گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
چهارشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۷:۲۹ ب.ظ

در میان تاریکیها به رقص درآ... (2)

مهناز شمس، خاله زنجیره‌بافم شد و کلافهای جسم و روحم را گشود و شروع کرد به بافتن دوباره.

در اواسط چهارمین دهه زندگی تازه بلد شدم جیغ بزنم، بلند بشمارم، نفس عمیق بکشم و هماهنگ با موسیقی کش و قوس بیایم و قر بدهم!

بلد شدم دست‌افشانی و پاکوبی موزون و آهنگین کاریست زیبا و خوب و انسانی و چقدر لطف و مودت در آن نهفته‌است.

کم‌کمک در میان انواع انتقام‌هایی که می‌شد از فقه سنتی گرفت شکستن تابوی رقص برنده شد! 

جوی که از نوجوانی تا آن‌وقت در آن بزرگ شده‌بودم آن‌قدر مذهبی بود که به حرام‌بودن "رقص" سر تسلیم فرود آورده‌باشم،‌ اما در اوج استیصال، ایمانی بزرگتر دستم را گرفت و بلندم کرد تا در میان تاریکیها به رقص دربیایم. ایمانی که از جنس زندگی و مادرانگی بود و خاکسترنشینی و بی‌نوایی مرا بیش از آن تاب نمی‌آورد. 

اینطوری بود که آرشیو موسیقی زنی که از چهارده پانزده سالگی غالبا موسیقی سنتی، (آنهم آواز نه تصنیف!) گوش‌داده‌بود، کم‌کم شروع کرد به راه‌دادن به انواع نواهای درپیت و ریتمیکی که بدون تعمق در آن می‌شد دست‌افشاند با آن.

بلد‌شدم که می‌شود دقایقی حکیم‌بانوی نکته‌سنج و نازک‌خیال درونم را خواب کنم و دخترکی سرخوش و بی‌خیال بشوم که بدون گوش دادن دقیق به شعرهای آهنگها از روی آنها سُر بخورد و بدن خشک و بی‌انعطافم را بتکاند و بیدار کند.

***

آن روزها گذشت. کم‌کم از ایروبیک زدم تو کار یوگا و پیلاتس و بعد هم تایبو یا همان ایروبیک رزمی! و شدم همان چریکی که بودم! 

اما آن چند ماه دل‌سپردن به روح زنانگی و رقصیدن با بانگ گردشهای چرخ بر احوالاتم ردپای خجسته‌ای گذاشت و فضای امنی گوشه خیالم ساخت که گاه به آن پناه ببرم.



۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۶ ، ۱۹:۲۹
نجمه عزیزی
چهارشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۶:۵۰ ب.ظ

در میان تاریکیها به رقص درآ...(1)


روزهای آتش‌گرفته پایان بهار 88 بود. مثل مرغ سرکنده بی‌قرار بودم و نمی‌دانستم سر چه کسی باید چه فریادی بکشم اما می‌دانستم که یکپارچه فریادم. یکی از همان شب‌ها در میان مخالفت‌ها و مراقبت‌های نگهبانان خانگی راهی پشت‍‌بام شدم و با تمام وجود و از اعماق دلِ سوخته فریاد زدم: الله‌اکبر!

فریادم دقایقی ادامه یافت و سکوت سیاه محله را لرزاند البته دل یزدی ترسیده‌ام را بیش‌تر! با این‌حال خیلی سبک شدم. فردا صبح که در خانه را باز کردم تا بروم سر کار موش مرده‌ای جلوی در بود! همزمانی بود یا اتفاق؟ نمی‌دانم. معمولا صبح زود جلوی در خانه‌مان همچین چیزی نداشتیم!‌ 

به این ترتیب بود که مجاهد نستوه زهره‌اش آب شد و قید فریاد را زد و ساکت شد!

ساکت شدم اما سکوتم هر روز یک جوری زهر می‌ریخت بیرون.

 یک روز با یکی دو دوست خیلی خیلی عزیز "آنوری" قطع رابطه کردم. به سطحی‌ترین و ابلهانه‌ترین شکل ممکن زنگ زدم و پرسیدم که تو هنوز هم "آنوری" هستی؟ وقتی گفتند: بله گفتم پس شماره مرا از گوشیت پاک کن!

عروسی یکی دو خویشاوند "آنوری" هم نرفتم،اما دلم آرام نشد که هیچ، مشوش‌تر و ساکت‌تر هم شدم. 

مهدکودک نامیزان پسرک و یک دو همکار "آنوری" و چند چیز دیگر را بهانه کردم و از کار تمام‌وقت رسمیم هم زدم بیرون. سندروم خانه‌نشینی هم به بقیه خرابی‌های حالم اضافه شد!

چشم واکردم دیدم وسط آتشفشانی از خشم و اندوه و نفرت نشسته‌ام و اگرچه خاموش اما ملتهبم و در حال بازتولید همه چیزهایی که از آن گریزان شده‌بودم: تنگ‌نظری، انحصارطلبی، کینه، کینه و کینه.

داشتم خرامان خرامان به آخرهای خط می‌رسیدم که باشگاه بوگرفته و زیرزمینی ایروبیک به فریادم رسید و مرا از چاه سیاه سکوت و رخوت بیرون کشید.



 



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۶ ، ۱۸:۵۰
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ب.ظ

بعله! همین یک دنده های سرکش شاخ..!

البته که تف به ریا اما دنیا خیلی بی سر و ته وبی‌رحم خواهد بود اگر حق داشته باشی از همه زیبایی‌هایش فریاد بزنی الا زیبایی‌های هنر جگرگوشه ات سارا!

هنوز هفده سالگیم خیلی ملموس و حی و حاضر جلوی چشم‌هایم هست. به همین خاطر برایم عادی نمی‌شود که هفده‌ساله بُتم، این‌طور برگ و بر بگستراند و از دسترسم خارج شود. حس غریبی است که هنوز مرز بین خود و محصولت را کشف نکرده از محصول محصولت شگفت‌زده شوی! به گمانم این همان ماجرای قدیمی بادام و مغز بادام است. 

***

از آن‌جایی که ریا انرژی خیلی زیادی از من می‌برد نقدا تا تنورش داغ است این ویدءو را هم بچسبانم و زود از نظرها محو شوم!





۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۶ ، ۱۲:۰۰
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱۰ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۱۹ ب.ظ

ملت عشق!


کتاب ملت عشق را یکشنبه شبی حوالی 9 شب دست گرفتم و دوشنبه عصر، حوالی ساعت 7 تمامش کردم. رمانی قطور بود و خواندنی! این رمان، ماجرای شمس و مولوی در دل تاریخ را روایت می‌کند به موازات زندگی خانواده‌ای امروزی در بوستون.

 در داستان تاریخی، منزل به منزل، راوی عوض می‌شود، هر شمه از داستان را، به اقتضای ماهیت زمان و مکان، شمس، مولوی، پسرش، دخترش، همسرش و حتی افراد گمنام و غیرمستندی مثل روسپی قونیه، گدای جذامی، رند شرابخوار، متعصب تنگ‌نظر، محتسب تیره‌دل و... روایت می‌کنند واین تغییر زاویه دید، بسیار زیباست. هرچند گمان نمی‌کنم چندان بدیع باشد. پیش‌تر هم در "منِ او"ی امیرخانی و رمان نوجوانانه " وقتی مژی گم شد" نمونه‌های تقریبا موفق این سبک را دیده‌بودم.

داستان بسیار پرجاذبه امروزی اما، در مورد زندگی مرفه و یکنواخت خانواده‌ای معمولی است که در طوفان اتفاقی عظیم، متلاطم و دگرگون می‌شود. "الا" زنی در آستانه 40 سالگی سالهای سال است که از تحصیلات، علائق و مسیر شخصی زندگی خود کناره گرفته و خود را وقف خانواده و آشپزخانه‌اش کرده است. حالا بچه‌ها نوجوان و جوان شده‌اند و الا هرچه لحظه‌هایش را زیر دست و پای ان‌ها پهن می‌کند باز وقت اضافه می‌آورد. بالاخره با همکاری و پیگیری همسرش (که الا را سخت متعجب کرده) شغلی با عنوان دستیار ویراستار در نشری معتبر پیدا می‌کند. در اثنای داستان و در جهش‌های زمانی و مکانی متعدد، الا با نویسنده داستان شمس و مولوی، آشنا شده و تبادل ایمیل با او کم‌کم وجودش را و دنیای ساده و امن ومحدودش را زیر‌و‌زبر می‌کند.

به نظر من ارزش خواندن داشت، هرچند شمس تبریزیش شباهت چندانی به یک مرد مسلمان آن‌هم قرن هفتمی نداشت و رهبانیتی مسیحی را می‌نمود! دست‌کم "پائولوکوئیلو"یی بود در هشتاد سالگی ( و نه چهل سالگی، صددرصد!)

کلا ردپای عرفان "پائولوکوئیلو" و پند و اندرزهایش را در خیلی از مفاهیم و دیالوگ‌ها می‌شد دید. ادبیات مولوی و کراخاتون و حتی شخصیت‌های عوامانه روسپی و جذامی و ... خیلی شیک و امروزی بود و خب نمی‌دانم این‌ها که گفتم به خودی خود عیب محسوب می‌شود یا نه.

قرائت شمس تبریزی از آیه 34 سوره نسا بامزه بود و برای من که عمری با این آیه کشتی گرفته‌ام جالب و قابل‌توجه به شمار می‌رفت. 

و اما در سمت امروزی ماجرا، اقرار می‌کنم با حالِ کسی که از خیانت‌های متعدد، شیک و تمیز دیوید، (همسر الا) و از سکوت منفعلانه و توام با سردی و بیچارگی زن مفلوک، کلافه شده، از وزیدن نسیم بی‌وفایی الا خشمگین نشدم و قدم به قدم، او را تا گام گذاشتن در دنیای تازه‌اش بدرقه کردم و بلکه پشت سرش آب هم ‌پاشیدم! اما دروغ چرا؟ حواسم بود که به اندازه شیرزنان رِندی که عزیزشان را از دل مجسمه نخراشیده دیویدشان صبورانه می‌تراشند و صیقل می‌دهند و به خودشان و دیویدشان و عزیزشان تقدیم میکنند برایش کِل نکشم!

بالاخره صدای جادویی اذان صبح در بیمارستان قاهره پیچید و توانست عذاب وجدان ناشی از همان میزان ِ کمِ کِل کشیدن را کمی فقط کمی دست‌به‌سر کند و احساس کنم که بله ناراحت نباش حضرت حق هم تشریف داشتند از اول تا حالا!

***

"ملت عشق"، کتاب است خواندنی و حتی گاهی اگر چیزی دم دست آدم نباشد قابلیت دو یا سه بار خوانده‌شدن را هم دارد. اما من تیراژ بالا و استقبال میلیونی از آن را به اشتیاق و تشنگی روزافزون جهانیان برای جستجوی عشق و معنی در زندگی زمینی نسبت می‌دهم، نه لزوما نگارش عالی و منحصر بفرد آن. چیزی که من از آن به عنوان آرزوی معصومانه آدمیزاد برای آشتی دادن پدر و مادرش، آسمان و زمین تعبیر می‌کنم.

فقط صبر کنید تا من رمانم را بنویسم!

 

 

 

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۶ ، ۱۲:۱۹
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۲۰ ب.ظ

قلعه حیوانات در ربع قرن گذشته

اولین بار که کتاب " قلعه حیوانات" را خواندم، 16 ساله بودم. دانش‌آموزی تنها که درس تاریخ را به قول فروغ، دیوانه‌وار دوست می‌داشت! مفاهیم مرتبط با انسان،‌ تاریخ و اجتماع،‌ تکانم می‌داد و زنده‌ام می‌کرد. عاشق تاریخ بودم و از آن‌جایی که برای یک دختر نوجوان، آن‌هم بچه آفتاب مهتاب ندیده‌ی یزدیی مثل من، شیفتگی به مفاهیم صرف، ملموس و قابل تعریف نبود،‌ ترجیح میدادم که خود را عاشق معلم تاریخمان ارزیابی کنم.

آن آدم شریف و خردمند،‌ با عنایتی پدرانه به عواطف پرشور من دیگ معنا را بار گذاشته بود و با معرفی کتابها و نشریات مختلف می‌کوشید آش ماندگاری از آن حال ناماندگار بپزد! نوبت به قلعه حیوانات که رسید خودش برایم آورد.

کتاب را خواندم و از بیرحمی عریان ماجراهایش به خودم لرزیدم. یادم هست که با یک مداد،‌ تک‌تک تناظرهایی را که بین ماجراهای پیرامونم و اتفاقات کتاب می‌دیدم در حاشیه صفحات می‌نوشتم (آن‌روزها تازه سرود ملی را عوض کرده بودند!)

یادم هست قبل از این‌که فرصت کنم و روی حواشی پاک‌کن بکشم،‌ برادر بزرگم آن را دید و حسابی دعوایم کرد. بعد خوب خوب پاکش کردم اما این مشقی بود که با همه بامزگی و غم‌انگیزیش در ذهن من حک شده‌بود.

بسیار پریشان شده‌بودم، دختر احساساتی درونم تکلیفش را نوشته بود و دختر چریک و انقلابی درونم مسلسلش را روی شانه گذاشته‌بود و آماده بود تا به ناپلئون شلیک کند و توسط سگ‌ها ریزریز شود! در این لحظه بود که معلم تاریخ دوباره ظاهر شد.

معلم تاریخ با آن سبیلهای پرپشت و هیکل درخت‌آسایش (بعدها فهمیدم که به رتباتلری که 

بچه‌ها میگفتند و من نمی‌شناختم خیلی شبیه بود J)  برایم جمله‌ای از بالزاک نوشت:


خواستن، سوختن است. توانستن نابودی است. دانستن حیات است.


سوختنِ خواستن و نابودیِ توانستن را می‌شناختم اما حیاتِ دانایی مفهوم مبهمی بود که مرا به فرداها متصل می‌کرد و حسی تازه بود.مفهومی که مثل یک شمع کوچک، وسط تاریکی سنگین قلعه حیوانات نشست و تا امروز به رغم هر‌چه باد و طوفان نامراد، کم وبیش روشن مانده است.

این جمله را در تمام این سالها بارها و بارها نقل کرده‌ام با دوستانم، سر کلاسها،‌ با معلم‌هایم و... اما هنوز برق تازگی و عمقش کم نشده و هنوز روشنم می کند.

وقتی هم که تبعیت از باکسر (‌به رغم واقع‌بینی تلخ بنجامینی) را در نوشته‌های آقای شعبانعلی دیدم باورم به خرکاری بیش‌تر شد! البته خرکاری خردمندانه در مسیر دانستن و بینش و سیستم‌. دانش و بینش و باور به سیستم به جای فرد، شاید مانع سلاخی آن‌همه آرمان و پاکبازی باکسر می‌شد... آخ این بار هم مثل 16 سالگی، برای باکسر کلی گریه کردم.
چه میخواستم بگویم؟ پاک فراموشم شد!‌ چند روز پیش کتاب "قلعه حیوانات"‌دوباره به دستم

 رسید. یک دوست خیلی خیلی عزیز، برایم فرستاده بود و یک همشهری مهربان و زلال و 
متممی، زحمت آوردنش را کشید. دست هردوشان درست! نشستم و دوباره یک نفس 

خواندمش.

***








۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۶ ، ۱۳:۲۰
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۳۱ ب.ظ

اندوه چاقی!


وزن اضافه با بچه هایم آمد و در این حدود دو دهه، هی اضافه و کم شد اما اصلش ماند و این روزها نمی‌دانم چرا عزم فتح مرا کرده‌است.

از بچگی شوق کودکانه و تمام‌نشدنی و بی‌توجیهی به تماشای قیافه خودم در آینه داشته‌ام اما این روزها نمی‌توانم فربهی روزافزون و بی‌منطق و ترسناکی که وبالم شده را نادیده بگیرم و هم‌چنان به آینه لبخند بزنم! 

جملات مثبت هی صف می‌کشند که:‌ خودت را چنان که هستی بپذیر و شهامتت را نباز و ... اما مدتی است که دیگر چنگ انداختن به دامان عزت و کرامت نفس اصلا آسان نیست. هیچ رقمه نمی‌توانم این بیست کیلوی اضافه را به اندازه اصل اندازه خودم، خودم بدانم. بیست کیلویی که حداقل ده کیلویش اصلا نمی‌داند چه‌کاره و از کجاست، همین‌جور علاف و سرگردان در اقلیم وجود آواره مانده‌است.

واقعا چه فضیلتی است در کمر باریک که همه استغنا و بیخیالی مرا به چالش کشیده‌است؟ نمی‌دانم شاید سندی است نشانه عزم جزم و همت والا، شاید آینه‌ای است مقابل پختگی و جوان‌بختی و زیستن درست و انسانی! 

بدنم با این بیست کیلوی اضافه یادآور سکون  است و خمودگی،‌سکونی نه از جنس ثبات و آرامش که از قماش محبوسی و استیصال.

بدنم با این بیست کیلوی اضافه، تناسباتی کودکانه یافته و این کودکی نابهنگام و ناگزیر‌،نه از جنس طراوت و صفا که از جنس اعوجاج و جاماندگی است. 

بدنم با این بیست کیلوی اضافه شهادتی خاموش است به این که این آدم راه شادمانی را بلد نیست و فقدان سرتونین و اندروفین طبیعی و تمیز را با خوراک جبران می‌کند.

و از همه غم‌انگیزتر این‌که 

بدنم با این بیست کیلو وزن اضافه، تصدیق روشنی به این حقیقت است که برای پردازش خوراک بیش از حد نیازم چقدر به محیط زیست لطمه زده‌ام.

این بیست کیلوی اضافه را نمیتوانم خودم بدانم و از اینرو احساس می‌کنم روحم در آن راه نیافته و مثل مرده‌ای این سو و آن سو حملش می‌کنم.

این همدم مرده همیشگی مدتی است که بدجور مرا آلوده خودش کرده و نمی‌گذارد صدای زلال و روشن خود واقعیم را وسط لایه‌های ابهام و کدورت و چربی دریابم.

***

سلام خدا و پاکانش بر امنیت و چالاکی و زیبایی و عشق

شهادت میدهم که من واقعی اسیر است در چنگال این مهمان ناخوانده

رحمی نما بر من

به حق رافتت ای پرورگار سبکباری و سبکبالی!



۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۳۱
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۱۵ ب.ظ

خواب تکراری خانه پدری

کلا آدم خواب بینی هستم و زیاد خواب می‌بینم،‌اما یک تم خواب هست که بارها دیده‌ام: 

خوابی خاص در خانه پدری!

نه از آن خانه‌ها که کاشی‌های حوض بزرگش آبی است و از تولد پسر بزرگ تا عروسی نوه کوچک را به خود دیده و میوه‌های رنگارنگ مهمانی های خانوادگی توی حوضش بارها رها شده است! نه از همان خانه‌ها که به اقتضای جیب خانواده بارها عوض شده و هنوز هم آرام نگرفته است.

خوابم سالهاست که با یک محتوا در خانه‌های مختلف پدری دور دور می‌زند. در خانه نصرآباد، خانه امیرآباد، خانه سیلو و خانه بزرگ منتظرفرج می‌پیچد و می‌چرخد و تلاش میکند ناآرامی بیداریم را سرحال نگه دارد.

خواب می‌بینم که یک‌دفعه سر‌می‌زنم به باغچه و می‌بینم چیزهایی که از آنها خبر نداشته‌ام و منتظرشان نبوده‌ام سبز شده‌اند،‌ بوته‌های فلفل سبز و گوجه و انواع سبزیجات. 

در خواب آخری، توی حیاط خانه آخری، بوته بوته تره جعفری کشف می‌کردم و هی ذوق می‌کردم و هی حیرت می‌کردم که: کی کاشتیم؟ مگر کاشتیم؟ 

***

پی‌نوشت:

این خواب چند روز توی ذهنم وول می‌خورد و به دلم بود که بنویسمش اما آنقدر ننوشتم که کم‌فروغ شد. موقع نوشتن به عبارت خواب آخری که رسیدم یادم افتاد که ورژن جدیدش را دیشبش دیده‌ام! خوابی که بی‌نوبت بدون توجه به نوشته نشدن خواب قبلی اکران شده بود! این بار جلوی حیاط پیش چشم پنجره‌ها چیزهایی سبز شده‌بود که ندیده‌بودم. بوته ها حسابی بزرگ بودند ولی باغچه عمیقا خشک بود. و دوباره:

 کی کاشتیم؟ مگر کاشتیم؟ چرا آب ندادیم؟ چرا آب نمی‌دهیم؟

هم خوشحال و هیجان‌زده بودم و هم شرمنده...

خواب‌هایم تا دم دروازه خودآگاه رسیده‌اند محاصره‌ام کرده‌اند و هی صدایشان واضح‌تر و بلندتر میشود. تا کی دلِ اسیر ِافسونم پیامشان را بشنود...

خوب می‌دانم که چیزهایی سر جایش نیست اما میدانم که این احساس مدام " یه چیزی سر جایش نیست" هم سر جایش نیست!

طفلک درونم به فغان آمده این روزها. شنا در آب‌های آرام رهیدگیم آرزوست.







۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۱۵
نجمه عزیزی
چهارشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۱۰ ب.ظ

مریم میرزاخانی از زبان یک دوست و همدوره‌ای


(منبع عکس : وبلاگ منجیق)


***


من هم مثل خیلی از مردم از این که آن بانوی هم‌وطنِ دانا و زیبا و دوست‌داشتنی زندگی زمینی را وداع گفت خیلی متاثر شدم. اما مثل خیلی از مقوله‌های دیگر، هضم انواع و اقسام واکنشها در فضای مجازی برایم سخت بود. بخصوص آنهایی که سعی می‌کردند با تحقیر هر نوع رفتاری که در او نبود از او بت بسازند. 

اصولا صنعت بتگری این‌جور مواقع رونق می‌گیرد. کلا نمی‌دانم چرا بعضی‌ها سعی کردند به خاطر فوت مریم در دل دیگران  و خودشان عذاب وجدان و شرمندگی بیافرینند و اصولا چرا در اینجور مواقع، سنت زیبای سکوت در سوگ اینقدر نادیده گرفته می‌شود!

اما یکی دو روز پیش یاد خانمی افتادم که از هم‌دوره‌ای‌های ایشان بوده و قبلا وبلاگشان را می‌خواندم. خانم دکتر یاسمن فرزان. یادم امد که در فضای نرمال و بی‌هیاهوی آن وبلاگ خیلی احساس آرامش می‌کردم و مطالب مسئولانه و جالبش را خیلی دوست داشتم. چند داستان نوشته بودند که از خواندن آن‌ها بی‌نهایت خوشم آمد و یادم هست که پای داستان سارا کلی هم گریه کردم. 

اما با این‌همه، دون‌همتی و کم لطفی بود که هیچ‌گاه به شکل درخوری بازخورد ندادم. 

یک‌دفعه هم نمی‌دانم چه شد که کمتر سر زدم تا چند روز پیش. مطمئن بودم که روایت متفاوت و صادقانه‌ای از او خواهم خواند و همینطور هم شد. 

چند پست مرتبط ایشان با مریم را که خواندم روحم به احترام هر دویشان ایستاد و اشک در چشم کف زدم. احساس کردم چه درست و دقیق است این که:

همیشه خردمند امیدوار      نبیند به جز شادی از روزگار

 حالا ما هی توی سر خودمون و بقیه بزنیم! اصلا اینجور مواقع آدم باید صاف برود بنشیند پای دردو دل صاحبان اصلی عزا تا روحش از تنگنای تلخ عزا عبور کند و به آبیهای صاف و پاک " یادمان" و "بزرگداشت" برسد.

***

لینک پست‌های خانم دکتر در باره مریم میرزاخانی:‌

طبیعی و نرمال و از جنس زمان خود!





۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۱۰
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۰۱ ب.ظ

حال همه ما خوب است...باور کن!


پا را که به کوچه می‌گذارم هوا هنوز نیمه تاریک است آب برنجهای شسته شده را میریزم پای گلهای ناز توی باغچه. مدتی است حسابی جان گرفته‌اند و من حسابی احساس خود خوب پنداری می‌کنم.

راه می‌افتم هوای خنک و شفاف صبح را چنان فرو می‌برم که گویی واپسین دم حیات است و در این وانفسای ناماندگاری چه بسا که باشد.

یادم نرفته خیلی چیزها را که بدیهی و عادی بود و کم شد و استثنا و پای ثابت دعاهایمان، مثل برف و بارانهای بی‌دریغ رحمت که با پریشانی این زمین خسته و زخمی مدتیست قهر کرده‌اند. یادم نرفته زمستان غمناک شش سال پیش را که حتی حسرت به جان سرمای هوا شده بودیم. یادم نرفته که بهمن‌ماه با یک لا پیرهن، بغض کرده و ناامید کوچه‌ها را گز می‌کردم تا ناکجا...

خدایا سپاس که هنوز بلدم حق‌گزارانه نفس بکشم با تمام وجود،‌ خنکی و زلالی این صبح تمیز تابستانی را

رسیده‌ام به کوچه ارغوان و سگ‌ها دوباره دو طرف کوچه روان هستند. روزهای اول،‌وحشت مثل یک موج قوی،‌ از گردن تا شانه‌هایم می‌دوید اما از بروز نمی‌دادم و رد می‌شدم. ترسم هر روز کم‌رنگ‌تر شد و حالا به گمانم داریم دوست‌تر می‌شویم،‌با وجود ته مانده ترسم به آنها لبخند می‌زنم و به چشم‌های غم‌زده و عجیبشان نگاه می‌کنم.

کوچه باغ‌های مهدی‌آباد دلم را می‌لرزاند. الهی زنده نباشم اگر مقدر است که ساعات پایانی این درختان کهن را ببینم. باوقار و فروتنند این سایبانهای سبز بالای سرم و هر روز عهدم را با آنها تازه می‌کنم:‌

دعا از من دست از شما

به پارک می‌رسم در حالی‌که حرمت طبیعت دلم را ساکت کرده‌است. در سرتاسر مسیر می‌کوشیدم تا می‌شود نگاهم به آسمان باشد تا سیاهکارهای هم‌نوعان سرگردان را کمتر ببینم،‌اما پارک پر از هم‌نوعان است.

خواهرانم از هفت تا هفتاد ساله دور هم جمع شده‌اند و ورزش می‌کنند. خیلی کم پیش می‌آید یا من کم دیده‌ام که خواهرانم این همه تفاوت در ظاهر را برتابند و با مسالمت گرد هم جمع بشوند برای هدفی مشترک. شال صورتی و رژ لب گلی آن بانوی شصت ساله انگار با چادر گره شده پشت گردن آن خانم سی‌ساله هیچ تعارض و دعوایی ندارد. همگی در پیشگاه خدای سلامتی و شادمانی جمع شده‌اند و ورزش می‌کنند. به آن‌ها می‌پیوندم.

 در پایان ورزش وقتی دستهای هم را می‌گیریم و دعای زیبا و موزونی را که مربی به زبان فارسی می‌خواند تکرار می‌کنیم چشم‌هایم از اشک پر می‌شود.

در راه برگشت آفتاب کمی بالا آمده، پرنده‌ها هم بیدار شده‌ و غوغا به پا کرده‌اند. خوش‌حالم خوش‌حال و احساس می‌کنم حال درخت‌ها و سگ‌ها و پرنده‌ها و حال مردم شهرم در حال به‌تر شدن است.  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۰۱
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۶، ۰۵:۳۰ ب.ظ

اعترافات یک خائن سرافکنده!

دروغ چرا من هم چند هفته ای است که آلوده اینستاگرام شده‌ام و گمان می‌کنم فهمیده‌ام که چرا وبلاگنویسها به سمت این لعبت افسونکار می‌روند و برنمی‌گردند! 

به پیج چند تا از وبلاگنویسهای سابق که دوست داشتم سر زدم و دیدم که چقدر کمرنگ و خلاصه‌نویس شده اند و چرا نشوند؟ ماهیت این ابزار همین است انگار. ابزاری که به شدت مخاطب محور است و در دامش که باشی به شدت در معرض خطر اعتیاد به بازخوردی و بدون این که بفهمی همینطوری بی هوا تو را فالوور فالوورهایت میکند. چشم وا میکنی و می‌بینی داری به ساز ذائقه آنها و با ریتم آنچه که بیشتر پسندیده‌اند می‌رقصی. آنچه بیشتر پسندیده می‌شود هم با توجه به تنوع ذاتی مخاطبین معمولا معلوم‌الحال است. انگار که شیرخشک باشد در مقابل شیر مادر! لذیذتر روانتر و جذابتر و البته بی‌خاصیت‌ و چاق‌کننده!

البته من هنوز معتادی در مرحله نوک زدن هستم و توان مشاهده خودم و رفتارهایم را دارم!‌ اینست که میفهمم وقتی ناخودآگاه لایکهای پستها را با هم مقایسه میکنم  تصمیمهای بعدیم در انتخاب موضوع کاملا تحت تاثیر قرار می‌گیرد

 در واقع اگر انتخاب را بسپاری به کودک نفس بدفرمای، احتمال بازنده شدن وبلاگ در مقابل اینستاگرام بسیار زیاد است. اما نسپار! بگذار مادر خردمند درونت تصمیمها را بگیرد و بگذار ذوق و فهم و خلاقیتت در همین دکه کم رونق و در مقابل همین خواننده‌های خاموش مفت‌خوان (که حالا به ارزش سلبی و ایجابشان بسیار پی برده‌ام!) قد بکشد و ببالد و به ثمر بنشیند. 

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۱۷:۳۰
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۶، ۰۵:۱۴ ب.ظ

بهترین شکل ممکن



آخرین کتاب مصطفی مستور را ظرف بیست و چهار ساعت دوبار خواندم تا از حس بد خنگی و نفهمی دور شوم و حسم چندان هم توفیری نکرد.

 راستش همزمان با اولین کتابی که از ایشان خواندم  (روی ماه خداوند را ببوس) بی‌دلیل به دلم افتاد که اگر قرار باشد چیزی بنویسم باید به این آدم اقتدا کنم و کتاب آرمانیم چیزی از جنس قلم او خواهد بود. اما نه با من گنجشک نیستم خیلی ارتباط گرفتم و نه با این یکی! البته شاید اگر همینجوری و بدون انتظار بالا میخواندم نظرم فرق میکرد!

شاید هم شیکی و فرهیختگی بالایی میخواهد فهمیدنش که من ندارم. اما به هرحال که در این حدود یک سال به چاپ پنجم رسیده و نظر آدمها زیادی را جلب کرده است. (شاید هم خیلیهایشان با الگویی مشابه الگوی فکری من جلب شده باشند!) 

***

اینجا در باره این کتاب چیزهای مهربانتری نوشته شده است.

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۶ ، ۱۷:۱۴
نجمه عزیزی
شنبه, ۳ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۴۷ ب.ظ

آن قماش مسلمانی که ما بلد شدیم...

جایی مطلبی خواندم راجع به انسانیت و تعادل و مهربانی و ادب پرسنل بیمارستان یکی از کشورهای خارجی. نوشته بود و پرسیده بود که چرا مسلمانی در آنها بیش از ماست؟ و احتمالا میخواست بپرسد چرا مهر و ادب و تعادل در آنها بیش از مسلمانان است؟

دلم خواست بگویم:‌آنها با عقل و مغز و دودوتا چهارتایشان به این نتیجه رسیده‌اند که مهربانی و ادب و تعادل،‌جواب میدهد. شاید اگر مسلمانی یا آن قماش مسلمانی که ما بلدیم مجالی برای دو دو تا چارتا و آزمون و خطا گذاشته بود ما هم بلد شده بودیم.

اما مسلمانی یا این قماش مسلمانی که ما بلدیم فقط یادمان داده که دستور بشنویم و تسلیم باشیم و روح زندگی را فقط در رابطه‌اش با مرکز ببینیم و توجهی به اجزایش نداشته باشیم. مرکزی قدرتمند و جدی،‌که یکی است و یکی است و فقط یکی!

نه آن یکی که در قصه‌های کودکانه برایمان می‌خواندند،‌همان که یکی نبود و بسیار بود و در دل همه چیز جریان داشت. شاید اگر مثل قصه‌های کودکی آن "یک" را باور کرده بودیم بلد شده بودیم در یک‌یک اجزای هستی از جماد و گیاه و جانور و همنوع،‌ روح و قداست و معنویت و خدا ببینیم.

 آنوقت اینهمه سرگشته و سرسپرده در چاه خود فرو نمیرفتیم و تقدس را فقط در یک کانون بی‌جزئ و تاریک و مبهم نمیجستیم. تقدسی آنقدر نامعلوم که جز اطاعت از چند دستور مبهم راهی برای بیانش نمیشناسیم.



۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۶ ، ۱۲:۴۷
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۵۳ ب.ظ

راه هنرمند خود خودم!

تعریف کتاب راه هنرمند را اولین بار از زبان گیس‌گلابتون شنیدم. وقتی خواندمش واقع لذت بردم و احساس کردم اصل جنس است. اما اجرای تمرینهایش دشوار و عجیب به نظر میرسید و کتاب کار نشد برایم.

چندی پیش شاهین خان کلانتری  دوست خوب متممی را به عنوان تجلی عینی عمل به فرامین این کتاب در وبلاگش ملاقات کردم و باز سعی کردم نوشتن صفحات صبحگاهی را از سر بگیرم. و باز سخت بود!

البته در عنفوان میانسالی هستم و این را آموخته‌ام که سخت بودن دلیل قانع کننده‌ای برای شروع نکردن یک کار خوب و ضروری نیست. اما آنقدرها هم برای کودک درونم ارزش قائل هستم که اگر سخت بودن یک کار بعد از بارها انجام دادنش باز ادامه پیدا کرد و بیشتر هم شد حتی، باید در ذات آن یا کیفیت اجرای آن تردید کرد. 

به فرمان کودک رمیده درون، تردید کردم و گذاشتمش کنار. 

اما چند روز است که به کشف جدید و جالبی رسیده‌ام و گیر و گره کارم را یافته‌ام. مساله اینست که جولیا خانم برای صاف کردن مسیر هنرمند درون مدام تکرار کند که صفحات صبحگاهی را باید فقط نوشت و به محتوا عنایتی نداشت و همین سهلگیری بلای جان من شد در پیگیری این رسم خوب و خش!

یکی دو روز است که تصمیم میگیرم در باب موضوع مشخصی بنویسم و قسمت لذت‌بخش و خودبان این آیین مقدس بر من رخ نموده است.

می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم...

***

زنده باد جولیا کامرون (زنده هست؟) 

زنده باد گیس‌گلابتون

و زنده باد شاهین کلانتری. 



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۵۳
نجمه عزیزی



یکی از دوستان از یاد هست میگوید و چه رسم شیرینی!

***

گوشه گوشه حال زندگیم به صدای استاد شجریان گره خورده است و وقتی خبرها یا شایعه‌های تلخ  را میشنوم دلم از هزار گوشه‌ی گره خورده کشیده میشود و روحم درد میگیرد. 

اول اول ماجرا دقیقا یادم نیست اما فورانش را یادم هست. عمویم دو کاست برایم آورده بود، "نوا" و "ماهور" و با این دو تا بود که...آغاز شد! 

کلاس دوم دبیرستان بودم و بیش از هر زمان دیگری از کلاس شیمی بیزار و از معلمش دور و هراسیده. نشسته بودم سر کلاس و چشم دوخته بودم به پنجره باز آن طرف کلاس و سلول سلول وجودم بال بال میزد که برسد خانه و با سر برود توی ضبط صوت!‌ نازیبایی آن کلاس کسالت بار و آن لحظه‌های کشدار خاکستری آنقدر زیاد بود که زیبایی اشتیاقم برای نوا قشنگ گل کرده بود میانش.

 آنقدر "نوا" را گوش داده بودم که صدا با وضوح در گوشم طنین انداخته بود:

باااااز آ...باز آ که رووووی در قدمااانت بگستریم...

بعد از اینهمه سال زیر و بم آوا و نوایش را از برم اما تکراری نشده برایم. در تمام این سالها هر چند وقت یک بار شعرهای ناب نازنینان می‌رفت و جای کلمه کلمه‌اش را در زیر و بم صدای ایشان پیدا می‌کرد و مرا میکوباند سینه دیوار!

کدام از کدام بهتر بود؟ نمیدانم. 

به خصوص در سالهای دانشکده، هر کدامش جایی و وجوری اول می‌شد. هر کدام جایی و جوری و به اقتضایی طرحی می‌شد گوشه پوستی یا شعری یا تصمیمی یا حتی نم اشکی. 

و اما نابترین لحظه‌های بیست سالگی را بگو که لب بسته از طعام و شراب،‌ بر تن زنده کوچه سهل‌ابن علی قدم برمیداشتم با شتاب،‌ سوی خوان آسمانی و سوی گوهرهای اِجلالی... و چقدر همه چیز با هم در صلح بود،‌ دین و دنیا، تن و جان، عرفان و ایمان...

***


ای کبوتر گیج ناگاه!‌ آرام بگیر!‌ امان بده!‌ فرصت بده!‌ دست کم اندازه گفتن بخشی از ناگفته‌ها...بگذار خسرو سبزاندیش و پاکیزه جانمان نفسی تازه کند...



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۳۹
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۴۷ ب.ظ

نیایش با دل و زبان سبز

هنوز همت نکرده‌ برای نوشتن نیایش شخصیم، دیدم که یکی از پاکان روزگار با زلالی و نیکویی تمام، چیزی نوشته که میتوان به خوبی بر زورق آن نشست و از خود فرا شد. 

رزق امشبم رسید. تا فرداها، زندگی وسیع است و خدا کریم.

***

خدای زیبا! یاری‌مان کن شخصیت، منش و زندگی‌‌مان را همچون یک اثر هنری زیبا، اصیل، نوشونده و خلاقانه بیافرینیم، با جزئیات و عناصری خواستنی‌ و کلیتی خوش‌ترکیب که به آن بنازی.

- خدای داور! کمک‌مان کن همسر، فرزند، پدر، مادر، خواهر، برادر، دوست، هم‌کار، هم‌کلاس، هم‌سایه، هم‌شهری، هم‌وطن، هم‌نوع و هم‌محیط بهتری باشیم و خیر و لذت بیشتری را از طریق ما به خانواده، دوستان، آشنایان، ایرانیان، هم‌عصران و ناهم‌عصرانمان برسان.

- خدای یاری‌رسان! مدد بده که با سنخ‌ روانی‌مان، بدن‌مان، ناتوانی‌هایمان، خانواده و جامعه‌مان، گذشته‌مان و هر ‌چه در دست ما نیست در صلح باشیم.

- خدای زیبایی‌دوست! چنان تربیت‌مان کن که بتوانیم در عین بیزاری از گناه و خطاکاری، به گناه‌کاران و خطاکاران مهر بورزیم و نیکی کنیم.

- خدای دل‌ربا! دل ما را هم ببر و دریادل، دل‌آرام، دل‌شاد و زنده‌دل‌مان کن.

- خدای دوست‌داشتنی! تو چنانی که دوست داریم؛ ما را نیز چنان کن که دوست داری.

- خدای نزدیک! ما را در «جستجوی حق» و «خدمت به خلق» موفق بدار.

- خدای زندگی‌ساز! زندگی‌هایمان را لذت‌بخش‌تر، نیکوکارانه‌تر، ارزشمندتر و معنوی‌تر بساز.

- خدای مهربان! خودت و دوستدارانت و راه‌های زمین و آسمان را به ما بهتر بشناسان.

- خدای محبوب! محبتت، محبت دوستدارانت و محبت هر چه را به تو نزدیک‌مان می‌کند بیش از پیش در دل‌هایمان بینداز.

- خدای حس‌کردنی! یاری‌مان کن در آینه‌ی همه‌ی اجزای ظاهر و باطنِ هستی، کلمه، نشانه، پیام، تجلی و تصویر تو را ببینیم و گرمای حضورت را در زندگی‌مان حس کنیم.‌

- خدای عشق‌پرور! عشق‌مان را به حقیقت، خیر، زیبایی، حیوانات، انسان‌ها، طبیعت و خودت بیشتر کن.

- خدای لطیف! تجربه‌ی بالنده‌ی عشق به یار و همسری خوب و متناسب را روزی‌مان کن و عشق‌ورزی‌هایمان را هر چه دهنده‌تر، ازخودبیرون‌کشنده‌تر، دیگرخواهانه‌تر، شورمندانه‌تر و خوش‌فرجام‌تر بساز...

                                                                                                                                         محمدرضا جلایی پور

    ***     

متن کامل نیایش ایشان را اینجا بخوانید.        

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۴۷
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۳۸ ب.ظ

هزار باده ناخورده هست در بن تاک...


خرد و نجابت تو بود یا پاهای کودکانه امید من؟ 

آن که بلند شد و همه کوچه‌ها و خیابانها و خانه‌ها را دوید و دوید و سر نرسید...

***

چه کسی می‌داند فتنه، کار زلف پریشان تو بود یا نگاه بی‌زنهار من؟




***

عجالتا گمان مبر که به پایان رسید کار مغان


***

لینکهای مرتبط

خرداد 95

خرداد 90



۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۳۸
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۲۱ ب.ظ

یک خودافشایی دردناک!

 هیچ نمی‌دانم که دقیقا الآن کجای مسلمانی ایستاده‌ام. اما از عنفوان نوجوانی با محتوای برخی دعاهای مفاتیح، خیلی ارتباط برقرار می‌کردم در یک پست فنا شده از وبلاگ قبلیم نوشتم که دوره دبیرستان، چطور نفس حق یک معلم کاردرست، حلاوت فرازهایی از دعاها را به من چشاند و توانست ورای نیاز، شیفته‌ام کند به راز و نیاز.

عبارتهای نابی که او توجه من و دوستانم را به آن جلب کرد جوری از زیبایی معشوق حرف می‌زدند که تلویحا بر شعور عاشق هم در فهم آنها تاکید می‌کردند و دریچه‌ای می‌گشودند رو به ابدیت جان. 

ابدیتی که در مواجهه با آن نه تنها قدر نامنتهای  "‌او" که قدر رفیع خودمان را هم یادمان می‌انداخت و بی‌هوا قد می‌کشیدیم و رعنا می‌شدیم مقابلش و ناغافل زیبا می‌شدیم پیش نگاهش. 

اما پیشتر هم گفته بودم  که با فرازهای زیادی متواضعانه دعاها ارتباط برقرار نمیکنم و نمی‌فهمم چه چیزی را می‌خواهد اثبات کند!

اجساس می‌کنم که، -آه و فغان کردن که:‌ذلیل و حقیر و مسکین و مستکینم!- هم شان معبود را نازل می‌کند و هم عزت نفس ستایشگر را.

گاهی دلم میخواهد به همان زبان عربی دربیایم مقابلش که: مگر نه این که "من هانت علیه نفسه فلاتامن شره" ؟

حالا اینطوری که من بزنم توی سر خودم،‌تو سرفراز می‌شوی یعنی؟

نه! تویی که با تحقیر من حال کنی شاید بازتاب عقده مچاله شده حقارت در وجودم باشی شاید هم انعکاس توهم پادشاهان حقیر زمینی

اما هر چه باشی حبیب لطیف و رازآمیز و قشنگ خودم نیستی! 

با اینهمه کاش می‌توانستم مثل نوجوانی کتاب دعا را بردارم و با خوبهایش صفا کنم و از روی بدهایش سر بخورم و رد شوم. 

یک چیز سفت زبر مکدری بین من و آن روزها فاصله انداخته و دلم یک جور آرام بیصدا و غریبی تنگ است...

***

فکر کنم وقتش رسیده که کتاب دعایم را بنویسم.






 



۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۲۱
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۱۵ ق.ظ

برای درویش

تا یادم میاید همیشه دغدغه طبیعت داشته‌ام و برای ساحت آدمهای پاک نیت و دلسوخته‌ای که در راه کم رهرو پاسداری از زیست بوم قدم می‌گذارند، احترام زیادی قائلم. یکی از نیکترین و تاثیرگزارترین این خوبان، محمد درویش است.

با ایشان هم مثل برخی دیگر از بزرگان،‌از طریق سایت دکتر شیری آشنا شدم. سایتشان را از چند سال پیش میخواندم اما چند ماه پیش که لینک کانال تلگرامیش به دستم رسید و توانستم به فایلهای صوتی متعددی که از برنامه‌هایش گذاشته بود گوش بدهم بیش از پیش متاثر شده‌ام از ماجرا! و همانطور که گفته‌ام هم بیم و هم امیدم فزونتر شده است.

این شعر را به مناسبت روز جهانی محیط زیست به ایشان تقدیم میکنم:


پا نهادی به روی مرکب پاکیزه خویش

پا زدی، حرف زدی با دل مردم، درویش!

پا زدی آهوی رعنا وسط جنگل شیر!

وسط جنگل ماشین وسط منطق قیر...

پا زدی حرف زدی از همه آنچه گذشت

همه انچه که بر ما و بر این دامن و دشت

اعتمادی، نفست بر دل و جان بنشانَد

پیش هم،‌هم غم و هم شوق نهان بنشانَد

درد را می‌شمری حال دلت غمگین است

کوله‌بارت ولی از مرهم آن سنگین است

مرحبا باور آیینه دلان را بشمار!

که در این خانه مبادا تبر و اف به شکار!

که در این خانه چرا حال درختان خوش نیست؟

خاطر جنگل و دریا و بیابان خوش نیست؟

بال پروانه و دریاچه و باران زخمی

گم شده شادی تن، بال و پر جان زخمی

خاکمان خسته شد از منطق چسبنده قیر

آسمان هم شده با دود و سیاهی درگیر

شهر دل بسته به ماشین و به دود و دم آن

روگذر، زیرگذر، جاده، اتوبان،‌میدان

ننگمان باد، وطن در کف صیاد نهیم

شرممان باد که خاکش همه بر باد دهیم

چه کسی جز خود ما راه نفس را سد کرد؟

چه کسی با خود ما با خود انسان بد کرد؟

منگ و خوابیم ولی کاش برآید نوری

بشکند حیله تاریکی و آرد شوری

یادمان آورد این خانه نه خانه، خود ماست

تا برقصیم به سازش، سرپا، پابرجاست

کاش باران بشویم و بنشانیم بهار

همه خورشید شویم و همه با هم بیدار

***

"سرفرازی نه متاعی است که ارزان برسد

سحر آن نیست که با بانگ خروسان برسد

سحر آن است که بیدار شود اقیانوس

سحر آن است که خورشید بگوید نه خروس"

***

دو بیت آخر وام گرفته از شاعر خوب افغان، محمدکاظم کاظمی


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۱۵
نجمه عزیزی
شنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۰۴ ق.ظ

معجزه‌ای به نام پنجره (2)

آنگاه که بلندی و ضخامت و صلابت دیوارها مراقب امنیتمان بودند و خیالمان را آسوده می‌داشتند، پنجره‌ها با نور و نوا ومنظره آمدند تا مراقب حالمان باشند و مراقب حال دلمان که می‌دانست جایش اینجا نیست و غریبی می‌کرد.

به پنجره‌ها که خو گرفتیم شروع کردند به پرسیدن: 

کدام سو را نشانت دهیم؟ خودت بگو!

معمارباشی درونم به سخن در‌آمد که‌:

آفتاب که میدمد به سجد می‌افتی. نور صبحگاه را لحظه طلوع را دوست می‌داری. انرژی و وضوح و تندی آفتاب صبح را می‌پرستی. دلم میخواهد نور از مشرق بر تو بتابد. دلم می‌خواهد قدر نور مشرق را بفهمی و به آن سلام کنی، خورشید مشرق جواب سلامت را میدهد شک نکن!

 اعتدال میانه راهش را هم دوست خواهی داشت وقتی از جنوب شرق میتابد روشنت میکند بدون گزندگی و تندی. سخاوتمند است و ملایم و روشنگر.

اما چه کنم که لحظات پایانیش هم تو را با خود خواهد برد. زیانکاری اگر لحظه نارنجی و شیرین، تلخِ غروب را از دست بدهی.

معمارباشی درونم اینجا که رسید سکوتی کرد و گفت: 

برایت خانه ای میسازم که همه لحظه هایش را قاب کند. قابی مهربان و سخی که آفتاب را در طول روز مهمانت کند. قابی مهربان و سخی اما نه چندان که اشباعت کند. قابی مهربان و سخی که خودش آفتابت را پیمانه کند و به اندازه پیمانه‌ات تقدیمت کند. قابی که نور را ریز ریز و رنگی بر زندگیت بتاباند تا دیگر محتاج پرده و نقاب نباشی.

پبجره‌ای که مراقب اشتیاقت باشد و بود و نبود نور را برقصاند و هریک را بر محملی درخور بنشاند.

پنجره‌ای که بلد باشد گاهی تو را مهمان تاریکی پرمایه کند تا گاهی دلت برای نور بی‌قرار شود.        

           

***

قسمت قبلی در این نوشته.



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۰۴
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۲۳ ق.ظ

حیلت رها کن اما پروانه نشو! پلنگ شو!

بعد 18 سال معلمی گمان میکردم گمشده سیستم آموزشی، عشق است. اما با تحمل دردی ناکوک و تلخ بلد شدم که اشتیاق است. 

گاهی عشق در دل بچه ها هست اما محک نخورده و از نوع به میدان نیامده و هزینه نپرداخته‌اش.

آموختن، نوعی از عاشقی است و شیرین است. یعنی شیرین است اگر عاشقی باشد و عاشقی عاشقی نیست اگر شوری در میان نباشد و شور در میان نخواهد بود اگر دشواریی نباشد

فرهاد بودن آسان است وقتی خسرویی نباشد وقتی شیرین شرطی نگذاشته باشد وقتی تیشه و بیستونی در کار نباشد. مجنون بودن راهیست هموار وقتی ظرفی نشکند، بیابانی احاطه‌ات نکند و وقتی لیلی حراج شود!

بعد از این همه سال دارم بلد می‌شوم که گاهی باید خسرو باشم یا حتی بیستون و بیایان و گاهی حتی تیشه!

بعد این همه سال دارم شکوه معلمی را پشت این طبع پروانه‌وار یواش و کسل‌کننده پیدا می‌کنم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۲۳
نجمه عزیزی