خوراک دام شده‌بودند. حالا که نشد هم هیچ مشکلی ندارد. مثل گنجم نگهشان می‌دارم تا روزی که عاقبت بخیر شوند. در بدترین حالت می‌شود با مصرف مقدار بسیار کمتری کیسه زباله (به دلیل کاهش حجم) سپردشان به ماشین آشغالانس ولی حاشا و کلا که من چنین کنم!

چیزهایی مثل استخوان مرغ و ماهی و...را جداگانه در سطلی در محیط باز می‌گذارم. خیلی‌ها می‌گویند بدهید به گربه‌ها و سگهای خیابان و بعضیها هم می‌گویند که غذا دادن به جانورانی که باید خودشان پی غذا بگردند و کمک به تکثیر آنها پیامدش تبدیل آنها به دردسرهای شهری است و در ادامه منجر به الزام عقیم‌کردن یا حتی کشتار بیرحمانه آنها توسط مسئولین می‌شود. راستش من خیلی در این مورد به جمع‌بندی نرسیده‌ام. تجربه سالها چال‌کردن هم به من یاد داده که استخوانها خیلی دیر تجزیه می‌شوند و باغچه خانه را وقت بیل‌زدن شبیه قبرستان قدیمی ترسناک می‌کنند!

استخوانهایی که کمی در محیط آشپزخانه رطوبتشان رفته در سطل درباز خشک شده‌اند و بو نگرفته‌اند. قرار بود نزدیک بهار آنها را هم به باغ خویشاوندی برده و در آنجا که ظرفیتی فراتر از باغچه من دارد چال کنم که نشد. از آنها هم فعلا مثل ناموس مراقبت می‌کنم تا فردا که بهار آید!

من پوست تخم‌مرغ و هسته خرما و پوست گردو بادام و... را هم جداگانه نگه می‌دارم ولی لزومی ندارد. همینطوری حس می‌کنم ممکن است به تفکیک، کاربردی داشته باشند. اگر امکاناتش را ندارید که هیچی.

دسته‌ای از زباله‌های تر هم هستند که به قول همشهریها پچل پوچولند. مثل تفاله‌ها و احیانا زبانم لال میوه‌هایی که غفلتا گندیده یا کپک زده‌اند و خورده‌های نان سوخته و از این قبیل.

چنین چیزهایی را که حجمشان هم زیاد نیست و معمولا در تفاله‌گیر سینک جمع می‌شوند هر دو سه روز یکبار توی گلدان سفالی کوچکی که در کابینت زیر سینک گذاشته‌ام میریزم.

روی این گلدان یک صفحه مقوایی کوچک هست که در عهد جاهلیت کیک تولد به خانه‌ام آورده و روی این صفحه یک گلدان کوچکتر پر از خاک خشک و نرم. هر بار که در گلدان را برمی‌دارم اول قبلیها را زیر و رو میکنم و بعد زباله تازه را میریزم و کمی خاک روی آن می‌پاشم. در کمال تعجب متوجه خواهید شد که این گلدان بسیار دیر پر می‌شود و اصلا بوی بدی ندارد. بویی شبیه جنگل و خزه و این چیزها! بله تبریک می‌گویم شما دارید کمپوست پرورش می‌دهید!

این گلدان وقتی پر شود می‌تواند در باغچه خالی شود یا حتی خاک گلدانهایتان شود. در مصرف آن دچار مشکل نخواهید شد. خاک، آن هم خاک غنی موجود ارزشمندی است!

در مورد دو دسته دیگر هم خواهم نوشت.

در اینستاگرام اگر هشتگ #دیدار_دور_با_نجمه را دنبال کنید از زباله‌بازیهایم نوشته‌ام. (لینک اولین مطلب در این مورد)

 اما اینجا نیز به تدریج و به اقتضای زبان وبلاگ دوباره خواهم نوشت. (هشتک #نجمه_بیزباله هم در کل مطالب محیط زیستی مرا پوشش می‌دهد)

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۸ ، ۱۸:۵۹
نجمه عزیزی
شنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۸، ۱۰:۴۳ ب.ظ

روزنگار عبور از غبار (۹)

پنجشنبه ۱۵/۱۲/۹۸

صبح زنگ زدم بابا رفته‌بود توی حیاط و «انسان در جستجوی معنا» می‌خواند. ای جان! این قسمت کویید را دوست دارم. الزام خودخواسته آدمها به افتاب بیشتر آب بیشتر و کتاب بیشتر! این هم یک مدل جهش ژنتیکی است لابد!

دیگر اینکه از حس حماقت و حقارتی که موقع دعا به سراغم میاید بیزارم. چرا باید سلامت و شادی و زندگی را از تو گدایی کنیم آخدا؟ بخشی از وجودم معتقد است که گفته‌ای دعا کنید چون مستبد نیستی چون نظر ما برایت مهم است! طبیعتا با کمال یگانه‌ای که داری یا هستی باگهای دموکراسی و رفراندوم هم شاملت نمی‌شود اما قبول کن که پای اختیارات ولاییت که وسط میآید برای نظر و بلکه التماس ما تره چندانی خورد نمی‌کنی!

اینستا را مدتیست پاک کرده‌ام؛ اما گاهی به بعضی پیجها بخصوص استوریهای آیه حمداوی سر می‌زنم تا عقب نمانم. امروز نوشته‌بود که سایت بازیافت تهران اعلام کرده تا اطلاع ثانوی تفکیک و بازیافت و..تعطیل! همه چی با هم زیر خاک آرادکوه! تنم لرزید! هرچند منطقیست؛ بندگان خدایی که مسئول این کار وحشتناک هستند چه گناهی کرده‌اند توی این روزهای ناپاک؟

با اینحال ترسیدم و سخت دلم گرفت. این چند وقت هیچ، خدا کند عادتهای خوب از سرها نیفتد!  

آغا سر این قضیه عین ماجرای بائوبابها (که کاملا هم هم جنس آنست) مجبورم رویه همیشگی را کنار بگذارم و باب نصیحت را باز کنم: به هر ارزشی که باور دارید زباله‌های تر و تجزیه‌پذیر را قاطی پلاستیک و باطری و پوشک و ماسک و کوفت و زهرمار نفرستید به دور! دور بسیار نزدیک است و هرچه به سمت آن شوت شود دیر یا زود برمی‌گردد توی حلق خودمان!

اگر حالا وقت آزاد بیشتری دارید و دنبال کاری بسیار بامعنی و انسانی و اخلاقی می‌گردید که دلتان را آرام کند آنها را (که بیچاره‌ها قبل از رفتن توی آن نایلون سیاه اصلا چندش و بدبو نیستند) بچینید توی یک سینی یا سبد زیر آفتاب؛ هرچند خیلیها توی آپارتمان بی‌تراس هم همین رطوبتگیری را بطور موفق انجام داده‌اند.

بگذارید رطوبتش برود توی هوا به جای اینکه راهی زمین شده و به دریاچه هولناک شیرابه اضافه گردد. آیا می‌دانستید که یک استکان شیرابه قادر است درخت تنومندی را بخشکاند و یک استخر ماهی را به فنا بدهد؟ آیا می‌دانستید که از میان بسیاری از سایتهای زباله رودخانه خروشان شیرابه روان است؟ آیا می‌دانستید که خاکمان همین امروز هم بر سر است؟

(پایه باشید با کمال میل در مورد جزییات نزدیک به دو دهه تجربه اهلی‌کردن زباله‌ترهایم در خدمتتان هستم)

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۸ ، ۲۲:۴۳
نجمه عزیزی
جمعه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۸، ۰۸:۰۳ ب.ظ

روزنگار عبور از غبار (۸)

چهارشنبه 14/12/98

امروز موقع رسیدگی به آشپزخانه یاد درس مدیریت تشکیلات کارگاهی افتادم حدود بیست و دو سال پیش؛ با این محتوا که در کارگاه ساختمانی چه کاری را چه زمانی و با چه ترتیبی انجام دهیم تا هر کاری برای به سامان رسیدن زمان داشته باشد و اتلاف وقت و منابع نشود.

شبکه pcm  را روی کاغذهای دراز ترسیم می‌کردیم و یادم هست که به مژگان و دانش عملیش نسبت به ساختمان حسودی می‌کردم. هیچ‌وقت اساسی درگیر اجرا نشدم که آن درس چندان به کارم بیاید اما حالا کاربرد پیدا کرده. منی که توی خانه دلی پرسه می‌زدم دو خط می‌نوشتم دو خط می‌خواندم کمی حرکات موزون کمی سینک کمی اجاق کمی ریزه‌خواری و... حالا دارم بعد دو هفته می‌فهمم کهاگر بخواهم شوینده و آب و اعصاب و رطوبت پوست هدر نرود باید بتوانم کارهایی  را که با دست ضدعفونی‌شده تماس دارد را یکباره انجام دهم و بقیه را هم با هم. در واقع اینروزها اغلب کارهایم تمام می‌شوند تا برسم به کار بعدی. قابلمه که رفت روی اجاق خیالم راحت می‌شود که این یکی دست کم تا دقایقی دیگر با حرارت تطهیر خواهد شد.

می‌روم و می‌آیم و می‌شویم و پس زمینه ذهنم کلاس مدیریت مهندس فضیله همینطور آرام می‌طپد.

یاد آن جلسه‌ای می‌افتم که پسر سالبالایی که توجهش گنجم بود برای ترسیم شبکه‌اش به پاک‌کن نیاز پیدا کرد و با بذله‌گویی و پررویی ذاتیش بلند شد و افتخار داد و از سر میز من پاک‌کن را برداشت و نصفه کرد تا او هم داشته باشد! تا خود صبح پاک‌کن توی کیفم خرملق می‌زد از ذوق! بله بیزینس لیلیها همیشه خدا شکستن ظرف مجانین بوده است!

و اما کویید جان! من اینجا در این محیط بسته و نسبتا امن جان می‌کنم که مدیریتت ‌کنم نکبت ریزه میزه! ناموسا زود پیامت را بده و برو!‌ ما را در این کشتی بی‌ناخدا و در این ملک آشفته بیش از این دق مده!

کاش می‌شد در خیالات عهد شباب جا ماند.

***

پی‌نوشت: درست بیست سال پیش در چنین روزی رفیقمان لیلا برای همیشه در بیست و سه سالگی متوقف شد. زیاد یادش می‌افتم و خیلی وقتها فکر می‌کنم که عجب جستی دختر!

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۸ ، ۲۰:۰۳
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۸، ۱۰:۳۲ ب.ظ

روزنگار عبور از غبار (۷)

سه‌شنبه ۱۳/۱۲/۹۸

هرچند زن شاغل به شمار می‌روم؛ اما هیچگاه لبه مرز فنا کار نکرده‌ام و هیچگاه مجبور نبوده‌ام برای تکه نانی و سر‍پناهی بجنگم. این نه افتخار دارد نه سرشکستگی هرچند این را به تجربه فهمیده‌ام که تا لنگ پول نباشی توی کسب و کارت همه وجودت را وسط نمی‌گذاری!

این روزها که به جستجوی حریصانه عافیت دچارم از زنانی که بار معیشت را تنها به دوش می‌کشند خجالت می‌کشم و تحسینشان می‌کنم. در کل فهمیده‌ام که شوهر خیلی چیز مفیدی است بخصوص برای زنانی مثل من که کمی بیش از حد لزوم زن هستند!

امروز با پزشکی از دوستانم حرف زدم و کمی دانشم را بیفزودم نسبت به ماهیت اپیدمی و مفاهیمی مثل جهش ژنتیکی و دی‌ان‌ای و کلی از چیزهایی که در شانزده‌سالگی یادگرفتنشان را با خوشحالی تعطیل کرده‌بودم!

از دیگر تغییرات ژنتیکی من در این روزها این است که بعد از عمری خش‌خوری و رمان خواندن یک کتاب علمی شق و رق گرفته‌ام دستم؛ از همانها که آدم خیال می‌کند باید دوزانو و دست و رو شسته و مرتب بنشیند مقابلشان. اسم کتاب: فرهنگ یاریگری در ایران

بیش از یک سال پیش با دانشمندی به نام مرتضی فرهادی از طریق فرزندش کاوه و اقای درویش آشنا شدم و همان وقت فهمیدم که باید کتابهایش را بخوانم؛ اما عملی‌شدن این تصمیم تا حالا طول کشید. این کتاب با قلمی روان و مشیی علمی و مستند به ریزه‌کاریهای کمک رسانی و فرهنگ کار گروهی در روستاها و جامعه عشایری ایران پرداخته است. ریزعنوانهای اول کتاب شدیدا توجهم را جلب کرد و از ظریف اندیشی نگاه نویسنده و البته نقش‌آفرینان اصلی کتاب (نیاکانمان) به وجد آمدم: خودیاری، دیگریاری شامل فرایاری و فرویاری،‌ همیاری.

در شرایطی که بیش از حد توانم «از ماست که بر ماست» و «اینجا ایرانست» شنیده‌ام بیم آن می‌رفت که این القای هولناک را باور کنم که ملتی نالایق هستیم و برگزیده برای بیشمار رنج و بی‌سامانی و شرمساری ملی؛ اما این کتاب حکایت دیگری دارد: در گذشته‌ای نه چندان دور؛ حدود پنجاه سال پیش (که البته هنوز هم رد پایش کم و بیش هست) ساختار اجتماعی بومی ما به گونه‌ای بوده که آدمها به شکل سیستمی و تعریف شده (آنهم سیستمی ارگانیک و زنده نه فرمایشی ) به یاری هم برخاسته و در شادی همبستگی و همگرایی معجزه نیروی «ما» را جشن می‌گرفته‌اند.

می‌کوشم دچار توهم افتخار تاریخی نشوم و یادم نرود که پشت سر خستگی تاریخ است اما می‌دانم که چنین غنایی نمی‌تواند به سرعت از کدهای ژنتیکی ما پاک شود.

ایمان به قدرت رگ و ریشه‌ها را می‌گذارم که شاخ و برگهایم را طراوت و تازگی و قدرت ببخشد،

 لعنت بر بخیل!  

پی‌نوشت: جناب کویید خان نوزده! به بهانه شما هر روز نویس شده‌ام اما قرار نیست مدام درباره شما حرف بزنم؛ از این روزها می‌نویسم که خانه‌نشینی اجباری شما را چطور مال خود می‌کنم! بسوزد نشکتان! 

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

 

 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۸ ، ۲۲:۳۲
نجمه عزیزی
چهارشنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۸، ۰۶:۳۵ ب.ظ

روزنگار عبور از غبار (۶)

دوشنبه 12/12/98

بالاخره آنقدر زر مفت زدم در مورد خونسردی بچه‌هایم که عاقبت عقوبتش رسید. دیشب اشک هر دو تایشان را دیدم لعنت به سق سیاه!

نشستیم هر چهار نفر دستهای هم را گرفتیم و ذکر گیس‌گلابتون را خواندیم: باشد که در سلامت باشیم باشد که در امن و امان باشیم باشد که زندگی بر ما آسان باشد.

انگار کمی مسخره و مضحک بودیم ولی جواب داد. باید سکان را محکمتر بگیرم از امروز.

عصر بعد چندین روز از خانه رفتم بیرون و به هوای کمی خوشحال‌شدن بچه‌ها خودم را راضی کردم که یک کیک داخل بسته‌بندی بخرم. شیرینی فله را که حالا حالاها نمی‌شود رفت سراغش. کاش بلد بودم یک چیزی درست کنم. نه این که حضرت گوگل را نشناسم ولی نمیدانم چرا وقتی توی خانه قرار باشد چیزی درست کنم خیلی دنبال ورژن سالمش می‌گردم انگار نه انگار که خیلی بدتر از آن را گاهی از مغازه می‌خریم.

بله بالاخره با دست خودم کاغذ متالایزی را بعد از مدتها راهی سطل ریجکتیها کردم.

هوا حسابی گرم شده بود. توی کوچه با خانم مسنی که دم در ایستاده‌بود گرم و خندان سلام احوالپرسی کردم و بعد گریه‌ام گرفت. اغلب اوقات حضورش را زیرسبیلی رد می‌کردم موقع پیاده‌روی تا مجبور به سلام نشوم. اما حالا بعد از چندین روز که جز به خودمان سلام نکرده‌ام و بخصوص مادرم را هم ندیده‌ام چقدر دیدنش خوشحال‌کننده بود.

آخ ای خورشید سلام و بوسه و آغوش دوباره طلوع کن! با آن که آدم چندان معاشرتیی نیستم اما همان هفته‌ای یکبار بغل‌کردن پدر و مادر،‌ چشممان بود روزنی بود به اقرار بهشت... حضرت حق! ماهیها حوضشان بی‌آب است. این پس گردنی درد داره قربونت برم.

بعضی آگاهان می‌گویند که این ماجرا عقوبت که نه اما پیامد غلطهای آدم ترمزبریده در ارتباط با طبیعت است. خیلیها پیش می‌دیدند که اضافه‌کردن بی زنهار مواد و ترکیبات جدید و بلعیدن هست و نیست سیاره بالاخره یکجایی به ستوهش خواهد آورد و فریادش را بلند خواهد کرد. این روزها گویا فیتیله گرمایش زمین پایین کشیده شده (بخصوص با کاهش یا قطع فعالیت صنایع سنگین و آلاینده در چین) اما خدا می‌داند چقدر دستکش و ماسک و محصولات سلولزی عفونی بیشتر وارد خاکچالها می‌شوند و چقدر وایتکس و شوینده و الکل وارد آبها...

ور خوش‌بینم اما روزهایی را می‌بیند که مصیبت رفته و آدمها بلد شده‌اند آرام بگیرند در خانه کار کنند؛ کمتر و آنهم از منابع بازگشت‌پذیر مصرف کنند و کمتر هدر بدهند.

ور خوش بینم آدمهای فردا را می‌بیند که روی قانون چمن پا نمی‌گذارند و دل زمین‌بانو را دوباره به دست می‌آورند.

مطمئنم لبخند اول را که بزند باران عشق و رحمت سرازیر می‌شود. دلبری از آسمان را فقط زمین‌بانوی شاد بلد است.   

باشد که زندگی بر ما آسان باشد...

 کرونامه های این دکتر دوست‌داشتنی را که از دست نمی‌دهید؟

 

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۸ ، ۱۸:۳۵
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۸، ۰۹:۴۶ ب.ظ

روزنگار عبور از غبار (۵)

یکشنبه 11/12/98

دیشب طوفان مرا برد. بغض و نگرانی دیوانه‌ام کرده‌بود علیرغم شوی سرگرم‌کننده‌ای که مثلا می‌دیدم؛ آنقدری که بعد مدتها آویزان کتاب خدا شدم و حسابی بغلم کرد. انگار نه انگار که آنهمه وقت قهر بودیم: و ما او را در وادی مقدس طور ندا کردیم و به مقام قرب خود برای استماع کلام خویش برگزیدیم و از لطف و مرحمتی که داشتیم برادرش هارون را نیز مقام نبوت عطا کردیم. یعنی شیکتر از این نمی‌شد. میان بغض و هق‌هق و مرحمت خوابیدم. دقایقی بعد خزیدم در امنترین سنگر جهان که: فکر کن سر فقرا چی میاد؟ بچه‌های کار؟ زباله‌گردا؟

-اونا به اندازه ما خبر نمی‌گیرن از اوضاع و مشغول مردن خویشند! کرونا چه چیزی را می‌تواند از انها بگیرد؟ ایمنیشون هم قطعا زعفرونیتر از ما ژیگولاس!

رفتم به خوابی بی کابوس و بی‌رویا...

رکورد روبیک 3*3 صدرا رسیده به نوزده ثانیه. از صبح صدای چلیق چلیق روبیک روی اعصابمان است.

صبح ویدیوی روازاده را دیدم. خیلی جان کنده‌ام که بلد شوم به درست یا غلط بودن یک یا چند حرف کسی کلیتش را قضاوت نکنم. باورم به طب سنتی از حدود پانزده سال پیش و روی تجربه‌هایی پیل‌افکن شکل گرفت. این شاخه طب و کلا طب مکمل که متمرکز بر تعادل بدن است نه عامل بیماری‌زا به نظرم خیلی معقولتر و پایدارتر از شیوه مهاجمی طب مدرن است؛ هجوم به میکروب و ویروس که در نهایت آنها را قویتر و باانگیزه‌تر برای بقا می‌کند و میزبان را ضعیف و تحلیل‌رفته. مطالعه هم داشته‌ام در این زمینه اما باورم بر اساس حدود دو دهه مادری و با آزمون و خطای بسیار بر بالین بچه‌هایم شکل گرفته نه یک بررسی علمی و پژوهشی که خب اصلا اینکاره هم نیستم.

با این همه آدم شیاد و بی‌خاصیت و گزافه‌گو یا حداقل ناوارد هم در این وادی کم ندیده‌ام. بعضی از حرفهای روازاده (که کلا هم زیاد حرف می‌زند) واقعا با عقل و فهم من جور در نمی‌آید. توطئه‌باوری و ایدئولوژیکزدگیش با صلحی که در طب سنتی شناخته‌ام نمی‌خواند؛ اما بعضی تدابیر درمانیش به کارم آمده مثل نمک گرم روی سر برای کنترل زکام که چند سالیست فاتحه آنتی‌هیستامین را در خانه ما خوانده است.

فقط کاش در این حال و اوضاع لاف و گزاف کم می‌کرد و بیخیالی و سهل‌انگاری را ترویج نمی‌کرد.

 

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۸ ، ۲۱:۴۶
نجمه عزیزی