گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
  • ۲۴ آذر ۹۶، ۱۸:۵۸ - ناشناس
    ...
شنبه, ۴ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۲۸ ق.ظ

نشان آدمیت در شب یلدا

 با همه‌ی ادعاهای معنویم،‌لباس برایم خیلی مهمست.

در این حوزه خیلی با جناب سعدی در باب بی‌ارتباطی لباس زیبا و آدمیت، هم عقیده نیستم!

لباس را بقیه‌ی خودم می‌بینم و ادامه‌ی روحم و به نوعی تجلی شیوه‌ی آدمیتم.

با این حال در امر تدارک لباس، هم شدیدا اهمال‌کارم و هم قویا وسواسی و مشکل‌پسند و هم تا حد قابل توجهی خسیس!

به همین خاطر اصلا نامحتمل نیست، اگر چندین فصل با چند فقره لباس داغون سر کنم.

عصر کوتاهترین روز سال، حریر نرم اندوهی بی‌دلیل روحم را پوشانده بود و حس غریبی در دلم بود:

دلم یک لباس خوب می‌خواهد باید از دیوار سختگیری و وسواس رد شوم

و پیدایش کنم 

و در آن آرام بگیرم.

 لباسی گرم، لطیف، خوش ترکیب و سبز،

 چیزی می‌جستم که عریانی روحم را هم بپوشاند،

و روحم در حریر نازک اندوه بی‌دلیل می‌لرزید.

مغازه‌ها یکی پس از دیگری بسته بود،

اما صدای شجریان به قدری دقیق سر جای خودش بود 

که دلم می‌خواست ساعتها با همان سرعت کم در حاشیه‌ی خیابان،

بی‌خیال و نیمه هشیار 

پیش بروم و منزل به منزل دنبال لباسم بگردم.

نه مقصدی باشد و نه منتظرانی.

شجریان دور بر داشته بود که:

                  ...تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری

وفای عهد من از خاطرت به در نرود.

رفتم و رفتم و رفتم

دچار دوگانه عجیبی شده بودم که هم رفتن را دوست داشت و هم رسیدن را.

و بالاخره خریدمش.

 و در آن آرام گرفتم،

لباسم که گرم بود و لطیف و خوش ترکیب و سبز.

ضبط لعنتی ماشین اما  نمی‌دانم چه مرگش شد یک‌دفعه که دکمه عقبگردش کار نکرد و هر چه کردم دوباره نرسید اول آواز: 

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود،

به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود.

به جهنم!

خوشا دلی که اصلا هرجا عشقش کشید برود،‌ 

والا! 

   

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۱۰/۰۴
نجمه عزیزی

نظرات (۲)

ایول دوستم
این متن زیر رو از وبلاگ گیس طلا برداشتم
یه جایی یه پستی داشتی در مورد معلمی
این خیلی به دلم نشست

"در هنگام تدریس سر کلاس ، لحظه ای است که در پایان یک مبحث  دشوار متوجه می شوی که تو و دانشجویانت به جهان متن یکدیگر نزدیک شده اید، نشانه های ریزی دارد: به صندلی تکیه می دهد، سرش را تکان مختصری می دهد، نفس فراموش شده ای را فرو می دهد، لبخند کوتاهی می زند، آهان بی صدای می گوید

و سرانجام نگاه از دهانم بر می دارد و  در چشمانش حیرت و لذتی از دانستن است 

آن لحظه بسیار کوتاه و غیرقابل تکرار که فورا در غوغای صندلی و گفت  و گو و سرو صدا و خنده ناپدید می شود

همان یک لحظه..."

اون یک لحظه به تمام عالم میارزه


پاسخ:
چه جالب...مدتها بود به وبلاگش سر نزده بودم. امروز صبح یه دفعه یادش افتادم و این متنش چقدر حسرت به دلم کرد! هرچند دروغه اگر بگم هیچ وقت تجربه اش نکرده ام. شیرین است همان یک لحظه...
یه جفت کفش هم من تو اینترنت پیدا کردم برات می ذارم  تلگرام... البته فقط مناسبه شهرکرد اومدنه....

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی