گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
دوشنبه, ۶ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۴۵ ق.ظ

معلم هایم...

حق مسلم هر آدمی داشتن نقطه ضعفهای شخصی است!
این را گفتم که جرات کنم به یکی از نقطه ضعفهای بزرگ و شیرینم اعتراف کنم:

من به شدت مستعد ارادت بیمارگونه به معلمانم هستم.

از کودکی نسبت به کسی که دریچه‌ی تازه‌ای بر ذهنم میگشاید چنان شیفته می‌شوم 
که تا مدتی همه‌ی شاخ و برگهای اضافی ادراک را قطع می‌کنم و می‌نشینم به تماشای او. 
گفتگوی سهیل رضایی با محمدرضا شعبانعلی که آنها را معلمان خودم میدانم،
آب در خوابگه مورچگان بود. 
کمی فقط کمی حس کردم که این ارادت بیمارگونه در کدام خاک ریشه دارد.
سهیل رضایی را تازه پیدا کرده ام، اما شعبانعلی معلم شگفت انگیزی است.
چنان سریع رشد می‌کند و از جنازه‌گذشته‌اش رد می‌شود،
که فرصت نمی کنی و جرأت نمی‌کنی شیفته‌اش شوی.

شنیدن گفتگوی این دو معلم نازنین را به هرکس شور خودجستن در دلش می‌تپد پیشنهاد می‌کنم.






۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۵ ، ۰۸:۴۵
نجمه عزیزی
شنبه, ۴ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۲۸ ق.ظ

نشان آدمیت در شب یلدا

 با همه‌ی ادعاهای معنویم،‌لباس برایم خیلی مهمست.

در این حوزه خیلی با جناب سعدی در باب بی‌ارتباطی لباس زیبا و آدمیت، هم عقیده نیستم!

لباس را بقیه‌ی خودم می‌بینم و ادامه‌ی روحم و به نوعی تجلی شیوه‌ی آدمیتم.

با این حال در امر تدارک لباس، هم شدیدا اهمال‌کارم و هم قویا وسواسی و مشکل‌پسند و هم تا حد قابل توجهی خسیس!

به همین خاطر اصلا نامحتمل نیست، اگر چندین فصل با چند فقره لباس داغون سر کنم.

عصر کوتاهترین روز سال، حریر نرم اندوهی بی‌دلیل روحم را پوشانده بود و حس غریبی در دلم بود:

دلم یک لباس خوب می‌خواهد باید از دیوار سختگیری و وسواس رد شوم

و پیدایش کنم 

و در آن آرام بگیرم.

 لباسی گرم، لطیف، خوش ترکیب و سبز،

 چیزی می‌جستم که عریانی روحم را هم بپوشاند،

و روحم در حریر نازک اندوه بی‌دلیل می‌لرزید.

مغازه‌ها یکی پس از دیگری بسته بود،

اما صدای شجریان به قدری دقیق سر جای خودش بود 

که دلم می‌خواست ساعتها با همان سرعت کم در حاشیه‌ی خیابان،

بی‌خیال و نیمه هشیار 

پیش بروم و منزل به منزل دنبال لباسم بگردم.

نه مقصدی باشد و نه منتظرانی.

شجریان دور بر داشته بود که:

                  ...تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری

وفای عهد من از خاطرت به در نرود.

رفتم و رفتم و رفتم

دچار دوگانه عجیبی شده بودم که هم رفتن را دوست داشت و هم رسیدن را.

و بالاخره خریدمش.

 و در آن آرام گرفتم،

لباسم که گرم بود و لطیف و خوش ترکیب و سبز.

ضبط لعنتی ماشین اما  نمی‌دانم چه مرگش شد یک‌دفعه که دکمه عقبگردش کار نکرد و هر چه کردم دوباره نرسید اول آواز: 

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود،

به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود.

به جهنم!

خوشا دلی که اصلا هرجا عشقش کشید برود،‌ 

والا! 

   

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۵ ، ۰۸:۲۸
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۳۹ ب.ظ

و بدانیم اگر کرم نبود...

خوب شدن حال طبیعت،‌ برای من، آرزوی عمیق و بزرگی است که حال بسیاری از لحظه‌هایم را احاطه کرده است. 

نمی‌توانم نبینم یا فراموش کنم که دیگر مدتهاست آسمان پرهیزگاری می‌کند و زمین،‌ سردی. 

نمی‌توانم نبینم  یا فراموش کنم که این بی ابری و بی بارانی، زنگ خطر سقوط است و آینده‌ای ترسناک و دردناک را خبر می‌دهد. 

دلم پر می‌زند برای رویاندن درخت و درخت و درخت .... 

کمی اکسیژن بیش‌تر کمی گرمای کمتر و باز پس فرستادن مخلصانه رطوبت زمین به آسمان، تنها دریچه‌ی امیدم را باز نگه داشته است.

چند سال است که در خواب و بیداری به خیال ساختن باغی زنده و خودبان و زندگی در آن پناه می‌برم،‌

خیالی نه لوکس و تجملی که خالص و صبور و تشنه. 

خیالی که نفسم تنگ می‌شود از ندانستن راه تحقق آن. 

همه‌ی موانع مادی یک طرف، احساس تلخ بی لیاقتی و ناتوانی هم یک طرف.

یکی دو سال پیش حمله‌ی موشها، یک تابستان از حیاط فراریم داد. 

ترس و چندش و ترحم مسابقه گذاشته و مرا پشت پنجره حبس کرده بودند. 

یک تابستان هر شب در معرض باد سرد و تر و نانجیب کولر عذاب کشیدم، 

در تله‌ام گنجشک افتاد، با سم‌هایم کفتر کشته شد و از همه بدتر پسرکم عاشق کشتن موش با دمپایی شد! 

این‌همه قربانی برای این‌که بفهمم سکه‌ی طبیعت روی دیگری هم دارد. 

در همان دوران یک شب خواب دیدم که در دشتی گسترده و سبز که عجیب، امن و دلپذیر و زیبا بود، 

کنار جریانی زلال و قدرتمند از آب خوابیده‌ام. 

یک باره چشم گشودم و دیدم شیری پرهیبت و ترسناک در چشمهایم خیره شده است! 

نتوانستم آن خواب را در دسته بندی کابوس یا رویا بگذارم، 

چیزی مجزا بود برای خودش که به من فهماند، طبیعت را باید کامل در برکشم و  بر همه‌ی آشنا و ناآشنایش گشوده باشم. 

به من فهماند که همه چیز را نمی‌شود تمام و کمال کنترل کرد و به میل خود گرداند. 

گاهی هم باید وا داد و تسلیم نیروهای ناشناخته شد و 

                                                                              این است زندگی...



۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۵ ، ۱۲:۳۹
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۰۲ ب.ظ

با که توان گفت؟

از محضر خوبان که بر می‌خیزم، پرم از شوق و امید.

یک نصف روز متمم‌خوانی، یک نیم ساعت در حضور استاد زنده‌دل، یک چند لحظه پای کتابی، نوایی، دمی،‌ 

حالم را آنقدر خوب می‌کند که،

پوستین «من»، بی هوا می‌شکافد!

آن‌قدر واقعی و عمیق که گمان می‌کنم دیگر هرگز قبا نمی‌شود بر تنم.

با همه‌ی وجود یک نوا می‌شوم: می‌خواهم.

اما وقتی جای نادرستی قرار می‌گیرم، همه چیز برمیگردد به حالت قبل، حتی بدتر.

انگار تنگ‌تر و محکم‌تر و خفه‌کننده‌تر از قبل، چنگال «من» را دور گلویم حس می‌کنم.

جایی نادرست مثل یک کلاس نابجا در حضور کسانی که خریدار متاعم نیستند

و عزم و انگیزه برای هیچ پرسشی ندارند.

آنگاه است که هر گوشه‌ای از وجودم به هزار زبان،‌ اما ناهماهنگ و گوش‌خراش، 

به صدا در‌می‌آیند که: نمی‌خواهندم.

می‌خواهم، پایی است، مرکبی است و حتی بالی است

که مرا می‌برد، جایی دیگر، جایی فراتر.

اما نمی‌خواهندم،‌ زندانی است، زنجیری است و شکنجه‌ای است

که از هر سو در خود می‌فشاردم و تکان‌خوردن را دردناک و دشوار می‌کند.

سقوط می‌کنم جایی پایین‌تر از خودم.

***

با این حال صدای مبهمی در درونم باور دارد که:

بخشی از خواستنی بودن خوبان عالم،

به تحمل غیرمنفعلانه‌ی همین درد «نمی‌خواهندم» مربوط است.

تحمل آن و تامل بر آن و سقوط نکردن در آن و جستن انعکاس بزرگی خود در آینه مکدر آن.

صدای مبهمی در درونم زمزمه می‌کند که:

خوبان عالم، در چنین لحظه‌هایی 

صبورانه نشسته‌اند پای برودت غم‌انگیز این تلخی

و بر بذرهای زندانی اشک ریخته‌اند.

بذرهایی که نه تاب سیاهی خاک را دارند و نه تحمل درد شکفتن را.

اگر این روزها همین یک درس را از محضر خوبان عالم یاد بگیرم،

بارم را تا چندین منزل بسته‌ام.




۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۵ ، ۱۶:۰۲
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۵، ۰۵:۴۸ ب.ظ

اندر احوالات عشق و صبوری(2)

چایی پررنگ بابایی را سرمی‌کشم،

مزه خاطره می‌دهد. از فنجان درد دم در تلختر نیست.

حال شاگرد دو سال پیشم را می‌پرسم،

و شرر می‌افکنم به خاکستر شکوه‌های معلمانه:

کیمیا شده، حوصله و حضور و صبوری!

دکتر"ن" از شاگرد دو سال پیشم می‌گوید: با این که ابدا تنبل و تن‌پرور نیست،

پای کاغذ نمی‌نشیند

و پای هیچ چیز دیگر نیز،

بقیه نیز کم و بیش در همین مسلکند.

بر می‌خیزند که بروند،

دکتر" م" می‌‍گوید: بچه ها دیگر عاشق هم نمی‌شوند، از بس که صبر ندارند.

***

تنها شده ام.

بغض کرده‌ام.

دست من باشد می‌دهم هر شاگرد معماری را،

در بدو ورود، شش ماه بنشانند روی محور تقارن، تا آرام بگیرد.

شش ماه بعدی را هم یک گوشه بنشیند و 

دنبال جفتش بگردد آن‌سوی محور تقارن.

***

بروم کمی قدم بزنم،

بلکه مستی ملوکانه از سرم بپرد

و دستم بیاید که چیز زیادی دستم نیست!


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۵ ، ۱۷:۴۸
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۵، ۰۵:۲۲ ب.ظ

اندر احوالات عشق و صبوری(1)

نشستن روی محور تقارن را خیلی دوست دارم.

جایی که "یکی" است اما محمل وصال "دو" های بسیار !

روی محور که می‌نشینم، شاه جهان می‌شوم و خودم را حسابی گم می‌کنم.

شب روضه‌خوانی است و فرش انداخته‌اند کف پنج دری.



[Photo][Photo]

همیجور شاهانه نشسته ام و سیر می‌کنم و می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم.

پنج دری به شکل مادرانه ای گرم و مهربان و تاریکست،

آنقدر که خاطر ملوکانه‌ام دلش میخواهد که همانجا روی مغناطیس تقارن قدری بخوابم.

دراز می‌کشم، کمی نوا گوش میدهم، کمی کتاب، کمی خیال.

انرژی محور تقارن 

انرژی حضور هیچ ملایم،

تسخیرم کرده است،

بر‌می‌خیزم سیر و سرشار.

باید بروم اما ...

بدون سر زدن به بوفه‌ی اساتید

 یک پای بساط لنگ است.

دری پیش روست که باز کردنش بعد از دکتر وزیری همیشه کمی درد دارد،

درد را لاجرعه سر میکشم، 

 از لای در نگاه می‌کنم و میگویم: به دانشکده بیایم و این‌جا نیایم پای رفتن ندارم.

دکتر"م" با مهربانی زیاد دعوتم می‌کند داخل،

و دکتر"ن" با روحیه‎ی فنی غیر گل و بلبلیش 

و با طنز شیرین اقلیمیش 

و با گرسنگی ساعت ده صبحیش،

به کنایه می گوید که: 

                         قفلی چیزی هم بیاویز به در و دیوار، اگر جواب می‌دهد.

ظرفیت ملوکانه‌ام بالارفته و بدون هیچ دلخوریی جواب می‌دهم که:

خرده نگیر استاد! 

نیازم معقول نیست، نوعی بیماریست!

هر سه می فهمیم و می‌خندیم.


***

ادامه در 

اندر احوال عشق و صبوری(2)  



۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۵ ، ۱۷:۲۲
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۲۶ ق.ظ

آنگه شود صاف...

آخرین شب چهل سالگی را تا خود صبح خواب دیدم.خواب بین حرفه ای شدم از فرط ممارست و پشتکار و خب این هم دستاوردیست برای خودش.

خواب دیدم معلم محبوبم با همسری خوب و سه فرزند  نوجوان همسری جوان اختیار کرده  و من که آرتمیس خونم حسابی زده بالا  هی دست و پا می زنم که کاری کنم . هروله کنان بین معلم و همسر میانسال و جوانش در رفت وامدم و چک و چانه میزنم . هر سه متقاعد میشوند که در فاجعه غوطه ورند و باید کاری کنند و هیچ یک کاری نمیکنند. 

دم خودم گرم ! در پلان آخر خوابم به معلم می گویم: همه چی به کنار ! تو حق نداری لجن بپاشی به چهره خودت در من ! که بیست وچندی سالست باور و تحسین و ارادتم را تقدیمت میکنم بی هیچ ترسی، چرا که تو را تنها مردی دیده ام که فرق بین قواعد زمین و آسمان را بلد است..

بیدار میشوم و خواب شیک و مفهومیم با پایان باز جا میماند همان جا.

فخ فخ میکند سر صبحی کودک درون چهل سالگیم.. خانه ام یخ کرده محض خودشیرینی پیش لایه اوزون که احتمالا به هیچ جایش نیست و به ریشم می خندد. 

لای لباسهای بافتنی گیر کرده ام و حتی نمیتوانم بر پدر طراح خانه ام لعنت بفرستم. آرزوی پول و جنون توامانی میکنم که دوباره خانه بسازم  با اتاقی کوچک و در و پیکر دار و آفتاب گیر و پر از رنگ و خالی از پریشانی و ....

بحران میانسالی را بی آداب و ترتیب ویژ ه ای در برکشیده ام . حرف تازه ای ندارد امروز. مقداری خوشحالی نسبتا خالص به خاطر سه نفری که با کتاب و نقاشی و گل سرخ پناهم دادند و مقداری هم اندوه خالص بابت این زندگی بدون دوست که به شکل رقت آوری فقیرانه و حقیرانه شده. این که در پایان چهل سالگی دوستی دور و برم نیست که یک فنجان چای بنوشیم با هم و از جراحت لایه اوزون حرف بزنیم.  احساسم نه خشم و افسردگی که سرافکندگی و بی عرضگی است و میدانم خیلی پیش از این پاییز باید این لحظه چای و درد و دل را می کاشتم تا امروز سبز باشد. 

***

پی نوشت: دم خالق گرم داره برف میاد.

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۵ ، ۱۰:۲۶
نجمه عزیزی
سه شنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۵۲ ب.ظ

ای لولی بربط زن...

شب است و پاییز است و پیران سپیدمو...

 دانشکده، دلبر عیاری است سر تا پا راز و زیبایی.

 انگار نه انگار که بیش از نیمی از عمرم را آشنایش بوده‌ام! 

مثل یک تازه وارد بهت زده، هی دامن ز پای بر‌می‌گیرم تا زمین نخورم.

کش حیاط بیرونی را می‌گیرم و می‌خزم در تالار نماز. 

حال غریبی دارم، چیزی که نه شبیه بندگی است، نه اقتدا، نه نیاز.

 در سکوت فرو رفته‌ام و دلم سجده می‌خواهد،‌ دلم گوش دادن به صدای قلب زمین را می‌خواهد و دلم تشنه‌ی حضور است.

باید بروم حیاط لاریها، که زیاد دوستش ندارم، 

انگار غریبه است، مال "ما" نیست. 

بی‌اراده و پشت سر بقیه پله‌ها را می‌روم پایین.

دلتنگ روزگار گذشته‌ام، 

 در گوشه‌ای از روحم چیزی شعله‌ور است که هم نور دارد و هم سوز. 

اصلا مطمئن نیستم حوصله‌ام تا آخر مراسم بکشد.

دختر جوان، برنامه را اعلام می‌کند، کمی عجول، کمی خجول، کمی گیج، 

ساده، صمیمی و رسولیانی! 

کم‌کم گرم می‌شوم. 

دلم جا می‌ماند پیش جزوه‌ی معماری اسلامی دکتر شکوری

و نقشه می‌کشم برای یک نظر دیدن چنان مکتوبی. 

روحم بال بال می‌زند از شنیدن حدیث صدق، در صدای خسته‌ی دکتر ندیمی. 

کنار نارین‌قلعه، خشتی می‌شوم میان سازه‌ی گلی 

و در حالیکه پا به پای دکتر فرحزا تا قله‌ی شیرکوه می‌دوم

 نذر می‌کنم که هرگز فرو نریزم! 

لابلای زلالی و محبت پدرانه‌ی صدای دکتر آیت‌اللهی خانه می‌کنم 

و شهادت می‌دهم که شگفت‌زدگی عمریست که ترجیع‌بند جان و کلام دکتر اولیاست.

پلک نمی‌زنم، خمیازه نمی‌کشم، خسته نمی‌شوم.

تیز و زنده‌ام تا آخر.

نه تکرار، نه شعار، نه مبالغه، 

برنامه‌ی بزرگداشت استاد پیرنیا، 

مثل باران بر کویر خستگی و دلتنگیم می‌بارد 

در حالی که از پله‌ها بالا میایم 

حس می‌کنم که سیراب سیرابم.

***

چقدر این حال بهت میاد!

روزگاری طفلی بودی! حالا جوان رعنا شده‌ای دانشکده!

حیاط لاری‌ها! امشب از آن مایی!




۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۵ ، ۲۰:۵۲
نجمه عزیزی
شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۰۹ ق.ظ

در گور خفته است...

 

بر خاک خشک و شور احساسم   

  باران حسرت می چکد نم نم

حس می کنم پابست اندوهم   

 اندوه تلخی که مرا محکم...

در بند خود میپیچد و انگار 

             یک بخش روحم میشود کم کم              

  دلتنگم از دلتنگی مردم ...    

  دلخسته ام از  آدم و عالم...

ای کاش در این کشتزار مرگ  

ای کاش در این قحطی آدم

یکباره مردی میرسید از راه   

میگفت : مردم سیب آوردم

ای کاش دستی شاخه شب را   

پیوند میزد با سحر کم کم...

ای کاش میفهمیدم این را که  

 تنها دلیل بودنم هستم...







۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۵ ، ۰۹:۰۹
نجمه عزیزی
جمعه, ۷ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۱۸ ق.ظ

مبتلایان پاییز...

در پاییزخانه کل کلی بود اندر باب این که: 

دین آیا جزئ الهامات بشری است یا ازآنسوها میآید؟

ذهنم درگیر شد اما بعد از زمان کمی آزاد شد، 

و خیلی از خودش تعجب کرد 

که چرا درگیر شده!

که چطور در وحدت شک کرده 

و به دوییت به عنوان یک امکان نگاه کرده است!

روح مادربزرگم خوشحال بادا که آیه‌ی آخر سوره‌ی کهف را یادم داد 

و گفت: اگر بخوانی و نیت کنی،

هر ساعتی بخواهی بیدار می‌شوی!


قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحى‏ إِلَیَّ أَنَّما إِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا یُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً (کهف/110)

بگو: همانا من بشرى همچون شمایم (جز اینکه) به من وحى مى‏شود که خداى شما خداى یگانه است. پس هر که به دیدار پروردگارش (در قیامت و به دریافت الطاف او) امید و ایمان دارد، کارى شایسته انجام دهد. و هیچ کس را در عبادت پروردگارش شریک نسازد.



و می‌خواندم و بیدار می‌شدم!

با اینکه چند سالست که منظور حضرت حق در بعضی فرازهای مکتوبش برایم آشکار نیست،

و از این بابت خیلی از دستش دلخورم، 

اما عاشق این آیه‌ام و گمان می‌کنم 

لب مطلب دین است!

***

اینم یه ترجمه‌ی آزاد از من:

بابا! منم مث شماهام !

به هممون وحی میشه!

خدامون یکیه خب، 

فقط یه تقلب برسونم؟ 

اگر به بوسیدن روی ماهش مشتاقید

پر از صلح و آشتی باشید در کارهایتان!

به هیچ پفیوزی هم که  فقط خودش را لایق آن بوسه بداند

محل نگذارید!




۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۵ ، ۱۰:۱۸
نجمه عزیزی
پنجشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۰۷ ب.ظ

یادت باشد

یادت باشد

زیبایی همیشه بوده است، قبل از این که زیبایان زاده شوند

. و بسیار قبل از آن‌که عشق حتی 

نفس بکشد...

یادت باشد، آن سیب سرخ، بالای شاخه‌ی بلند نور بود

 پشت ابر سیاه انکار، اما کودک از درخت بالا رفت و سیب را چید و جوان شد.

یادت باشد، جوان شراب کهنه را که نوشید خم شد و جام را بوسید. 

بلد بود که: باده از جام نیست[1] و باور داشت آن را، 

اما نشانی تاکستان را برتن جام دیده بود 

و می‌دانست که جام را نه چون بتی 

                                  که چون مکتوبی پرمعنا، همیشه خواهد خواند...




[1]

از قدح‌های صور رد شو نایست!                   باده در جام است لیک از جام نیست!  ( مولوی)

 





۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۵ ، ۲۳:۰۷
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۵، ۰۶:۳۶ ب.ظ

حافظیه سال 73

این شعر هم به لطف کتاب دوباره یافتم و ویراستم. شعری که در حافظیه زیر چتر آن کلاه قلندرانه خواندم و ...عجب پاییزی بود پاییز 73!


پیش از این توشه ام از آن‌هم سبز،

سبزی پوچ کاج می‌شد و بس.

بهره‌ام پیش از این ز مزه‌ی عشق،

تلخی احتیاج می‌شد و بس.

پیش از این‌ها برایم او بودن،

مثل یک قصه‌ی خیالی بود.

دلم از یاس و انزوا لبریز،

دست‌هایم عجیب، خالی بود.

یاد دادی به من که سبز شوم،

بشکنم بشکفم میان چمن.

یاد دادی که می‌شود او شد،

فقط اما به حذف من از من!

بارها بعد بارش سخنت،

سر زده از دو دست، یاس دعا.

اگر از ما به دوست، دوست تری!

آه ای دوست! التماس دعا...


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۵ ، ۱۸:۳۶
نجمه عزیزی
شنبه, ۱ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۴۷ ق.ظ

جایی میان بی خودی و کشف...

از فروردین امسال به نوشتن کتاب خاطراتم دچار شدم. چقدر وجد و شگفتی و درد به ارمغان آورد برایم. حالا نوشتن تمام شده و درگیر ویرایشهای نهایی هستم و تازه دارم متوجه میشوم که این کتاب کار تدریس را برایم دشوارتر کرده است.

به اندازه همه‌ی لحظه‌های نکبتی که از بعضی استادها و کلاس‌هایشان کلافه بودم  از کلافه کردن شاگردهایم می ترسم و به اندازه تمام عشق و حیاتی که از معدود استادانم گرفتم از خودم توقع اشتعال و معجزه دارم.

 کارم یکجور تلخ و بدی خودآگاه و سخت شده است. تنها امیدم جملات انگیزشی نخ نما شده‌ی قدیمی است! مثل این که: همواره آخرین لحظه قبل از طلوع سردترین و تاریکترین آنست.

هر بار کتاب را می‌خوانم متوجه می‌شوم که رویه‌ام در تمام این سال‌ها یافتن گنج‌ها بعد از رنج بوده . خیلی دوست دارم یکی بیاد فیلمو نگه داره لنز دوربین را تمیز کنه منو ماچ کنه و بگه:‌ ببین مال کثیفیای لنز بود!‌ حالا کافیه دکمه رو بزنی و تماشا کنی و ثبت کنی و حالشو ببری!

میشه یعنی؟



۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۵ ، ۱۱:۴۷
نجمه عزیزی
جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۱۲:۳۶ ب.ظ

اژدهایی به نام لال مونی!

اگر خدا بخواد و حضرت عباس بگذارد،‌ برآنم که چندی انگشت فرو کنم توی چشم اژدها

بیشتر از آن که به توصییف در آید به نوشتن نیاز دارم. 



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۲:۳۶
نجمه عزیزی
جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۱۲:۳۲ ب.ظ

شعری از سررسید سال 74 سر رسید!


لب گشود کوچک زمینی، 

قلب آسمانیان تکان خورد!

کوچکان دیگر زمین را 

تا کرانه های بیکران برد...

*

روی شانه های باد و باران

منتشر نمود قلبمان را.

سمت مرز روشن شکفتن،

آمد و گشود قلبمان را...

*

لب گشود در هوای بودن

کوچکی در او شکست و گم شد.

کوچکی شکست و حجم آسمانها 

آمد و در او نشست و گم شد...















۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۲:۳۲
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۵، ۰۶:۳۶ ب.ظ

چه کردی با خودت ...

یکی می گفت مثل زیتون می مونه !

اولش نمی تونی بخوری

بعد خوشت میاد 

بعد معتادش میشی!

اولین بار که همکارم گفت از ترانه های محسن چاووشی خوشش میاد

(و بلافاصله بدون این که بپرسه مایل هستم یا نه)

موبایلشو تو حلقم کرد که گوش بدم! 

بعد چند ثانیه پسش دادم،

گفتم خوشم نیومد!

تازه همون لحظه هم، خودش

از نظر سطح سلیقه و زیبایی شناسی!

 چند درجه پیش چشمم سقوط کرد !

اما امان از روزگار و رفقای ناباب و نوجوان داری!

شنیدن جسته گریخته و غالبا ناخواسته 

بالاخره گرفتارم کرد،

گو این که چاووشی گوش کنهای اساسی

علاقه زیادی به هم گوش کن دارند

و بدون پایه صفا نمی کنند انگار!

حالا مدتها با لذت گوش می کنم، اما ته ته ذهنم احساس می کنم

حق با همون قضاوت اولیه ام بود

و برای آن بخش از شخصیتم که ترانه چاووشی دوست نداشت

بیشتر احترام قایلم!

شعرهای ترانه هایش بعضا داغونند(از جمله فقره ریختن رگ در خون که اخر خلاقیت و ساختار شکنیه!)

بعضیاشم که از شاعرای حسابیه و انصافا خوب انتخاب می کنه

اما با بعضیهاش ارتباط عجیبی برقرار میکنم که نمی توانم خوب بودنش را بپذیرم

و با بدجنسی احساس می کنم 

خواننده و حتی شاعر اتفاقی به آنها رسیده

و حواسش نبوده که دقیقا داره چه میگه!

یعنی فضای ترانه انقدر خش دار و زبر و آشفته و زخمیه

 که اصولا نمیشه باور کرد که کسی دقیقا حواسش به چیزی بوده!


مثلا اون ترم که با بچه های دانشکده کلاس داشتم اون تکه یِ

" من از شکار نکردن

شما از این که شکارم نبوده اید 

شکارید!"  حسابی منو گرفت. انگار دقیقا همونیو می گفت که من بودم.

با" قدیما هر گلی

شناسنامه داشت

تموم می شد و

بازم ادامه داشت..."

از امیر بی گزند هم مثالهای زیادی میشه زد.

"البته یادم نمیره وقتی جوون بود با فوت خورشیدو خاموش می کرد"

خلاصه که دلپذیر است اما اعتماد مرا نسبت به دلم سلب کرده است! 



۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۵ ، ۱۸:۳۶
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۵، ۰۳:۲۲ ب.ظ

چه کسی بود صدا زد؟

موسای درونم طلسم شده انگار،
آنقدر سعی کرده به شبان هزل گو احترام بگذارد، که مسخ او شده است. 
مدتهاست که دیگر جزع و فزع چوپانی،
 حالم را خوش نمی کند، اما به هوای بال و پر گشودنهای دیرین،
خودم را می برم و در معرض لحظه هایی قرار می‌دهم 
که دیگر در آن نمی‌گنجم
و بعد از تنگیش غمگین می‌شوم،
و بعد غمم را تقدیس می‌کنم و از این دور و تسلسل بی پایان
 گیج و خسته می‌شوم.
دوست دارم رها کنم این چسبیدن به کفش تنگ کودکی را!
می‌خواهم کتانیهای سبک و راحت جوانیم را بپوشم
و بر فراز صخره‌های تماشا و کشف و شهود،
جست و خیز کنم.
دوست دارم پوستین کهنه‌ی خود تخریبی و انکار را دور بیندازم
و بال پروانگی وا کنم 
و چنان دور شوم 
                  که به گرد خودم هم نرسم....



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۵ ، ۱۵:۲۲
نجمه عزیزی
شنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۴۴ ق.ظ

هر که را با خط سبزت سر سودا باشد...

به احترام 22 خرداد  ی تمام قد می ایستم،

که چشمانم را گشود!

به احترام روزی که راه صدساله 

را چند ساعته در وجودم طی کرد!

به احترام اشکها و دردها و داغها و درسها،


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۵ ، ۱۰:۴۴
نجمه عزیزی
دوشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۵، ۰۴:۳۶ ب.ظ

تو ترجمان جهانی ...




نشستم پای کلام یک دوست.
مثل آینه مرا به خودم تاباند. 
چقدر راست گفت: بیشتر از مدرس بودن محصلی!
و این نمی گذارد خودت را به تمامی باور کنی!
چون می دانی چقدر نادانسته مانده است در دنیایت!
و خوب می دانی چقدر می توانی که بیاموزی!
و خوب می دانی چقدر نسبت به آنچه می توانی باشی کوچکی!
و چقدر سهم کمی از خودت را داده ای به زندگی! 
و همین غمگینت کرده!
و خاموشت کرده!
 چیزی را که گفت باور کردم،‌ 
چون خیلی شبیه چیزی بود که مثل راز قلبم را به بند کشیده است.
حرفش را باور کردم چون انگار پیام خود خدا بود،
هرچند خودش را و نیتش را خیلی باور نکردم،
زیاد هم مهم نبود،


مهم جادوی زندگیست که باورش دارم 
و عصای سحر امیزش...

مهم جاناتان مرغ دریایی است که فال امروزم جلوی کتابخانه انگشت گذاشت روی آن 
و امروز درست به موقع، دوباره خواندمش:
سپس همانگونه که سخن میگفت 
پرهایش روشن و روشن تر شده و سرانجام چنان درخشیدن گرفت
که هیچ مرغی دیگر نتوانست به او نگاه کند.
او گفت:جاناتان!
و این آخرین کلماتی بودند که بر زبان می آورد:
در راه عشق عمل کن...


 چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرنده‌ای را متقاعد کنی که آزاد است؟








۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۳۶
نجمه عزیزی
يكشنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۵، ۰۷:۱۹ ب.ظ

آن چشم


  جا مانده ام غریق و غزلخوان،
   بر ساحل شراب،
      می افکنم بر آب،
         دستار و دست را
             خواهم ربود لحظه ی موعود
                  آن چشم جادوانه ی عابد فریب 
                    آن چشم مست شاعر زیباپرست را...







پی نوشت تا حدودی نا مرتبط: جو گیری از سر گذشته! پای فیلم "نگاه اخر" دخترک کلی گریه کردم.




۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۱۹
نجمه عزیزی