گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
  • ۲۴ آذر ۹۶، ۱۸:۵۸ - ناشناس
    ...
پنجشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۲۱ ب.ظ

یک خودافشایی دردناک!

 هیچ نمی‌دانم که دقیقا الآن کجای مسلمانی ایستاده‌ام. اما از عنفوان نوجوانی با محتوای برخی دعاهای مفاتیح، خیلی ارتباط برقرار می‌کردم در یک پست فنا شده از وبلاگ قبلیم نوشتم که دوره دبیرستان، چطور نفس حق یک معلم کاردرست، حلاوت فرازهایی از دعاها را به من چشاند و توانست ورای نیاز، شیفته‌ام کند به راز و نیاز.

عبارتهای نابی که او توجه من و دوستانم را به آن جلب کرد جوری از زیبایی معشوق حرف می‌زدند که تلویحا بر شعور عاشق هم در فهم آنها تاکید می‌کردند و دریچه‌ای می‌گشودند رو به ابدیت جان. 

ابدیتی که در مواجهه با آن نه تنها قدر نامنتهای  "‌او" که قدر رفیع خودمان را هم یادمان می‌انداخت و بی‌هوا قد می‌کشیدیم و رعنا می‌شدیم مقابلش و ناغافل زیبا می‌شدیم پیش نگاهش. 

اما پیشتر هم گفته بودم  که با فرازهای زیادی متواضعانه دعاها ارتباط برقرار نمیکنم و نمی‌فهمم چه چیزی را می‌خواهد اثبات کند!

اجساس می‌کنم که، -آه و فغان کردن که:‌ذلیل و حقیر و مسکین و مستکینم!- هم شان معبود را نازل می‌کند و هم عزت نفس ستایشگر را.

گاهی دلم میخواهد به همان زبان عربی دربیایم مقابلش که: مگر نه این که "من هانت علیه نفسه فلاتامن شره" ؟

حالا اینطوری که من بزنم توی سر خودم،‌تو سرفراز می‌شوی یعنی؟

نه! تویی که با تحقیر من حال کنی شاید بازتاب عقده مچاله شده حقارت در وجودم باشی شاید هم انعکاس توهم پادشاهان حقیر زمینی

اما هر چه باشی حبیب لطیف و رازآمیز و قشنگ خودم نیستی! 

با اینهمه کاش می‌توانستم مثل نوجوانی کتاب دعا را بردارم و با خوبهایش صفا کنم و از روی بدهایش سر بخورم و رد شوم. 

یک چیز سفت زبر مکدری بین من و آن روزها فاصله انداخته و دلم یک جور آرام بیصدا و غریبی تنگ است...

***

فکر کنم وقتش رسیده که کتاب دعایم را بنویسم.






 



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۳/۱۸
نجمه عزیزی

نظرات (۶)

جمله آخرت بی نظیر بود
به نظر منهم وقتش رسیده
پاسخ:
سلام صدیقه جان !
دل صاب زنده خو کرده به بال بال زدن! آدم بشو نیست!...بالاخره داد خود میستاند 

سلام

داعیان دعای حال خود نوشته اند و مرا نای پریدن با آنان نیست........ اما آنجا که حال  دل به گفتگوی مجیب الدعا سپرده ام هم  برای رفتن تا آسمان بال و پر داده و هم  جان و تن زمین گیرم را مهربانانه در آغوش کشیده است... ......و تنها به قوت  هزاران هزار" باز آی" گفتنش - با عطش پرواز- زار و سرافکنده - حقارت وجود به درگاهش برده ام ...

و می دانم جز سر افرازی ام را نمی خواهد...

و می دانم که می دانی سالهاست دعای دلت را نا نوشته می خواند...

شاید ....... وقت نوشتنش باشد....

پاسخ:
قشنگ نوشتی مژگان ولی من حس میکنم از حقارت وجودم حرف بزنم توهینه...به خودم به خودش
۲۵ خرداد ۹۶ ، ۰۴:۵۶ سینا شهبازی
از نگاه خودم و سواد ناقص خودم اگر بخواهم حرفی بزنم، شاید به این دلیل باشد که ما می‌خواهیم مظلوم‌نمایی کنیم. مثلاً بگم خدایا من خاک بر سرم. هیچی حالیم نیست. من بنده ام و تو معبود. من هیچم و تو همه‌چیز. تا شاید خدا هم دلش به حال ندار ما بسوزد و بر ما رحمی کند. البتّه فقط شاید...
پاسخ:
بله ظاهرا جلب توجه و جلب ترحم است اما به دل من نمینشیند و تصویر خدا را مخدوش میکند در ذهنم!

سلام.
بارها و بارها و بارها.... اندیشیدم... و گفتم.... و کردم.... آنچنانکه نه در شأن معبود بود ونه عزت ستایشگر...... و شدم آنچه نباید و نشاید...  امروز...برای درمان درد این حقارت به کدام خلوت راهی هست خارج از محضر پروردگار؟
پاسخ:
ممنونم مژگان ممنونم که هی کشش میدی! با تبادل دو نگاه دو طرف یه معنی کلی اتفاق خوب اون وسط میفته، حتی اگر به هم وصل نشن اون دوتا!  هم ان حقارتی که میگویی و هم آن تلاش برای بر شدن از آن هر دوتاش تو ذات ماست و خودش بلده...هر دوتاش رو جفت چشام. اما من بازم بهش میگم ناکاملی یا بیخبری از کمال پنهانی و بالقوه نمیگم حقارت
سلاااام. 
 با همه ی آنچه 
  حقارت می نامم
 یا 
ناکامی و بی خبری از کمال پنهانی می نامی 
 یا 
هر چه می نامند ...
وقتی دعوتم می کند،ارزشمند تر و عزیز تر از آنم که بدانم... پس فاصله ای برای وصل شدن نیست.... بیان شیرین تر بهتر...
پاسخ:
ارزشمند تر و عزیز تر از آنم که بدانم... پس فاصله ای برای وصل شدن نیست.... موافقم و ممنونم.  با این حال موافق بودن در کلیت خیر زندگی نباید مانع تلاش برای مواجه کردن و تلاقی و تعامل تفاوتهای ریز ریز برداشتمان از آن بشود . که همین تفاوتهای ریز ریز هست که پایه خیلی سوئ تفاهم ها و حتی جنگها و خونریزیهاست. این که من خود را مژگانی بر چشمهایش بدانم با اینکه خاک برسری پشت در خانه اش خیلی فرق میکند. بر سبک زندگی من و نشست و برخاست من و خاک برسریهای من و خیلی چیزهای دیگرم اثر دارد. اگر با ذلت عزیز شوم یاد میگیرم که با ذلت دیگران را عزیز کنم .
اما و اما
آنچه که اینجا مهم است و ممکن است به فضای مشترکی برساند حرفهایمان را این است که ما آدمها اگرچه در ذات خود درختهای بی پایان ابدیتیم. اما در ساحت زمان و زمین، تنها دانه‌هایی مستعد روییدنیم. و اقتضای روییدن، باور به نداشتن و امید به داشتن است. این هر دوتا اگر با هم باشند فرزندشان میشود حرکت و رشد. اما هر یک که نباشد احتمالا به شکلی  تثبیت میشویم و هلاک. 
من معتقدم، ادبیات نیایش ما نباید به شکلی باشد که یکی از این دو بر دیگری بچربد یا از دیگری دور شود. این زوج ( که بعضیا بهش میگن خوف و رجا) باید همیشه دست در دست هم بر سر ما دست بکشند یا پس کله ای بزنند. 
باور به نداشتن اگر تبدیل شود به بی باوری به خود 
و 
امید به داشتن اگر تبدیل شود به بی باوری به غیب 
                                                                              میتواند دخل رشدمان را بیاورد.     این بود انشای من. 

سلام

برای پایان دادن به کش و یا مکش های کلامی راههای زیادی هست که من سه راهش را بیشتر در ک می کنم یکی نا امید شدن هر یک از طرفین نسبت به درک و فهم دیگری... یا توان خود...که می تواند حاصل بدبینی و ضعف باشد و از نظر من خیلی پسندیده نیست...

دوم  رسیدن به حس مشترکی که کلام متفاوت  را تحت الشعاع قرار می دهد واز نگاه من گاهی برای فرار از دسیسه ی کلام -بدون خواست متکلم-  خوب است

و سوم رسیدن به حس و کلام مشترک و مشابه... که عالیست....

با اینکه معمولا برای رسیدن به نتیجه ی سوم تلاش می کنم ،جاهایی که بیم دسیسه ی غیابی کلمات ارسالی را دارم در صورت رسیدن به مقصد دوم ، پایان کشمکش را بهتر می پسندم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی