گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
يكشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۶، ۰۵:۱۴ ب.ظ

بهترین شکل ممکن



آخرین کتاب مصطفی مستور را ظرف بیست و چهار ساعت دوبار خواندم تا از حس بد خنگی و نفهمی دور شوم و حسم چندان هم توفیری نکرد.

 راستش همزمان با اولین کتابی که از ایشان خواندم  (روی ماه خداوند را ببوس) بی‌دلیل به دلم افتاد که اگر قرار باشد چیزی بنویسم باید به این آدم اقتدا کنم و کتاب آرمانیم چیزی از جنس قلم او خواهد بود. اما نه با من گنجشک نیستم خیلی ارتباط گرفتم و نه با این یکی! البته شاید اگر همینجوری و بدون انتظار بالا میخواندم نظرم فرق میکرد!

شاید هم شیکی و فرهیختگی بالایی میخواهد فهمیدنش که من ندارم. اما به هرحال که در این حدود یک سال به چاپ پنجم رسیده و نظر آدمها زیادی را جلب کرده است. (شاید هم خیلیهایشان با الگویی مشابه الگوی فکری من جلب شده باشند!) 

***

اینجا در باره این کتاب چیزهای مهربانتری نوشته شده است.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۶ ، ۱۷:۱۴
نجمه عزیزی
شنبه, ۳ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۴۷ ب.ظ

آن قماش مسلمانی که ما بلد شدیم...

جایی مطلبی خواندم راجع به انسانیت و تعادل و مهربانی و ادب پرسنل بیمارستان یکی از کشورهای خارجی. نوشته بود و پرسیده بود که چرا مسلمانی در آنها بیش از ماست؟ و احتمالا میخواست بپرسد چرا مهر و ادب و تعادل در آنها بیش از مسلمانان است؟

دلم خواست بگویم:‌آنها با عقل و مغز و دودوتا چهارتایشان به این نتیجه رسیده‌اند که مهربانی و ادب و تعادل،‌جواب میدهد. شاید اگر مسلمانی یا آن قماش مسلمانی که ما بلدیم مجالی برای دو دو تا چارتا و آزمون و خطا گذاشته بود ما هم بلد شده بودیم.

اما مسلمانی یا این قماش مسلمانی که ما بلدیم فقط یادمان داده که دستور بشنویم و تسلیم باشیم و روح زندگی را فقط در رابطه‌اش با مرکز ببینیم و توجهی به اجزایش نداشته باشیم. مرکزی قدرتمند و جدی،‌که یکی است و یکی است و فقط یکی!

نه آن یکی که در قصه‌های کودکانه برایمان می‌خواندند،‌همان که یکی نبود و بسیار بود و در دل همه چیز جریان داشت. شاید اگر مثل قصه‌های کودکی آن "یک" را باور کرده بودیم بلد شده بودیم در یک‌یک اجزای هستی از جماد و گیاه و جانور و همنوع،‌ روح و قداست و معنویت و خدا ببینیم.

 آنوقت اینهمه سرگشته و سرسپرده در چاه خود فرو نمیرفتیم و تقدس را فقط در یک کانون بی‌جزئ و تاریک و مبهم نمیجستیم. تقدسی آنقدر نامعلوم که جز اطاعت از چند دستور مبهم راهی برای بیانش نمیشناسیم.



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۶ ، ۱۲:۴۷
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۵۳ ب.ظ

راه هنرمند خود خودم!

تعریف کتاب راه هنرمند را اولین بار از زبان گیس‌گلابتون شنیدم. وقتی خواندمش واقع لذت بردم و احساس کردم اصل جنس است. اما اجرای تمرینهایش دشوار و عجیب به نظر میرسید و کتاب کار نشد برایم.

چندی پیش شاهین خان کلانتری  دوست خوب متممی را به عنوان تجلی عینی عمل به فرامین این کتاب در وبلاگش ملاقات کردم و باز سعی کردم نوشتن صفحات صبحگاهی را از سر بگیرم. و باز سخت بود!

البته در عنفوان میانسالی هستم و این را آموخته‌ام که سخت بودن دلیل قانع کننده‌ای برای شروع نکردن یک کار خوب و ضروری نیست. اما آنقدرها هم برای کودک درونم ارزش قائل هستم که اگر سخت بودن یک کار بعد از بارها انجام دادنش باز ادامه پیدا کرد و بیشتر هم شد حتی، باید در ذات آن یا کیفیت اجرای آن تردید کرد. 

به فرمان کودک رمیده درون، تردید کردم و گذاشتمش کنار. 

اما چند روز است که به کشف جدید و جالبی رسیده‌ام و گیر و گره کارم را یافته‌ام. مساله اینست که جولیا خانم برای صاف کردن مسیر هنرمند درون مدام تکرار کند که صفحات صبحگاهی را باید فقط نوشت و به محتوا عنایتی نداشت و همین سهلگیری بلای جان من شد در پیگیری این رسم خوب و خش!

یکی دو روز است که تصمیم میگیرم در باب موضوع مشخصی بنویسم و قسمت لذت‌بخش و خودبان این آیین مقدس بر من رخ نموده است.

می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم...

***

زنده باد جولیا کامرون (زنده هست؟) 

زنده باد گیس‌گلابتون

و زنده باد شاهین کلانتری. 



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۵۳
نجمه عزیزی



یکی از دوستان از یاد هست میگوید و چه رسم شیرینی!

***

گوشه گوشه حال زندگیم به صدای استاد شجریان گره خورده است و وقتی خبرها یا شایعه‌های تلخ  را میشنوم دلم از هزار گوشه‌ی گره خورده کشیده میشود و روحم درد میگیرد. 

اول اول ماجرا دقیقا یادم نیست اما فورانش را یادم هست. عمویم دو کاست برایم آورده بود، "نوا" و "ماهور" و با این دو تا بود که...آغاز شد! 

کلاس دوم دبیرستان بودم و بیش از هر زمان دیگری از کلاس شیمی بیزار و از معلمش دور و هراسیده. نشسته بودم سر کلاس و چشم دوخته بودم به پنجره باز آن طرف کلاس و سلول سلول وجودم بال بال میزد که برسد خانه و با سر برود توی ضبط صوت!‌ نازیبایی آن کلاس کسالت بار و آن لحظه‌های کشدار خاکستری آنقدر زیاد بود که زیبایی اشتیاقم برای نوا قشنگ گل کرده بود میانش.

 آنقدر "نوا" را گوش داده بودم که صدا با وضوح در گوشم طنین انداخته بود:

باااااز آ...باز آ که رووووی در قدمااانت بگستریم...

بعد از اینهمه سال زیر و بم آوا و نوایش را از برم اما تکراری نشده برایم. در تمام این سالها هر چند وقت یک بار شعرهای ناب نازنینان می‌رفت و جای کلمه کلمه‌اش را در زیر و بم صدای ایشان پیدا می‌کرد و مرا میکوباند سینه دیوار!

کدام از کدام بهتر بود؟ نمیدانم. 

به خصوص در سالهای دانشکده، هر کدامش جایی و وجوری اول می‌شد. هر کدام جایی و جوری و به اقتضایی طرحی می‌شد گوشه پوستی یا شعری یا تصمیمی یا حتی نم اشکی. 

و اما نابترین لحظه‌های بیست سالگی را بگو که لب بسته از طعام و شراب،‌ بر تن زنده کوچه سهل‌ابن علی قدم برمیداشتم با شتاب،‌ سوی خوان آسمانی و سوی گوهرهای اِجلالی... و چقدر همه چیز با هم در صلح بود،‌ دین و دنیا، تن و جان، عرفان و ایمان...

***


ای کبوتر گیج ناگاه!‌ آرام بگیر!‌ امان بده!‌ فرصت بده!‌ دست کم اندازه گفتن بخشی از ناگفته‌ها...بگذار خسرو سبزاندیش و پاکیزه جانمان نفسی تازه کند...



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۳۹
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۴۷ ب.ظ

نیایش با دل و زبان سبز

هنوز همت نکرده‌ برای نوشتن نیایش شخصیم، دیدم که یکی از پاکان روزگار با زلالی و نیکویی تمام، چیزی نوشته که میتوان به خوبی بر زورق آن نشست و از خود فرا شد. 

رزق امشبم رسید. تا فرداها، زندگی وسیع است و خدا کریم.

***

خدای زیبا! یاری‌مان کن شخصیت، منش و زندگی‌‌مان را همچون یک اثر هنری زیبا، اصیل، نوشونده و خلاقانه بیافرینیم، با جزئیات و عناصری خواستنی‌ و کلیتی خوش‌ترکیب که به آن بنازی.

- خدای داور! کمک‌مان کن همسر، فرزند، پدر، مادر، خواهر، برادر، دوست، هم‌کار، هم‌کلاس، هم‌سایه، هم‌شهری، هم‌وطن، هم‌نوع و هم‌محیط بهتری باشیم و خیر و لذت بیشتری را از طریق ما به خانواده، دوستان، آشنایان، ایرانیان، هم‌عصران و ناهم‌عصرانمان برسان.

- خدای یاری‌رسان! مدد بده که با سنخ‌ روانی‌مان، بدن‌مان، ناتوانی‌هایمان، خانواده و جامعه‌مان، گذشته‌مان و هر ‌چه در دست ما نیست در صلح باشیم.

- خدای زیبایی‌دوست! چنان تربیت‌مان کن که بتوانیم در عین بیزاری از گناه و خطاکاری، به گناه‌کاران و خطاکاران مهر بورزیم و نیکی کنیم.

- خدای دل‌ربا! دل ما را هم ببر و دریادل، دل‌آرام، دل‌شاد و زنده‌دل‌مان کن.

- خدای دوست‌داشتنی! تو چنانی که دوست داریم؛ ما را نیز چنان کن که دوست داری.

- خدای نزدیک! ما را در «جستجوی حق» و «خدمت به خلق» موفق بدار.

- خدای زندگی‌ساز! زندگی‌هایمان را لذت‌بخش‌تر، نیکوکارانه‌تر، ارزشمندتر و معنوی‌تر بساز.

- خدای مهربان! خودت و دوستدارانت و راه‌های زمین و آسمان را به ما بهتر بشناسان.

- خدای محبوب! محبتت، محبت دوستدارانت و محبت هر چه را به تو نزدیک‌مان می‌کند بیش از پیش در دل‌هایمان بینداز.

- خدای حس‌کردنی! یاری‌مان کن در آینه‌ی همه‌ی اجزای ظاهر و باطنِ هستی، کلمه، نشانه، پیام، تجلی و تصویر تو را ببینیم و گرمای حضورت را در زندگی‌مان حس کنیم.‌

- خدای عشق‌پرور! عشق‌مان را به حقیقت، خیر، زیبایی، حیوانات، انسان‌ها، طبیعت و خودت بیشتر کن.

- خدای لطیف! تجربه‌ی بالنده‌ی عشق به یار و همسری خوب و متناسب را روزی‌مان کن و عشق‌ورزی‌هایمان را هر چه دهنده‌تر، ازخودبیرون‌کشنده‌تر، دیگرخواهانه‌تر، شورمندانه‌تر و خوش‌فرجام‌تر بساز...

                                                                                                                                         محمدرضا جلایی پور

    ***     

متن کامل نیایش ایشان را اینجا بخوانید.        

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۴۷
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۳۸ ب.ظ

هزار باده ناخورده هست در بن تاک...


خرد و نجابت تو بود یا پاهای کودکانه امید من؟ 

آن که بلند شد و همه کوچه‌ها و خیابانها و خانه‌ها را دوید و دوید و سر نرسید...

***

چه کسی می‌داند فتنه، کار زلف پریشان تو بود یا نگاه بی‌زنهار من؟




***

عجالتا گمان مبر که به پایان رسید کار مغان


***

لینکهای مرتبط

خرداد 95

خرداد 90



۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۳۸
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۲۱ ب.ظ

یک خودافشایی دردناک!

 هیچ نمی‌دانم که دقیقا الآن کجای مسلمانی ایستاده‌ام. اما از عنفوان نوجوانی با محتوای برخی دعاهای مفاتیح، خیلی ارتباط برقرار می‌کردم در یک پست فنا شده از وبلاگ قبلیم نوشتم که دوره دبیرستان، چطور نفس حق یک معلم کاردرست، حلاوت فرازهایی از دعاها را به من چشاند و توانست ورای نیاز، شیفته‌ام کند به راز و نیاز.

عبارتهای نابی که او توجه من و دوستانم را به آن جلب کرد جوری از زیبایی معشوق حرف می‌زدند که تلویحا بر شعور عاشق هم در فهم آنها تاکید می‌کردند و دریچه‌ای می‌گشودند رو به ابدیت جان. 

ابدیتی که در مواجهه با آن نه تنها قدر نامنتهای  "‌او" که قدر رفیع خودمان را هم یادمان می‌انداخت و بی‌هوا قد می‌کشیدیم و رعنا می‌شدیم مقابلش و ناغافل زیبا می‌شدیم پیش نگاهش. 

اما پیشتر هم گفته بودم  که با فرازهای زیادی متواضعانه دعاها ارتباط برقرار نمیکنم و نمی‌فهمم چه چیزی را می‌خواهد اثبات کند!

اجساس می‌کنم که، -آه و فغان کردن که:‌ذلیل و حقیر و مسکین و مستکینم!- هم شان معبود را نازل می‌کند و هم عزت نفس ستایشگر را.

گاهی دلم میخواهد به همان زبان عربی دربیایم مقابلش که: مگر نه این که "من هانت علیه نفسه فلاتامن شره" ؟

حالا اینطوری که من بزنم توی سر خودم،‌تو سرفراز می‌شوی یعنی؟

نه! تویی که با تحقیر من حال کنی شاید بازتاب عقده مچاله شده حقارت در وجودم باشی شاید هم انعکاس توهم پادشاهان حقیر زمینی

اما هر چه باشی حبیب لطیف و رازآمیز و قشنگ خودم نیستی! 

با اینهمه کاش می‌توانستم مثل نوجوانی کتاب دعا را بردارم و با خوبهایش صفا کنم و از روی بدهایش سر بخورم و رد شوم. 

یک چیز سفت زبر مکدری بین من و آن روزها فاصله انداخته و دلم یک جور آرام بیصدا و غریبی تنگ است...

***

فکر کنم وقتش رسیده که کتاب دعایم را بنویسم.






 



۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۲۱
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۱۵ ق.ظ

برای درویش

تا یادم میاید همیشه دغدغه طبیعت داشته‌ام و برای ساحت آدمهای پاک نیت و دلسوخته‌ای که در راه کم رهرو پاسداری از زیست بوم قدم می‌گذارند، احترام زیادی قائلم. یکی از نیکترین و تاثیرگزارترین این خوبان، محمد درویش است.

با ایشان هم مثل برخی دیگر از بزرگان،‌از طریق سایت دکتر شیری آشنا شدم. سایتشان را از چند سال پیش میخواندم اما چند ماه پیش که لینک کانال تلگرامیش به دستم رسید و توانستم به فایلهای صوتی متعددی که از برنامه‌هایش گذاشته بود گوش بدهم بیش از پیش متاثر شده‌ام از ماجرا! و همانطور که گفته‌ام هم بیم و هم امیدم فزونتر شده است.

این شعر را به مناسبت روز جهانی محیط زیست به ایشان تقدیم میکنم:


پا نهادی به روی مرکب پاکیزه خویش

پا زدی، حرف زدی با دل مردم، درویش!

پا زدی آهوی رعنا وسط جنگل شیر!

وسط جنگل ماشین وسط منطق قیر...

پا زدی حرف زدی از همه آنچه گذشت

همه انچه که بر ما و بر این دامن و دشت

اعتمادی، نفست بر دل و جان بنشانَد

پیش هم،‌هم غم و هم شوق نهان بنشانَد

درد را می‌شمری حال دلت غمگین است

کوله‌بارت ولی از مرهم آن سنگین است

مرحبا باور آیینه دلان را بشمار!

که در این خانه مبادا تبر و اف به شکار!

که در این خانه چرا حال درختان خوش نیست؟

خاطر جنگل و دریا و بیابان خوش نیست؟

بال پروانه و دریاچه و باران زخمی

گم شده شادی تن، بال و پر جان زخمی

خاکمان خسته شد از منطق چسبنده قیر

آسمان هم شده با دود و سیاهی درگیر

شهر دل بسته به ماشین و به دود و دم آن

روگذر، زیرگذر، جاده، اتوبان،‌میدان

ننگمان باد، وطن در کف صیاد نهیم

شرممان باد که خاکش همه بر باد دهیم

چه کسی جز خود ما راه نفس را سد کرد؟

چه کسی با خود ما با خود انسان بد کرد؟

منگ و خوابیم ولی کاش برآید نوری

بشکند حیله تاریکی و آرد شوری

یادمان آورد این خانه نه خانه، خود ماست

تا برقصیم به سازش، سرپا، پابرجاست

کاش باران بشویم و بنشانیم بهار

همه خورشید شویم و همه با هم بیدار

***

"سرفرازی نه متاعی است که ارزان برسد

سحر آن نیست که با بانگ خروسان برسد

سحر آن است که بیدار شود اقیانوس

سحر آن است که خورشید بگوید نه خروس"

***

دو بیت آخر وام گرفته از شاعر خوب افغان، محمدکاظم کاظمی


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۱۵
نجمه عزیزی
شنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۰۴ ق.ظ

معجزه‌ای به نام پنجره (2)

آنگاه که بلندی و ضخامت و صلابت دیوارها مراقب امنیتمان بودند و خیالمان را آسوده می‌داشتند، پنجره‌ها با نور و نوا ومنظره آمدند تا مراقب حالمان باشند و مراقب حال دلمان که می‌دانست جایش اینجا نیست و غریبی می‌کرد.

به پنجره‌ها که خو گرفتیم شروع کردند به پرسیدن: 

کدام سو را نشانت دهیم؟ خودت بگو!

معمارباشی درونم به سخن در‌آمد که‌:

آفتاب که میدمد به سجد می‌افتی. نور صبحگاه را لحظه طلوع را دوست می‌داری. انرژی و وضوح و تندی آفتاب صبح را می‌پرستی. دلم میخواهد نور از مشرق بر تو بتابد. دلم می‌خواهد قدر نور مشرق را بفهمی و به آن سلام کنی، خورشید مشرق جواب سلامت را میدهد شک نکن!

 اعتدال میانه راهش را هم دوست خواهی داشت وقتی از جنوب شرق میتابد روشنت میکند بدون گزندگی و تندی. سخاوتمند است و ملایم و روشنگر.

اما چه کنم که لحظات پایانیش هم تو را با خود خواهد برد. زیانکاری اگر لحظه نارنجی و شیرین، تلخِ غروب را از دست بدهی.

معمارباشی درونم اینجا که رسید سکوتی کرد و گفت: 

برایت خانه ای میسازم که همه لحظه هایش را قاب کند. قابی مهربان و سخی که آفتاب را در طول روز مهمانت کند. قابی مهربان و سخی اما نه چندان که اشباعت کند. قابی مهربان و سخی که خودش آفتابت را پیمانه کند و به اندازه پیمانه‌ات تقدیمت کند. قابی که نور را ریز ریز و رنگی بر زندگیت بتاباند تا دیگر محتاج پرده و نقاب نباشی.

پبجره‌ای که مراقب اشتیاقت باشد و بود و نبود نور را برقصاند و هریک را بر محملی درخور بنشاند.

پنجره‌ای که بلد باشد گاهی تو را مهمان تاریکی پرمایه کند تا گاهی دلت برای نور بی‌قرار شود.        

           

***

قسمت قبلی در این نوشته.



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۰۴
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۲۳ ق.ظ

حیلت رها کن اما پروانه نشو! پلنگ شو!

بعد 18 سال معلمی گمان میکردم گمشده سیستم آموزشی، عشق است. اما با تحمل دردی ناکوک و تلخ بلد شدم که اشتیاق است. 

گاهی عشق در دل بچه ها هست اما محک نخورده و از نوع به میدان نیامده و هزینه نپرداخته‌اش.

آموختن، نوعی از عاشقی است و شیرین است. یعنی شیرین است اگر عاشقی باشد و عاشقی عاشقی نیست اگر شوری در میان نباشد و شور در میان نخواهد بود اگر دشواریی نباشد

فرهاد بودن آسان است وقتی خسرویی نباشد وقتی شیرین شرطی نگذاشته باشد وقتی تیشه و بیستونی در کار نباشد. مجنون بودن راهیست هموار وقتی ظرفی نشکند، بیابانی احاطه‌ات نکند و وقتی لیلی حراج شود!

بعد از این همه سال دارم بلد می‌شوم که گاهی باید خسرو باشم یا حتی بیستون و بیایان و گاهی حتی تیشه!

بعد این همه سال دارم شکوه معلمی را پشت این طبع پروانه‌وار یواش و کسل‌کننده پیدا می‌کنم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۲۳
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۱۴ ق.ظ

بهار وبلاگستان

زمانی خیلیها به خصوص آبجیهای گلم وبلاگ داشتند،‌ اما این روزها خیلی گفته می‌شود که دوره وبلاگنویسی دیگر به سر آمده و کاری شده است دمده.

اما من حس می‌کنم درست حالا وقت وبلاگ است. حالا که دمده شده و شوشوها و جیگرهای مامان رحل اقامت در اینستاگرام افکنده‌اند و انبوه جملات نغز و کپی، بی‌مالیات ،‌پیست می‌شوند در کانالها و گروه‌های مجازی،‌ وبلاگستان مثل تهران ده روز اول سال،‌خلوت و آرام شده و دقیقا حالا وقت وبلاگ‌نویسی است.

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۱۴
نجمه عزیزی
چهارشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۵۱ ب.ظ

کتاب معماری شادمانی

رنگهای شاد،‌سبک و ملایم پشت جلد کتاب و نام آن برایم آنقدر جاذبه داشت که با نهایت ملاحت و ادبی که بلد بودم  و در حالی که سعی می‌کردم خیلی مستحق جلوه کنم از کسی که رودروایستی زیادی با او دارم خواهش کردم که آن را به من قرض بدهد و بعدش هم با بی ملاحظگیی که کمتر در خود سراغ دارم سعی کردم آن حوالی آفتابی نشوم تا خوب بخوانم و هضمش کنم. البته واقعا نیتم خیر است و به محض این که آن را خواندم یا توانستم جایی گیرش بیاورم تقدیم صاحبش خواهم کرد. (واقعا ممکن است ایشان این صفحه را بخواند؟) 

اما قسمتهای مختلفی از آن را خیلی دوست داشتم و البته مثل خیلی از کتابهای معماری در قسمتهای زیادی از آن به قدری جمله‌ها طولانی و پیچیده شده که بدون قلم و کاغذی در دست فهمیدنش دشوار است.



اما در کل خیلی خوشم آمد و کلی ایده گرفتم برای نوشتن مطالب جدید. کلا گمان میکنم که جای این سبک نوشته در فضای ادبیات معماری خیلی خالی یا دست کم خلوت است. 

مطالعه کتاب معماری شادمانی برای معماران و مخاطبین معماری (یعنی تقریبا همه مردم!) پیشنهاد می‌کنم.

***

قسمتی از کتاب (صفحه 21 و 22):

پل تیلیک دانشجوی الهیات آلمانی در خاطراتش گفته که علیرغم تلاش بی‌وقفه‌ی والدین و معلمانش هنر تاثیری روی او نداشته و او همیشه جوان نازپرورده و بی‌دغدغه‌ای بوده است. تا این که جنگ جهانی اول شروع و او به خدمت فرا خوانده شد. در مرخصی از گردان (که سه چهارم اعضای آن در درگیری کشته شدند) او در میان باد و باران به موزه کایزرفردریک در برلین رفت در آنجا در نمایشگاهی که در طبقه بالا برگزار شده بود با تابلوی مریم مقدس و فرزندش به همراه هشت فرشته آوازه خوان اثر ساندرو بوتیچلی روبرو شد و با دیدن نگاه محبت امیز و خردمندانه‌ی دختر باکره بغض گلویش را گرفت. او احساس خود را در آن لحظه،‌ "خلسه افشاکننده" توصیف کرد و با درک تقاوت بین فضای دلپذیر این تابلو و تعلیمات بیرحمانه ای که در سنگر میآموخت اشک در چشمهایش جمع شد.

بسیاری از چیزهای زیبا در همنشینی با درد،‌ارزش و اعتبار کسب میکنند. بنابراین آشنایی با اندوه،‌یکی از عجیبترین پیش شرطهای تحسین معماری است. ممکن است قطع نظر از سایر ملزومات برای اینکه ساختمانی ما را متاثر کند لازم است کمی غمگین باشیم!

 




۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۱
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۳۸ ب.ظ

بهار بیست و یک سالگی

یادش بخیر بیست سال پیش. چقدر شور و هیجان داشتم از نه بزرگی که گفته بودیم. خیلی نمی‌دانستم به که بله گفته‌ام،‌ دروغ چرا؟ حتی خیلی هم نمیدانستم به چه چیزی نه گفته‌ام. فقط خوشحال بودم که توانسته‌ام خارج از برنامه‌ریزی اصحاب قدرت، انتخاب کنم. حس نوجوانی را داشتم که برای اولین بار توی چشم همه نگاه می‌کند و می‌گوید: من هم هستم!    

توی خیابان پلاکارد هنرمندان را دیدم که نوشته بود:‌ او آمد، پرده و پر بگشایید! خیلی تعجب کردم. مگر چه اتفاقی افتاده! 

یادش بخیر!‌جوانی بود و سرخوشی و گیجی. وزن کم و کنجکاوی زیاد و هزار لایه پرسش و حجاب که در این بیست سال پرده پرده و نه چندان کم هزینه فروافتاد. 

خوب بود. اما از گذشتنش بیشتر از خودش خوشحالم. 

***

سوال بی ربط:

چند سال دیگه مثل سال 76 دوباره ماه رمضون میفته توی پاییز؟  :) 



۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۳۸
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۰۰ ق.ظ

پشت پرده دیالوگ موسی و شبان


نقد فیلسوفان کهن بر دموکراسی را می‌شود درک کرد. این که برآیند ریز و درشت،‌عالم و عامی،‌ بشود حاکم رد و قبول و تصمیم‌گیرنده سرنوشت جامعه ترسناک است و ترسناکتر هم می‌شود وقتی متوجه باشیم که معمولا عالمان از عامیان هم کم‌شمارترند و هم اعتمادبه نفسشان به واسطه آگاهی از حجم وسیع آنچه می‌خواهند بدانند بسیار پایینتر است. در ذات و طبیعت زندگی، عالم، سرگرم اندیشه‌ها و کتابهای خویش است و کیف می‌کند از این تعبیر شیک ولتر که: من با اندیشه تو کاملا مخالفم اما حاضرم جانم را فدا کنم تا تو بتوانی اندیشه‌ات را بیان کنی (و احتمالا دست از سر من برداری!)  

عالم، مار را به انواع زبانها و تعبیرها می‌خواند و می‌فهمد و ککش هم نمی‌گزد از این که عامی فقط عکس مار را بفهمد و باور کند. چنان سرگرم غنای درون خویش است که نمی‌فهمد سیل دارد میاید و بالاخره سیل تصمیمهای خام عامی‌، او و کتابها و غنا و درون و بیرونش را و البته خود عامی بینوا را با خود می‌شوید و می‌برد.

و اینجا، دقیقا همینجا گره ترسناک و دردناک دموکراسی نمودار می‌شود. جایی که می‌فهمی عالم عزیز! باید برای ساعاتی کتاب را می‌بستی بلند می‌شدی و در امتداد وقت قدمی می‌زدی تا اطرافیانت را درک کنی. باید می‌رفتی و نقاشی را بلد می‌شدی و کنار نوشته‌ها و تحلیلهایت چنان درست و واقعی نقش مار می‌زدی که اژدها شود و راه بیفتد و چراغ روشن کند روی نوشته‌ها و تحلیلهایت.

گویاترین عصاره این تعبیر را در این جمله تکان‌دهنده معلم خردمندم، محمدرضا شعبانعلی دیدم (اینجا و اینجا): 


هیچکس از متوسط اطرافیانش فراتر نمی‌رود.


چقدر اولین بار که با این تعبیر مواجه شدم از آن ترسیدم و چقدر تلاش کردم باورش نکنم. اما تیزی و درخشش غیر قابل انکاری داشت و آنقدر سریع، شواهد و قراینش را رو کرد که با قدرت و سرعت رفت نشست وسط باورهایم.

حالا می‌توانم احتمال بدهم که همین مفهوم، اساس توجیه شغل معلمی است. وگرنه تا آنجا که من می‌دانم به خودی خود، دانایی، فروتنی فزون است و خاموشی‌خواه. هرچه بیشتر بخوانی و بدانی تمایلت به فرورفتن در غار تنهایی و انزوا و احترامت به سکوت و خاموشی بیشتر می‌شود، اما این قانون ترسناک را که باور کنی از جایت بلند می‌شوی به درختی تکیه می‌زنی و مرکز دایره شاگردانت می‌شوی تا بیاموزیشان و بزرگشان کنی، چون نمی‌خواهی خاطره سیل دوران کودکی دموکراسی دوباره تجدید شود و بر آب گل‌آلودی معلق و مغروق شوی که آدم و گوسفند و درخت وریز و درشت را با هم به یغما برد.

بلند می‌شوی و بر وسوسه شیک و عارفانه "‌آب کم جو تشنگی آور به دست" مهار می‌زنی و حواست هست که گاهی باید آب، رو کنی و گرنه تشنه و تشنگی فراوان است. باید دل سنگ را بشکنی تا آب زلال و حقیقی فوران کند قبل از اینکه کاسبان حماقت با نوشابه و ساندیس،‌تشنگی و تشنگان را خفه کنند. 

می‌فهمی که اگر دنبال گوشه امنی برای نشستن و خواندن و فهمیدن و زنده ماندن هستی چاره‌ای نداری جز این که " گفتگو" را بلد شوی. گفتگو با هم مدارهایت هنر نیست، باید یاد بگیری از آنچه می‌فهمی با کسانی سخن بگویی و سخن کسانی را بفهمی که با تو خیلی خیلی فرق دارند.

***

با این که واقعا از سیطره امواج مخرب وایفای بر جسم و روان آدمها وحشت زده‌ام و با اینکه جنبه اعتیادآور،‌تمرکززدا و حماقت آفرین وقت‌گذرانی در شبکه‌های مجازی را با گوشت و پوست و روحم باور دارم و با اینکه معتقدم شبکه‌گردی برای کسی که بلد بوده دانش را در حضور کتابها و روحهای زنده جستجو کند، چیزی است از جنس خودکشی، اما چاره‌ای ندارم که بپذیرم برای اکثریت بی‌کتاب جامعه، ابزار آسان و موثری است. سال 88 که هیچ سال 92 هم نمی‌توانستم باور کنم که در شرایطی قرار خواهیم گرفت که بشود در مقیاس وسیع، با گراف و ویدئو و اسلاید، واقعیتها را گفت و بلکه شیرفهم کرد.  

نقدا از تلگرام سپاسگزارم اما به روزگاری چشم امید دوخته‌ام که این امکان همفهمی و تعامل به شکلی پاکیزه‌تر و سالمتر فراهم شود.



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۰۰
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۰۹ ق.ظ

امشب همه میکده را سیر بنوشید...

جمعه صبح در حالی که قلبم توی دهنم بود از نگرانی زیر و سفت و آزاردهنده‌ای که نمی‌شد انکارش کرد تصمیم گرفتم دل به دریا بزنم و در پیاده‌روی خانوادگی دانشگاه یزد شرکت کنم. گفتم تا فردا خدا بزرگ است، اگر مثل آن روز شوم داغدار شدیم دوباره که خب کمی به تن و جانم قبل از گرفتاری صفا داد‌ه‌ام و اگر راه زندگی روان بود می‌توانم به عنوان یک جشن پیروزی پیش از موعد روی آن حساب کنم و چه خوب بود!
می‌دویدم و عجیب هماهنگی بود بین قدمهایم که بر آجرفرشهای دور حوض محوطه میکوبیدم و حال پریشانم که بیم و امید را درست یک اندازه با هم داشت و حامد همایونی که آنقدر حال این دوران ملت را خوب فهمیده که مرغ عزا و عروسی همه شده!
***
 
هر چه دارید و ندارید بپوشید و برقصید و بخندید
که امشب سر هر کوچه خدا هست
روی دیوار دل خود بنویسید خدا هست
نه یک بار و نه ده بارو که صد بار
به ایمان و تواضع بنویسید خدا هست
خدا هست و خدا هست و خدا هست
امشب همه میکده را سیر بنوشید
با مردم این کوچه و آن کوچه بجوشید
دیوانه و عاقل همگی جامه بپوشید
در شادی این کودک و آن پیر زمین‌گیر و فلان بسته به زنجیر و زن و مرد بکوشید
امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال که بر باد فنا رفت نخور
ای جان برادر به خدا حسرت دیروز عذاب است
مردم شهر به هوشید...؟
***
موسیقی فاخر و اصیل هر دوران البته جایگاه ویژه خود را در ذهن و اندیشه اهل آن دارد و گمان می‌کنم با همه ناواردیم در این مقوله میتوانم خودم را مخاطب و درک‌کننده بخش زیادی از آثار آن بدانم. اما هر چه میگذرد بیشتر میفهمم که موسیقی پاپ را هم باید گوش بدهم و از دوست داشتن و متاثر شدن از آن شرمسار نباشم چرا که آینه روشن حال مردم هر دوران است و قرارگاه مطمئنی برای دیدار من با بخشهای مهجور وجود خودم و دیگران.

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۰۹
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۱۹ ب.ظ

معجزه‌ای به نام پنجره (1)

وسط طبیعت بودیم، مثل بقیه جانوران اما ضعیفتر، عریانتر و بی‌دفاعتر. گرگ و پلنگ و سرما و گرما شوخی نداشت و آنقدر از ما برد و خورد که فهمیدیم برای بقایمان ناگزیریم چاره‌ای کنیم. گشتیم و گشتیم و داشتیم ناامید می‌شدیم که غارها را یافتیم. غارهای محکم و امن پناهمان دادند و بالاخره نفسی به آسودگی کشیدیم.

غارها که پناهمان دادند تا مدتی خیالمان راحت شد و وقتی به خیال راحتمان خو گرفتیم و خطرات پیشین در خاطرمان کمرنگ شد کم‌کم فهمیدیم که برعکس خیالمان حالمان راحت نیست، خوش نیست. انگار گمشده‌ای داشتیم که وسط دیوارهای قطور و مکدر وبسته و ایمن غارها نمی‌شد پیدایش کرد.

دلمان دستمان را گرفت و ما را دوباره برگرداند وسط طبیعت. طبیعتی که از درشتیهایش کوتاه نیامده بود. هنوز گرگ و پلنگ و سرما و گرما تهدیدمان می‌کرد این بود که دوباره دست به کار شدیم و این بار غارمان را خودمان ساختیم با دستهای خودمان.

دیوارهایمان خاضع و فرمانبر ایستادند که: خب؟‌چیکار کنیم؟ خیالت یا حالت؟ کدام واقعا؟

هیچ‌یک قابل مذاکره نبودند. قبلا آزموده بودیم بدحالی هر دو را. همه در سکوت ایستادیم و به سوالمان خیره شدیم، ما و دیوارها و  حالها و خیالها. یکباره معجزه‌ای در دل خضوع دیوارهایمان متولد شد، معجزه‌ای سبز و روشن و شگفت!

معجزه‌ای به نام پنجره...

***

ادامه در این پست.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۱۹
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۲۴ ق.ظ

به احترام ممل

به احترام ممل که وسط منجلاب زندگی از هم پاشیده‌اش نشست تا اومدن چسب پیچش کردن بردنش کمپ. 

به احترام ممل که قدمها را طی کرد و برگشت تکه تکه زندگیشو جمع کرد گذاشت کنار هم. 

به احترام ممل که از اول اول ممل بود اما تصمیم گرفت که بذاره از خودش ببرنش بیرون، 

تصمیم گرفت اعتماد کنه و شد ممدآقا!‌ 

ممد آقای بچه‌ها و همسر ناامیدش که حالا دیگه خسته و ناامید نیست.

منم چند وقته که تصمیم گرفته‌ام که خودمو چسب پیچ کنم و استفاده‌ام از اینترنت و بخصوص تلگرام لعنتی را مدیریت کنم. هر روز که یک ساعت متمم بخوانم یا یک پست دست اول در وبلاگ بگذارم یک ربع حق وبگردی و تلگرام برای خودم گذاشته‌ام و همه چیز خیل لذت‌بخش و آدم‌وار شده انگار، حتی نت گردی و تلگرام.

***

 کمترین خوراکی که به این حال خوش میتونم برسونم بیشتر و بیشتر خواندن و نوشتن است، بخصوص حالا که به تدبیر معلم خردمندم چشم‌های باکیفیتی که اینجا را می‌خوانند خیلی بیشتر از قبل شده.

ازت متشکرم معلم خردمند

برایم ارزشمندید چشمهای باکیفیت!



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۲۴
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۷:۵۳ ق.ظ

تاج قربانی

خردی نکرده خود نشده پیر می‌شویم

بر چارمیخ واقعه زنجیر می‌شویم

شوق سپید رد شدن از ابرها به دل

از اوج بال خویش سرازیر می‌شویم

با دست خود به دست قفس قفل می‌زنیم

قربانی قساوت تقدیر می‌شویم

با اینهمه در آنسوی یک آرزوی دور

از خواب خویش بر شده تعبیر می‌شویم

من خواب دیده‌ام پس از این سالهای کور

در چشم خیس آینه تکثیر می‌شویم

می‌آید ن همیشه بهاری که جای نان

با لقمه‌های نور و نوا سیر می‌شویم

***

(شعری از دوران نوجوانی)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۷:۵۳
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۳۸ ب.ظ

آن مرد رمز و راز

راهی نشان کودک معمار می‌دهی

 

او را به رسم آینه هشدار می‌دهی

 

از کوله‌بار روشنت ای مرد رمز و راز

 

یک ارمغان فراتر از انکار می‌دهی

 

می‌جوشی از تلاطم انگشت‌های خاک

 

از ابر آیه می‌رسد و بار می‌دهی

 

شوقی می‌آوری که مرا می‌برد ز خویش

 

شوری برای شستن انکار می‌دهی

 

این خاک تشنه را وسط یک کویر محض

 

مازندرانی از گل و گلزار می‌دهی

 

مازندرانی از دل باران و عطر موج

 

پیچیده در تبسم آن یار می‌دهی

 

جویای راز می‌شود این طفل تازه پای

 

داری دوباره دست دلش کار می‌دهی!

 

 

***

 

 

 

***

***

 

دکتر رازجویان هر چه گذشته زنده تر و زلالتر و روحتر شده است. بیشتر می‌خندد و کمتر حرف می‌زند و طنین حرفهای شاعرانه‌اش بیشتر توی گوش آدم می‌ماند. دیروز مهمان همان سیاق حرفهایش بودم و وقتی برخاست و از کوله پشتی کوچکش کتاب شعرش را بیرون آورد حیرت کردم. میدانستم شعر می‌خواند و شعر میفهمد اما این که شاعر باشد و در این حجم و با این کیفیت را خبر نداشتم. بی‌وقفه نشستم به خواندن و هی از پله‌های وجد بالا رفتم.

 

 

ورای انکار نام مجموعه شعردکتر رازجویان است در اثنای سالهای 88 تا 94،‌ سالهای خانه نشینی که میتوانست پر از خاموشی و افسردگی و ناامیدی باشد.دست جادوی هنر و معنا درست، که رنج و اندوه و شوق را تبدیل کرد به این کلمات سبز و ناب. 

***

    اینجا و اینجا معرفی مختصری از ایشان نوشته شده است.

***


پادکست تعدادی از آثار این مجموعه با صدای ناقابل من:

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۳۸
نجمه عزیزی
چهارشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۰۲ ق.ظ

قاب عکس همه‌ی ما!

چقدر تماشاییست عکسهای دستجمعی!

 عکس آدمهایی که چیزهایی مثل خویشاوندی،‌ اندیشه یا هدف مشترک کنار هم جمعشان کرده و وقتی به لنز دوربین لبخند می‌زنند،‌ لحظه بزرگداشت ارتباط و وحدتشان با هم را ابدی می‌کنند. غالبا آدمهای این عکسها یک شکل و یک اندازه نیستند و حتی لباسهای یکسان نپوشیده‌اند. اما همان مادربزرگ یا معلم وسط تصویر، که همه به سمتش چرخیده‌اند کافیست تا بفهمی با "یک" هویت مواجهی نه با "هزار". آن هم اگر نباشد دستی بر شانه هم یا حتی شاخی که به شوخی با دو انگشت برای هم گذاشته اند، صدای فاصله‌ها را ضعیف می‌کند.

کاش از خانه‌هایمان در شهر هم می‌شد عکس دستجمعی گرفت. کاش خانه‌هایمان هم پیری، معلمی، بزرگتری داشتند که در کانونش جمع شوند و بگویند: ما! کاش اگر نه، گاهی دستی به شانه هم می‌زدند و دوستیشان را اعلام میکردند. شاید خاطر پراکنده دلهایمان آرام می‌گرفت و این همه به هم و به خود آسیب نمی‌زدیم.

کاش مثال متداول کتابهای دینی کودکیمان را عمیقتر و مصداقی‌تر بلد شده بودیم، مثال قایقی که یکی، جای مخصوص نشستن خود را به اعتبار محدوده‌ی شخصی سوراخ می‌کرد و قایق در نهایت واژگون می‌شد، مثالی که توانست به سیخ و میخ کشیدن هر اندیشه متفاوتی را در ذهنهای کودکانه‌مان توجیه کند اما اگر همان لحظه که چشمهایمان گرد و ارواحمان شگفت‌زده و مهیای فهمیدن بود یکی از راه رسیده بود و مصداقهای حفظ قایق اجتماع را یادمان داده بود، سازندگی و اصلاح هم در مغز نرم کودکیمان نفوذ میکرد و استخوان نازک باورهایمان را شکل می‌داد و می‌فهمیدیم حق نداریم کاری بکنیم که به قانون زمین بربخورد.

شاید اینطوری مترصد این می‌شدیم که هر لحظه کدام اقدام، قایقمان را روانتر پیش خواهد برد.

شاید اینطوری بلد می‌شدیم که دزدی حجم خانه ما از سهم آفتاب  پنجره‌ی همسایه، بالاخره یک روزی یک جوری روحمان را تاریک خواهد کرد، که سکوت و تاریکی شبانه حق کودک همسایه از کوچه‌ی ماست که آشفته نشدن و هزارتکه نشدن ادراکمان و شنیدن صدای لبخند" ما" در عکس دستجمعی شهر، حق مسلم همه‌ی ماست. حقی که همگی به کمک هم و در سایه تصمیمهای خام و بی‌ریشه و غیرحرفه‌ای ساختمان‌سازان، از هم دریغ کرده‌ایم. شاید اینطوری خودمان را این مایه کوچک و حقیر و محدود باورنمی‌کردیم و اجازه نمیدادیم شهرمان جز در سایه تصمیمهای ریشه‌دار و دیرین‌پای و خردمندانه معماران حقیقی، پرده از رخ بگشاید.

کاش در این هوای مست و سرخوش اردیبهشتی، پای به کوچه ‌بگذاریم و ریه را از ابدیت پر و خالی کنیم و رها شویم در عطر گیج گلها و نوای جادویی پرنده‌ها، اما همزمان بگذاریم تا گوشه‌ای از روحمان را زباله‌های رقصان در هوا و زمین بیازارد. شاید صدای مادربزرگ یادمان بیاید که می‌گفت:‌ هر که چهل سحرگاه دم در خانه‌اش را بروبد به صدق و خلوص، سحرگاه روز چهلم حضرت خضر را ملاقات خواهد کرد. شاید پدربزرگ پا در رکاب یادمان بیاید که برای در و پنجره و بوی غذا و دل همسایه،‌ آیینهای پرمایه‌ای بلد بود و برای آزردنشان عقوبتهای درشتی در خاک و آسمان وضع کرده بود. شاید به شکلی یادمان بیاید که زمین و آب و خاک و همسایه و همشهری، امتدادهای ما هستند و پاس داشتنشان برای حال دل خودمان خوبست. 

***


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۰۲
نجمه عزیزی