گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...

روزنوشته ها

گاهی من...
آخرین نظرات
  • ۲۴ آذر ۹۶، ۱۸:۵۸ - ناشناس
    ...
يكشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۰۱ ب.ظ

حال همه ما خوب است...باور کن!


پا را که به کوچه می‌گذارم هوا هنوز نیمه تاریک است آب برنجهای شسته شده را میریزم پای گلهای ناز توی باغچه. مدتی است حسابی جان گرفته‌اند و من حسابی احساس خود خوب پنداری می‌کنم.

راه می‌افتم هوای خنک و شفاف صبح را چنان فرو می‌برم که گویی واپسین دم حیات است و در این وانفسای ناماندگاری چه بسا که باشد.

یادم نرفته خیلی چیزها را که بدیهی و عادی بود و کم شد و استثنا و پای ثابت دعاهایمان، مثل برف و بارانهای بی‌دریغ رحمت که با پریشانی این زمین خسته و زخمی مدتیست قهر کرده‌اند. یادم نرفته زمستان غمناک شش سال پیش را که حتی حسرت به جان سرمای هوا شده بودیم. یادم نرفته که بهمن‌ماه با یک لا پیرهن، بغض کرده و ناامید کوچه‌ها را گز می‌کردم تا ناکجا...

خدایا سپاس که هنوز بلدم حق‌گزارانه نفس بکشم با تمام وجود،‌ خنکی و زلالی این صبح تمیز تابستانی را

رسیده‌ام به کوچه ارغوان و سگ‌ها دوباره دو طرف کوچه روان هستند. روزهای اول،‌وحشت مثل یک موج قوی،‌ از گردن تا شانه‌هایم می‌دوید اما از بروز نمی‌دادم و رد می‌شدم. ترسم هر روز کم‌رنگ‌تر شد و حالا به گمانم داریم دوست‌تر می‌شویم،‌با وجود ته مانده ترسم به آنها لبخند می‌زنم و به چشم‌های غم‌زده و عجیبشان نگاه می‌کنم.

کوچه باغ‌های مهدی‌آباد دلم را می‌لرزاند. الهی زنده نباشم اگر مقدر است که ساعات پایانی این درختان کهن را ببینم. باوقار و فروتنند این سایبانهای سبز بالای سرم و هر روز عهدم را با آنها تازه می‌کنم:‌

دعا از من دست از شما

به پارک می‌رسم در حالی‌که حرمت طبیعت دلم را ساکت کرده‌است. در سرتاسر مسیر می‌کوشیدم تا می‌شود نگاهم به آسمان باشد تا سیاهکارهای هم‌نوعان سرگردان را کمتر ببینم،‌اما پارک پر از هم‌نوعان است.

خواهرانم از هفت تا هفتاد ساله دور هم جمع شده‌اند و ورزش می‌کنند. خیلی کم پیش می‌آید یا من کم دیده‌ام که خواهرانم این همه تفاوت در ظاهر را برتابند و با مسالمت گرد هم جمع بشوند برای هدفی مشترک. شال صورتی و رژ لب گلی آن بانوی شصت ساله انگار با چادر گره شده پشت گردن آن خانم سی‌ساله هیچ تعارض و دعوایی ندارد. همگی در پیشگاه خدای سلامتی و شادمانی جمع شده‌اند و ورزش می‌کنند. به آن‌ها می‌پیوندم.

 در پایان ورزش وقتی دستهای هم را می‌گیریم و دعای زیبا و موزونی را که مربی به زبان فارسی می‌خواند تکرار می‌کنیم چشم‌هایم از اشک پر می‌شود.

در راه برگشت آفتاب کمی بالا آمده، پرنده‌ها هم بیدار شده‌ و غوغا به پا کرده‌اند. خوش‌حالم خوش‌حال و احساس می‌کنم حال درخت‌ها و سگ‌ها و پرنده‌ها و حال مردم شهرم در حال به‌تر شدن است.  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۵/۰۸
نجمه عزیزی

نظرات (۳)

۰۹ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۲۱ سینا شهبازی
خواهر
چه حسّ خوبیه اگه بتونی احساس خوب‌خود‌پنداری رو تجربه کنی. واژۀ جالبی بود. برای همینه که می‌گم بنویس چهارتا کلمه از شما یاد بگیریم لابه‌لای نوشته‌هامون بنویسیم باکلاس باشیم، گوش نمی‌دین که.
راستی علاوه بر سبک نوشته‌هایت که واقعاً به دل می‌نشیند، سبک انتخاب عنوان‌ها برام جالبه. کلاً هرکاری می‌کنی به نظرم خوب جلوه می‌کنه. نمی‌دونم چرا.
و در مورد اینکه گفتی با این همه تفاوت، بتونیم به صورت مسالمت‌آمیز زندگی کنیم، چندوقتی است که من چنین چیزی رو تجربه کردم و واقعاً لذتش وصف‌ناپذیره. ممنون که اینقد خوب بیان‌شون کردی.
پاسخ:
بازخورد خوب و انرژی بخشی بود ممنون دوست عزیز
خیلی خوب نوشتی عزیز. زندگی مسالمت آمیز رو خیلی آرزو دارم. همینکه بفهمیم اینکه بقیه مثل ما فکر نمی کنند هیچ ربطی به خوب و بد بودنشون نداره خیلی خوبه
پاسخ:
یاد زار زارت تو خونه حضرت مریم افتادم صدیقه!
سلام. من بعد ازخوندن کامنت شما زیر درس هرگز دوم نباش،حدس زدم که با این قلم زیبا بعیده وبلاگ نداشته باشید. پروفایلتون رو نگاه کردم و بعدم اینجا و با وجود این روند (به نظرم بی معنی) ارسال نظر توی وبلاگ های بیان، بالاخره ثبت نام کردم.
واقعا ممنون خیلی زیبا مینویسید. راستی منم اون مشکل خوابهای تکراری رو دارم :)

پاسخ:
سلام مهتاب جان خوش آمدی. بله متاسفانه بیان زیادی اطوار میریزه...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی