گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
  • ۲۴ آذر ۹۶، ۱۸:۵۸ - ناشناس
    ...
دوشنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۴، ۰۹:۰۴ ق.ظ

شوق تجلی...

 

،سال ۷۶ یه غروب سرد و اسرارآمیز زمستون

،پشت پرده تالار پنج دری دانشکده

...تکیه داده بودم به دیوار و پاهای سستم توان نگه داشتنم را نداشت انگار

،رفیقم با همون ایمان وحشی لریش

 :هلم داده بود توی دعاهای قشنگ

أَنَا طَالِبٌ کَالْحَیْرَانِ

 لا أَدْرِی أَ فِی سَهْلٍ هُوَ

... أَمْ فِی جَبَلٍ أَمْ فِی أَرْضٍ أَمْ فِی سَمَاءٍ أَمْ فِی بَرٍّ أَمْ فِی بَحْرٍ

وَ أَنْتَ الَّذِی تَقْسِمُهُ بِلُطْفِکَ

 وَ تُسَبِّبُهُ بِرَحْمَتِکَ...

...

،غرق بودم توی هزار ابهام تلخ و شیرین

،شوق تجلی دست و پا میزد توی وجودم

:مشت می کوبیدم به تخت سینه خدا که

!د لا مصب! خوانده نشوم که ورق نمیخورم ،ورق نخورم که نوشته نمیشوم...

!خودت خواستی کتاب باشم ...مرا خشتی نخواه لای دیوار  طویله ای متروک

...!مرا بخوان ...بلند بخوان ...بگذار بفهمم چی نوشته ای چی بنویسم...

...

اونقدر غرق مشت و اشک بودم که دستهایش را

 :روی سرم حس نمی کردم و صدایش را نمی شنیدم که

!جوجه من! حرف دهن من نگذار

...گنج مخفی بودن را بر خودم نپسندیدم ، برای تو هم نمی پسندم

...

سالها گذشته و حالا دارم

:باور می کنم که

مشک آنست که ببوید

 

عطار هم آنست که عطر مشکش را بگوید به هزار زبان... 


 

 

 

 

 

 

 

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۸/۱۱
نجمه عزیزی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی